رصد

کد خبر: ۱۲۰۵۳۱
تاریخ انتشار: ۱۵ آذر ۱۳۹۵ - ۱۴:۵۰

و بدین سان است که کسی می میرد و کسی می ماند

شاید ده سال پیش بود که یک روز به اتفاق شادروان محسن باقرزاده، مدیر انتشارات توس، به انجمن آثار و مفاخر فرهنگی در جنوب شهر رفتیم تا در بزرگداشت مردی شرکت کنیم که می خواست ما را از خواب آشفته نفت بیدار کند ولی هنوز به گمانم در حوزه مولانا و شمس و سفرنامه ابن بطوطه شناخته تر بود تا نفت و ماجراهایش. در سالن باشکوه آن خانه باوقار قدیمی که دخلی به بناهای حرام زاده شمال شهر ندارد، جمعیت بزرگی گرد آمده بودند و سخنرانان از او و آثارش می گفتند و او در پایان با حجب و حیای یک جوان خجالتی به یک تشکر کوتاه بسنده کرد و تواضعی نشان داد از جنس تواضع.

دو سال پیش به دعوت دانشگاه تبریز به آن شهر رفتیم تا در بزرگداشت مردی شرکت کنیم که خواب آشفته نفت اش معروف تر از تحقیقاتی در زمینه مولانا و شمس شده بود. زن و مرد و جوان و پیر چندان گرد آمده بودند که سالن عظیم ولی نه باشکوه دانشکده کشاورزی با همه گل و شادی آن پر شده بود. من آن استقبال عظیم را به این حساب گذاشتم که تبریز بیشتر از هر شهری نسبت به فرزندان خود تعصب می ورزد و این خصلتی نیکوست. مادران حق دارند به فرزندانشان ببالند.

اما این جمعیت که به استقبال دکتر موحد آمده بود خاص تبریز نبود. چندی پیش که علی دهباشی جشنی به مناسبت رونمایی شاهد عهد شباب برپا کرده بود، دیدم جمعیت گروه گروه می آید و سالن کانون زبان فارسی را که حالا دیگر بیش تر سالن «شب های بخارا» شده است، پر می کند. به غیر از سالن اصلی، سالن پذیرایی نیز با آن صندلی های ناراحت از جمعیت انباشته شده بود و عده زیادی هم سر پا ایستاده بودند.

این جمعیت دنبال چه می گشت؟ شعرهای کتاب شاهد عهد شباب را پیش از آن که چاپ شود دیده بودم و بعضی را خوانده یا از زبان شاعر شنیده بودم. چیزی نبود که بتواند آن همه جمعیت را به سوی خود بکشاند. شب شعر انستیتو گوته که نبود که شعرا به جای شعر، شعارهای انقلابی سر بدهند و مخاطبان را مجذوب کنند. شب شعر خوشه هم نبود. پس آن جمعیت برای چه امده بود و دنبال چه می گشت؟ من ر حیاط با دکتر سلام و علیکی کردم و خودم را توی سالن پذیرایی از دید بزرگان پنهان کردم ببینم چه می گذرد. بزرگان یکی یکی می آمدند و به صف برمی نشستند. برخی از آن ها افتادگی هایی نشان دادند که بوی تکبر از آن برمی خاست. من در جای خود شاهد حیران این تواضع های سرشار از تکبر بودم و منتظر که شاعر ما که پیرانه سر دیوانش را به چاپ سپرده چه خواهد گفت. مجلس آهسته آهسته گرم شد و حرف هایی زدند که ربطی نداشت و شاید ملال انگیز بود، اما پیش از آن که ملال انگیزی از حد بگذرد، خود دکتر موحد پشت میکروفن قرار گرفت و سخن آغاز کرد. از این زمان به اطراف که می نگریستم از چهره تماشاگران درمی یفتم که غرق لذت شده اند و حرف های دکتر در کام شان عین شکر شیرین می نشیند. پس از خواندن هر شعری چیزهایی می گفت و توضیحاتی می داد، آن گاه شعری می خواند. با احساس هم می خواند. دکلمه وار می خواند. من حیران و هاج و واج مانده بودم که این جمعیت انبوه به چه چیزی چنین گرم و مهربان دل سپرده است؟ این جا سرزمین شعر است. سرزمین فردوسی و سعدی و مولانا و حافظ. نمی توانستم بگویم جمعیت شعر سرش نمی شود. نمی توانستم بگویم این مردم شعر ندیده اند یا حس شعر ندارند. نه، چنین چیزی نمی شد گفت. رازی در میان که آن را درک نمی کردم. در جست و جوی آن بودم که دریابم قضیه چیست؟ آیا این کلام دکتر موحد بود که گیرایی داشت؟ انبوه جمعیت جادو شده به سخنرانی گوش می داد. خیلی نگذشته بود که موضوع را فهمیدم یا خیال کردم فهمیده ام و تقریباً تا آخر نشستم. من هم جادو شده بودم. من آدم کم حوصله ای هستم و در مجالسی از این دست پیش از موعد بخار می کنم و برمی خیزم. البته از من بی حوله تر هم یکی هست؛ داریوش شایگان. از قضا او هم تا آخر نشست. من نشسته بودم که بفهمم قضیه چیست؟ و مردمان برای چه گوش تا گوش ساکت و مجذوب نشسته اند؟ او چرا نشسته بود نمی دانم. موضوعی که من فهمیدم از این قرار بود. مهم نبود که شعرهایی که شاعر می خواهد خوب است یا نه. شاعر حرف هایی می زد که ریشه در واقعیت داشت و از این راه موفق شده بود رابطه صمیمانه ای با جمعیت برقرار کند. قادر شده بود بین الفاظ دشوار خود و جمعیت رابطه برقرار کند. حرف از واقعیت زدن از خواندن هر شعری مهم تر است. چنان که شاعر آن شب، حرف هایی راجع به گذشته و آینده زد که من بعدها در محافل و مجالس مختلف از چند تن دیگر هم شنیدم. همان حرف ها را تکرار می کردند بی آن که منبع را ذکر کنند. شعر شاعر ورد زبان نشده بود اما حرف هایش ورد زبان شده بود.

یک موضوع دیگر هم یادم آمد. ده پانزده سال پیش یک روز تنگ غروب که کنارش نشسته بودم برای من تکه ای از مطلبی را خواند که آن روزها درباره وضع ایران در حمله اعراب نوشته بود. نمی توانم بگویم تاریخ بود. تاریخ بود اما نه از جنس تاریخی که عموماً خوانده ایم و می خوانیم. آن نوشته چهره دیگری از تاریخ می کشید. یک وضعیت روانی بین حکام غالب و مردم مغلوب را تصویر می کرد که اعراب به وجود آورده بودند؛ به مدد تاریخ سیستان و بلاذری و... . حالا دیگر جزئیاتش یادم نمی آید اما چنان تصویری کشیده بود که مرا سحر می کرد. گفتم دکتر خواهش می کنم همه کارهایت را زمین بگذار و این ها را بنویس. اگر نمی توانی بگو من ضبط می کنم و پیاده می کنم و به دست شما می دهم. بنشین و تمام کن. این کار از هیچ کس دیگر ساخته نیست. جز شما کسی نم یتواند کار را بکند. اما به حرف من گوش نکرد. آدم سرتقی است. شاید هم وقت نداشت. من هم بعد از دو سه بار اصرار و تکرار سرد شدم و دیگر چیزی نگفتم. تا آن زمان من هم مثل دیگران دو وجه دکتر را دیده بودم. نفت و عرفان؛ مولانا و شمس و عوالمی که در کتب عرفانی می گذرد. اما این وجهش که آن شب از نگاه او به تاریخ دیدم برای من ناشناخته بود. برای این بود که اصرار می کردم بنویسد. به هر حال نه گفت و نه نوشت. تا این که این اواخر در مجله بخارا دو پاره مطلب چاپ کرد درباره سی سال بعد از پیامبر(ص) و اسلام چگونه به ایران راه یافت. همان بود که آن شب پاره ای از آن را برای من خوانده بود. البته دستکاری شده تر و ویراسته تر. اما همان بود.

این یک وجه دیگر از مردی بود که تا آن روز می شناختم. تا آن زمان از پژوهش های او درباره نفت و مولانا سر درآورده بودم اما این وجه را نمی شناختم. می دانستم که به تاریخ و نوشتمن از تاریخ علاقه مند است و در آن ید طولایی دارد اما برداشت من از تاریخ نویسی او از محدوده تاریخ معاصر و آن چه در روزگار خود او گذشته است فراتر نمی رفت. نمی دانستم او به تاریخ نگاهی گسترده تر از آن دارد که من می پندارم. پنجره ای که به گذشته باز می کند تمام عرصه تاریخ، دست کم تاریخ هزار و پانصد ساله بعد از اسلام ایران را، یکسره و یکجا پیش چشم می آورد و در نگاه او به تاریخ صحرایی پدیدار می گردد که طول تقویمی آن هزار و پانصد سال و عرض جغرافیایی آن مرزهای ایران است.

خُب، دو نمونه گفتم. یکی آن چه در سخنرانی ها و خطابه ها به عموم می گوید و دیگری آن چه گاه در خلوت از او بروز می کند. در هر دو نمونه کسی را سراغ ندارم که بیش از او بر مخاطب و خواننده تأثیر گذاشته باشد.

این ها از چیست؟ از کجا می آید؟ چرا او می تواند و دیگران نمی توانند؟ من مدت ها تلاش کرده ام موضوع را دریابم و خیال می کنم تا حدی دریافته باشم. دکتر موحد هر چه می گوید یا می نویسد از متن زندگی می نویسد. از متن واقعیت. مقاله که می نویسد از متن واقعیت بیرون نمی رود، سخنرانی که می کند به همچنین. حتی شعرش از این قاعده بیرون نیست. این که من در شعر دبنال چیز دیگری می گردم به او مربوط نیست. او این قالب را اختیار می کند تا از تلخی ها و شیرینی های زندگی بگوید از واقعیت زندگی. به مقالات شمس هم که روی می آورد جز متن واقعی زندگی چیزی را مدنظر ندارد. این که داستانی هزار سال پیش در همدان یا ری اتفاق افتاده، اهمیتی ندارد. اهمیت در این است که چه اندازه به زندگی و افکار امروزی ما مربوط است. او این ارتباط را پیدا می کند و تحویل می دهد. برای همین است که متن پر راز و رمز هزار ساله مقالات شمس ناگهان به متنی امروزی و این جهانی بدل می شود وداستان های گوناگون و رنگارنگ مثنوی، داستان همین روزگار ما. برای همین است که قادر می شود از داستان های مثنوی همین روزگار ما. برای همین است که قادر می شود از داستان های مثنوی همان حرفی را بیرون بکشد که بر متن زندگی امروز و حال و روز امروز ما منطبق است. در تاریخ صدر اسلام و در تاریخ معاصر یا تاریخ نفت هم موضوع از همین قرار است. برای همین است که می تواند از لابه لای تاریخ سیستان یا طبری یا بلاذری و دیگران نکاتی را بیرون بکشد که با واقعیت امروز زندگی ما گره در گره می افتد. ذهن و عمل را هم در می آمیزد. نه، درهم آمیختن درست نیست، باید بگویم ذهن نزد او جز عین نیست، جز برای بیان واقعیت نیست. برای همین است که نگاه او با نگاه دیگران تفاوت دارد.

این ها که گفتم از توانایی ها و دانایی های او گفتم. اما شاید بهتر باشد در این تصویری که سعی دارم از او بکشم کمی از خودش هم بگویم.

معمولاً من و صفدر تقی زاده با هم به دیدارش می رویم. بنابرین اگر مدتی طول بکشد و با او قرار لواسان نگذارمف شب که در خانه نشسته ام زنگ می زند که نمی خواهی به دیدن دکتر موحد برویم؟ می گویم کجای کاری مومن، مولانا پوست تخت شان را در استانبول انداخته اند، خبر نداری؟ تقی زده هاج و واج می ماند. می گوید استانبول؟ استانبول برای چی؟ استانبول چه خبر است؟ آن هم در این بگیر بگیر کودتا! می گویم اگر در این خیالی که از کارهای مولانا در سر بیاوری کور خوانده ای، مگر به کسی می گوید آن جا چه کار دارد؟ مگر ما سر از کار او درمی آوریم؟ هزار راز مگو دارد. به هر حال من به او سفارش کردم زود برگردد چون اردوغان ممکن است بگوید اصلاً کودتا کار دکتر بوده. می گوید شوخی را بگذار کنار، حالا از کجا فهمیدی که استانبول است؟ می گویم باباجان همین امروز بعدازظهر باهاش صحبت کردم.

آخر، هر وقت گمش می کنم و به تمام آدرس هایی که دارم حتی لندن، زنگ می زنم و پیدایش نمی کنم، به استانبول زنگ می زنم و یکباره صدایش را از آن جا می شنوم.

وقتی مکالمه تمام می شود، تقی زاده ماشاءاللهی می گوید و از فرزی و چابکی دکتر حیرت می کند.

عاشق تبریز است و آذربایجان و این آذربایجان در ذهن او تا باکو و قفقاز و آنقره و استانبول کش می آید. ما ایرانی ها مخصوصاً اگر از ناسیونالیسم بهره ای داشته باشیم کشش مخصوصی به خراسان داریم و ممکن است از سمرقند و بخارا سر درآوریم. بخارای او آذربایجاناست و اگر هوا خوب باشد تا استانبول می رود و از آن جا شاید سری هم به آنقره و قونیه بزند. نمی دانم در این سن و سال چطور سفرهای دور و دراز را تاب می آورد. تاب آوردن به یک سو، چه حوصله ای برای سفر دارد!

اما آدم به این فرزی در عین حال تا بخواهی چغر هم هست. جز آن چه خوداراده کند کلامی نمی توان از او بیرون کشید. من سال هاست که پای صحبت او می نشینم برای آن که خیال می کنم دانستن درباره او برای من که روزنامه نویسم وظیفه است. برای این جور مواقع که مثلاً مجله ای می خواهد ویژه نامه ای درباره او منتشر کند لازم می آید. اگر روزنامه نویس باشی و این جور مواقع حرفی برای گفتن نداشته باشی، فی الواقع احساس شرمندگی می کنی و شما نمی دانید شرمندگی های من چه سرزمین وسیعی است. همین روزها شاعری در گیلان از دست رفته بود، رفقا زنگ زدند که مطلبی بنویسم و من حتی نام شاعر را نشنیده بودم. خفت از این بالاتر نمی شود. برای همین خفت نکشیدن هاست که هر وقت فرصتی پیش آید از دکتر موحد پرس و جوهایی می کنم ولی مگر نم پس می دهد؟ مگر حرف می زند؟ جز آن چه خود اراده می کند کلامی نمی گوید. جز آن چه خود می خواهد به هیچ صراطی درنمی آید.

گاهی برای آن که او را تحریک کنم و به حرف بیاورم شروع می کنم از آدم های مورد علاقه اش بد گفتن. انگار حقه مرا خوانده باشد ساکت می نشیند و نگاه عاقل اندر سفیهش را می بینم. تا به حال نشنیده ام از هیچ کس بد بگوید. حتی از کسی که همه بد بگویند او بد نمی گوید. روشنفکران آذربایجانی که جای خود دارند و جای شان در عرش اعلاست. اما نم یدانم چطور شده است از بین معشوقگان او یک آدم اهل فارس هم پیدا شده است؛ ابراهیم گلستان. عاشق گلستان است. می گویم اقا این آقا که عاشق افکار خودش است و جز خود هیچ کس را قبول ندارد و شب و روز به لت و پار کردن این و آن مشغول است و استالین را هم روی سرش می گذارد، چه جای دفاع دارد؟ به پرخاش می گوید بالاخره ما یک آدم لازم داریم که همه را تارومار کند یا نه؟!

به گمانم شیطنت می کند ولی جالب این است که به هنگام شیطنت صورتش عین بچه ها می شود. بچه های شیطان!

با موحد درباره روز و روزگارش در آبادان

بهار دو سال پیش، یک روز یک شنبه، طبق معمول یک شنبه ها، به دیدارش رفتیم. من بودم و لیلا رستگارف که گاهی، گاهی نه، بسیاری اوقات، از سر لطف مرا همراهی می کرد و در انجام گفت و گوها یاری ام می دادف چون خودش هم دکتر موحد را دوست داشت و می خواست هر بار به محضر دکتر می روم او را هم بی نصیب نگذارم. لیلا روزنامه نویسی جدی است. دید و تشخیص دارد. در گفت و گو ها شرکت می کرد، در طرح سوال ها کمک می کرد، عکس می گرفت و هنرهای خود را بروز می داد. تا آن روز به گمانم مقداری درباره بازار و جوانی های دکتر موحد صحبت کرده بودیم. در راه با لیلا به این نتیجه رسیدیم که آن روز موضوع صحبت را آبادان قرار بدهیم و این که چه شد کشتی سرنوشت دکتر موحد در آبادان لنگر انداخت.

وقتی نشستیم و مدتی به احوال پرسی گذشت و چای خوردیم، با تمجمج و احتیاط موضوع را در میان گذاشتیم که دفعات قبل درباره اوپک و بازار و چیزهای دیگر صحبت کرده ایم، این بار دوست داریم درباره آبادان بشنویم. دکتر موحد بیش از هر چیز دوست دارد درباره تبریز بگوید. گفت: پیش از این که به نفت بپردازیم، جا دارد که ما هنوز درباره تبریز و اوضاع تبریز و همچنیندر مورد اوضاع بازار صحبت کنیم. من قبل از آمدنم به نفت، ده سال در بازار بودم؛ سه سال در تبریز و هفت سال در تهران. بنابراین می توانیم درباره تبریز و وضع بازار صحبت کنیم اما شما می خواهید راجع به این ه چطور وارد نفت شدم عرض کنم؟

نمی دانم کدامیک از ما گفتیم بله، قصدمان این است که امروز درباره این موضوع بشنویم که چطور از بازار به آبادان درافتادید و از نفت سر درآوردید، چون به هر حال سرنوشت شما به نفت آغشته است. نمی توان از زندگی شما گفت اما از نفت و آبادان نگفت.

گفت باشد یک بار هم به میل شما جلو برویم و شروع کرد. گفت:

من در بازار بودم تا این که کفگیر به ته دیگ خورد. من سرمایه ای به بازار نبرده بودم. مثل این که این را قبلاً گفته ام. من با دو هزار تومان که از محمد چلاق (چولاق محمدآقا) با تومنی یک عباسی قرض کرده بودم به بازار تبریز وارد شدم. بعد هم که آمدم تهران و حجره باز کردم، روز اول نوشتم: موجودی برکت خدا؛ یعنی هیچ چیز نداشتم. خوب بچه بودم. آدمی که با دست خالی وارد بازار می شود، تبدیل می شود به پول نقد کن پولدارها، یعنی جنس کسی را که پولدار و تاجر است، می فروشد و نقد می کند و پول او را برمی گرداند. خب من هفت سال این کار را کردم تا این که دیدم اگر بخواهم بیشتر بمانم باید پول مردم را بخورم، چون پول خودم را خورده بودم، تمام شده بود. رفقایی که من در ایام تحصیل داشتم، چند تایی رفته بودند شرکت نفت ولی با هم رفت و آمد داشتیم. وقتی کار به این جا رسید، من حدود 120 تومان پول داشتم. شصت تومان از این پول را گذاشتم برای مادرم و بچه ها. مادرم بود با برادرم که الان مدرس فلسفه هستند و سه خواهرم. من شصت تومان برای این ها خرجی گذاشتم و شصت تومان هم خودم برداشتم و بلیت خریدم و با یک شلوار وصله دار رفتم به آبادان. شاید اگر من پول داشتم که برگردم، در آبادان نمی ماندن. اولین شعر من در راه آبادان مربوط به همین دوران است.

دفترچه اش را می آورد و شعری می خواند که بعدها با نام «تابوت خاطره ها» در شاهد عهد شباب هم آمده است. گفت:

این شعر یادگار سفر اول من به آبادان است. مضمون شعر اشاره هایی به حال و هوای بازار دارد. قطار اهواز از تهران دور می شد. اواخر پاییز بود و تنگ غروب بود و روز بار سفر برمی بست: همراه دلی شکسته هان ای روز / بذار که با تو همسفر گردم // وین بار گران درد و محنت را / برگیرم و چون تو دربه در گردم. زمان ملی شدن نفت بود که من به آبادان رسیدم و همه جا واویلا. فرهنگی ها در رفته بودند. البته تک و توک بودند ولی افراد اصلی در رفته بودند، چون می دانستند این بحران بزرگی است. اغلب کارمندان «سینیور» هم، هر کدام به بهانه ای، مرخصی رفته بودند. رفته بودند تهران یا لندن، ببینند آن جاها چه خبر است. خودتان اوضاع و احوال را تصور کنید که چه وضعیتی بود.

لیلا گفت برای این سفر می توانید تاریخ دقیق تری بفرمایید. گفت:

باید ببینم ولی فکر می کنم اواخر 1329 بود.

بعدها که شاهد عهد شباب درآمد دانستم که آذرماه بود. چون آن شعر تاریخ آذرماه را در پای خود دارد. باری او ادامه داد:

در آبادان دوستی داشتم به اسم آقای «فرحان».

از جای خود برمی خیزد، به اتاق دیگر می رود و با عکسی در دست برمی گردد. انگار خاطراتش را مزه مزه می کند، انگشتان کشیده اش را روی یکی از سه شخصیت درون عکس می گذارد، می گوید:

ایناهاش، این است.

می گویم اگر از آن روزهای آبادان عکس هم داشته باشید خیلی به کار می آید. می گوید نه، و به جوانی از دست رفته افسوس می خورد. می گوید آن روزها که بر و رویی داشتم رفتم پیش جرج عکاس، عکسی گرفتم و یاد شعر رودکی می افتد:

چون برگ لاله بوده ام واکنون / چون سیب پژمریده بر آونگم. بعد از هزار سال ببینید این شعر چقدر تازه است.

باز حرف خود را دنبال می گیرد:

فرحان در آن جا یک اتاق کوچک مجردی داشت؛ در جایی که به آن «پانگو» می گفتند. برای این که بدانید چه جور جایی بود، می توانم بگویم دالانی بود که دو طرفش مجموعه ای اتاق قرار داشت؛ با یک دستشویی مشترک برای همه و یکی دو تا حمام دوش. هر اتاق یک پنکه سقفی و یک تخت یک نفره و یک پنجره کوچک داشت. اتاق ها مجردی بود. این که می گویم پنکه، فکر نکنید هوا را خنک می کرد. در حمام های قدیمی، توی خزینه، آب را طور به هم می زند، این پنکه هم هوای گرم را به هم می زد. یک صندوق چوبی هم بود که صبح یخ می آوردند و ما یخ را می گذاشتیم در آن صندوق و یک جوالی هم می انداختیم روی آن تا خنک بماند. در آن اتاق فرحان روی تخت می خوابید، من پای تخت روی زمین.

بچه ها صبح می رفتند سر کار و عصر گرمازده برمی گشتند. فرحان کار اداری داشت و رئیس قسمت منازل کارمندان دون پایه بود. رئیس منازل کارگران هم جدا بود. رئیس منازل کارمندان سینیور هم جدا بود. این ها مسئول این بودند که منزل به چه کسی می رسد. بر اساس سابقه و حقوق به افراد «پوینت» می دادند و می دانستند که کدام خانه خالی می شود و امروز خالی می شود یا فردا. در آن جا ما «استف» داشتیم؛ یعنی اداره کارگزینی. دو استف داشتیم: استف A و B. استف A کارگزینی بود به معنی خاص کلمه؛ یعنی ترفیعات و این جور چیزها مربوط به آن بود. استف B، قسمت خدمات کارگزینی بود؛ یعنی قسمت منازل بود و مربوط به کارمندان. کارهای مربوط به ادارات دولتی و کارهای داخلی مثل شهربانی و امور مربوط به کارمندان خارجی به این بخش مربوط می شد. رئیس آن قسمت، آقایی بود به اسم «دهدشتی»؛ قلیان می کشید و از پیرمردهای قدیمی بود. قسمتی هم بود برای مسافرت و رئیسش یک ارمنی بود که دائم با تلفن با بصره صحبت می کرد، به صدای بلند. آن رفیق ما در قسمت منازل بود و رئیس او آقایی بود به اسم «هندرسن» و او هم یک رئیس فرنگی داشت که رئیس کل این تشکیلات بود. قسمت کارگزینی هم یک رئیسی داشت به اسم «عبدالحسین جلالی» که کتاب آیین دوست یابی را از دیل کارنگی ترجمه کرده و او رئیسی داشت که اسمش را الان به یاد نمی آورم؛ بعد خواهم گفت. رئیس او هم شخصی به اسم «جاوید» بود. او هم رئیسی داشت که انگلیسی بود به اسم اقای «رید» و رئیس کل مجموعه این ها هم یک MRP بود؛ یعنی مثلاً manager of refinery personnel، رئیس کارکنان پالایشگاه، که «سیدخلیل کازرونی» و از قدیمی های شرکت بود. چنین اوضاع و احوالی بود آن جا. بچه ها خیلی این سیستم را مسخره می کردند. مثلاً هر کسی تلفن را برمی داشت باید خودش را معرفی می کرد. مثلاً آقای رید وقتی خودش را معرفی می کرد، برای بچه ها خنده دار می شد. یا مثلاً آقای جاوید با لهجه خیلی غلیظ آمریکایی می گفت: جوید. یکی می گفت ریدم و آن دیگری می گفت جویدم. بیش تر دلخوشی بچه ها هم همین شوخی ها بود.

ما که در آن واویلا برای استخدام به شرکت رفتیم، گفتند هیچ کس نیست و همه رفته اند. مثلاً این آقای رید که رئیس کارگزینی بود و باید مرا استخدام می کرد، رفته بود. آن آقای ایرانی هم که گفتم نامش را فراموش کرده ام یحیی راستان بود که تمارض کرده بود و در بیمارستان بستری بود. آقای عبدالحسین جلالی هم که کاره ای نبود ولی خوب به خاطر علاقه ای که به من داشت یک شغلی در پایین ترین سطح به من داد که هیچ امتیازی نداشت؛ نه خانه ای، نه امکاناتی. به خاطر این که بعداً کسی ایرادی نتواند بگیرد، پایین ترین حقوق را هم برای من معین کرد. واقعاً دیگر پایین تر از آن ممکن نبود.

شما با علاقه و آگاهی به آن جا رفته بودید؟

نه بابا! از بد حادثه به آن جا رفته بودم. گفتم که اگر می توانستم برمی گشتم. پول نداشتم برگردم. در آن جا مرا در قسمت امور مسافرت گذاشته بودند. تمام این ها یادم رفته؛ خیلی هم بامزه بود. مثلاً من در عمرم کلانتری هم نرفته ام، آن موقع هم اصلاً کار دولتی را نمی شناختم؛ یک طلبه بودم که مدتی در بازار کار کرده بود. شرایط جدید برای من غریبه بود. یک رئیس ارمنی داشتم به اسم «آقا مال» که واقعاً برای خودش پدیده ای بود! این آدم کاملاً در کار اداری مستهلک شده بود. تلفن که می کردند، این آقا باید خودش را معرفی می کرد. مثلاً می پرسیدند: «Who is speaking» و او به جای این که خودش را معرفی کند می گفت: Registration که اصلاً این را که او می گفت قسمتی بود که فرنگی ها که وارد می شدند یا از مرخصی برمی گشتند، آن جا خودشان را رجیستر می کردند و فرمی را پر می کردند که یعنی من آمده ام. مرا گذاشته بودند زیر دست این آقا مال، فرم رجیستر پر می کردم. آن جا که من می نشستم یک تلفنی بود که این آقا از صبح تا شام با بصره در فریاد بود و بصره را بذره تلفظ می کرد. ما در چنین وضعیت افتادیم در نفت.

عصرها بچه ها جمع می شدند دور هم. حرفی نداشتند؛ آدم های توخالی و از همه جا بریده ای بودند. مگر در مدرسه چه چیزی یاد آن ها می دادند. حالا این ها سینیور استف (senior Staff/کارمند ارشد) بودند. «لیبر آفیس» داشتیم که اداره کارگری بود و سینیور استف. کارگران برای ودشان درجه بندی و طبقات داشتند. برای کراگر رفتن از طبقه خودش به طبقه بالاتر مثل سیستم کاستی هندوستان غیرممکن بود؛ مگر این که سال ها کار کند، جان بکند، حسن خدمات نشان دهد و بعد مثلاً این که سال ها کار ند، جان بکند، حسن خدمت نشان دهد و بعد مثلاً اگر کارگری تبدیل می شد به کارمند و استف می شد، زنش را طلاق می داد. چون دیگر زن کارگری در شأن او نبود و هر جا با او می رفت اسباب سرشکستگی اش بود. برای این که باشگاهش عوض می شد، جایی که خرید می کرد عوض می شد و همین طور خانه اش اگر خانه ای داشت. کارگری که به کارمندی ارتقا پیدا می کرد، یعنی سال ها کار کرده و حالا می توانست خانه ای هم داشته باشد. چون خانه های کارگری در فرح آباد بود. خانه های کوچکی که دو یا سه اتاق دوازه متری و یک دست شویی ساده داشت. منتها این کارگران عادت کرده بودند. این کارگران در خانه های شرکتی بودند که تعدادش خیلی کم بودف یک عده هم در خانه های کارگری غیرشرکتی بودند در محله کوفیشه و احمدآباد. اگر آبادان رفته باشید، باید بشناسید.

دکتر خطاب به لیلا پرسید رفتید آبادان؟ لیلا گفت بله زمان جنگ و برای گزارش جنگ.

زمان جنگ رفتید؟ چه بهتر... عده ای هم در کپرها و زاغه های کنار بهن شیر بودند؛ در حاشیه شهر، در خسروآباد هم بودند. این روزها وضعیت خیلی ناجوری داشتند. تازه این ها که می گویم، کارگران شرکت بودند...

یعنی وضع شان بهتر از بقیه بود.

بله! عده ای هم بودند که کارگران پیمانی بودند. این ها کارگر شرکت نبودند، برای پیمانکاران شرکت کار می کردند. به نظرم بیست و چند هزار نفر بودند. وضع این کارگران از آن ها هم بدتر بود. آن سال که من رفتم آبادان، سالی بود که ملخ ها هجوم آورده بودند. از آفریقای شمالی آمده بودند و تعدادشان آن قدر زیاد بود که وقتی پرواز می کردند، جلوی آفتاب سیاه می شد. یادم است وقتی بچه بودم، در آذربایجان ملخ می آمد. ملخ ها در آذربایجان به کشتزارها حمله می کردند و همه محصولات را می خوردند. ملخ بوستان خورد و مردم ملخ. من یک بار چند تایی را گرفته بودم، با نخ بسته بودم؛ مثلاً اسیر کرده بودم! دولا بچه داشتم و این ها را حبس می کردم. بچه بودم دیگر. این ها که بکوب بکوب از آفریقا آمده بودند چنان می پریدند که نگو. آن زمان مثل حالا که نبود مثلا هواپیماها بیایند برای مبارزه با ملخ ها؛ دشمن این ها دو چیز بود: یکی سار، یادتان هست؟ سار از درخت پرید؟ دشمن بزرگ دیگرشان باران بود. چون باران پر این ها را خیس می کرد، دیگر نمی توانستند بپرند و می افتادند روی زمین تا وقتی که روز دیگر آفتاب در بیاید و پرهایشان خشک شود، و دوباره بتوانند خیز بردارند و راه بیفتند.

بعدها که مرکز کار من به خرمشهر منتقل شد و صبح ها باید از آبادان با ماشین به خرمشهر می رفتم، صبح زود، آفتاب نزده، وسط بیابان های خرمشهر و آبادان، عرب ها ، گونی در دست می ریختند به جان این بیابان ها و ملخ جمع می کردند.

با ملخ ها چه می کردند؟

حالا می گویم. من خوانده بودم ولی ندیده بودم تا سیزده عید شد و من رفتم به جزیره «سَلبوخ» که بعد اسمش را عوض کردند به مینو. جزیره مینو. من ده شاهی دادم به یک بلمی و رفتم توی آن جزیره و دیدم در آن جا هیچ چیز نیست. همه جا مخروبه است. آفتاب هم پدر درمی آورد. گشنه هم بودم. در همین احوال، عربی دیدم و از او پرس و جو کردم. گفت: این جا مغازه نیست، نانوایی نیست، هیچ چیز نیست؛ تو بیا خانه من و ههمان من باش. به ناچار قبول کردم و راه افتادیم و وارد خرابه ای شدیم که دو سه تا خرابه دیگر کنار آن بود. آن جا دو- سه تا عرب دیگر بودند که آمدند و عزت و احترام کردند، همراه با تعارفات معمول که آقا برویم منزل ما. من خواستم با یکی از سرو وضع بهتری داشت بروم، ولی بقیه گفتند نه.تو مهمان کسی هستی که اول تو را دعوت کرده. گفتم خیلی خوب. این آداب و سنت ها خیلی جالب است. من با این آدم وارد اتاقش شدم که مخروبه ای بود. در گوشه ای از خرابه، مقداری خرما ریخته بود و جلوی خانه، تنوری داشتند که ظاهرا هر دو سه روز یک بار نان می پختند. او نصف قرص نان و مقداری خرما آورد. من در آن جا دیدم که این ملخ ها را چه کار می کنند. این ها ملخ ها را در دیگ های بزرگ می جوشاندند و در مجمع های مسی بزرگ می گذاشتند و در پیاله های کوچک به قیمت ده شاهی می فروختند. آن ها ملخ ها را نمک سود می کردند و می خوردند. ظاهرا خیلی هم مقوی بود.

شما هم خوردید؟

نخیر! بنده نتوانستم بخورم. چطور؟

می خواستم ببینم شما هم از آن ملخ ها امتحان کردید یا نه؟

نه! من ملخ دریایی خورده ام. البته آن ملخ ها خیلی تمیزتر از ملخ دریایی است.

برگردیم به کارتان؛ در کاری که شروع کرده بودید، چه مدت فرم ها را پر می کردید؟

نمی گذارید که داشتم می گفتم!

ببخشید

درباره خانه های شرکتی که به این کارگرها می دادند، من خودم شاهد بودم که در مواردی عرب هایی که عادت کرده بودند به آن زندگی، نمی توانستند در خانه های جدید زندگی کنند. آن ها وسط حیاط تنور درست کرده بودند و همان بساط کپر را در حیاط پهن کرده بودند و توی اتاق نمی رفتند؛ یعنی عادت کرده بودند به این نوع زندگی. اما کارمندان تقسیم می شدند به کارمندان سینیور و جونیور.

قصد می کند سینیور و جونیور را برای ما معنی کند اما در این کار شیطنت به خرج می دهد و از خود می گوید:

کارمندان جونیور آن هایی بودند که سینیور نبودند و کارمندان سینیور آن هایی بودند که جونیور نبودند؛ درجه یک و درجه دو، و آن که دیگر جونیور جونیور، یعنی پایین پایین بود و از آن پایین تر دیگر کسی نمی تواند باشد، من بودم و آن دوست من که از بچگی رفیق بودیم، هم بازی بودیم، سینیور بود، رئیس قسمت منازل بود و بعد هم که نفت ملی شد، او MRP شد، رئیس ارشد.

عصر که می شد، همه لات ها جمع می شدند و در مورد چیزهایی بی خودی حرف می زدند. خوب در مدرسه که چیزی یاد نگرفته بودند. از همه جا هم که بریده بودند و آمده بودند آن جا. چه کار می توانستند بکنند؟ تمام صحبت ها از مقوله غیبت بود. آبادان فقط از طریق پل بهمن شیر به ایران متصل بود. این ها را من در کتابم هم نوشته ام.

یادم می آید که در کتاب خواب آشفته نفت دکتر موحد، دو واژه Senior و Junior را به «فرادست» و «فرودست» ترجمه کرده است.

در دیباچه کتاب خواب آشفته نفت، دکتر موحد درباره آبادان آن روزها هم نوشته است و نوشته های ناصرخسرو و ابن بطوطه را هم نقل کرده است. با اشاره به آن نوشته ها در ادامه سخن خود گفت: در آبادانی که من دیدم از آن عوامل خبری نبود و مقصودش از آن عوالم، توصیفاتی بود که ابن بطوطه ذکر کرده است. پیش از آن حرف های دکتر موحد را دنبال کنم باید «آن عوالم» را از قول ابن بطوطه نقل کنم.

ابن بطوطه در شرح آبادان می نویسد: «عبادان قریه بزرگی است که در زمین شوری واقع شده و مسجدهای متعدد دارد و فاصله آن تا ساحل دریا سه میل است. در ساحل دریا تکیه ای وجود دارد که آن را به خضر و الیاس علیهماالسلام نسبت می دهند و روبه روی آن تکیه خانقاهی واقع است. چهار تن درویش با فرزندان خود خدمت تکیه و خانقاه را برعهده دارند و گذران آنان از نذوراتی است که از مردم می رسد و هر کس از آن جا بگذرد صدقه ای به درویشان می دهد. در آن خانقاه شنیدم که عابدی بزرگوار در عبادان وجود دارد که با احدی معاشرت نمی کند، ماهی یک بار لب دریا می آید و به اندازه قوت یک ماهه صید می کند و می رود و تا یک ماه دیگر کسی او را نمی بیند و سال هاست که به این طرز زندگی می کند

ابن بطوطه سپس می گوید: «در عبادان کاری نداشتم جز این که عابد مذکور را بیابم و زیارت کنم. همراهانم در مساجد و معابد به نماز مشغول شدند و من به سراغ او رفتم و وی را در مسجد ویرانه ای یافتم که نماز می خواند . در کنارش نشستم. نماز را به وجه اختصار پایان داد و پس از سلام دست مرا گرفت و گفت «خدا در دنیا و آخرت به مراد دلت برساند» ... چون شب، پیش همراهان بازگشتم قصه ملاقات خود بگفتم و جایگاه عابد را به آنان بنمودم، به دیدنش شتافتند لیکن نشانی از او نیافتند و از این داستان سخت در شگفت ماندند. شامگاهان به خانقاه بازآمدیم و شب را در آن جا به سر بردیم. پس از نماز خفتن بود که یکی از همان چهار درویش سابق الذکر پیش ما آمد. این درویش هر شب به عبادان رفته، پس از آن که چراغ های مساجد را برمی افروزد به خانقاه باز می گردد. وی در عبادان عابد را دیده بود. عابد یک عدد ماهی تازه به درویش داده و گفته بود: « این را به آن مهمانی که امروز وارد شده است برسان.» درویش پرسید کدامین از شما بوده که با شیخ ملاقات کرده است؟ گفتم من بودم. گفت شیخ ترا به این ماهی مهمان کرده است. من شکر خدا را به جا آوردم...»

دکتر موحد با اشاره به آن چه ابن بطوطه درباره آبادان نوشته گفت:

در آبادانی که من دیدم از این عوالم خبری نبود. از یک سو در آب تا چشم کار می کرد کشتی های نفت کش را می دیدی که پشت سر هم لنگر انداخته بودند و منتظر تا به نوبت پیش آیند و شکم خالی خود را از نفت پر کنند و باز در دریا ناپدید شوند. و از سوی دیگر روی خاک، موسسه عظیمی که بزرگ ترین پالایشگاه آن روز جهان بود، در چهار میلیون مترمربع مساحت، بیست و چهار ساعته بر خود می پیچید و نفیر می کشید و دود و اتش و بوی غلیظ نفت در فضا می پراکند و اتومبیل ها و اتوبوس ها و کامیون هایی که دور و بر پالایشگاه در تکاپو بودند. یادگاری از نخلستان های قدیم در حواشی جزیره، در بققیه السیف دهکده بریم، در دور دست های محله قصبه (به ضم قاف) و کناره بهمن شیر هنوز در برابر حوادث پایداری می نمود و مقام خضر که ابن بطوطه از آن سخن گفته، به صورتی اسف انگیز، شبیه به یک زباله دان، در گوشه پرتی از ناحیه خسروآباد در نزدیکی های ساحل باقی بود.

در آبادان، همه چیز شرکت نفت دست خودش بود. یعنی شرکت نفت، یک کارفرمای قرن نوزدهمی بود. شرکتی بود که به آن independent company می گویند. یعنی از دلاکی که سرت را می تراشد، تا بزی که باید شیر بدهد، تا نانی که باید بپزد همه از خودش بود. دلاک از خودت، نانوا از خودت، نقاش از خودت، هنرمند از خودت، خطاط از خودت، شاعر از خودت، نویسنده از خودت، مجله و روزنامه از خودت ... همه جور خودکفا و یک جامعه جدا.

عصرها پل بهمن شیر را می بستند و رابطه آبادان با ایران قطع می شد و آن جزیره برای خودش بود. در یک چنین اوضاعی و احوالی بود که ما رفتیم و آن جا گیر کردیم. در این جا جونیورها و سینیورها فروشگاه های مجزا داشتند. جنس هایی را که سینیور می توانست بخرد، جونیور حق نداشت بخرد. سینیور حق داشت indent (سفارش) بدهد. شرکت سفارش می گرفت و بدون گمرک همه چیز را از خارج وارد می کرد، همه چیز از انواع لباس گرفته تا قرص نمک. همیشه پیاله پیاله قرص نمک در پای ظرف های آب بود که در گرمای آبادان که آدم هی عرق می کند، می خوردیم. حکمای فرنگی می گفتند حتما باید قرص نمک بخوریم. حالا که می گویند نمک مثل زهر است نخورید. آن موقع می گفتند بخورید و ما هم مرتب قرص نمک می خوردیم. در این منطقه بوی نفت همیشه در هوا پراکنده بود، همراه با بوی عفونت کثیف و هرم گرما.

دکتر موحد چنان انزجاری از «بوی نفت» و «کثیف» نشان می دهد و چهره در هم می کشد که یک لحظه حس می کنم بوی نفت آزارم می دهد اما دم بر نمی آورم تا سخنش را قطع نکنم.

هرکدام از این گروه سینیورها و جونیورها باشگاه خودشان را داشتند. باشگاه جونیورها به باشگاه ایران معروف بود که عصرها می رفتند آن جا و پپسی کولا می خوردند. باشگاه گروه بعدی ، گلستان بود. باشگاه فرنگی ها هم که اصلا جدا بود. شرکت، سینمایی به اسم تاج داشت و یکی دو سینما هم در داخل شهر بود که فیلم های هندی و عربی نشان می دا دند. خیلی هم شلوغ می شد. گرامافون هایی بود که مرتب از آن ها صدای آهنگ های عربی به گوش می رسید. کثافت از در و دیوار بیرون شرکت می بارید ولی در داخل شرکت همه چیز تمیز بود؛ خیلی تمیز. مثلا کلوبی مخصوص انگلیسی ها بود که همه چیز در آن فراهم بود. دو تا رستوران بود؛ بریم و ریورساید. بریم مال کارمندان که می رفتند ناهار می خوردند، ریورساید مال انگلیسی ها که خیلی مجلل بود؛ مثل هتل های امروز.

خلاصه عصرها همه جمع می شدند دور هم؛ حتی آن دوست ما که با من بزرگ شده بود و آدم فاضلی بود. من که رفتم آن جا، لیسانسیه نبودم. چون من که دیپلم گرفتم، رفتم بازار. هر وقت هم می خواستم در دانشگاه ثبت نام کنم، همین دو نفر (دکتر موحد از روی عکسی که قبلا نشان داده، با انگشت به دو نفر از سه چهره داخل عکس اشاره می کند) فرحان و جواد زاده، که زمانی که مدرسه به ما سه تفنگدار یا سه کتابدار می گفتند و ما مثلا تا سلامتی لیدرشان بودیم، مانع می شدند. ولی خوب این ها به دانشگاه رفتند. می نتوانستم بروم و زندگی ام طوری بود که باید زن و به را اداره می کردم و نتوانستم درس بخوانم و دانشگاه نرفتم. بعد هم که در بازار بودم، هر وقت خواستم بروم دانشگاه، این ها می گفتند که تو خجالت نمی کشی بیایی سر کلاس دکتر «حیوان». دکتر کیهان بیچاره را مسخره می کردند و به این نام می خواندند! بعد که من با دکتر کیهان آشنا شدم، دیدم آدم خوبی هم هست. البته بی سواد بود؛ همه بی سواد بودند.

وقتی دوستانم این حرفها را می زدند، من هم ابله می شدم و اصلا فکرش را نمی کردم که چه پیش خواهد آمد. تا روزی که کفگیر به ته دیگ خورد و دیدم ناچارم بروم آبادان. اول رفتم امتحان کنکور دادم، نفر اول هم شدم. اسم نویسی کردم و رفتم آبادان. نشان به آن نشان که من هیچ وقت سرکلاس نبودم، اسم نویسی کردم و رفتم آبادان.

کلاس در تهران برگزار می شد؟

یک دانشگاه که بیشتر نبود. خیال می کنی که ... در تمام مملکت یک دانشگاه بود. در تمام آذربایجان فقط یک مدرسه متوسطه بود؛ یعنی در تمام تبریز فقط یک مدرسه دوازده کلاسه وجود داشت. مثل الان نبود که سر هر کوچه چهار تا دانشگاه درست کرده اند. ما اسم نویسی می کردیم می رفتیم آبادان تا وقت امتحان کتبی و امتحان شفاهی می رسید.اول امتحان کتبی می دادیم، بعد شفاهی. دوستان زمان امتحان را تلگرافی به من اطلاع می دادند.

ما یک ماه مرخصی داشتیم. می آمدم تهران، امتحان کتبی می دادم؛ بعد می رفتم تبریز. مادرم و بقیه را فرستاده بودم تبریز. خانواده را می دیدم و در این فاصله نتیجه امتحان های کتبی که معلوم می شد، برمی گشتم تهران، امتحان های شفاهی را می دادم و می رفتم آبادان. این کار من بود.

چون زندگی من با حقوق شرکت تامین نمی شد درس می دادم. دو برابر حقوقی را که به من می دادند- که کمترین حقوق بود- از طریق تدریس درمی آوردم. شده بودم ملا برای خودم. این جا عده ای بودند که در دانشکده حقوق اسم نوشته بودند و می رفتند پیش معلم. مثلا آقای نائینی نامی بود، برادر نائینی بزرگ، نویسنده تنبیه الامه که صاحب محضر بود و تمام کارهای شرکت دست او بود. او درس اصول و فقه می داد. خوب ما هم شروع کردیم به درس دادن. دو روز کلاس داشتم. یکی برای همین دانشجویان حقوق که درس اصول و قواعد فقه می دادم. یکی هم کلاس برای دختران. دخترانی که باید برای کلاس دوازدهم امتحان می دادند، درس فلسفه و منطق و از این مهملات داشتند که ما سر درمی آوردیم، درس می دادیم. از این کلاس ها به اندازه دو برابر حقوق شرکت، پول در می آوردم. خوب بالاخره ما هم باید زندگی مان می چرخید.

آن وقت شب ها که جمع می شدند، از جمله کسانی که آن جا بود، ابوالقاسم حالت، شاعر مشهور بود؛ معروف به «خروس لاری». شنیده بودند که آدم فاضلی آن جاست، همه جمع می شدند آن جا. حالت شعر می خواند و ما هم شعر می خواندیم برایش. یک بار من در راه تهران به آبادان. شعری سروده بودم و خواندم. حالت به هر زحمتی بود بود، این شعر را از من گرفت. شرکت یک روزنامه و یک مجله داشت. روزنامه، اخبار روز بود و مجله ای هفتگی به اسم اخبار هفتگی که سرمقاله آن را غالبا آقای بزرگمهر می نوشت که مشاور عالی حقوقی شرکت در خرمشهر بود. من بزرگمهر را به اسم می شناختم. آقای مشرف نفیسی روزنامه ای به اسم پند منتشر می کرد که بزرگمهر در آن با کسروی مناظره قلمی داشت و با نام «صاحبدل» می نوشت. او را از آن جا می شناختم؛ غایبانه، ولی او مرا نمی شناخت.

خلاصه، شعر من در مجله چاپ شد. هفته بعد، حالت شعر دیگری از من گرفت و چاپ کرد. این آقای بزرگمهر تنها کسی بود آن جا که سواد خوبی داشت.آقای ابوسعیدی هم بود که با او کار می کرد و لیسانسیه حقوق بود. مرکز کاری این ها خرمشهر بود و آن ها در خز علیه زندگی می کردند و همان جا هم کار می کردند. بعد از چاپ شعرهای من، یک روز بزرگمهر از ابوسعیدی پرسیده بود این کیست؟ ابوسعیدی گفته بود من او را می شناسم؛ جوانی است که تازه آمده.

یک روز ما در محل کارمان نشسته بودیم «اپلیکشن فرم» پر می کردیم که زنگ زدند و گفتند که این رئیس به آن رئیس زنگ زده، یعنی بزرگمهر زنگ زده به ابوسعیدی و ماشین فرستاده که مرا ببرد پیش او. ما را از پشت میز «اپلیکیشن فرم» کشاندند بیرون. «آقامال» و دیگران هم هاج و واج مانده بودند. این کار در آن محیط، خیلی عجیب بود. ما هم که نمی دانستیم چه خبر است، راه افتادیم. با ابوسعیدی سوار ماشین شدیم و رفتیم. بعد هم دیدیم از این قایق های موتوری که خاص کارمندهای سینیور بود، دنبال ما فرستاده. اگر خودمان می خواستیم برویم، با قایق های عربی می رفتیم که یک قران از ما می گرفتند. ما را بردند خز علیه، در خانه این شخص. یعنی او ابوسعیدی را فرستاده بود دنبال ما و خودش هم رفته بود خانه و منتظر ما بود. تا ما رسیدیم و ابوسعیدی ما را معرفی کرد، بزرگمهر ، او را برگرداند به اداره و ما نشستیم به صحبت کردن. از آن تاریخ ما با او بودیم که آدم وارد و فاضلی بود...

دکتر موحد خسته شده بود. گفت خوب بس ات نیست؟ لیلا گفت ما که بس مان نیست، ولی اگر شما ...

مگر نمی خواستید بدانید چطور وارد شرکت شدم؛ این جوری بود.

گفتم خوب. خیلی چیزها مانده است و سوال های زیادی باقی است، مخصوصا درباره آدم ها. مثلا همین آقای بزرگمهر. پس بقیه را دفعه بعد می فرمایید؟

بله! خیلی است. بقیه را یک وقت دیگر دنبال کنیم.

منبع: ماهنامه نسیم بیداری ، شماره 39
مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
ادامه
آخرین خبر

پاکستان هم به فکر نجات پول ملی‌اش از چنگال دلار افتاد

دلالان ارز گیج شدند!

بیشتر ایرانی ها این نام را شنیده اند!

کاهش قیمت در بازار خودرو ادامه دارد

جنسی که آمریکا تحریم نکرد!

حقوق کارکنان وزارت نفت 36.5درصد اضافه شد

ثبات نسبی قیمت‌ها در بازار

چرا سکه و طلا دوباره گران شد؟

رکورد تورم در دولت روحانی شکسته شد

ششمین کشتی شکر پهلو گرفت

خرید اقساطی از دیجی کالا و 50 فروشگاه دیگر – بدون چک و ضامن

حال و هوای صحبت در مقابل رهبر انقلاب

واکنش خانواده هاشمی به اظهارات عباس عبدی

فرید زکریا:‌ ترامپ ملی گرایی ایرانیان را دست کم گرفته

پیام‌های متناقض کاخ سفید برای خاورمیانه

ناصری: مردم تفاوتی میان اصلاح‌طلب و اصولگرا قائل نیستند

توصیه مهم رهبرانقلاب به نامزدهای ریاست جمهوری چه بود؟

دیدار جمعی از دانشجویان با رهبر انقلاب

ریابکوف: کمیسیون اجرای برجام باید زودتر تشکیل شود

یک سناتور دیگر ادعای ترامپ علیه جان کری را تکرار کرد

پانتا: دولت آمریکا راهبرد مشخصی در سیاست خارجی خود ندارد

یورش ارتش عربستان در جبهه نجران به دست یمنی‌ها درهم شکست

ترامپ بازهم برای خودش نوشابه باز کرد

ربوده شدن صندوق‌های رای‌گیری در شمال هند

کناره‌گیری دو دستیار ارشد دیگر کاخ سفید

پیشنهاد کشوری در حاشیه خلیج فارس برای میزبانی از عمر البشیر

اختلافات درباره پایان یا تداوم ریاست جمهوری اشرف غنی بالا گرفت

نشنال اینترست: بدهی ۲۲ تریلیون دلاری آمریکا همچنان در حال افزایش است

طرح جدید عراق برای تامین امنیت منطقه سبز بغداد

حمله سایبری هکر‌های داعشی به وب‌سایت پلیس هند

توصیف مقام عرفانی حضرت زهرا(س) در محضر رهبر انقلاب

ماجرای مادری عجیب با 38 فرزند

تعریفی متفاوت از خانه و خانواده

شعری که دانش آموزان آمریکایی می خوانند

بریدن لاله گوش مردم برای زورگیری

جلوگیری از گرانفروشی برنج در یک فروشگاه زنجیره‌ای معروف

غافلگیری وانت مزدا در سیل

تابستان پروانه شکار صادر نمی‌شود

مرگ ۲ کودک در سیل شهرستان میبد

نتایج کنکور دکتری ۹۸ امروز منتشر می‌شود