گروه مطالعات اجتماعی - ۱۰/۱۱/۱۳۹۰

بازی با تشکیلات (۱۲)

خاطرات بهزاد جهانگيري - رها شده از چنگال فرقه پوشالي بهائيت

bahaeeat-hifa-esraeelجواد نوائیان رودسری/ «خواندیم که مادر و آرزو برای دیدار مجدد به محل کار بهزاد بازگشتند. بهزاد ضمن صحبت دوباره متوجه ضبط صدا توسط خواهرش شد و ضمن دفاع از همسر سابقش در زمینه مبارزات ضد بهایی او، دست خواهر را رو کرد و اینک ادامه ماجرا.»

 

 

وقتی در اتاق را باز کردم، چشمم به چشمان سرخ و گونه های خیس آرزو افتاد، معلوم بود مادر به سبب ناشی گری و لو رفتن کار کلی به او توپیده است. به روی خود نیاوردم و سعی کردم با یک خنده نیم بند، جو را تغییر دهم. آب میوه ها را روی میز گذاشتم و دوباره مقابل آن ها نشستم، مادر با مهربانی پرسید: «خوب بهزاد جان، نمی خوای بگی باعث و بانی جدایی تو و مهناز کیا بودن؟ واقعا کی راضی بود شما از هم جدا بشین؟» با تعجب گفتم: «واقعا شما نمی دونین؟» مادر جواب داد: «نه از کجا بدونیم.» ضمن تعارف آبمیوه به آن ها ماجرای دخالت تشکیلات سنندج در جدایی من و مهناز در چند سال قبل را برایشان بازگو کردم، جریانی که به دلیل مقاومت مهناز و من، با ناکامی روبه رو شد.

 

نمی دانم مادر و آرزو چقدر از ماجرا اطلاع داشتند، اما در صورت هایشان می شد آثار تعجب و بهت را دید. دست آخر گفتم: « حالا فهمیدید کی از اول دوست داشت زندگی ما از هم بپاشه؟ فهمیدید کی آرزو داشت ما از هم جدا بشیم؟ جدایی من و مهناز یه کار توافقی بود، اما اون کسایی که شما متهم به دخالت تو زندگی ما می کنین، یعنی همون آخوندها و مسلمونا، تمام تلاششون رو کردن تا این اتفاق نیفته، ولی موضوع چیز دیگه ای بود که نمی شد علنی واگویه کرد و آن بنده های خدا بی خبر بودن؛ آره مادرجون، او ن کسایی که به زعم خودشون آرزوی بدبختی پسرت رو داشتن خادمینی بودن که شماها از چشمتون هم بیشتر بهشون اعتماد دارین.

 

نمی دونم این محفل چی از جون ماها می خواد که اینجوری برای همه پاپوش درست میکنه، آخه این دیگه چه جور احکام مزخرفیه؟!» آرزو با تعجب گفت: «عجب کار ناجوری کردن، واقعا از اعضای محفل بعیده، ولی خوب داداش این یه کار شخصیه، بدذاتی اعضای محفل سنندج رو که نمیشه به پای بیت العدل نوشت.» مادر هم حرف های او را تایید کرد. با ناراحتی گفتم: «مگه این حکم بهاء ا… نیست که هیچ کس حق تمرد از دستورات محفل رو نداره و گرنه عذاب دنیوی و اخروی رو به دنبال داره؟! مگه اونا به تبعیت از بیت العدل نمایندگی خدا روی زمین رو ندارن؟ راستش رو بگین، اگه تشکیلات چنین دستوری به شما داده بودن، اجراش نمی کردین؟! مگه می تونستین نه بگین؟ شما همین الان به صورت ضمنی قبول کردین که کار محفل همدان یه کار غیرانسانی بوده، اما مگه همین محفل نماینده بیت العدل یا بهتر بگم خدا نیست، پس چرا دست به چنین اعمال ضدانسانی می زنه؟!»

 

آرزو ماتش برده بود، مادر آهی از سر استیصال کشید و گفت: «چی بگم مادرجان، حق با توست، خودمون هم بارها این سوالات تو ذهنمون به وجود اومده که هیچ جوابی براش نداشتیم. فقط خدا کنه که بتونیم از امتحان الهی سربلند بیرون بیایم!» با تعجب گفتم: «مامان شما به این توطئه ها و تزویرهای آشکار می گین امتحان الهی! شما یه دین الهی، یا حتی غیرالهی بهم نشون بدین که واسه پیروانش این اراجیف رو تحت عنوان اخلاق حواله کنه؟!» مادر جوابی برای گفتن نداشت؛ از جا بلند شد و با اشاره او آرزو هم بلند شد، خداحافظی کردند و رفتند. تا دم در بدرقه شان کردم، در حالی که در دل برای آن ها افسوس می خوردم که بهاییت عقل و ذهن آن ها را شست وشو و حقیقت را برایشان وارونه جلوه داده است. خیلی دلم می خواست مطالب بیشتری را برای مادرم بازگو کنم، اما می دانستم که با توجه به جو حاکم در خانواده نمی توان امید چندانی به تاثیر کلام داشت. با این حال خوشحال بودم که چند کلمه درباره واقعیت های بهاییت را مطرح کرده بودم، شاید همین چند کلمه می توانست شعاعی از نور هدایت را به دل غفلت زده مادرم بتاباند.

 

چند روز بعد مادر و آرزو دوباره به سراغم آمدند، این بار پیام، برادرزاده ام، هم همراهشان آمده بود. پیام که دوست داشت کتاب های کتابخانه را وارسی کند، همراه آرزو از اتاق خارج شدند و من و مادر تنها ماندیم، فرصت خوبی بود تا تاثیر حرف های دفعه قبل را در مادرم ببینم. این بود که آرام گفتم: «راستی مامان! در مورد حرفای اون روزم فکر کردی!» ابرو در هم کشید و گفت: «کدوم حرفا؟» ادامه دادم: «همین موضوع که چرا محفل دستوراتی می ده که هیچ عقل سلیمی در تموم دنیا حاضر نیست قبولش کنه؟ چرا به خاطر منافعشون دست به کارهای غیرانسانی می زنن؟ یادتون نیست؟»

 

کمی من و من کرد و گفت: «آها! چرا! اتفاقا شبش با داییت در این مورد صحبت کردیم، بهش حرفایی رو که زده بودی گفتم، اونم جواب داد احبای الهی نباید در اجرای دستورات عقلشون را وارد ماجرا کنند، ما عاشق جمال مبارکیم! باید عقل رو کنار بگذاریم و با عشق دستوراتش رو انجام بدیم!» با تعجب گفتم: «یعنی اگه همین خادمین، با این همه حکم صدتا یک غاز بگن بچه تون رو هم بکشید، شما قبول می کنین؟» با بی اعتنایی جواب داد: «اولا همچین چیزی نمی گن، ثانیا اگه دستور هم بدن ما با عشق جمال مبارک انجام می دیم!» و وقتی قیافه متحیرم را دید ادامه داد: «چیه! چرا این جوری نگاه می کنی؟ مگه مسلمونا توی مسائلشون از علمای خودشون سوال نمی کنن؟ خوب منم از علمای خودم سوال کردم، مگه چه عیبی داره؟»

 

گفتم:« آخه مادر توی اسلام هر حکم و دستوری دلیل عقلی خودشو داره، هیچ حکمی بدون دلیل صادر نمیشه، ولی شماها مدعی هستین باید در عقل رو تخته کرد، تنها چیزی که انسان رو از حیوان جدا می کنه!» در حالی که به سمت در می رفت گفت: «دیگه نمی خوام حرفی بزنم، ما تعالیم جمال مبارک رو با هیچی عوض نمی کنیم!» می دانستم که از حقیقت فرار می کند، اما به کجا؟! کاش بداند، کاش… .ادامه دارد

 

 

 

به اشتراک بگذارید
  • Add to favorites
  • Facebook
  • Google Bookmarks
  • email
  • RSS
  • PDF
  • Print

مطالب مرتبط

......................................................................................................................................................................................................................................................


درج نظرات

اگر این مطلب را می پسندید بر روی 1+ کلیک کنید :