بازنویسی و تنظیم: جواد نوائیان رودسری/ در قسمت قبل خواندید که بهزاد پس از جدایی از همسرش متوجه می شود به وسیله خانواده خودش تحت نظر قرار گرفته است. در همین زمان، در نیمه های یک شب خسته کننده، شخصی که خود را عزرائیل معرفی می کند با او تماس می گیرد و ضمن تهدید او قسمت هایی از زندگی بهزاد را برای ترس و وهم او بازگو می کند اما بهزاد درمی یابد که او تنها یک بهایی اجیر شده است؛ و ادامه ماجرا…
انگار از شنیدن واژه «عزرائیل بهایی» کمی جا خورد، با من و من گفت: «من بهایی نیستم، اما این رو هم بدون هرکی بخواد با این تشکیلات دربیفته، ور میفته! یادته وقتی زن سابقت به خاطر وابستگی به خونوادش می خواست دوباره بهایی بشه چه سوسه ای اومدی و نذاشتی اون اتفاق بیفته؟ حالا می بینی که چه جوری یه گوشه افتادی هیچ کس نیست که حال خرابت رو بپرسه؟! منتظر بدتر از اینا باش! خودم یه شب میام سراغت، اون وقت می فهمی که با چی و کی طرفی.» آشکارا معلوم بود که تشکیلات کارش را آغاز کرده و قصد دارد تا با ترساندن من و ایجاد توهم، حرکت خزنده ای را برای جذب دوباره من شروع کند. جذب من برایشان اهمیت زیادی داشت، چون با این اتفاق، فعالیت های زیاد من در افشای ماهیت بهائیت، می توانست به یک دفاع تمام عیار از بهائیت تبدیل شود و مشخص بود که تشکیلات برای نفی حقایقی که به همراه مهناز بیان کرده بودیم و طبعا به گوش گروهی از بهائیان هم رسیده بود، هیچ وقت این فرصت را از دست نمی داد؛ این بود که با خونسردی گفتم: «پیاده شو تا با هم بریم، اولا نه تو و نه اون تشکیلات مسخره ات، هیچ غلطی نمی تونین بکنین، شماها در حد و اندازه ای نیستین که بخواین واسه امثال من تهدیدی باشین. من که می دونم تو اجیر شده همون خادمین آت و آشغالی هستی که برای پست و مقام به ننه و بابای خودشون هم رحم نمی کنن، یه بهایی بدبخت که واسه مجیز گویی به بالادستی ها هر کاری می کنه.اما اینو بدون و برو به اربابات هم بگو، بهزاد آدمی نیست که از این معرکه پا پس بکشه. خودتون می بینین که به همین زودی زود چه جوری دست اون تشکیلات پلیدتون رو، رو می کنم…» بوق مشغولی تلفن معلوم می کرد که جناب عزرائیل بهایی نتوانسته به مکالمه سحرآمیزش ادامه دهد و لاجرم گوشی را زمین گذاشته است!
خواب از سرم پریده بود. شوری عجیب در خودم احساس می کردم. فکر رسواکردن بیشتر بهائیت یک لحظه هم رهایم نمی کرد، باید کاری می کردم. یاد حرفی افتادم که در آخرین لحظه به مهناز گفته بودم، بازی دادن تشکیلات. آیا می توانستم این کار را انجام دهم؛ وقتی نماز صبح را خواندم تنها دعایم این بود که خدا راهی برای این کار پیش پایم بگذارد، راهی که در آن بتوانم چهره حقیقی بهائیت را بیش از پیش آشکار کنم.
قسمتی از اجرای یک نقشه
صبح سرکارم چرت می زدم، بی خوابی دیشب بدجوری آزارم می داد. منشی های کتابخانه مشغول راه انداختن مشتری ها بودند، تصمیم گرفتم به اتاقم بروم و کمی استراحت کنم، اما درست در همان لحظه چشمم به قیافه آشنایی خورد که وارد اتاق من شد. به سرعت خودم را به اتاق رساندم، خواهرم آرزو و مادرم داخل اتاق انتظارم را می کشیدند.نمی توانم انکار کنم که از دیدن آن ها به شدت شوکه شده بودم.قیافه مادرم چقدر شکسته شده بود، آشکارا معلوم بود که گرد پیری بر چهره اش نشسته، اما آرزو مثل همیشه سرحال بود و خیلی بزرگتر و جا افتاده تر از قبل نشان می داد.مادرم ناگهان به طرفم آمد و در حالی که اشک می ریخت مرا در آغوش گرفت نتوانستم خودم را کنترل کنم، در آغوشش گرفتم و اشک ریختم؛ چند سالی بود که نتوانسته بودم گرمای محبتش را احساس کنم، راستی چقدر آغوش مادر دلچسب و دلنواز بود. آرزو هم جلو آمد و باز هم مثل همیشه با آن زبان چرب و نرمش گفت: «داداش بهزاد الهی قربونت برم، نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود.» با هم روبوسی کردیم و بعد گوشه ای نشستیم.باز به صورت مادرم خیره شدم، واقعا دلم برایش تنگ شده بود. مادر هم بیشتر توجه اش به من بود. اما آرزو کنجکاوانه به در و دیوار و وسایل اتاق نگاه می کرد.
احساسی که دوام نداشت
وقتی با سینی چای وارد اتاق شدم، مادرم گفت: «زحمت نکش مادر جون، نمی خوایم مزاحم کارت بشیم، فقط اومدیم حالت رو بپرسیم.» با مهربانی گفتم: «بعد این همه مدت اومدین می خواین کجا برین؟، در ضمن یه چایی که این حرفا رو نداره، ببخشین که وسیله پذیرایی مفصل نداریم.» سینی چای را که جلوی مادر گرفتم، چشمم به موبایل آرزو افتاد، هنوز صفحه اش روشن بود و می شد دید که او آیتم ضبط صدا را فعال کرده است. تمام ذهنیتم به هم ریخت، حتی مادرم متوجه حالم شد اما ظاهرا آن را به حساب عواطف مادر و فرزندی گذاشت وقتی پشت میزم نشستم نگاهی به مادرم کردم، به آرامی لبخندی زد و همان طور که استکان چای را روی میز می گذاشت گفت: «خوب بهزاد جان چه خبر؟ حالت چطوره مادر؟ پات چطوره؟ » به آرامی پاسخ دادم: «خوبه، بد نیست، روزگار میگذره دیگه؛ پام هم، ای، بهتره باهاش می سازم.» آرزو با عجله وارد بحث شد و گفت: «داداش چرا به پدر و مادرت سر نمی زدی؟ من همیشه به اطرافیان می گفتم همونایی که بهزاد رو از ما گرفتن، نمی ذارن به دیدن ما بیاد، نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود!» مادر ادامه داد: « پیش خودم می گفتم حتما جمهوری اسلامی زیر نظرت داره و نمی ذارن برگردی پیش ما، یا این که اون زنت آن قدر شستشوی مغزی بهت داده که خونوادت رو هم فراموش کردی! این بود که خودم اومدم تا به درد دلات گوش بدم، کی بهتر از یه مادر می تونه سنگ صبور بچه اش باشه؟»
نگاهی به هر دو انداختم، چه باید می گفتم. ظاهرا تشکیلات برای من و مهناز برنامه مدونی ریخته بود. اما شاید می شد از این فرصت استفاده کرد. یک لحظه فکری مثل برق از سرم گذشت، با این حال نمی خواستم دست و پا بسته دراختیارشان قرار گیرم، این بود که رو به آنها کردم و گفتم…