گروه مطالعات اجتماعی - ۲۶/۱۱/۱۳۹۰

بازی با تشکیلات(۲۰)

خاطرات بهزاد جهانگيري رهاشده از چنگال فرقه پوشالي بهائيت

bahaeeat-hifa-esraeelجواد نوائیان رودسری/ «بهزاد پس از تکمیل مناجات های جعلی به دنبال فرصتی برای ارائه آن ها و به بازی گرفتن محفل بهایی است. در همین بین مادر و آرزو با پیشنهاد ازدواج بهزاد با یکی از بهائیان وارد معرکه می شوند. بهزاد که موقعیت را برای انجام نقشه اش مناسب می بیند در برابر خواسته آن ها سکوت می کند. اما مادر موفقیت در این امر را بسته به نظر تشکیلات درباره بهزاد می داند و به طور ضمنی از او می خواهد که دوباره به فرقه ضاله بهایی بازگردد.»

 

 

مادر بعد از گفتن پیشنهادش به صورتم نگاه کرد، می خواست اثر حرفش را ببیند، خودم را راغب نشان دادم، باید با صبر و تحمل تاکتیک بعدی تشکیلات را می فهمیدم تا بتوانم به خوبی نقشه را پیش ببرم. مادر انگار از عملی شدن برنامه مطمئن شده بود، خداحافظی پرمحبتی کرد و همراه آرزو از کتابخانه خارج شد.

 

چند روز گذشت. پدر هر روز غذای دست پخت مادر را به در کتابخانه می آورد. ساعت مراجعه پدر معمولا وقت مشخصی داشت. اما آن روز کمی دیر کرد. ساعتی بعد سر و کله عادل، شوهرخواهرم، پیدا شد و قابلمه غذای مادر را به دستم داد. وقتی علت نیامدن پدر را جویا شدم گفت: «آقاجون و بهنام خان برای حساب و کتاب مغازه رفتن جایی، امشب هم که همه خونه دایی دعوتیم، آخه سالگرد مادربزرگه، فکر کنم مادرجون خودشون بهتون زنگ بزنن و قضیه دعوت دایی رو بگن.» این ها را با عجله گفت، انگار کار داشت و می خواست هرچه زودتر برود، شاید هم تشکیلات قدغن کرده بود قبل از بازگشت قطعی من جوانترها زیاد به من نزدیک شوند!

 

ساعتی بعد مادر زنگ زد بعد از کلی قربان صدقه رفتن موضوع سالگرد پدربزرگم را مطرح کرد و تاکید کرد شب همراه با شکیبا به خانه آن ها بروم تا دسته جمعی به خانه دایی برویم. قبول کردم و تلفنی با مهناز تماس گرفتم. بعد از شنیدن موضوع اظهار نگرانی کرد، خوب حق هم داشت، به او اطمینان دادم که خطری نیست؛ با این حال تاکید داشت که نگذارم آن ها زیاد به شکیبا نزدیک شوند.

 

می گفت: «تو که اونا رو می شناسی، فقط دنبال اینن که یه جوری روح و روان بچه رو به هم بریزن.» با حرفش کاملا موافق بودم اما چاره ای نبود، راه رفتنی را باید رفت. عصر دنبال شکیبا رفتم و از آنجا یکراست به خانه پدر رفتیم. پدر و بهنام طبق معمول داشتند از حکومت بد می گفتند، حرف هایی مثل مظلوم بودن بهایی ها و دستگیری آن ها به جرم واهی جاسوسی و از این جور حرف ها…

 

خیلی دلم می خواست جواب های دندان شکنی را که در آستین داشتم رو کنم، اما نمی شد. مادر که فهمیده بود پدر جلوی من و شکیبا زیاده از حد پیش رفته موضوع حرف را عوض کرد و مسائل دیگر را پیش کشید، با رسیدن به ساعت ۷ عصر همه آماده شدیم تا به خانه دایی برویم. قبل از خروج از خانه به بهانه ای شکیبا را به گوشه ای بردم و آرام به او گفتم:  «باباجون! مسائلی که قبلا درباره خونواده پدربزرگ بهت گفتم که یادت هست؟» سری تکان داد وخیلی ساده گفت: «همین که اونا بهایین و ما مسلمونیم رو میگین؟»

 

گفتم: «آره دخترم، یادت باشه جایی که داریم میریم پر این جور آدماست و ممکنه بخوان چیزایی رو بهت بگن که واقعیت نداره، هرکس چیزی بهت گفت خیلی آروم و سریع با من در میون بذار…» سرش را به نشانه تایید تکان داد. دوست داشتم جای شکیبا باشم، خوشحال و آرام بود، انگار نه انگار که قرار بود پای در جایی بگذارد که روزی در آن نقشه نابودی زندگی پدر و مادرش را در آن کشیده بودند.

 

به خانه دایی که رسیدیم بعد از ا… ابهی گفتن های متوالی حضار به ویژه خطاب به شکیبا، همه او را دوره کردند و مشغول به سوال و جواب شدند. دایی و خاله پیروزمندانه به من نگاه می کردند و لبخند می زدند. خانه دایی سه طبقه داشت که طبقه سوم آن را برای برگزاری جلسه یادبود تمام صندلی چیده بودند. همراه سایر میهمانان به طبقه سوم رفتیم. خاله و دایی به میهمانان خیرمقدم گفتند. حالا نوبت راشدی، رئیس تشکیلات همدان بود که برای اظهار فضل پای در میدان بگذارد…ادامه دارد

به اشتراک بگذارید
  • Add to favorites
  • Facebook
  • Google Bookmarks
  • email
  • RSS
  • PDF
  • Print

مطالب مرتبط

......................................................................................................................................................................................................................................................


درج نظرات

اگر این مطلب را می پسندید بر روی 1+ کلیک کنید :