جواد نوائیان رودسری/ «خواندیم که بهزاد برای اجرای نقشه ای که در سر داشت کوشید تا هر چه بیشتر در میان خانواده اش حضور پیدا کند. ولی همواره می کوشید تا کسی از غرضش مطلع نشود.»
صبح اول وقت شکیبا از خواب بیدار شد. بعد از صرف صبحانه با عجله وسایلش را جمع کردم. مادر اصرار داشت که او را نزدش بگذارم، اما مدرسه و دلواپسی مادرش را بهانه کردم و هر طور بود از خانه بیرون زدم. حقیقت این بود که شکیبا باید بعدازظهر به مدرسه می رفت، اما دلم نمی خواست با گذاردن او نزد خانواده ام فرصتی را برای مشوش کردن ذهن فرزندم در اختیار تشکیلات بگذارم. مادر اصرار داشت که از کتابخانه دل بکنم و به خانه پدری نقل مکان کنم؛ اما وقتی بی میلی ام را دید گفت: «پس هر روز غذا می دم بابات برات بیاره در کتابخونه؛ با این که دیگه مشکلی نداری؟!» پیشنهاد بدی نبود، لااقل از شر غذای حاضری خلاص می شدم، تشکر کردم و پذیرفتم و بعد همراه با شکیبا از آن ها جدا شدیم.
به محض ورود به کتابخانه، شکیبا سریع به مادرش زنگ زد، این عادت همیشه اش بود. ضمن صحبت با مادرش خبر رفتن به خانه پدرم و بقیه قضایا را به مهناز گفت؛ وقتی صحبت شکیبا تمام شد گوشی را به طرف من گرفت و گفت: «مامان می خواد باهات صحبت کنه.»
گوشی را گرفتم، می دانستم چه می خواهد بگوید. مهناز نگران بود، البته چیز غیرطبیعی نبود. او دلش نمی خواست با بردن شکیبا به خانه پدرم خطری متوجه تربیت و اخلاق او شود.
به او اطمینان دادم که چنین چیزی نیست، اما قبول نمی کرد، دست آخر گفت: «اگه میشه من بعد هر وقت خواستی خونه پدرت بری شکیبا رو با خودت نبر» به آرامی گفتم: «حالا بعدا در موردش صحبت می کنیم.» بعد از ظهر وقتی شکیبا را به مادرش تحویل می دادم، مهناز دوباره خواسته اش را تکرار کرد، چاره ای جز قول دادن نداشتم، با این کار قیافه مهناز آرام تر شد؛ با شکیبا خداحافظی کردم و دوباره به خانه ام برگشتم، یعنی همان اتاق محقر داخل کتابخانه!
روزها کند می گذشت، تمام ذهنم به موضوع نقشه ام معطوف بود. هنوز آن فرصتی را که می خواستم پیدا نکرده بودم. ذهنم آن قدر درگیر بود که اطرافیان و همکاران هم فهمیده بودند، این را می شد از روی سوال های گاه به گاهشان فهمید. خدا خدا می کردم فرصتی دست دهد تا بتوانم آن چه در ذهن دارم عملی کنم؛ تا این که یک روز پنج شنبه جرقه ای از امید در ذهنم زده شد. پدر بعد از تحویل دادن غذا از من خواست تا در مهمانی روز شنبه که در منزل آن ها و با حضور اعضای فامیل برگزار می شود شرکت کنم تا دیدارها تازه شود و دوباره اقوام قدیمی را ببینم؛ فرصت خوبی بود که نمی شد از خیرش گذشت، با کمی تامل قبول کردم. با نزدیک شدن شب مهمانی خیال نحوه برخورد با افراد حاضر در آن، یک لحظه هم رهایم نمی کرد. می دانستم در آن مجلس افرادی حضور دارند که در تشکیلات صاحب نفوذند و می توانند برای من پلی به سمت هدف مورد نظرم باشند.
با چنین خیالاتی بود که راس ساعت ۸شب به پشت در خانه پدری رسیدم. همهمه و سروصدای خانه تمام فضای کوچه را پر کرده بود. نگاهی به خانه انداختم، خانه ای که سه طبقه داشت. یک طبقه محل سکونت پدر و مادر و یک طبقه شجاع و خانواده اش؛ در نخستین دیدار گمان می کردم که طبقه سوم را اجاره داده اند، اما بعدا از بچه های برادرم شنیدم که پدر یک طبقه را وقف فعالیت تشکیلات بهایی کرده است و آن ها مراسمشان را آن جا برگزار می کنند.
چشمم را به طرف در چرخاندم و بعد زنگ زدم، پدر آیفون را برداشت و همراه با صدایش موجی مضاعف از همهمه میهمانان گوشم را آزار داد، پدر به محض شنیدن صدایم ضمن باز کردن در با صدایی که شادی در آن موج می زد حضار را از ورودم مطلع کرد. احساس خوبی نداشتم، وحشتی گنگ و نامانوس وجودم را فرا گرفته بود.
باید با آدم هایی روبه رو می شدم که سال ها با رفتارهایشان من و مهناز را آزار داده بودند و خاطره حیله ها و نقشه های مزورانه شان کابوس شب های تنهایی ام بود. اما باید می رفتم، چاره ای نبود؛ راهی بود که انتخاب کرده بودم و در آن بازگشتی وجود نداشت.
باید اعتراف کنم که درونم مملو از حس انتقام از تشکیلات بود، اصلا به فکر تبلیغات و حرف هایی از این قبیل نبودم، دلم می خواست حق این یاوه گویان را کف دستشان بگذارم.
دایی و خاله ام از اعضای تشکیلات بودند و در میان بهایی ها برای خودشان کیابیایی داشتند، بیشتر از همه به فکر برخورد با آن ها بودم. با این فکر دستگیره در هال را چرخاندم و وارد شدم، نگاه ها به طرفم چرخیده بود، آن همه سروصدا به یکباره خاموش شد. نمی دانم چرا درد پایم دوباره شدت گرفت،شاید این استرس عصبی در شروع درد بی تاثیر نبود. چشمم در میان چهره های آشنا و غریبه چرخید و احوالپرسی شروع شد. با همه احوالپرسی کردم و پدر با تلاش قابل تحسینی می کوشید تا تازه واردها را معرفی کند: «ایشون داماد جدید خاله هستن، پسر آقای …» و من سعی می کردم یک به یک را به خاطر بیاورم. با تمام شدن احوالپرسی هنوز نگاه های جمع و سکوت سنگین آن ها برقرار بود، باید جو را می شکستم، این بود که با خنده گفتم: «چیه؟ چی شده؟ من فقط مسلمون شدم، نکنه فکر می کنین مرض واگیردار دارم که این جوری نگام می کنین!!؟»
انگار حرفم موثر بود، همه با خنده ای که در صورت بعضی ها آشکارا تصنعی بود سر جایشان نشستند و مجلس دوباره گرم شد، هر چند افراد خانواده، به خصوص بستگان دورتر، سعی می کردند اصلا با من هم صحبت نشوند، با این حال خواهرم گاه به گاه سراغی از من می گرفت و با من هم صحبت می شد.ادامه دارد…