رصد، احسان اکبری تبار/ …امروز در بعضى از گفتهها و اظهارات، راجع به شأن و شخصیّت و شرف و کرامت انسان در جامعه حرف زده مىشود. این بلاشک از اصول اسلامى است؛ اما کدام نقض کرامت انسانى بالاتر از این که انسانى، رئیس عائلهاى، پدر خانوادهاى، در جامعهاى که در آن همهچیز هم هست، نتواند اوّلیات زندگى فرزندان خودش را تأمین کند؟!…
******************
پرده اول:
روز/جلو درب داروخانه/خارجی
پیرمردی است. از ظاهرش پیداست ۴۵ سال سن را حتما دارد. موهای سرش کوتاه است. کوتاهی آن به حدی است که گویی تراشیده است. همانند ریش و سبیلش. یک اورکت سبز رنگ که کهنگی آن پیداست و یک شلوار مشکی که چند جای آن خاکی شده است به تن دارد. چهره اش آفتاب سوخته است، با چین و چروک زیاد.
چهار، پنج پله ای مانده تا به سطح خیابان برسم. با اینکه فقط لحظه ای نگاهش کرده ام ولی تیپ و قیافه اش در ذهنم مانده است. دارم به این فکر می کنم که قیافه این آدم چقدر برایم آشناست. کجا او را دیده ام؟
به پایین رفتن از پله ها ادامه می دهم. احساس می کنم از پله ها در حال بالا آمدن و از سمت چپ در حال نزدیک شدن به من است. سه پله از پایین، به هم می رسیم.
” آقا ببخشید”
همیشه این جور مواقع اولین فکری که به ذهنم می رسد این است که ” بهش کمک کنم یا نه؟ واقعا فقیره ؟ …”
“میخوام قرصامو بگیرم. واسه ۵۰۰ تومن موندم”
منتظر بودم که اولین حرفش این باشد که آقا من گدا نیستم … ولی اینجوری شروع نکرد. هیچ التماسی در لحنش احساس نکردم. من موظفم به او کمک کنم؛ به دلم افتاده است.
دستکش بافتنیم را درمی آورم. دست راستم را به زور توی جیب شلوار جینم می کنم؛ دیگر برایم تنگ شده است.
با خودم که رودربایستی ندارم؛ دلم میخواست حداکثر یک دویست تومانی مچاله از توی جیبم دربیاد و بگویم ببخشید همین قدر دارم و او هم بگوید بیشتر ندارین؟ و من هم بگویم نه شرمنده و او سراغ کس دیگری برود.
از جیبم بیرون می آورم. یک هزارتومانی نو! هزار تومانی را دیده است. یواش و به زور می گویم “بفرمایین”
از پله ها که میرفت بالا، داشتم خودم رو میخوردم. “بخشکه شانس. عدل، عیدی روز عید غدیری که از حاجی موسوی گرفته بودم رو دادم بهش”. یه هفته گذشته ولی هنوز خرج نشده بود. به این فکر کردم که اصلا من چرا باید دست بکنم توی جیب راست شلوارم؟! من که پولهایم را توی جیب عقبم می گذارم! ناخودآگاه دست کردم توی جیب پشتی شلوارم. دریغ از یه پاپاسی. خالیِ خالی بود.
دسکشم را که گذاشته بودم توی جیب کاپشنم درمی آورم و دستم میکنم. سری به نشانه تاسف تکان میدهم.” حیف هزاری!”
“حالا واقعا نیازمند بود یا نه؟!”
سریع از پله هایی که اومده بودم پایین برمی گردم بالا. توی داروخونه چشم میچرخانم. با دکتر داروخانه صحبت میکند. شاید هم دکتر نباشد. بالاخره یکی از آنهایی که روپوش سفید به تن دارند. طوری از پشتش رد می شوم که متوجه من نشود. سمت چپش آرام می ایستم. خودم را با بروشورهایی که روی پیشخوان است مشغول میکنم.
“چقدر میشه؟”
۹۴ هزارش رو واضح می شنوم اما خورده اش را متوجه نمی شوم.
“اینقدر که ندارم”
“میخوای نصفش رو واست بذارم”. از توی قوطی چند ورقه قرص رو برمی دارد. ” میشه ۴۸ تومن”
“آقای دکتر آخه اینقدرم ندارم”
” یک چهارمش رو پس برات میذارم. ۲۸ تومن”
” آقای دکتر من کلا ۵ هزار تومن دارم”
“پدرِ من، اینا هر دانهش ۱۵۰۰ تومنه!…”
از خودم خجالت می کشم. خدا کند مرا ندیده باشد.
از داروخانه که می آیم بیرون، باد سردی توی صورتم می زند.
قرص هایی قرمز رنگ. از همان هایی که عمو بهروز همیشه توی جیبش داشت. خدایش رحمت کند. یواشکی، بعضی وقتها که خواب بود از توی جیبش برمیداشتیم و یکی از آنها را درمیآوردیم و تیله بازی میکردیم. جنس نرمش برایمان جالب بود.
قرص قلب بود…

پرده دوم:
روز/ کوچه شهید ناصر غیرت/ خارجی
بنده خدا همسایهمان بود. ۳ سال پیش توی این محله آمدند. ایام عید غدیر بود. از آنجایی یادم مانده است که اولین بار روز عید غدیر او را دیدم که با خانوادهاش سر خیابان منتظر اتوبوس بودند. ما هم با ماشین مان داشتیم به مهمانی می رفتیم. بابام که آنها را دید، ترمز زد. با کلی تعارف بالاخره سوار شدند و تا یک جایی آنها را رساندیم.
سن و سالی ازش گذشته بود. کارگر بود. رئیس کارخانه اخراجش کرده بود. “بیمروت شیش ماهه که پولمون رو نداده. انگاری نوکرشیم که واسش مُفته کار کنیم”
“من که نگفتم بیرونم کن که! با چند تا از کارگرا رفتیم پیشش. منشی اَنتیکش رامون که نمیداد. با کلی التماس، رفتیم تو. بهش گفتیم مرد حسابی شیش ماهه حقوق ندادی. زن و بچهمون چی بخورن؟ مگه تو خودت زن و بچه نداری؟ خدا رو خوش نمییاد! این ماه جواب صابخونه رو چی بدم؟”
“از این بچه قرتیا بود. هر روز با یه تیپ و قیافه میومد. باباش رئیس کارخونه بود. از وقتی باباش سرطان گرفت، کارای کارخونه رو اون میچرخوند. میگفتن ساختمون خونده. شایدم همون بود که کار بلد نبود”
” برگشت بهمون گفت همینی که هست. فعلا پول نداریم. بازار خوابیده. هرکی ناراحته بره کارگزینی تسفیه کنه”
تقریبا ۲ ماه پیش بود. داشت با بابام صحبت میکرد. همینجا، جلو درب خانهاش. جلال آقا آدم توداری بود. کم پیش می آمد با کسی درددل کند. خدا رحمتش کند. هنوز حرف هایش یادم است.
خانهشان نرفته بودم. اما از بابام شنیده بودم که یک ۵۵ متری کلنگی است. صاحب خانهاش آدم درستی نبود. اینجا زندگی نمیکرد. آن زمانی که اینجا زندگی میکرد کسی جرات نداشت با او بحث کند. هم دست بزن داشت و هم بددهن بود.
این اواخر که برای گرفتن کرایهخانه میآمد، جروبحثش را با جلال آقا دیده بودم. آخرین بار همین شنبه هفته پیش بود. دم دمای غروب بود. آن قدر دادو فریاد کرده بود که همسایه ها بیرون آمده بودند.
آدم بیادب. جلو زن و مرد به جلال آقا فحش ناموس داد. شرم مردانهای که توی صورت جلال آقا افتاد را هیچوقت فراموش نمی کنم. من که طاقت نیاورده بودم و توی خونه برگشته بودم.
خدایش بیامرزد. مریم و منیره. دخترهای جلال آقا هستند. مریم دبیرستانی است و شاگرد مامانم و اون یکی اول ابتدایی. مادرشان پارسال فوت کرد. درست اول محرم. سرطان داشت. روز دفنش چقدر جلال آقا سر خاک گریه کرد.
منتظرم زودتر ساعت کاریام تمام بشود. از صبح که اطلاعیه ترحیمش را درب خانهشان دیدم، حوصله کار کردن ندارم. اعصابم بهم ریخته است. بیمادری حالا هم بیپدری.
شب /خانه/ داخلی
رفتهام که بخوابم. هِی از این پهلو به آن پهلو میشوم. همیشه این طوری می شوم؛ وقت هایی که فکرم مشغول است.
” امروز رفتم خونشون”
“مریم میگفت که این چند روز آخر یه گوشه مینشسته و به مریم نگاه میکرده. تا مریم نیگاش میکرده، سرش رو به کاری مشغول میکرده. چند بار خواسته یه چیزی به مریم بگه، اما هردفعه حرفاش رو میخورده”
“مریم میگفت که شبِ فوتش داشته واسه امتحان ریاضی میخونده. احساس کرده که باباش باز داره نگاش میکنه. سرش رو از توی کتاب برداشته و به جلال آقا نگاه کرده. جلال آقا سر چرخونده و به منیره گفته که بره واسش چای بیاره. منیره که از اتاق میره بیرون خواسته حرف بزنه اما چشاش پر اشک میشه. بلند میشه و اُورکتش رو برمی داره و از خونه میره بیرون”
” مریم می گفت که شب از صدای هق هقِ گریه باباش از خواب بیدار شده. سعی میکرده بیصدا گریه کنه … یه لحظه صداش قطع شده …”
مامانم داشت با بابام توی پذیرایی صحبت میکرد. لحاف را روی صورتم کشیدم. نمیخواستم بقیه حرف ها را بشنوم. یک چیزی توی گلویم سنگینی میکرد…
پرده سوم:
روز / آمفی تئاتر دانشگاه علم و صنعت، همایش نقد عملکرد مجلس هشتم/داخلی
یادم نمی آید بالاخره دیشب کِی خوابم برد. اصلا حال خوشی ندارم. از صبح به حرفای دیشب مامانم دارم فکر میکنم.
مسئولم برای عکاسی این جلسه خیلی سفارش کرده است. ” حواشی جلسه از خود جلسه مهم تره”. برای من که حاشیه اش با اصلش چندان فرقی ندارد. برای من مهم دستمزدش است.
پزشکیان، نجابت، رسایی. تجربه ام میگوید حاشیه ای آن چنانی ندارد. تمام صندلی ها پر است. چهارزانو زده ام. روی موکت پایین صندلی ها نشسته ام. از اول جلسه چندتایی عکس گرفته ام. اما حالا از اینجایی که من نشستم فکر نمی کنم بتوانم عکس بدرد بخوری بگیرم. سرِ آقایان از این پایین پیداست. جلوی سِن سرتاسر گل مصنوعی کار کرده اند. شیطنتم گل کرده است. دوربین را بالا می آورم. از داخل ویزور سه تا سر تا پایین گردن دیده میشود. خودم را خم میکنم و دوربین را پایین تر می آورم . حالا از وسط گلها، سه تا کله بیرون زده است. دکمه شاتر را فشار میدهم. دوربین را پایین می آورم. مقابلم نگه می دارم. تصویر را از توی ال سی دی دوربین نگاه می کنم. ناخودآگاه لبخند میزنم. از عکس های کلیشه ای خوشم نمی آید. به این می گویند یک عکس زیبا!
به ساعتم نگاه میکنم. حدودا ۲ ساعت از جلسه گذشته است. کم کم از حاشیه دارم ناامید میشوم. احساس خواب آلودگی دارم. آنقدر چهارزانو نشسته ام که پای چپم بیحسِ بیحس شده است… می خواهم طرز نشستنم را تغییر دهم که پای چپم به دانشجویی که جلوی من نشسته برخورد می کند. برمی گردد و طلبکارانه به من نگاه می کند.
“شرمنده”
حتما او هم حسابی حوصله اش سررفته است و الا اگر که جلسه خیلی داغ بود نباید به خاطر چنین ضربه آرامی اینگونه برگردد و نگاهم کند.
“این استفساریه در واقع همون حقوق مادامالعمر بود. چرا که بر اساس اون، هر وقت نمایندهای از مجلس بیرون رفت تا آخر عمر، حتی زمانی که بازنشسته هم میشه، تا ۸۰ درصد آخرین حقوق خودش رو دریافت خواهد کرد و این یعنی حقوق مادامالعمر!”
- استفساریه -
سرم را بالا می آورم. رسایی است که در حال حرف زدن است. از زمانی که نماینده ها توی مجلس آن جریان حقوق مادام العمر را تصویب کردند و بعد دوباره حذف کردند، با این کلمه آشنا شدم. هرجا که آن را می شنوم یاد آن افتضاح میافتم. چه سروصدایی توی موسسهمان به راه انداخته بود.
بحث برام جالب شده است. شاید میخواهد به قول معروف پَته عدهای را روی آب بریزد.
“آخرین فیش حقوقی نمایندگان ۲ میلیون تومان است!”، “برخی نمایندهها هم به این حقوق اکتفا نمیکنن و دنبال حقوقهای دیگه هستن!”
هنوز رسایی دارد صحبت می کند. توجهی به صدای نُچ نُچ دانشجوها که فضای آمفی تئاتر را پر کرده است، ندارم. این می تواند آغاز حاشیه باشد. وقت خوبی برای عکس انداختن است؛ از چهره رسایی، از جماعتی که نُچ نُچ میکنند. دستم به دوربین نمیرود. بچه های بسیج که انتظامات سالن هستند، برگشته اند به دانشجوها نگاه میکنند. شاید آنها هم شروع حاشیه را احساس میکنند.
بلند می شوم و می ایستم. یک چیزی مثل نبض توی سرم میزند. دوباره رو پنجه های پاهایم مینشینم. زیر لِنز دوربینم محکم به موکت روی زمین می خورد. توجهی ندارم. دست راستم را روی زمین می گذارم تا تعادلم را حفظ کنم.
۲ میلیون…. ۲ میلیون … ماهیانه ۲ میلیون حقوق!!!
ناخودآگاه یاد داروخانه میافتم
یاد جلال آقا
یاد حرفای دیشب مامانم
یاد مریم
یاد شهید غیرت میافتم
روز/ توی موسسه/داخلی
پشت سیستم نشستم. عکس های جلسه دیروز را دارم نگاه میکنم. به عکس سه تا کله که از وسط گل درآمده اند نگاه میکنم. آخرین عکس دیروز.
“آخرین فیش حقوقی نمایندگان ۲ میلیون تومان است!”، “برخی نمایندهها هم به این حقوق اکتفا نمیکنن و دنبال حقوقهای دیگه هستن!”
هنوز دارم به این حرف ها فکر می کنم. حوصله ندارم. عکسها را داخل پوشه داخلی گذاشته ام تا مسئولم ببیند. فکر نمیکنم خیلی راضی کننده باشد.
نوار پایین صفحه. پنجره به اصطلاح مینی مایز شده اینترنت اکسپلور که ایمِیلم را توی آن باز کرده ام مدام روشن و خاموش میشود. احتمالا کسی پیغامی برایم در چَت روم گذاشته است. کلیک میکنم. پنجره مرورگر باز می شود.
” همایش فردا یادت نره. ساعت ۱۰ صبح. آمفی تئاتر دانشگاه آزاد. واحد تهران-شمال. عکسای دیروزت که مالی نبود. فردا ببینم چیکار میکنی”. آی دیِ مسئولم است.
“اسم همایشه چیه؟”
منتظر جواب هستم…
“نمایندگان مجلس؛ خادمان ملت”
تیتراژ پایانی:
” اولویّتها را در نظر بگیرید. من در پیامى هم که به مناسبت افتتاح مجلس به شما عزیزان عرض کردم، این نکته را متذکّر شدم که همه کارها را دفعتاً نمىشود انجام داد؛ اولویّتها را در نظر بگیرید. امروز در بعضى از گفتهها و اظهارات، راجع به شأن و شخصیّت و شرف و کرامت انسان در جامعه حرف زده مىشود. این بلاشک از اصول اسلامى است؛ اما کدام نقض کرامت انسانى بالاتر از این که انسانى، رئیس عائلهاى، پدر خانوادهاى، در جامعهاى که در آن همهچیز هم هست، نتواند اوّلیات زندگى فرزندان خودش را تأمین کند؟! کدام تحقیر از این بالاتر است؟! کدام نقض شخصیّت و شرف و کرامت انسانى از این بالاتر است؟! صبح تا شب کار کند، آخرش به من یا به شما یا به آن مسئول دیگر نامه بنویسد که من دو ماه است به خانهام گوشت نبردهام! یک وقت در جامعه گوشت و میوه نیست، من و شما هم نمىخوریم؛ یک وقت در جامعه امکانات رفاهى نیست، من و شما هم استفاده نمىکنیم؛ یک وقت ایام عید که مىشود، فرزندان من و شما هم لباس نو بر تن نمىکنند. در این حالت کسى احساس سرشکستگى نمىکند – البلیة اذا عمت طابت – اما وقتى همه چیز هست، وقتى کسانى در جامعه با استفاده از فرصتهاى نامشروع توانستهاند براى خودشان آلاف و الوف و زندگیهاى تجمّلى فراهم کنند، وقتى طبقاتى در جامعه هستند که برایشان پول خرج کردن هیچ اهمیتى ندارد، جمع کثیرى از مردم که در بین آنها رزمندگان و عناصر نظامى و کارمندان دولت و معلمان و روستاییان و مردم مناطق محروم و دور و مناطق جنوب هستند، نتوانند نان و پنیر بچههایشان را فراهم کنند، کدام شکستن شخصیّت و شرف انسانى از این بالاتر است؟! شما مىخواهید جواب چه کسى را بدهید؟ شما مىخواهید دل چه کسى را خوش کنید؟ شما مىخواهید چه کسى از شما راضى باشد؟
بله، مسأله معیشت قطعاً در اولویّت اوّل است. معیشت که نبود، دین هم نیست؛ اخلاق هم نیست؛ حفظ عصمت و عفت هم نیست؛ امید هم نیست. کسى را که به موقعیتى دست پیدا کرده، به خاطر این که براى رفع نابسامانى و فقر، تلاش و مجاهدت کند و شب و روزِ خودش را صرف نماید، ملامت نخواهند کرد. اولویّتها را پیدا کنید. مسائل اساسى جامعه اینهاست.”
صحبت های رهبری در دیدار با نمایندگان مجلس شوراى اسلامى – ۱۳۷۹/۰۳/۲۹