بازنویسی و تنظیم: جواد نوائیان رودسری/ «با قطع شدن گوشی تلفن، در ذهن بهزاد بسیاری از خاطرات گذشته زنده شد، دروغ های بیت العدل در مورد صلح اکبر و اصغر و از بین رفتن جمهوری اسلامی ظرف دو سال پس از رحلت امام و اینک ادامه ماجرا»
پایان یک راه
گفتم که ازدواج من و مهناز صرفا یک ایده تشکیلاتی بود. از ابتدا علاقه ای به هم نداشتیم و با فشار والدین که ناشی از دستور تشکیلات بود به ازدواج تن دادیم. اما خودمان هم می دانستیم که این رشته زندگی بالاخره روزی پاره خواهد شد. ما مهم ترین فاکتور کنار هم بودن را نداشتیم و آن علاقه بود. سرانجام بعد از کلی صحبت و بحث به این نتیجه رسیدیم که بهتر است هر چه زودتر از هم جدا شویم. ناگفته نماند که بیم از تشکیلات و دردسرهایی که مرتب برایم درست می کرد و ممکن بود دامن مهناز و شکیبا را بگیرد و برای آن ها مشکلی درست کند در این تصمیم بی تاثیر نبود.
اطرافیان که متوجه این تصمیم شده بودند گاه گاه و از سر خیرخواهی نصیحت می کردند که نباید وضعیت خوبی را که اکنون به واسطه تلاشمان به وجود آمده از دست بدهیم و خانه ای را که به سختی بر پایه اعتقادات جدید بنا کرده ایم ویران کنیم. اما آن ها از اصل ماجرا خبر نداشتند و از رذالتی که تشکیلات برای ازدواج دختران و پسران بهایی تدارک می بیند بی خبر بودند. یادم هست در ابتدای کار که با بازی تشکیلات وارد زندگی مشترکمان شده بودیم چه مصائب و مشکلاتی را که تحمل نکردیم. قهر و دعوای طولانی ما کار را به جایی رساند که مهناز حدود ده ماه به حالت قهر خانه را ترک کرد، همان روزها بود که تصمیم به جدایی داشتیم، اما تشکیلات با نفوذی که در خانواده های ما داشت می کوشید تا جلوی کار را بگیرد.
البته دلشان به حال ما نسوخته بود، آن ها می دانستند که مهناز مدتی است دیگر به بهائیت اعتقادی ندارد و حفظ زندگی ما را یگانه راه بازگرداندن او می دانستند، اما اوضاع کاملا برعکس شد. مهناز اسلام آورد و به دنبال او من هم مسلمان شدم. حالا دیگر کاسه صبر تشکیلات لبریز شده بود. دائم به دنبال سنگ اندازی در زندگی ما بودند، اما این موضوع هیچ اهمیتی برای ما نداشت. با این حال طی صحبت های طولانی با یکدیگر به این نتیجه رسیدیم که بهتر است هر کدام مسیری را که برگزیده ایم به تنهایی ادامه دهیم. این بود که به دادگاه مراجعه کردیم و تقاضای طلاق توافقی را به شعبه خانواده ارائه کردیم. قاضی که وضعیت آرام ما را دید، فوق العاده متعجب شد و وقتی از اصل ماجرا باخبر شد، کوشید تا ما را از تصمیممان منصرف کند، اما تصمیممان را گرفته بودیم و او پس از شنیدن حرف های ما چیز دیگری نگفت و تنها روزی را برای مراجعه نهایی و صدور حکم در نظر گرفت، ده روز بعد را.
صبح روز دهم پس از اقامه نماز از جایم بلند شدم، قلم و کاغذی برداشتم و شروع به نوشتن کردم: «مهناز عزیز، سلام…