گروه مطالعات اجتماعی - ۲۳/۱۱/۱۳۹۰

بازی با تشکیلات(۱۸)

خاطرات بهزاد جهانگيري رها شده از چنگال فرقه پوشالي بهائيت

bahaeeat-hifa-esraeelجواد نوائیان رودسری/ «تشکیلات که در راستای منافعش به دنبال جذب سریع بهزاد بود، خیلی زود دست به کار شد. دایی بهزاد که از سران تشکیلات بهایی به حساب می آمد او را به خانه اش دعوت کرد و بهزاد توانست در این میهمانی ضمن جلب اعتماد سران تشکیلات که اغلب از فامیل و بستگان او بودند، راه را برای اجرای نقشه اش هموار کند؛ به همین دلیل از آن ها خواست که خواننده مناجات پایانی باشد و این امر مورد پذیرش روسا واقع شد.» …

 

 

یادآوری خاطرات مضحک جلسات قدیمی محفل خنده ای نرم بر لبانم نشانده بود که منوچهر با ضربه آرنجش مرا به خود آورد، سرم را به طرف دایی برگرداندم، نگاهی پرمهر به من انداخت و بعد کتاب را به دستم داد. نگاهش کردم؛ کتاب «مناجات» نوشته عبدالبهاء بود. آرام بازش کردم، همه افراد حاضر به سنت قدیمی دست ها را روی سر گذاشته بودند، تصمیم گرفتم سنگ تمام بگذارم.

 

با موسیقی آشنایی نسبی داشتم و کوشیدم الفاظ بی سر و ته عباس افندی را که معلوم نبود خطاب به چه موجودی نگاشته شده است، بر پایه حجاز (گوشه ای از دستگاه شور) بخوانم. طبق عادت قدیمی ضمن خواندن چشم هایم را می بستم، اما از آن جا که از آخرین بار خواندن متون بهایی مدت ها می گذشت حافظه ام برای خواندن چندان یاری نمی داد. فکری مثل برق از سرم گذشت، هر جا که متن اصلی را به یاد نمی آوردم الفاظی چند را هم وزن جمله قبلی به هم می بافتم و با صدایی که زیر و زبر آوایش طبق اصول موسیقی اصیل ایرانی تنظیم می شد، آن را به جمع حاضر ارائه می کردم!

 

شک نداشتم که در آن جمع گروهی هستند که به این اشتباهات پی خواهند برد اما این آزمون می توانست مرا در اجرای گام به گام نقشه ام یاری کند و به تدریج راه های جدیدی را در برابرم قرار دهد. راستش این ابداعات خلق الساعه! چندان هم بد از آب در نیامد. وزن ها پخته تر شد و معانی جملات بهتر و خوش ترکیب تر از آب در آمد. وقتی در پایان به اصطلاح مناجات، موجی از تشویق و کف زدن فضای مجلس را پر کرد دریافتم که می توانم این شیوه را در دفعات بعدی نیز برای به بازی گرفتن محفل به کار بندم. شدت این تشویق ها به معدود کسانی که به تغییر مناجات پی برده بودند، جرات بیان نداد و جلسه به همین روال به پایان رسید.

 

وقتی به کتابخانه رسیدم تصمیم گرفتم با جعل مناجات ها و ارائه آن ها در جلسات بعدی کار رسوا کردن موهومات بهایی را از یک زاویه جدید آغاز کنم. شوق این کار اجازه نداد تا صبح منتظر بمانم و همان شب پس از جمع کردن تعدادی کتاب ادبی بنای نگارش یکی از مناجات هایی را که از سوی جناب بهاءا… به بنده نازل شده بود گذاردم!!! بعد از نوشتن هر جمله آن را دوباره می خواندم، گاهی خنده ام می گرفت، حقیقت این بود که تازه داشتم به حرف های صدتا یک غازی که مدت ها تحت عنوان مناجات به خوردم داده بودند، عمیق تر فکر می کردم. آن شب فکرهای دیگری هم به خیالم خطور کرد، فکرهایی که می توانست در آینده بهتر و بیشتر نقشه ام را پیش ببرد. اگر من بتوانم دعا اختراع کنم، چرا نظر کرده بهاء و عباس افندی و باب نباشم!!

 

نوشتن مناجات جعلی و اندیشیدن به این برنامه ها حسابی خسته ام کرد؛ نزدیک صبح بود که خوابیدم و به همین دلیل صبح روز بعد حسابی خسته و بی حوصله بودم. ساعت از ده گذشته بود که ضمن صحبت با یک مشتری چشمم به مادر و آرزو افتاد که وارد کتابخانه شدند. تعارفشان کردم و با هم وارد اتاق کارم شدیم. همان وقت تازه یادم آمد که یادداشت های دیشب را روی میز رها کرده ام و هر لحظه امکان دارد آرزو که اتفاقا در این گونه کارها دارای استعداد غریبی است، به سراغشان برود و هر چه رشته ام پنبه شود. این بود که ضمن خوش و بش با مادر آرام آرام برگه ها را از روی میز جمع کردم و به بهانه آوردن چای آن ها را در جای دیگر قرار دادم.

 

رفتار و کردار مادر و آرزو این بار به شکلی آشکار تغییر کرده بود. دیگر اثری از آن بی اعتمادی و غربت اولیه در چشمانشان نمی دیدم. می شد فهمید که برنامه شب گذشته و احتمالا صحبت های بعدی خاله و دایی چه تاثیری روی آن ها گذاشته است. مادر مدام از شب گذشته می گفت، از خواندن مناجات من و تعریف هایی که همه از آن کرده بودند. باورش شده بود که من نظرکرده بهاء شده ام؛ در بین صحبت ها ناگهان مادر گفت: «بهزاد، مادرجون، تو نمی خوای به این زندگیت یه سر و سامونی بدی؟ این که نشد زندگی، تو این ساختمون درب و داغون به چه امیدی موندی؟ حالا که مجردم هستی بهتر نیست یه فکری به حال تنهاییت بکنی و دوباره ازدواج کنی؟»

 

آرزو حرف مادر را قطع کرد و گفت: «آره داداش، حالا که شر مهناز هم از زندگیت کنده شده …» با ناراحتی حرفش را قطع کردم، گفتم: «به مهناز چی کار داری! اون بنده خدا که کاری به شماها نداشت، آخه چرا این قدر کینه ای هستین؟!»

 

آرزو انتظار نداشت چنین واکنشی نشان دهم، دست و پایش را جمع کرد و آرام گفت: «یعنی هنوز بهش فکر می کنی داداش؟!»

 

با خنده گفتم:«چه فکری؟ اون مدتیه که ازدواج کرده، اما حرف به خاطر اینه که مهناز مادر دخترمه، دوست ندارم اونو جلوی بچه اش خراب کنید و دائم پشت سرش حرف بزنید.»

 

مادر گفت: «خیلی خوب، حالا نمی خواد واسه من غیرتی بشی! تو این مدت کسی رو زیر سر نداشتی؟!»

 

با تعجب گفتم: «منظورتون چیه؟»

با خنده گفت: «پسرجون تو چقدر از مرحله پرتی! منظورم اینه که کسی رو واسه ازدواج مجدد در نظر نگرفتی؟»

 

گفتم: «چرا…» و بعد مفصلا ماجرای دختری به نام مهسا را برایش تعریف کردم که خیال داشتم با او ازدواج کنم اما خواست خدا این نبود.

 

مادر که از شنیدن این موضوع به وجد آمده بود دائم در مورد او سوال می کرد این که کیست؟ چه کاره است؟ مسلمان است یا نه؟ و این طور حرف ها. از سوال هایش خنده ام گرفت، فقط سعی کردم با دقت و احترام به همه آن ها جواب بدهم تا مبادا در روابطمان مشکلی به وجود بیاید. ادامه دارد…

 

 

 

به اشتراک بگذارید
  • Add to favorites
  • Facebook
  • Google Bookmarks
  • email
  • RSS
  • PDF
  • Print

مطالب مرتبط

......................................................................................................................................................................................................................................................


درج نظرات

اگر این مطلب را می پسندید بر روی 1+ کلیک کنید :