بازنویسی و تنظیم: جواد نوائیان رودسری/ «بهزاد پس از تماس با فردی که خود را عزرائیل معرفی کرده بود به فکر می افتد تا برنامه اش را برای رسوایی بهائیت پی ریزی کند، اما نمی داند که چطور باید وارد ماجرا شود. در همان بین مادر و خواهرش آرزو بعد از مدتها به سراغش می آیند و بهزاد پی می برد که آنها به دستور تشکیلات و برای جذب دوباره او پا به میدان گذارده اند و اینک ادامه ماجرا.»
رو به مادرم کردم و گفتم:«مطمئنید که کاری ندارید؟ یه وقت مزاحمتون نشم؟!» مادر با سادگی همیشگی اش جواب داد: «نه مادرجان! ما اصلا اومدیم حرفای تو رو بشنویم، داییت هم بهت سلام رسوند و تاکید کرد حتما حرفاتو بشنویم، شاید کمکی، چیزی از دستمون بر بیاد که برات انجام بدیم.» آرزو خیلی سعی کرد که مادر این جمله آخر را نگوید، اما نشد. حالا دیگر می دانستم که مثل ماجرای ارتباط مهناز با مادرش، این هم یک بازی دیگر است که در آن تشکیلات دوباره احساسات مادرانه را برای حصول به اهدافش، ابزار قرار داده است. دایی ام،از مسئولین تشکیلات بهائیت در همدان به حساب می آمد و حرف مادرم تمام شک و تردید مرا به یقین مبدل کرد. مادر و آرزو مامور بودند تا وضعیت مرا به اطلاع آنها برسانند. آرزو که دستپاچه شده بود برای ماست مالی کردن قضیه خودش را پیش انداخت و گفت: «راستش دایی جون دلش خیلی برات تنگ شده و همه اش سراغت رو می گیره، اما ما به خاطر گرفتاری نمی تونستیم بیایم سراغت، از طرفی همون طور که مادر گفت، فکر می کردیم اگه بیایم دور و برت از طرف رژیم برات دردسر درست میشه؛ ولی دورادور همیشه جویای احوالت بودیم و سراغت رو از دوستان می گرفتیم، باید ببخشی داداش. اما حالا اومدیم تا کنارت باشیم.» به راحتی می شد فهمید که چه فکر می کنند. تشکیلات گمان کرده بود با جدایی من از مهناز، دیگر به آخر خط رسیده ام و زمان خوبی است تا با مراجعه دوباره به من نقشه ای را که از مدت ها قبل مترصد اجرایش بودند عملی کنند. مادر و آرزو آمده بودند تا اخباری مبنی بر کم آوردن و بریدن من از اعتقادات اسلامی ام برای تشکیلات ببرند. حتی فکر این وضعیت هم مرا آزار می داد. با وجودی که سعی داشتم خویشتن داری کنم، اما باید حرفی می زدم تا بفهمند با هالو طرف نیستند. این بود که نگاهی به آن دو کردم و با لبخند گفتم: «ممنون که به فکر من هستین، می دونین که مدتیه عینک سازی رو رها کردم و این کتابخونه رو راه انداختم. به لطف احوالپرسی و حمایت شما! ای بدک نیست، همونطور که گفتم می گذره. می دونین همیشه با خودم فکر می کنم اگه اون زمان که روی تخت بیمارستان بودم، بابا به دستور و راهنمایی تشکیلات رضایت نمی داد و من از حقوق قانونیم استفاده می کردم و اون راننده مقصر تاوان حماقتش رو می داد، امروز وضعم از این حالی که دارم بهتر بود. اما راجع به زندگی باید بگم، خیلی جالبه که جدایی بین من و خودتون رو به گردن مهناز و رژیم میندازین! مگه ما چیکار کرده بودیم؟ غیر از این بود که براساس همون تعالیم جمال مبارکتون با تحری حقیقت به اسلام رسیده بودیم و از بهائیت بیرون اومدیم؟ گناه ما چی بود که باید از خونواده جدا می شدیم؟ فقط به خاطر اعتقاداتمون؟ واقعا این ما بودیم که از شما بریده بودیم، یا شما که براساس دستور تشکیلات حق یه احوال پرسی خشک و خالی رو هم با ما نداشتین، توی این چند ساله درحالی که تمام فامیلم بیخ گوشم زندگی می کردند، همیشه تنها بودم، مگه نخواستم بیام سراغتون و گفتین که به امر جمال مبارک و بندگانش بی وفایی کردم و مستحق طردم؟! فقط اگه یه لحظه به وجدانتون رجوع کنین می فهمین که کی از کی بریده؛ خودتون می برین و می دوزین، بعد میاین و میگین منو شستشوی مغزی دادن!» خواستم موضوع جدایی از مهناز را به میان بیاورم، اما می دانستم که خبر دارند و به زودی پای قضیه را وسط خواهند کشید،در صورتشان عصبانیت موج می زد؛ اما سعی داشتند خودشان را کنترل کنند. مادر با صدای لرزان گفت: « حق داری پسرم، ما نباید تو رو تنها میذاشتیم، راستی حال مهناز و شکیباجون چطوره؟ خوبن؟ شکیبا باید برای خودش خانمی شده باشه، حتما مدرسه میره؛ مهناز چطوره؟…»؛ حرفش را قطع کردم، نمی خواستم با پیش کشیدن حرف مهناز دوباره بهانه را به دست آنها بدهم، این بود که وانمود کردم حرف مادر را نشنیده ام، می دانستم که آرزو ازدواج کرده، بهانه خوبی برای انحراف بحث بود، رو به او کردم و گفتم: «خوب آبجی، شوهرت چطوره؟ راضی هستی؟ ناقلا شیرینی ها رو تنها تنها خوردی؟» با خنده گفت:« یه دو سالی میشه که با عادل ازدواج کردم، جات خالی بود، چند بار می خواستم کارت عروسی رو به دستت برسونم اما آدرست رو نداشتم.» پوزخندی زدم و گفتم: «آره خوب! من تو اروپا ساکن بودم و سرکار نمی تونستین پیدام کنین!! بد نبود آدرسم رو از همون کسایی که احوال منو ازشون می پرسیدین، جویا می شدی! یه چیزی بگو بشه قبول کرد، من یه ساله که اومدم اینجا و فاصله ام تا عینک سازی بابا ۱۰۰متر بیشتر نیست! آدرس قبلیم رو هم که همه می دونستن» مادر خودش را وسط انداخت و گفت: «همون که بهت گفتم، دلمون نمی خواست برات مشکلی پیش بیاد.» نگاهی به او کردم و با خنده گفتم : «مشکل! کدوم مشکل؟ اگه قرار باشه کسی واسه من مشکل درست کنه فقط تشکیلاته، وگرنه هیچ کس منو به خاطر ملاقات با خونواده ام مواخذه نمی کنه!»
مادر حسابی کلافه بود. می دانستم حرف هایم را ضبط کرده اند تا به گوش دایی برسانند، اما اهمیتی نداشت، نباید به سرعت ارتباط برقرار می کردم، ممکن بود شک کنند و بعد نتوانم فکری را که در ذهن پرورانده بودم عملی کنم. آرزو از جایش بلند شد و به مادر اشاره کرد که وقت رفتن است. مادر کیفش را برداشت و روی شانه انداخت، بعد رو به من کرد و گفت: «شکیبا رو ببوس، به مهناز هم سلام برسون،دلم می خواست ببینمشون ولی کارای خونه همه مونده، به مهناز بگو لااقل با ما یه تماسی داشته باشه تا جویای احوال هم باشیم!» قبول کردم، چاره ای نبود، حالا که آن ها می خواستند بازی کنند، چرا من چنین نباشم. تا دم در بدرقه شان کردم؛ اما ذهنم یک لحظه از برنامه هایی که در فکرم پرداخته بودم دور نمی شد.