جواد نوائیان رودسری/ در قسمت قبل که ۱۷ بهمن ماه منتشر شد خواندیم که بهزاد به اصرار مادرش در میهمانی خانوادگی شرکت کرد و توانست با طرح نقشه ای ساده ذهن برخی از روسای تشکیلات را که از فامیل و بستگان او بودند متوجه خود کند واین برای او فرصتی مغتنم بود تا برای رسوا کردن مجدد تشکیلات فرقه بهائیت گام های موثرتری بردارد. و اینک ادامه ماجرا…
وقتی به اتاق برگشتم نگاه همه عوض شده بود. با مهربانی خاصی نگاهم می کردند، انگار نه انگار که تا چند لحظه پیش همین آدم ها به زور با من احوالپرسی کردند و خوش آمد گفتند. می دانستم که خاله چنین فرصتی را برای اظهار وجود از دست نداده و به محض ورود همه را در جریان امر کم شدن اعتقاد من به اسلام و به زعم خودش تمایلم برای بازگشت در جمع احبای الهی، گذاشته است. خودم را به مژگان رساندم و آرام به او گفتم: «چه خبره؟ همه مهربون شدن؟!»
با خوشحالی گفت: «من که چیزی نگفتم، ولی گمون کنم خاله جون موضوع رو به دایی و چند نفر گفته!!» با تعجب گفتم:«به این سرعت!؟ آخه چه جوری؟ وانگهی خاله که می گفت از این موضوع فعلا به کسی چیزی نگیم!!» با لحنی که حماقت از کلمه به کلمه اش هویدا بود جواب داد: «خاله است دیگه! چه انتظاری داری؟ خب دوست داره! وقتی دیده تو داری عوض میشی طاقت نیاورده و به دایی هم گفته که اونم امشب شاد بشه!!»
از این همه حماقت خنده ام گرفت. از زمان برگشت خاله به میهمانی تا ورود من دو دقیقه هم طول نکشید، آن وقت خاله توانسته بود در همین مدت کم تمام آنچه را شنیده بود برای دایی واگویه کند و کسی هم مطلع نشود! فکر می کردند با بچه طرفند. کاملا واضح بود که خاله با هماهنگی دایی به سراغم آمده و پس از بازگشت یک اشاره سر کافی بوده تا آ ن ها از کم وکیف این صحبت مطلع شوند. اما برای من چه فرقی می کرد. آنچه اهمیت داشت اجرای نقشه ای بود که برای رسوا کردن فرقه سراپا دروغ و تزویر بهائیت طرح شده بود.
با تمام شدن میهمانی و رفتن میهمانان، به اصرار مادر آنجا ماندم. اما شیرینی شروع بازی من با تشکیلات، همچنان فضای ذهنم را آکنده بود. روز بعد از میهمانی سرم خیلی شلوغ بود. داشتم کارهایم را مرتب می کردم که زنگ تلفن مرا به خود آورد. توجهی نکردم، می دانستم که یکی از همکاران جوابش را خواهد داد؛ همین طور هم شد، اما دقایقی بعد در اتاق باز شد و یکی از منشی های کتابخانه گوشی را به دستم داد؛ با حواس پرتی گوشی را گرفتم و گفتم: «الو! بفرمایین؟!» صدای آشنای مادر به گوشم خورد: « بهزاد! مادر، خودتی؟»
در حالی که حواسم جای دیگری بود، گفتم: «بله! حالتون چطوره؟» با مهربانی جواب داد: «خوبم مادر؛ زنگ زدم بهت بگم امشب شام خونه دایی ات دعوتیم؛ دایی تو رو هم دعوت کرده!» مثل این که یک جریان قوی برق از بدنم گذشته باشد؛ نمی دانستم چه باید بگویم، با من و من گفتم: «خونه دایی! چه خبر شده؟ من که دیشب دایی رو دیدم! راستش کار دارم. می شه نیام؟»
مادر حرفم را برید و گفت:« نیای؟! اصلا این مهمونی به خاطر تویه، اون وقت نمی خوای بیای؟! ببین بهونه نیار امشب خونه دایی می بینمت! خدانگهدار». اصلا نگذاشت حرفم را بزنم. راستی که تشکیلات برای جذب دوباره من چه ولعی داشت. علتش کاملا معلوم بود. من یک تبری جسته از بهائیت بودم که نوشتن خاطراتم ضرباتی سنگین را به حیثیت شان وارد کرده بود؛ بازگشت من به تشکیلات می توانست لااقل در میان خود بهایی ها موجی تبلیغی به راه بیندازد که نتیجه اش برای ماشین تبلیغاتی سران تشکیلات فوق العاده تلقی می شد. تصمیم گرفتم کار را شروع کنم، هرچند ممکن بود سخت و صعب به نظر برسد.
در زمان مقرر به در خانه دایی رسیدم. هنگامه ای برپا بود! وقتی وارد خانه شدم، می شد نگاه های کاملا متفاوت افراد را درک کرد؛ سعی کردم کاملا عادی باشم و از ملاقات با آ ن ها اظهار خوشحالی کنم! بعضی ها که اصولا آستانه تحمل کمتری داشتند هنگام دیده بوسی جمله هایی به زبان می آوردند که می شد از آن به خیلی چیزها پی برد: « به به! آقا بهزاد! چه بوی خوبی! گمون کنم بوی بهشته! خوش به سعادتت!» می دانستم چه آشی برایم پخته اند، اما مهم نبود، باید کارم را می کردم. بعد از صرف میوه به پیشنهاد منوچهر، پسرعموی مادرم، به جمعی پیوستم که دایی هم جزوشان بود. حرف های امیدوارکننده! همچنان ادامه داشت. دایی بعد از شنیدن هر جمله ای از اطرافیان می کوشید تا آن را بپزد و همه این حالت ها را به الطاف جمال مبارک! ربط دهد.
اما در این میان جمله ای از دهان دایی خارج شد که خیال مرا از بابت رفع موانع نقشه ام راحت ساخت. دایی در تایید صحبت های یکی از اطرافیان که به سبک دیگران، مثلا در حال کار روی من بود گفت: «من مطمئن بودم الطاف جمال مبارک بالاخره شامل حال بهزاد هم میشه! پس باید ما هم سعی کنیم از این به بعد تنهاش نذاریم! حالا دیگه خیال ما هم راحته و می دونیم که بهزاد زیر فشار یا دستور حکومت جمهوری اسلامی وارد جمع ما نشده! خدا کنه تا اومدن تاییدش از بیت العدل همین جور ثابت قدم(!) باقی بمونه!» جالب بود! آن ها آن قدر به برگشتنم مطمئن شده اند که قبل از هر رفتاری ضمن ارسال گزارش وضعیت من به بیت العدل تقاضای تایید پذیرش مجدد مرا کرده بودند!
وانمود کردم که از صحبت ها راضی هستم، دلیلی نداشت روال عالی اجرای نقشه را بر هم بزنم. شام که تمام شد دوباره بساط موسیقی به راه افتاد. چند تا از نوه های خاله که به واسطه پدرشان مسلمان به حساب می آمدند در جمع حاضر بودند و معلوم بود دایی برای تاثیرگذاری و در نهایت جذب آن ها سنگ تمام گذاشته است. موسیقی جزو لاینفک جلسات بهایی هاست، اما در این جلسه آشکارا ابزاری برای تاثیرگذاری روی جوانانی بود که غرور و غریزه دوران جوانی دست در دست هم مدام تیشه را به ریشه آن ها می زد.
وقتی معلومات و منطقی برای ارائه یک نگاه به ظاهر نو و به ادعای طرفدارانش پیشرفته، نباشد؛ پای غریزه و احساسات نامعلوم به وسط خواهد آمد و سران تشکیلات در چنین بازی های خطرناکی عمیقا ماهر بودند تا طعمه بدبخت درک کند که در چه منجلابی گرفتار آمده، آن ها مانند عنکبوت، تار گمراهی را به دور بدنش می تنند؛ ابزار قدرتمند آن ها در این راه، اولا ناآگاهی جوانان و ثانیا بهره بردن از الفاظی است که به دلیل قرار داشتن آن ها در دایره احساسات و عواطف فاقد یک تعریف منظم و یکدست است، کلماتی مانند محبت، عشق و مانند این ها. بگذریم، حالا دیگر مراسم رو به پایان بود و می بایست بر اساس رسم جاری در جلسات بهایی یکی از نوشته هایی که ظاهرا مناجات محسوب می شود قرائت شود، فکری به سرعت از ذهنم گذشت، خودم را به خاله رساندم و در گوشی به او فهماندم که میل دارم خواننده مناجات پایانی جلسه بهائیان باشم!
برقی از چشمانش بیرون جهید با اشاره موضوع را به دایی منتقل کرد. دایی هم بی مقدمه گفت: «از اون جایی که آقا بهزاد دوباره مشمول الطاف جمال مبارک شده و در جمع ما حاضره و دوست داره که خواننده دعای پایانی مراسم باشه، به عنوان نماینده بیت العدل در این جمع ازش می خوام که دعای هل من متوجه رو با صدای قشنگش برامون بخونه تا همه فیض وافی رو ببرن، امیدوارم الطاف جمال مبارک روز به روز بیشتر شامل بهزاد عزیز بشه!» یک لحظه خیالم به گذشته های دور پرواز کرد، زمانی که برخی جلسات به اصطلاح مناجات به دلیل کم سوادی خواننده مبدل به خنده بازار می شد.
خوب یادم هست که در یکی از همین جلسات وقتی خواننده دعا عبارت «ولوله در شهر اندازد…» را به دلیل کم سوادی و پرمدعایی«و لوله در شهر اندازد» خواند حالت به اصطلاح عرفانی جمع و توجه به بهاء، به یکباره مبدل به پوزخندها و قهقهه هایی شد که تا مدت ها نقل محافل بود و ناظمان جلسه برای جلوگیری از این وضعیت تا مدت ها قرائت آن به اصطلاح مناجات را تعطیل کردند. ادامه دارد…