بازنویسی و تنظیم: جواد نوائیان رودسری/ در قسمت قبل دیدیم که تماس های مداوم مادر مهناز برای احوالپرسی نهایتا باعث ناراحتی او شد. بهزاد حدس می زد که این ناراحتی به تشکیلات بهائیت ربط دارد …»
تماس هایی که بر سرمان خراب شدند
پس از بازگشت به همدان، تماس های هفته ای مادر به مهناز شروع شد. اوایل از آنها بی اطلاع بودم، اما بالاخره مهناز طاقت نیاورد و برایم گفت که مادر از روزی که به همدان برگشته ایم به طور مرتب با او در تماس است. با وجود شکی که در عمق وجودم به این مسئله داشتم، اهمیتی ندادم، با خودم می گفتم چه اشکالی دارد که مادری با فرزندش تماس بگیرد و جویای کارهای او باشد، ظاهرا بد هم نبود، احساس می کردم مهناز آرام تر شده و حالا با خیال راحت تری به کارهای منزل و آرایشگاه می پردازد؛ تا این که وقایع ۱۸تیرماه سال ۷۸ اتفاق افتاد. گروهی از اراذل و اوباش در برخی نقاط تهران ناامنی ایجاد کرده بودند.
البته چند روز بعد با حضور گسترده مردم در صحنه ماجرا خاتمه یافت، اما در خانه ما این پایان ماجرا نبود.مهناز چند روز قبل از شروع ماجرا از کم شدن تماس مادرش صحبت می کرد، اما درست چند روز مانده به شروع فتنه، اتفاقی عجیب رخ داد. درست یادم هست که بعدازظهر بود. وقتی تلفن زنگ زد با اکراه گوشی را برداشتم. از آن طرف خط صدای آشنای مادر را شنیدم، با بی میلی حالم را پرسید و گفت: «چطور امروز سرکار نیستی؟» برایش توضیح دادم که به خاطر خستگی زودتر به خانه آمده ام. از لحن صحبتش معلوم بود که اصلا این موضوع برایش اهمیتی ندارد؛ مهناز خوابیده بود، به او گفتم اگر مایل است مهناز را بیدار کنم، قبول نکرد و گفت بعدا زنگ می زند. هنوز مهناز خواب بود که از خانه بیرون آمدم.عصر وقتی کلید را داخل قفل چرخاندم شکیبا به پیشوازم آمد و گفت: «بابا! مامان بزرگ زنگ زده!» گفتم: «خوب مبارکه، مگه اشکالش چیه؟» با سادگی کودکانه اش گفت: «آخه مامان از اون موقع داره گریه می کنه!» یکه خوردم ، به سرعت وارد اتاق شدم و به مهناز نگاه کردم، صورتش کاملا خیس بود، با شتاب پرسیدم: «چی شده؟ خبریه؟ چرا داری گریه می کنی؟» اشکش را آرام پاک کرد و گفت: «چیز مهمی نیست؛ مامان زنگ زده بود.» گفتم: «خوب…!» با ناراحتی نگاهم کرد و گفت: «اون همه تماس و اظهار محبت مادرانه، همه یعنی کشک!» با تعجب پرسیدم: «آخه برای چی؟ تو که رابطه ات باهاش خوب بود، مگه چی شده که این جوری ریختی به هم؟ نکنه پای تشکیلات در میونه، آره؟» نگاهش نشان می داد که حدسم کاملا درست است.
هشدارهای امنیتی!!
نگاه پرسشگرم هنوز به سمت مهناز بود. منتظر بودم تا علت این ناراحتی را بدانم. کمی من و من کرد، بعد با صدایی مغموم گفت: «مادرم زنگ زده بود تا تهدیدم کنه!» با تعجب پرسیدم: «تهدیدت کنه!؟ چه تهدیدی؟» مکثی کرد و ادامه داد: «نمی دونم چه خبره، اما هرچی هست تشکیلات خیلی به تکاپو افتاده، مادرم بهم زنگ زده بود و از رفتن رژیم می گفت! می گفت تا دیر نشده برگردین و با عذرخواهی دل تشکیلاتو به دست بیارین، چون اگه جمهوری اسلامی بره، اونوقت دیگه درامون نیستین! نمی دونم از چی حرف می زد اما فکر می کنم خبراییه!» با بی تفاوتی گفتم: «از تو بعیده! این حرفا که تازگی نداره، وانگهی تو چرا این جوری سگرمه هات تو هم رفته، خوب حالا یه چیزی گفته، تو که نباید این جوری بریزی به هم!» با ناراحتی گفت: «فکر می کردم احساسات مادرانه مادرم گل کرده، فکر می کردم واقعا دلش برام تنگ شده، اما ببین تو رو خدا! چه خیال خامی! وقتی بهش گفتم این حرفایی که می زنی واقعیت نداره، بدجوری ناراحت شد. ولی من که حرف بدی نزده بودم. بهش گفتم من در مورد بهائیت دروغی ننوشتم که حالا بخوام واسه نتیجه اش نگران باشم، گفتم من وبهزاد خودمون راهمون رو انتخاب کردیم، خودمون خواستیم از توی اون لجنی که گرفتارش شده بودیم بیایم بیرون، اینی هم که می بینی دارم در مورد بهائیت چیزی می نویسم به قول خودتون «ردیه نویسی» نیست، واقعیته! می خوام اونایی که توی خونه پوشالی تشکیلات گیر افتادن و فکر می کنن دنیا همینیه که خادمین می گن، بدونن که دنیای بزرگتری هم هست، بدونن که من و تو یه آدم ساده ایم مث همه، فقط دلمون نمی خواست توی غل و زنجیری گیر باشیم که تشکیلات برامون تدارک دیده، تشکیلاتی که احساس آدم براش بی معنیه، حتی ازدواجی رو که تجویز می کنه هم مصلحتیه! خودم و خودت یادت رفته؟»
مهناز راست می گفت؛ وقتی تشکیلات احساس خطر می کرد جوانان بهایی را با ازدواج های مصلحتی گیر می انداخت؛ من و مهناز نمونه های بارز این موضوع بودیم، درست وقتی که فکر کردند مهناز قصد ترک آن محفل متعفن را دارد، مرا به او معرفی کردند و بعد ازدواجی که نه میل من بود و نه میل او! ما فقط به کنار هم بودن عادت کرده بودیم، اما در مورد اعتقادات محاسبه تشکیلات درست از آب درنیامد و من خلاف مسیر موردنظر آنها حرکت کردم.این چیزها برای خادمین کاملا طبیعی بود. در مورد ازدواج با غیربهائی ها تنها زمانی موافقت می کردند که یقین حاصل می شد با این پیوند نوعی جذب صورت می گیرد و نه دفع! با این وجود به هشدارهای امنیتی! مادر مهناز وقعی نگذاشتم، اما چند روز بعد، با بروز اتفاقات ۱۸تیرماه، متوجه شدم که انگار چیزهایی را به او گفته بودند تا قدرت تشکیلات را به رخ ما بکشند؛ تصمیم گرفتم هر جور شده از خجالت مادر مهناز دربیایم.