بازنویسی و تنظیم: جواد نوائیان رودسری/ مدتی بود که از تشکیلات جدا شده بودیم، همسرم، مهناز، گواهینامه آرایشگری گرفته بود و حالا کمتر برای مادرش دلتنگی می کرد. برای پر کردن خلاء روابط اجتماعی تصمیم گرفتیم با دوستان مومن و معتقدی که به تازگی پیدا کرده بودیم، رابطه خانوادگی برقرار کنیم. لحظات دیدار با آن ها مملو از معنویتی بود که سال ها فرقه بهائیت ما را از آن محروم کرده بود.
مدتی بود که از تشکیلات جدا شده بودیم، همسرم، مهناز، گواهینامه آرایشگری گرفته بود و حالا کمتر برای مادرش دلتنگی می کرد. با فوت پدرش ارتباط ما با بهائیان اطرافمان بسیار کمتر شده و به صفر رسیده بود. برای پر کردن خلاء روابط اجتماعی تصمیم گرفتیم با دوستان مومن و معتقدی که به تازگی پیدا کرده بودیم، رابطه خانوادگی برقرار کنیم. لحظات دیدار با آن ها مملو از معنویتی بود که سال ها فرقه بهائیت ما را از آن محروم کرده بود. هر وقت از دید و بازدید با دوستان جدیدمان باز می گشتیم، به یاد می آوردیم که چگونه سال های سال در محیط متعفن محافل بهائیت نفس می کشیدیم، محیطی که در آن خبری از معنویت نبود، هر چه بود نفسانیات بود و بی خبری بود و خسران.
جلساتی که بی محتوایی آن گاهی صدای اعضا را در می آورد و آن ها سرد بودن جلسه را به گردن ناظم جلسه می انداختند و روسای محفل که چنین می دیدند می کوشیدند تا با تغییرات جزئی اندکی از ضعف فقدان هویت در جلسه بکاهند، اما خانه از پای بست ویران بود و این تمهیدات اثری نداشت؛ بگذریم، کم کم به شرایط جدید خو گرفته بودیم، کتابخانه کوچکی راه انداخته بودم و با کرایه دادن کتاب و رایت سی دی های درسی و آموزشی درآمد مناسبی داشتم که می توانست هزینه خانواده سه نفری ما را تامین کند تا آن که آن ماجرا روی داد.
ماه رمضان بود. ظهر خسته و کوفته به خانه آمدم، می خواستم کمی استراحت کنم که آیفون به صدا درآمد؛ مهناز گوشی را برداشت و گفت: «با شما کار دارند»، با بی حوصلگی دم در رفتم. اما با دیدن حکم دادگستری برای تفتیش منزل در دستان چند مامور کاملا شوکه شدم.
- آخه اتهام من چیه؟
- طبق گزارش هایی که به ما رسیده شما در منزل اقدام به تکثیر سی دی های مستهجن می کنید، به همین دلیل موظفیم تا منزل شما را بازرسی کنیم!
هرچه خواستم مانع شوم، بی فایده بود، خواستم درباره مسلمان شدنمان و احتمال کینه توزی تشکیلات بهائی بگویم، اما آن ها آن قدر در اجرای دستوراتشان مصر و مصمم بودند که حاضر به شنیدن کلامی نمی شدند. مهناز هم مانند من سعی می کرد تا به نوعی موضوع را برای آن ها روشن کند، ولی فایده ای نداشت. در نهایت آن ها رایانه و چند سی دی خانوادگی را برداشتند و همراه من به اداره مفاسد اجتماعی منتقل کردند تا بررسی بیشتری شود.
آن شب با قید وثیقه آزاد شدم، اما یک آن این فکر رهایم نمی کرد؛ این فکر که آیا تشکیلات پشت پرده این ماجرا بود؟ آخر چه کسی ممکن بود چنین تهمت ناروایی را به من زده باشد؟
صبح که به اداره مفاسد اجتماعی رفتم، فهمیدم که باید مدت زیادی را منتظر بمانم تا به کارم رسیدگی شود. باید کاری می کردم، با آن وضعیت بد مالی یک روز هم برایم یک روز بود و باید هر چه سریع تر به سر کارم باز می گشتم، علاوه بر آن جرمی مرتکب نشده بودم که بخواهم در برابر کسی پاسخگو باشم این بود که یک راست به سراغ رئیس کل دادگستری همدان رفتم و ایشان بعد از شنیدن سخنان من و بررسی شواهد از برخورد انجام گرفته بسیار متاثر شد و ضمن تماس با اداره مفاسد اجتماعی آن ها را در مورد مسئله توجیه کرد؛ ظهر پس از تحویل گرفتن رایانه و سی دی های خانوادگی، خسته و کوفته به خانه رسیدم، اصلا روز خوبی نبود.
با آن که بهائی زاده بودم اما در اقوام خانواده های مسلمان هم وجود داشتند، خانواده هایی صرفا به دلیل روابط سببی و برای صله رحم گاهی به دیدار یکدیگر می رفتند، من هم کم و بیش با آن ها در ارتباط بودم، هرچند این ارتباط خیلی صمیمی و نزدیک نبود. چند روز بعد از ماجرای اداره مفاسد اجتماعی، در حالی که به سمت کتابخانه ام می رفتم، با یکی از اقوام رو به رو شدم.
از دیدنم یکه خورد، نگاهی به من انداخت و گفت: «چه خبر؟ آمارت رو از اداره مفاسد اجتماعی داشتم، به خیر گذشت انشاءا…؟!» ماتم برد، اصلا نمی دانستم چه باید بگویم. هیچ کس از ماجرای اداره مفاسد اجتماعی خبر نداشت، پس او از کجا می دانست؟ نمی خواستم چیزی بفهمد، این بود که خودم را آرام نشان دادم و از او دعوت کردم تا گوشه ای بنشینیم و گپی بزنیم. دعوتم را قبول کردو با هم به سمت کتابخانه راه افتادیم.
وقتی سینی چای را رو به رویش گذاشتم، با بی اعتنایی پرسیدم: «از کجا فهمیدی که گرفتار شدم؟» کمی چای نوشید و شروع به صحبت کرد: «پرویزخان رو که می شناختی؟ از فامیل های بهائی مون بود، چند وقت پیش فوت کرد. بابام به دلیل رابطه نسبی که باهاشون داشتیم تصمیم گرفت که به مراسم ختم بره، منم باهاش رفتم. وقتی وارد خونه شدیم دیدم فضا، فضایی نیست که بتونم تحمل کنم؛ دنبال جایی می گشتم که وقت بگذرونم، رفتم توی آشپزخونه، اونجا یکی از دوستان مشترکمون رو دیدم، زیاد سرحال نبود، وقتی احوال تو رو ازش پرسیدم، ماجرای گیر افتادنت رو برام تعریف کرد. خیلی تعجب کردم، این بود که با کنجکاوی منبع این خبر رو ازش خواستم، اونم گفت دیروز خونه پدرت بوده و از اونا شنیده که این مشکل برات پیش اومده، اما چیزی که هر دومون رو دمق کرد این بود که خانواده ات با خوشحالی از طراحی و اجرای این ماجرا به وسیله تشکیلات می گفتند و اون رو جزای کسی می دونستن که از جمال مبارک!(۱) رو بگردونه …» انگار آب سردی رویم ریخته بودند.ادامه دارد…
پی نوشت
۱ – مقصود حسینعلی نوری، بنیان گذار بهائیت است.