جواد نوائیان رودسری/ «گفتیم که رابطه بهزاد با مادرش نزدیک تر می شد، او می کوشید تا با بیان کردن حقایق توطئه محفل سنندج در ایجاد جدایی میان وی و مهناز ذهن مادر را به حقایق بهائیت باز کند، اما مادر حاضر نبود حقایق را قبول کند و تلاش بهزاد در این زمینه بی فایده بود و اینک ادامه ماجرا.»
با رفتن مادر، موجی از غم وجودم را گرفت. آخر چطور می توانستند این قدر از خود بیگانه باشند؟ چطور می شود موهبتی به مهمی و بزرگی عقل را که برخی از آن به «رسول باطنی» تعبیر کرده اند کنار گذاشت. اما ظاهرا خرافه های مسموم تشکیلات بهائیت چنان بر ذهن آنان نفوذ کرده بود که دیگر نمی شد امیدی به تغییر در آن ها داشت. به همین دلیل تصمیم گرفتم مسیر خودم را طی کنم و دیگر بر سر مسائل اعتقادی با آنها درگیر نشوم.
رابطه ها بیشتر می شود
کم کم رفت و آمد اعضای خانواده به کتابخانه بیشتر از قبل می شد، ظاهرا دیگر کسی نگران زیر نظر بودن محل کارم از سوی نیروهای جمهوری اسلامی نبود!! وانمود می کردم که من هم از تنهایی به تنگ آمده ام و دوست دارم در کنار خانواده ام باشم. این طوری می شد ضمن جلب اعتماد آنها شرایط را برای اجرای نقشه ام مهیا کنم. پس از مدتی رفت و آمد بالاخره مادر پیشنهاد کرد که شبی را با شکیبا به خانه آنها برویم. شکیبا که مدتی بود با خانواده من آشنا شده بود، دائم کنجکاوی می کرد، حتی روزی به من گفت: «بابا من فکر می کردم شما و مامان به دلیل مسلمون شدنتون خونه مادربزرگ نمی رفتین!» گفتم: «مگه غیر اینه دختر گلم!؟» به سادگی ادامه داد:«آخه مامان بزرگ و عمه آرزو میگن به دلیل رفتارهای مامان بوده که ما با اونا قطع رابطه کرده بودیم و حالا که مامان نیست می تونیم راحت باهم رابطه داشته باشیم.»
این دیگر از آن رذالت های مخصوص احبای الهی بود! احساس کردم آنها حتی برای شکیبا هم نقشه و طرح دارند؛ لبخندی زدم و گفتم: «نه دخترم! همونی که بابا و مامان بهت گفتن درسته،اونا خواستن شوخی کنن، من بعد هم دیگه به اینجور حرفا توجهی نکن» اگرچه به راحتی قبول کرد، اما درونم پر از نگرانی بود، از یک طرف اصرار مادر برای بردن شکیبا و قراردادن او در محیط مسموم بهائیان، و از طرف دیگر ترس از این که نبردن او و ایجاد کدورت و شک در میان خانواده می توانست طرح و نقشه ام را با مشکل مواجه کند، مزید بر علت نگرانیم بود. اما چاره ای نداشتم. در برابر اصرار بی حد و حصر مادر پذیرفتم؛ اما می دانستم که پای در مجلسی می گذارم که قصد دارد برنامه های محفل را مو به مو اجرا کند، برنامه هایی که می کوشید تا مرا دوباره به کام عفریت جهنمی بهائیت بازگرداند.
ورود به خانه سازمانی!
مقابل خانه پدری که رسیدم. قبل از هرچیز خاطرات گذشته مقابل چشمانم رژه رفتند، چه شر و شوری داشت عنفوان جوانی ام، اما خیالاتم زیاد دوام نیافت، در که باز شد، برادرم شجاع پشت در بود، به گرمی دستم را فشرد و با من روبوسی کرد و بعد به سراغ شکیبا رفت. وارد خانه که شدیم همه از پدر، مادربزرگ ۹۸ساله ام، آرزو، مادر و … برخورد گرمی داشتند، اما هماهنگی آنها در استفاده از جمله ها رنجم می داد.
کمی از این ور و آن ور گفتیم، وقت نماز عشاء بود و باید نمازم را می خواندم، به آشپرخانه رفتم تا سنگ تمیز پیدا کنم اما نشد، ناچار به حیاط رفتم و از باغچه سنگی را برداشتم تا سجده گاهم باشد. در حین نمازخواندن احساس می کردم دائم کسی به اتاق سرک می کشد، اما به روی خودم نیاوردم، وقتی به پذیرایی برگشتم، پروین و مژگان، همسران برادرانم بهنام و شجاع، هم به جمع ما پیوسته بودند، با آنها هم احوالپرسی کردم و نشستم؛ پروین، همسر بهنام مسلمان بود؛ این که چطور با هم آشنا شده و ازدواج کرده بودند را نمی دانستم، اما هرچه بود سنگینی نگاه افراد خانواده ناراحتم می کرد، انگار گناه بزرگی مرتکب شده بودم.
بالاخره مژگان طاقت نیاورد و پرسید: «آقا بهزاد! هنوزم مث اون موقع ها نماز می خونی؟! » با تعجب پرسیدم: «نباید بخونم؟!» با من و من ادامه داد: «چرا…! ولی ما فکر می کردیم با وجود اتفاقاتی که برات رخ داده … شاید نسبت به این جور کارا دیگه جدیت قبل رو نداشته باشی!» گفتم: «مگه بهنام و همسرش نماز نمی خونن؟ اونا که ظاهرا مسلمون هستند و نمی تونند نماز نخونن.» با خنده گفت: «بهنام که اصلا تا حالا نماز مسلمونی نخونده، چون اصلا بلد نیست و ادعاش هم واسه رسیدن به عشقش بوده! پروین هم که یه دختر روشنفکره و اهل این کارا نیست!» خنده ام گرفت و با همان حالت به مژگان گفتم: «آهان! پس نماز خوندن عقب افتادگی و ترکش روشنفکریه؟ آره» مادر برای این که بحث بالا نگیرد خودش را وسط انداخت و گفت: «به نظر من هرکسی باید اعتقادات خودشو داشته باشه، چه بهایی، چه مسلمون.
جمال مبارک فرموده برای تبلیغ اغیار (۱) باید به سمت مومنین آن ها قدم برداشت، چون بیشتر مستعد تشرف به تعالیمند.!» واقعا نمی دانستم چه باید بگویم، هرچه در ذهنم جست وجو می کردم در میان کسانی که به بهائیت گرویده بودند، از آغاز تا امروز، جز مشتی بی دین و یهودی و لائیک و کسانی که ابدا به اسلام اعتقادی ندارند پیدا نکردم، راستی مادر تاریخ بهائیت را می دانست و این جوری حرف می زد؟
با این حال ترجیح دادم حرفی نزنم، شام را در سکوت صرف کردیم و بعد با راهنمایی مادر شکیبا را برای خواب به یکی از اتاق های طبقه بالا بردم. شکیبا تازه خوابش برده بود که در اتاق به آرامی باز و زن برادرم، مژگان وارد شد، در حالی که سعی می کرد آرام حرف بزند، گفت: «آقا بهزاد خواهش می کنم من بعد دیگه جلوی بچه های من نماز نخونین، بذارین ما بریم بعد!» با تعجب پرسیدم: «آخه چرا؟ مگه چه مشکلی داره؟» جواب داد: «رک و پوست کنده بهتون بگم، نماز خوندن شما روی بچه های من اثر منفی می ذاره!!» ادامه دارد
پی نوشت ها
۱ – منظور مسلمانان هستند.