گروه مطالعات اجتماعی - ۱۵/۰۸/۱۳۹۰

خاطرات بهزاد جهانگيري رهاشده از چنگال فرقه پوشالي بهائيت

بازی با تشکیلات(۴)

abdol-bahaبازنویسی و تنظیم: جواد نوائیان رودسری/ «در قسمت قبل ماجرای طرح توطئه برای بهزاد توسط تشکیلات را از زبان دوستش پی گرفتیم و از وابستگی سران بهائیت پیش از انقلاب به استعمار سخن گفتیم. اینک ادامه ماجرا»

 

 

  

عشق هایی که ذبح می شوند

همسرم اصولا انسانی عاطفی بود، با وجود ایمان راسخی که به راهش داشت، دوری از خانواده و به ویژه مادرش که بعد از پدر تنهاتر و تکیده تر از قبل شده بود همواره آزارش می داد. بیش از همه علاقه مند بود تا مادر را از این منجلاب متعفنی که تشکیلات برای امثال او تدارک دیده، بیرون بکشد. تحمل حالت ناراحت و نگران مهناز برایم سخت و سنگین بود.تصمیم گرفتم هر طور شده دیداری را با مادرش ترتیب دهم تا شاید از این وضعیت خارج شود.با این تصور، به همراه مهناز و شکیبا، دختر کوچکم، راهی سنندج شدیم. با همسایه مادر مهناز تماس گرفتم و از او خواستم اگر می تواند مرا در این امر یاری دهد، با گشاده رویی قبول کرد و پس از حضور من و مهناز در خانه اش، با نقشه قبلی مادر مهناز را به خانه اش آورد.لحظه عجیبی بود، مادر با دیدن ما تصمیم به بازگشت گرفت، مهناز که با دیدن او اختیار از کف داده بود به سویش دوید و راه را بر او بست، به هر ترفندی که بود، با کمک همسایه، مادر را نشاندیم. اشک های مهناز که بی تابانه بر گونه هایش روان بود حتی زن همسایه را به گریه انداخته بود، اما مادر! هنوز تحت تاثیر دستورات ضدانسانی تشکیلات، حاضر نبود به او توجهی کند. با سردی نگاهی به من کرد و بعد حال شکیبا را پرسید؛ راستی که تشکیلات چه ساده و آسان عشق های انسانی را برای رسیدن به مطامع حیوانی اش ذبح می کند.

 

 

 

خیالی که عبث بود!

مادر با نگاه تندی به مهناز خیره شد، هنوز صورت مهناز خیس اشک بود. گمان کردم عاطفه مادری اش به جوش خواهد آمد و برای مرهم گذاردن بر دلتنگی دخترش سخنی خواهد گفت، اما زهی خیال باطل با قیافه ای حق به جانب به مهناز گفت: «دلم برات می سوزه که هم این دنیا رو از دست دادی و هم اون دنیا رو! با نوشتن این چیزا چی رو می خوای ثابت کنی؟ فکر می کنی می تونی با امر جمال مبارک طرف بشی؟! دست از این کارها بردار و برگرد! برگرد، شاید دوباره جمال مبارک بهت نظری کنه و از این بدبختی که توش گرفتار شدی نجات پیدا کنی!» مهناز سعی می کرد به او بفهماند که آمدنمان ربطی به پشیمانی و این حرف ها ندارد، بلکه جدای از احساس مادر و فرزندی این یک تکلیف دینی برای اوست که جویای احوال مادرش باشد، اما مادر گوشش به این حرف ها بدهکار نبود و او را به تبلیغ کردن متهم کرد. داشت حوصله ام سر می رفت، اما مهناز هنوز هم با ادب و مهربانی خاصی مادرش را مخاطب قرار می داد و دست آخر رفتار کریمانه اش کار خودش را کرد، مادر آرام شده بود و مهناز توانست اندکی با او در مورد خودش حرف بزند؛ آنچه می خواستیم محقق شده بود، شاد و خوشحال به همدان برگشتیم، اما بازگشتمان مصادف با آغاز سریالی شد که طرحش را تشکیلات برایمان ریخته بود، ظاهرا با مسافرت ما به سنندج، حضرات خادم! مبتلا به این وهم شده بودند که می توانند ما را دوباره به چاه سیاه ضلالت خود بکشانند، انگار که در قاموس آن ها مسئله ای به نام محبت و عشق مادر و فرزند معنایی نداشت، اگرچه زیاد از آن دم می زدند.

 

 

 

به اشتراک بگذارید
  • Add to favorites
  • Facebook
  • Google Bookmarks
  • email
  • RSS
  • PDF
  • Print

مطالب مرتبط

......................................................................................................................................................................................................................................................


اگر این مطلب را می پسندید بر روی 1+ کلیک کنید :