گروه مطالعات اجتماعی - ۰۱/۱۲/۱۳۹۰

بازی با تشکیلات (۲۱)

خاطرات بهزاد جهانگيري رها شده از چنگال فرقه پوشالي بهائيت

bahaeeat-hifa-esraeelجواد نوائیان رودسری/ «بهزاد به دنبال فرصتی برای اجرای نقشه اش بود که دعوت دایی به مناسبت سالگرد مادربزرگ، هر آن چه را که او به دنبالش بود یک جا در اختیارش گذارد. بهزاد در یک فرصت طلایی جای برگه هایی را که برای قرائت به اصطلاح مناجات به او داده بودند را با یادداشت های خودش عوض کرد و آماده قرائت متن شد.»

 

 

با اشاره دایی صدایم را صاف کردم و خواندن وردهای من درآوردی شروع شد! وقتی جمله «هوا…» از دهانم بیرون آمد زیرچشمی جمع را ورانداز کردم، همه منتظر ادامه بودند، با دقت خاصی زیر و بم آواز را تنظیم کردم تا ریتم مناسب تری پیدا کند. وقتی قسمت اول مربوط به من تمام شد، نگاهی به اطراف انداختم، تعدادی گریه می کردند؛ قوت قلبی گرفتم تا قسمت دوم را با اعتماد به نفس بیشتری بخوانم. وقتی نوبت قسمت پایانی رسید، سنگ تمام گذاشتم و با ادای دو حرف ع.ع (عبدالبهاء عباس) که در پایان متن های عباس افندی همواره وجود دارد، مناجات را به پایان بردم.

 

وقتی به اطراف نگاه کردم نگاه و کلام تحسین آمیز بود که نثارم می شد. پرویز، یکی از اعضای اصلی محفل همدان بود، با هیجان خاصی از صدای الهی من سخن گفت! و آرزو کرد هرچه زودتر به جمع احبا باز گردم. در همین بین خاله و مژگان به سمتم آمدند. گویا شک کرده بودند که این نوشته ها از کجا آمده و من متن را از روی چه یادداشتی خوانده ام، به هر حال خاله خودش از اعضای بلندپایه محفل بهائیت در همدان بود و متون بهایی را بهتر از بقیه می دانست.

 

لحظه ای ترسیدم بویی ببرند، خاله با صدایی که شک از همه جایش تراوش می کرد، پرسید: «خاله جون! من تا حالا این دعا رو نشنیده بودم!» برگه را به دستش دادم و گفتم: «این همون برگه ایه که شما دادین دستم؛ اگه مطلب رو نشنیدین دیگه مربوط به تجربه و آگاهی خودتون میشه!» برگه را از دستم گرفت و وارسی اش کرد، همه چیز به برگه های محفل می مانست. راستی دوستم عجب هنرنمایی خوبی کرده بود! آخر امر به این نتیجه رسیدند که ظاهرا همه چیز صحیح است و اگر ایرادی هست از خود ماست؛ خنده ام گرفت، این ها علامه های فرقه بهائیت بودند و می شد به این راحتی دورشان زد، وای به حال اعضای دون پایه که فرق دوغ و دوشاب را هم به سختی می فهمیدند؛ واقعا تسلط بر این اغنام نباید کار چندان مشکلی باشد.

 

با پایان یافتن جلسه، شکیبا را که از فرط خستگی خوابش برده بود، با اتومبیل عادل به خانه مهناز رساندم خواستم به کتابخانه برگردم که عادل با خنده گفت: «من قول دادم که تو رو برگردونم خونه دایی تا از اون جا همه با هم بریم خونه آقاجون!» چاره ای جز قبول نداشتم. وقتی همراه پدر و مادر به خانه رسیدیم، شادی و شعف در صورت هر دو آن ها موج می زد، راستش اصلا دلم نمی خواست آن ها را بازی خورده نقشه خودم ببینم، اما وقتی جهل وجود انسان را احاطه می کند و انسان به اختیار خود راه ورود حق و حقیقت را بر خود می بندد چاره ای جز آن چه جهل بر سر انسان می آورد، نیست.

 

مادر دائم از واکنش های مثبت قرائت من می گفت و این که همه از نورانی بودن وجود من سخن می گفته اند، پس از مقداری مقدمه چینی، به ناگاه حرفی را که مدت ها منتظر آن بودم، به زبان آورد: «بهزادجون! حالا که این طور نظر احبا و تشکیلات رو به خودت جلب کردی، یه سوال ازت دارم، دوست دارم بهش خوب فکر کنی و بعد جواب بدی!»

 

پرسیدم: «چه سوالی؟»

 

مادر با لبخند ادامه داد: «دوست داری دوباره بهائی بشی؟»

 

این را گفت و چند لحظه مکث کرد، می خواست اثر حرفش را در چهره ام ببیند، بعد آرام ادامه داد: «ببین مادرجون! یه هفته ای وقت داری تا نظرت رو به ما بگی، چون نظر محفل همدان و یاران الهی تهران درباره این موضوع مثبته!»

 

این را گفت و سپس با لحنی که آشکارا تغییر کرده بود، ادامه داد: « تو تا حالا طرد اداری بودی، اگه برگشتی که هیچ، و گرنه احتمال طرد روحانیت زیاده، اون وقت می دونی که؛ ما حتی دیگه نمی تونیم توی خیابون با تو یه سلام و علیک ساده بکنیم! چون اگه مرتکب این کار بشیم خودمون رو هم طرد روحانی می کنن!» راستی که مادر چه ساده از ترک و طرد پاره جگرش سخن می گفت، این حالت ها را قبلا در مادر مهناز هم دیده بودم.

 

حالا می توانستم به خوبی درک کنم که آن چه در طول این سالیان دراز به خورد ما اغنام بهائی می دادند مشتی واژه بی سر و ته بود. نمی دانستم چه بگویم، از یک طرف این موقعیت خوبی برای من بود تا بتوانم نقشه هایم را عملی کنم، و از طرف دیگر نگران سوءاستفاده هایی بودم که ممکن بود تشکیلات با استفاده از این تغییر رویه من انجام دهد. فردای همان روز ضمن تماس با مادر تمایل خود را برای بازگشت ابراز کردم و او که از شدت شادی صدایش می لرزید از من خواست تا همان شب به خانه آن ها بروم، تا در مورد موضوع با هم بیشتر گفت وگو کنیم.ادامه دارد…

به اشتراک بگذارید
  • Add to favorites
  • Facebook
  • Google Bookmarks
  • email
  • RSS
  • PDF
  • Print

مطالب مرتبط

......................................................................................................................................................................................................................................................


درج نظرات

اگر این مطلب را می پسندید بر روی 1+ کلیک کنید :