بازنویسی و تنظیم: جواد نوائیان رودسری/ در قسمت پیش که ۲۲آبان ماه منتشر شد خواندید که سرانجام مهناز و بهزاد پس از چند سال زندگی مشترک از هم جدا شدند، بهزاد در راه بازگشت از دادگاه حال خوبی نداشت و با خدا عهد بست که تا رسوایی بیشتر تشکیلات بهائیت از پای ننشیند و اینک ادامه ماجرا …
بازگشت به زندگی
چند ماهی از جدایی من و مهناز می گذشت در این مدت به پیشنهاد یکی از دوستان تصمیم گرفتم مجددا ازدواج کنم. مهسا، دختری که توسط دوستم معرفی شده بود، با وقار و مودب به نظر می آمد، فاصله سنی چندانی با هم نداشتیم و گمان می کردم بتوانم در کنار او زندگی تازه و بی دردسری را شروع کنم. مهناز مجددا ازدواج کرده بود و مسئولیت نگهداری از شکیبا را هم به عهده داشت. من هم هفته ای یک بار شکیبا را نزد خودم می آوردم و شبی را با هم می گذراندیم. این بود که حضور در آن خانه را لازم ندیدم و با خالی کردن یکی از اتاق های کتابخانه، به محل کارم نقل مکان کردم. جای بدی نبود، اتاقی کوچک که برای گذران زندگی مجردی ام کافی می نمود. با این حال وقتی شکیبا شب را پیشم می ماند احساس خوبی نداشت، خانه قدیمی بود و شب ها به دلیل فرسودگی در و پنجره ها سر و صدای زیادی راه می افتاد که برای شکیبا ترسناک بود. ترس شکیبا مرا هم ناراحت می کرد، اما چاره ای نداشتم.
بازی تشکیلات آغاز می شود
صبح یکی از روزهایی که باید شکیبا را تا مدرسه می رساندم، در حاشیه خیابان توجهم به قیافه آشنایی جلب شد، خانمی مسن که در حاشیه خیابان و پشت درخت تنومندی ایستاده بود به سمت من نگاه می کرد، کمی که دقت کردم او را شناختم، مادرم بود، چند سالی می شد که او را ندیده بودم. دقیقا از زمانی که به دلیل ایمانم به اسلام از سوی تشکیلات طرد شدم. خواستم به سمتش بروم اما متوجه شدم که تنها نیست، خواهرم هم او را همراهی می کرد. با وجود شوری که از دوباره دیدن او به من دست داده بود، ترجیح دادم خودم را کنترل کنم، هیچ بعید نبود که این هم دامی دوباره از طرف تشکیلات باشد.
در طول این مدت طولانی و با وجود بیماری و رنجی که داشتم خانواده ام هیچ وقت به سراغم نیامده بودند، مغازه عینک سازی پدرم درست ۱۰۰ متر پایین تر از کتابخانه بود و آن ها بدون شک از محل کار و حتی وضعیت زندگی ام خبر داشتند، اما حتی یک بار هم به سراغم نیامدند. به همین دلیل حق داشتم به حضور ناگهانی آن ها شک کنم. این بود که وانمود کردم آن ها را ندیده ام و به همراه شکیبا به سرعت از محل فاصله گرفتم.
وقتی به کتابخانه بازگشتم، یکی از منشی ها که تازه استخدام شده بود به اتاقم آمد و گفت: «صبح که تشریف برده بودین، دو تا خانوم، یکی جوون و یکی مسن، اومده بودند این جا و درباره شما چیزایی سوال می کردن، قبل از این که شما برگردین هم با عجله این جا رو ترک کردن.» چیزی درونم می گفت به احتمال زیاد مادر و خواهرم بوده اند، اما نمی شد به این موضوع یقین داشت، چون مهسا و مادرش هم قرار بود سری به محل کارم بزنند و آن جا را ببینند، این بود که موضوع را زیاد جدی نگرفتم و از منشی تشکر کردم، راستش اصلا دلم نمی خواست همکارانم از مسائل خصوصی ام اطلاع پیدا کنند.
تماس جناب عزرائیل!!
اواخر شب بود، خسته از کار روزانه، برای خواب آماده می شدم، آن قدر خسته بودم که اصلا موضوع امروز صبح دیدن مادرم و پرس و جوی مشکوک دو تا خانم را فراموش کرده بودم. هنوز چشمانم گرم نشده بود که زنگ تلفن آرامشم را به هم زد. سراسیمه به ساعت نگاه کردم، ساعت ۳ بعد از نیمه شب بود. یک لحظه به ذهنم رسید که برای شکیبا اتفاقی افتاده و مهناز آن طرف خط است. با عجله گوشی را برداشتم، صدایی مردانه با لهجه ای عجیب و غریب که معلوم بود عمدا تغییر کرده از آن طرف خط به گوش می رسید:
- ترسیدی!؟ خوابت رو به هم ریختم، نه؟!
- شما؟
- من عزرائیلم! اومدم یه سری بهت بزنم!
فکر کردم یکی از دوستان است که قصد شوخی دارد، این بود که با دلخوری گفتم:
- هیچ وقت خوبی رو برای شوخی انتخاب نکردی، مرد حسابی خجالت نمی کشی نصف شب آدم رو بی خواب می کنی؟ شما کی هستین؟
- گفتم که من عزرائیلم! لازم نیست چیز بیشتری بدونی، تو منو نمی شناسی اما من خوب تو رو می شناسم، اسمت بهزاده، فامیلتم جهانگیری. قبلا بهایی بودی، تو جوونیت دوست داشتی با یه دختر به اسم فیروزه ازدواج کنی که نشد و با مهناز ازدواج کردی، چند باری می خواستین از هم جدا بشین اما بازم نشد، تا این که سال ۷۱ بعد از تصادفی که کردی و یه سال توی بیمارستان افتادی، به خیال خودت از امام رضا(ع) شفا گرفتی و چند وقت بعد مثل همسرت مثلا مسلمون شدی! اونوقت با هم افتادین دنبال اذیت و آزار خونوادتون، اما هیچ فکرش رو هم نمی کردی که بالاخره یه روز تاوون این کاراتو پس می دی و بالاخره از زنت جدا شدی و حالا تک و تنها توی اون دخمه که اسمش رو گذاشتی کتابخونه زندگی می کنی. حالا فهمیدی که خوب می شناسمت، یا می خوای بازم برات بگم؟!
شستم خبردار شد که تشکیلات دوباره دست به کار شده است، این بود که گفتم: «پس سرکار یه عزرائیل بهایی هستی!!»…
(ادامه دارد)