گروه مطالعات اجتماعی - ۱۴/۰۸/۱۳۹۰

خاطرات بهزاد جهانگيري،رها شده از چنگال فرقه پوشالي بهائيت

بازی با تشکیلات(۳)

bahaeeat-hifa-esraeelبازنویسی و تنظیم : جواد نوائیان رودسری/ حالم اصلا خوب نبود، پس تمام این گرفتاری ها زیر سر تشکیلات بود، برای چه؟ با ناراحتی به چهره اش نگاه کردم، نیازی به نقل باقی قضایا نبود، تشکیلات برای رسیدن به مقاصد شومش از هیچ کار کثیفی روی گردان نیست. می دانستم چون ما تازه مسلمان شده ایم می خواهند با این چوب لای چرخ گذاشتن ها ما را به برگشتن متقاعد کنند یا لااقل برای ارضای نفس بیمارشان آزارمان دهند.

 *****

 

 

«در قسمت قبل از دیدار بهزاد با دوستی گفتیم که ماجرای دستگیری او را می دانست. کنجکاوی بهزاد برایش روشن کرد که این توطئه ای از سوی تشکیلات بوده است و اینک ادامه ماجرا»

 

 

توطئه به نام ایمان!

حالم اصلا خوب نبود، پس تمام این گرفتاری ها زیر سر تشکیلات بود، برای چه؟ با ناراحتی به چهره اش نگاه کردم، نیازی به نقل باقی قضایا نبود، خودم می دانستم تشکیلات برای رسیدن به مقاصد شومش از هیچ کار کثیفی روی گردان نیست. می دانستم چون ما تازه مسلمان شده ایم می خواهند با این چوب لای چرخ گذاشتن ها ما را به برگشتن متقاعد کنند یا لااقل برای ارضای نفس بیمارشان تا جایی که امکان دارد آزارمان دهند. دروغ گویانی که همیشه و همه جا دم از آزادی حقیقت می زنند و می گویند در پذیرش حرف هایمان هیچ اجباری نیست، اما وقتی کسی پی به اباطیلی می برد که سال ها به اسم دین به خورد مشتی جاهل ساده داده اند؛ چه آسمان و ریسمانی که به هم نمی بافند! چه گندهایی که نمی زنند! بماند که به جز این رفتارهای بیمارگونه، در اقدامی غیرانسانی من و همسرم را از دیدن حتی پدر و مادر و خانواده محروم کردند و رویش اسم مسخره طرد اداری! گذاشتند؛ اما این از ویژگی های تشکیلات است که برای هر نجات یافته ای دام می گستراند تا دوباره او را به چاه تباهی بازگرداند. از قبل آماده بودم که این ماجرای هولناک را بشنوم. با صدایی که غم از درونش هویدا بود پرسیدم: «خوب! بعد…؟» سرش را تکانی داد و گفت: «آره! من هم ماتم برده بود که چطور میشه یه خونواده با پاره تنش این رفتار رو داشته باشه؟ آخه مگه تو چه کار کرده بودی؟ این بود که صدام به اعتراض بلند شد. مظفر، همون که توی تشکیلاتتون برو بیایی داره، به سمتم اومد، راستی سمتش توی بهایی ها چیه؟»

 

دایی ام را می گفت، مظفر. الف، عضو خادمان سه نفره محفل، چاکر سینه چاک تشکیلات! نمی خواستم ذهنش را درگیر این حرف ها کنم، این بود که گفتم: «آره می شناسمش، اون که از رئیس روساست، چی بهت گفت؟» به سادگی ادامه داد:  «رو به من کرد و گفت: مث این که این جا مجلس ختمه! چه خبرتونه سروصدا راه انداختین؟ با ناراحتی گفتم: آخه گناه بهزاد و خونوادش چیه که هی به پروپاشون می پیچید؟ چرا نمی ذارید برن راحت زندگی شونو بکنن؟»

 

 

خیمه شب بازی تشکیلاتی!

نگاه تندی بهم کرد، راستش ترسیدم، اما به روی خودم نیاوردم، گفت: بعد با هم صحبت می کنیم. اصلا دوست نداشتم باهاش دم خور بشم؛ اما چاره ای نبود، بالاجبار قبول کردم. جلسه که تمام شد هر کاری کردم که بتونم فرار کنم نشد، چهارچشمی مراقبم بود، با پسرش بهم نزدیک شد و گفت: باید با هم یه دوری بزنیم، پدرتم که این جاست، بعد برت می گردونم همین جا. می خوام یه چیزایی رو برات روشن کنم. بعد از کمی دور خوردن توی خیابون و در حالی که یواش یواش داشت حالم به هم می خورد، جلوی یه خونه ترمز زد. پرسیدم این جا خونه کیه؟ در حالی که ماشین رو پارک می کرد فقط یک کلمه گفت«: جناب راشد!» مکثی کرد و کمی چای نوشید؛ افکارم را مرور می کردم: «راشد از اعضای محفل سه نفره همدان بود. برای خودش بروبیایی داشت و از متنفذان بهائیت در همدان به حساب می آمد، می دانستم که در مغالطه ید طولایی دارد که اگر به نتیجه مطلوب نرسد، حتما خشونت را هم چاشنی گفتمان دوستانه اش!! می کند»، به روی خودم نیاوردم، به چشمانش نگاه کردم و با اشاره به او فهماندم که منتظر شنیدن ادامه ماجرا هستم. و او با هیجان ادامه داد: «دوره ام کردند، راشد انگار داشت از مقدس ترین مقدسات عالم دفاع می کرد، اون هم چه دفاعی! می خواست مشکلات پیش اومده برات رو به گردن روی گردونی تو از بهائیت بندازه، همون حرفای تکراری و خسته کننده ای رو بلغور می کرد که قبلا از زبان دوستت توی آشپزخونه شنیده بودم. نمی دونم که چطور شد به زبونم اومد و گفتم: «تا جایی که من می دونم این مشکل اراده جمال مبارکتون! نبوده و شما خودتون این مشکلات رو براش درست کردین…» که یهو فردی که همراه راشد بود فریاد زد و با خشم بهم گفت: حرف مفت نزن، تو به چه حقی مسئله رو تفسیر می کنی؟ مگه نمی دونی که حرف خادمان تشکیلات حرف خدا و جمال مبارکه؟! نکنه تو هم می خوای در برابر ما بایستی و همان حرفای بهزاد رو تحویلمون بدی؟»؛ فهمیدم وضع خرابه و باید کار رو ختم کرد، این بود که هر جور شده مسئله را تموم کردم و از خونه زدم بیرون، این هم که می بینی حرف رو به تو زدم برای اونه که می دونم جاسوسیم رو نمی کنی تا برام دردسر درست بشه؛ راستی بهزاد! یعنی تشکیلات این قدر تو خونواده های بهائی نفوذ داره که بی اجازه اش آب هم نمی خورن و به خاطرش حتی از خیر قشنگ ترین احساسات انسانی هم می گذرن!؟ این دیگر چه جور تعلیماتیه؟!، باور کن خدا خیلی دوستت داشته که از دست این روانی ها خلاصت کرده! حالا می فهمم که چرا بزرگای فامیل همیشه از رفت و آمد با بهائی ها نهی می کنند، درس عبرتی بود که دیگه سراغشون نرم. 

 

این را گفت و برای خداحافظی بلند شد. وقتی رفت افکار زیادی به ذهنم هجوم آورد. حتما بزرگان فامیل برایش از دوره طاغوت گفته بودند، دوره ای که بهائیان برای خودشان بروبیایی داشتند، دکتر ایادی بهائی، همه کاره مملکت بود و امثال هویدا، ثابت پاسال، خسروانی، فرخ رو پارسا(۱) و بهائی هایی مثل آن ها زمام امور را در دست داشتند و در وطن فروشی و خوش خدمتی برای بیگانه سراز پای نمی شناختند؛ اما امروز سران تشکیلات، زیر سایه گذشت زمان می خواهند خودشان را به نسل جدید مظلومانی نشان دهند که تنها گناهشان به اصطلاح اعتقادشان است. اما کدام آگاهی است که نداند در پس این مظلوم نمایی چه دیو پلیدی آرمیده است. ادامه دارد…

 

 

پی نوشت ها:

۱ – ن.ک: جواد نوائیان رودسری، تارهای عنکبوت؛ کتاب رصد، دفتر پژوهش موسسه خراسان

 

 

به اشتراک بگذارید
  • Add to favorites
  • Facebook
  • Google Bookmarks
  • email
  • RSS
  • PDF
  • Print

مطالب مرتبط

......................................................................................................................................................................................................................................................


اگر این مطلب را می پسندید بر روی 1+ کلیک کنید :