رصد

کد خبر: ۱۲۱۱۶۸
تاریخ انتشار: ۱۲ دی ۱۳۹۵ - ۱۳:۲۱
این که می گوییم در سینمای ایران گاه فیلم ها را بدون دیدن و درست دیدن به قضاوت می نشینند، به روشنی با شرایط فیلم «نفس» قابل اثبات است: هم نگرش رسمی آن را به عنوان فیلمی بسیار دور از «شیار 143»، چندان مهم نمی داند و اکرانش با تعداد سالن های محدود و سئانس های مدام در حال کاهش همراه است (با وجود استقبال فراوان در همان سئانس ها و سالن هایی که در اختیار دارد) و در جشنواره فجر هم نادیده اش گرفت؛

هم طیف فرهنگی و سینمادوست به طور جدی به تماشای آن نمی نشیند؛ چون باسابقه «شیار 143» گمان می کند این هم فیلمی همسو با پسند و شعارهای رسمی است! در این گفت وگو به جلوه ها و ویژگی هایی می پردازیم که نشان می دهد «نفس» شایسته توجهی بیش از این است، در این سینمای عاری از خیال وطراوت، تازگی ها دارد و البته جدا از فیلم های باب طبع هر دو جناح رسمی و طیف روشنفکر است؛ به راه خاص دیگری می رود و مسیر سنگلاخی را در جریان روایت اش، هموار می کند.

یک بار در جلسه ای درباره «مرگ یزدگرد» آقای بهرام بیضایی در خانه هنرمندان، به حرفی از شما اشاره کردم که اتفاقا در واکنش به آن، آقای حاتمی کیا هم گفته بود که دلش به درد آمده است. این حرف برای شروع صحبت درباره «نفس» به دردمان می خورد. گفته بودید من فیلمساز ارزشی نیستم. در آن جلسه، اشاره من به این بود که فیلمساز با خودش یا مراکز رسمی یا جهان، قرار یا قرارداد ندارید که فقط حرف هایی بزند که فهرست اولویت های نهادها برای بودجه گذاشتن را تشکیل می دهد. در آن سر طیف یعنی برای پسند جناح روشنفکر هم همین طور است. «مرگ یزدگرد» تقریبا هیچ وطن پرست افراطی را راضی نمی کند؛ چون برخلاف تصور آنها که فیلمی ردباره مقطع حمله اعراب آن هم از بهرام بیضایی را لابد ضدعرب می پندارند، به ستم های دوران ساسانی بیشتر می پندارند. چون با نگاه روشنفکری قراری ندارد که ارزش های دلخواه انان را ثبت کند؛ بلکه به دیدگاه خودش پای بند است. مبنای اصلی بدهکاری یک انسان به کاری که می کند به چیزی است که خودش به آن باور دارد. نگاه خودتان به مفهوم ارزش بودن یا نبودن چیست؟

از این واژه ها خیلی استقبال نمی کنم. خودم هم یکی از مخالفان کسانی هستم که این واژه ها را دائما استفاده می کنند. کلا برچسب گذاری روی افراد را دوست ندارم. گاهی تلقی این بوده که وقتی می گفتند فیلمساز ارزشی یعنی کسی که نهادها را سرکیسه می کند و فیلم می سازد. گفتم نمی خواهم ارزشی باشم و سعی می کنم با فیمل هایم نشان دهم ارزش چیست. چون در فیلم هایم مفهومی را دنبال می کنم که یک جور رستگاری در دلش نهفته است. می خواهم کاراکترهایم این لحظه را حتی در حد یک ثانیه تجربه کرده و به مخاطب منتقل کنند. طبیعتا رستگاری دائمی که معلوم نیست وجود داشته باشد یا نه. اما یک لحظه تجلی و غایت مندی وجود دارد که شخصیت با رسیدن به آن، فرجامی ارزشمند خواهد داشت. هر چه دنیای امروز بیشتر پیش می رود، بیشتر می بینیم که این رستگاری را نداریم و کم داریم و به همین دلیل است که من هنوز به این موضوع نگاه کلاسیک دارم. به شخصه آدم معتقدی هستم و براساس تجربیات معنوی ام به مواردی پایبندم اما اصلا نمی خواهم این تجربیات در کارم بروز پیدا کند، چون به محض اینکه من به عنوان نویسنده یا کارگردان دخالت کنم، دخالتم کار را خراب می کند و دیگر از اثرگذاری و قضاوتی که باید بیننده داشته باشد و به نتیجه برسد، خبری نخواهد بود. در هیچ کدام از کارهایم تلاشم این نبوده که حرفی را به مخاطب حقنه کنم بلکه همه چیز را به گونه ای می چینم که در ذهنش چالشی ایجاد شود. از نظر من همین چالش ها کافی است. وقتی بچه بودم یکسری آثار دیدم که می توانم بگویم یا اتفاقی گذرا در زندگی من بود یا کلا زندگی من را عوض کرد.

مثال بزنید. می تواند جالب باشد...

مثل «ماهی سیاه کوچولو» که وقتی اولین بار خواندم، تاثیر عجیبی بر من گذاشت. قبلا از زندگی فهمیده بودم که آدم خودش خیلی مهم است و دچار یک نازسیسیم بودم. این در تجربه همه ما وجود دارد. اما وقتی این کتاب را خواندم، فهمیدم یک نفر به خاطر یک نفر دیگر خودش را به خطر می اندازد و می میرد. یک باره مفهومی در ذهنم شکل گرفت که خیلی متفاوت از آموزش های رایجی بود که تا آن زمان به من داده شده بود. خاطرم هست شب تا صبح فکر می کردم چطور می شود یک نفر جانش را به خاطر کسی دیگر به خطر بیندازد و مفهوم دیگری برایم مطرح شد. این مفهوم را در کارها و کتاب های دیگر دنبال کردم. ممکن است ذاتا به مواردی پایبند باشم اما دلیل نمی شود در کارم وارد شوند. باید خیلی بی قضاوت بیننده را با واقعیتی عریان مواجهه کنم.

به نقطه خوبی رسیدیم: نوع حس بچه های علاقه مند به کتاب خواندن. ثبت تاریخی مهمی در نفس اتفاق افتاده که تصویر روز به روز فردیت و تخیل بچه ای است که کتاب می خواند. وقتی مفهوم کتاب خواندن را مطرح می کنیمف همه تصوری که درباره اش وجود دارد این است که این کار رنجی به همراه دارد و یک آدم هایی این رنج را به جان می خرند. در حالی که درست برعکس، ماها که از اول این خوره به جان مان افتاد، از آن لذت می بردیم، کتاب ها را پشت کتاب درسی قایم می کردیم و دزدکی می خواندیم. کاراکتر بهار کاملا قابل تشبیه به شخصیت ماهی سیاه کوچولوست و بابت میل به آگایه خودش را به خطر می اندازد و کم کم بقیه به این نتیجه می رسند که او دیوانه است. همیشه بچه هایی که خواسته اند بیشتر بدانند، اینطور بوندند. ما به دلیل این که از خواندن لذت می بردیم خواندیم. هیچ وقت هیچ بچه ای به دلیل اینکه بخواهد پز بدهد و جزو قشر باسواد بشود، کتاب نخوانده بلکه لذت برده یا خیال پردازی داشته است. طبیعتا اغلب این بچه ها، بچه غیرقابل تحمل و شیطان خانواده بوده اند. همیشه فکر می کنیم آدم اهل مطالعه کسی است که طنز و شیطنت ندارد در حالی که بدعکس است. در سینمای ایران هیچ جا چنین چیزی ثبت نشده بود.

خودم در کودکی خوره کتاب بودم و خانواده من به کل مخالف این ماجرا بودند. چون وقتی کتاب می خواندم، کاملا از دنیا کنده می شدم و هر اتفاقی می افتاد چیزی متوجه نمی شدم.

جالب است که در این مواضع به بچه ها می گویند درست را بخوان. انگار فقط همان یک نوع خواندن، ارزش دارد!

همیشه کتاب های غیردرسی می خواندم و فقط اگر به درس ها سرکلاس گوش می دادم، نمره هایم عالی بود. اما کسی اطرافم نبود که به من بگوید چه چیزی بخوانم. هر چیزی که دستم می رسید، حتی یک تکه روزنامه کف زمین یا تابلوهای مغاره ها را می خواندم. اما آن زمان با مجله جوانان و اطلاعات هفتگی ارتباط برقرار کردم و اولین بار که در بخش نامه های رسیده، نامم چاپ شد به خانه آمدم و از شادی جیغ کشیدم و بالا و پایین پرسیدم. اما لذت اطرافیانم این نبود؛ لذت من غرق شدن در این جهان بود. مثلا اگر پدرم به مسافرت می رفت؛ به مادرم می گفت اجازه ندهند من کتاب بخوانم و اعتقاد داشت که من از دست رفته ام. من واقعا غرق کتاب می شوم و نمی بینم. این اتفاق برای بهار این قصه هم می افتد. در واقع بهار در جست و جوی یک دانایی و آگاهی است و اشاره می کنم که آگاهی جایی به او رنج می دهد اما این رنج شکوهمند است. اتفاقا من طرفدار رنج هستم چون رنج انسان را بزرگ و شکوهمند می کند. این بچه کتابی می خواند که سردر نمی آورد. اما باز هم نمی تواند از کتاب خواندن دست بکشد چون یک پله بالاتر رفته است. چشم هایش باز شده و این آگاهی برایش شیرین است. فیلم در ستایش رنج و آگاهی است.

رنج برای به دست آوردن آگاهی.

بله. چون برایش یک جور لذت است. جاهایی در ستایش کتاب و متنی است که فضای تخیلی ایجاد می کند که الان خیلی کمتر وجود دارد یعنی با کم شدن کتاب خواندن در حد متن های هرزه اینترنتی، هیچ انسجامی وجود ندارد.

یکی، دو نکته تکنیکی می پرسم که بحث بازتر شود. انتخاب ساره نورموسوی برای فیلم خیلی کلیدی است. به غیر از بحث صورت و اینکه می گوید من موهایم شوریده است، صدایش هم مهم است و حجم عظیمی باید نریشن بگوید و در بعضی نریشن ها قصه تعریف کند و لحنش باید فرق داشته باشد. هم کودکی در آن حفظ شده و هم کاملا می داند دارد نریشن می گوید یعنی برای بیننده روایت می کند. انتخابتان بر چه اسای بود؟

از بچه های زیادی تست گرفتم. ساره اولین بچه ای بود که دیدم اما انتخاب نکردم. پدر ساره در دفتر ما کار می کرد. نفس در حد فیلمنامه بود و هنوز تصمیمی برای کار نداشتیم. در سفرهایی که برای «شیار 143» داشتیم، پدر ساره او را آورد و به من پیشنهاد داد برای بازی. متوجه شدم ساره با چوب برگ هایی را که در آب باران بودند، در می آورد که خشک شود. در هتل که بودیم از او خواستم با من بازی کند. به او گفتم من مادری مریض هستم و تو دختر من هستی و کارت گل فروشی است. اما اصلا همکاری نکرد و گفت ین این چیزهای غمگین را دوست ندارم. به پدرش گفتم همه فیلم روی دوش این بچه است و من نمی توانم ریسک کنم. اتفاقا آن زمان که به مشهد رفته بودم، خواسته ام این بود که زودتر بازیگر این نقش را پیدا کنم. همانجا هم ساره را دیدم اما تصمیم گرفتم به راحتی انتخاب نکنم. به چند مدرسه رفتم و جمعا با کسانی که به دفتر آمدند، دو هزار نفر از بچه ها را دیدم. پنج، شش بچه که خیلی عالی بودند، به فینال رسیدند. دختری بود که 20 دقیقه بدون این که فکر کند، مونولوگ می گفت و بازیگری برایش مهم بود. می گفتند ما را انتخاب کن ما تو را سرفراز می کنیم. ساره فقط دنبال بازی کردن با بچه ها بود. باز هم دیدم ساره شیرین تر است؛ حتی وسط تست می خندید.

آنها محاسبات داشتند اما ساره دیوانگی های بهار را داشته است.

مثلا بازی می کرد، سرش را می خاراند، مدام وول می خورد و این حرکات برایم خیلی مهم بود. تا جایی پیش رفتم که بین ساره و نفر نهایی، ساره را انتخاب کردم.

اولین بار که این روایت را شنیدم، گفتم مثل این سات که شما وقتی به خرید می روید، در اولین مغازه چیزی را می بینید و نمی خرید و بعد از چند ساعت با گردن کج برمی گردید و همان را می خرید. در مورد انتخاب بچه خیلی مهم است که با وجود این که باید بازی کند، خلوص بچه را هم داشته باشد. حتی در رفتار جلوی دوربین گاهی به نظر می رسید بر اتفاقی که می افتد، متمرکز نیست.

اتفاقا اگر کارگردان دیگری بخواهد با ساره کار کند باید قلق او را بداند. ما با چهار بچه طرف بودیم که هر کدام قلق خودشان را داشتند. مثلا اگر ساره آنقدر حیوان دوست داشت که برایش حاضر بود بهترین بازی را انجام دهد، بچه بعدی یعنی روژان که نقش چغاله بادوم را بازی می کرد اصلا حیوان دوست نداشت.

آن تعبیر چغاله بادوم را هم از فیلمنامه نوشته بودید؟ یعنی باید بچه ای با لپ های پر و پیمان و کپل پیدا می کردید؟

بله. خیلی دنبال روژان آراوند گشتیم که او هم در تست ها خوب نبود اما درکار خیلی بهتر شد. شیرخانلو که یکی از دو برادر را بازی می کند، در تلویزیون هم بازی کرده و خیلی باهوش است. احسان قاسمی که آواز هم می خواند، خیلی نابغه بود. واقعا معتقدم باید از هر بچه با توجه به روحیاتش بازی گرفت. مثلا بهار را خیلی وقت ها در موقعیت قرار می دادیم اما او می دانست که موقعیت است و برای گرفتن بازی این کار را کرده ایم. یک هوش پنهان داشت. در ظاهر مدام دنبال بازیگوشی بود و بازیگری برایش مهم نبود و می گفتم خوشم نیامده است.

این کاراکتر دقیقا می تواند بهار باشد.

وقتی آخر فیلم را در سالن برج میلاد برای اولین بار دید، گریه کرد و ما فکر کردیم چون می میرد گریه کرده. وقتی دلیل گریه اش را پرسیدیم گفت چون قایقم خراب شد. این موارد برایم خیلی جذاب بود. حتی در صحنه قرآن، وقتی می خواستیم آن خانم یکباره بیاید و بهار را ببرد و به بهار هم نگفته بودیم اما وقتی می خواستیم شروع به تمرین کنیم گفت خانم آبیار اگر این خانم به طرف من آمد که من را ببرد، چادر بغل دستی ام را بچسبم؟ فهمیدم که می داند یعنی حس کرده اما خودش هم می پذیرد در این موقعیت قرار بگیرد و بهتری بازی را انجام دهد. مثلا برای صحنه بالا آوردن، یک بار به او روغن کرچک دادیم و دفه دوم گفتیم خودت این کار را بکن که گفت دوباره روغن کرچک بدهید. وقتی در موقعیت قرار می گرفت، مسئولیت پذیری پیدا می کرد. هنوز هم اگر او را ببینید خیلی راحت است و چیزی برایش مهم نیست و این امر ساره را خیلی متفاوت کرده بود. اما کلا بازی گرفتن از بچه ها باید با شناخت از روحیات بچه ها باشد. مثلا من می دانستم ساره ماموت خیلی دوست دارد و می گفتیم این عروسک متعلق به کسی است که امروز بهترین بازی را انجام دهد. سکانس مدرسه بود که کتک می خورد و گریه می کرد. ساره با روژان خیلی ضد بودند و همیشه باید یک نفر این دو را از هم جدا می کرد. وقتی ساره دوبار کار را خراب می کرد، می گفتم تو به درد نمی خوری و باید جایزه را به روژان بدهم. بعد یواشکی می گفتم یک فرصت دیگر به تو می دهم و جازه را به تو می دهم. یکباره بهترین بازی اش را ارائه می داد و جایزه اش را می گرفت. عکسی دارم که ساره جایزه اش را گرفته و اشک هایش هم روی صورتش است. بی اغراق حدود پنج میلیون تومان اسباب بازی برای همه بچه ها گرفتم تا بتوانم بهترین بازی را از آنها بگیرم.

شما در موقعیت بعد از «شیار 143» به لحاظ مقبولیت تقریبا همگانی نزد نهادها و نگاه رسمی بودید. «نفس» فیلم نورچشمی آنها نیست و نمی تواند باشد. با این سوال مواجه می شویم که چطور شما این نوع فیلم را ساختید؟

حتی در «شیار 143» هم سعی کرده بودم متفاوت با فیلم هایی باشم که در این حوزه ساخته می شوند. نه اینکه بگویم سعی کردم متفاوت باشم؛ ذاتا برای کار این اتفاق می افتد، مثلا صحنه های آرشیوی در فیلم استفاده می کنم که هیچ صدایی هم ندارد و صدای فیلم های 8 و 16 میلیمتری است که به گوش می رسد و با مصاحبه فیلم را جلو می برم. اما کلا رویه من اگر کارهای داستانی ام را هم دنبال کنید، یک مقدار آوانگاردتر از هنر مرسوم در جامعه است. حتی در آثار داستانی، کارهایی دارم که خیلی خاص هستند و کارهای زیادی در آنها کرده ام. مثلا یکسری کارهای فانتری کرده ام به نام «حکمت های کوچک» که تصویرگری دارد و داستان های یاست با تم معرفت شناختی. ولی همین تم را کمی به بازی گرفته ام که به ادبیات فولکلوریک و اسطوره ها طعنه می زند. می شود گفت کمی پست مدرن البته ادعای پست مدرن داشتن سخت است. به نظر می آید در کارها اتفاقی که می افتد به گذشته و سنت ها برمی گردیم و در عین حال آنها را به ریشخند می گیریم. در کارهای داستانی این شیوه را داشتم؛ به اضافه در داستان هایی که رئالیسم جادویی بودند؛ اصلا سال هایی که این داستان ها را می نوشتم، این طور کارها روال نبود و خیلی ها هم موافق نبودند تا اینکه در ورطه داستان جنگ افتادم که باید مستند می بود و به موضوع وفادار می ماندم. این ویژگی و خصوصیت در من و در همه کارهایم می تواند به نوعی باشد. از مقبولیت «شیار 143» حسن استفاده را کردم و اینجا کار خودم را انجام دادم. زمانی که فیلمنامه را نوشته بودم، تقریبا همه جا مخالفت کردند؛ نهادهایی که ممکن است در حوزه جنگ بخواهد کار کنند یا شهرداری.

چه نکته هایی را مطرح می کردند؟

بخشی مربوط به این بود که فیلمنامه انسجام ندارد. بخشی هم این که روح حماسه در این کار وجود نداردو تلخ و سیاه است و... اما چون خودم می دانستم می خواهم چه کار کنم، نهایتا کار را به فارابی تحویل دادم که مشروط بر خوب شدن کار شراکت کردند. فقط یک کارشناس فارابی کار را قبول کرد و به بنده اعتماد کرد وبا پادرمیانی آقایان تابش و ایوبی از فارابی بودجه گرفتم. بعد جلسه ای گذاشتم و کارشناسان را توجیه کردم که موافقت کردم بخشی از هزینه را بپردازند. خیلی دوست دارم همیشه سرمایه و شرایطی باشد که بتوانم ایده هایی که در ذهنم هست را انجام دهم و ساختارشکن باشم. دوست ندارم راه های امتحان پس داده را دوباره امتحان کنم.

یکی، دو مثال فرمی از «شیار 143» زدید. مثلا فرم مصاحبه در این فیلم می شود از ساختمان روایت فیلم حذف شود و این امکان وجود دارد که فیلم با بخشی که به عنوان فلاش بک ها یا قصه خود آن زمان لا به لای مصاحبه ها می بینیم روایت شود. در حقیقت مصاحبه ها بخش عمده ای از روایت را پیش نمی برند؛ گاهی احساس های زمان حال آدم ها را نسبت به آن منتقل می کنند که آن هم بسته به این که بازیگری بهتر یا ضعیف تر است و بازیگری فقط می خواهد شبیه مصاحبه نباشد و رسمیت در مصاحبه حرف زدن را بشکند؛ مثل جواد عزتی. اما در فیلم «نفس» همه چیز کارکرد ساختاری دارد. مثلا انیمیشن ها از ساختار «نفس» قابل حذف نیستند. خیال پردازی کوچک و عناصری که از واقعیت در خیالش می آورد مثل موهای پدرش، نوع روایتی که در انیمیشن ها مطرح می کند... همه ضروری است. یا موزیک که در انیمیشن ها گاهی خصلت زیرصدایی دارد، اما گاه مثل جایی که در پیله ها می خوابد و سیمرغ او را می برد، به حجم عظیم ارکستراسیون می رسد و در هر دو شکل، از ساختمان فیلم حذف نشدنی است.در بخش فرمی این اتفاق افتاده اما می خواهم وارد بحث محتوایی شوم که شاید نورچشمی نبودن «نفس» به این بخش برمی گردد. مثلا در «شیار 143» رنج های مادرانه یک زن را می بینیم که می تواند لزوما ربطی به بخش حماسی با مقاومتی جنگ نداشته باشد. رنج عاطفی است و ممکن است به شکلی مشابه در مورد مادری باشد که فرزندش برای کار از او دور شده است. اما در فیلم جایی که تابوت می آید و واکنش مریلا زارعی، رفتار و پرداخت و اجرایی دارد که فرقی بین مادر رنجدیده با مادی که بگوید من برای آرمان ها فرزندم را فرستادم، وجود ندارد و یکی می شود. در حقیقت فیلم از جایی عاطفی شروع می شود و به جایی می رسد که به نظر می رسد منادی یا نگران شعارهای رسمی است. اما «نفس» درست برعکس است. این جا هم پدر بهار جبهه می رود و حتی کمرش ترکش می خورد اما اشاره ای به اینکه باید از چیزی دفاع کنم، ندارد. فردی بامزده و حتی شیرین عقل است که بابت همین نوع رفتار و برخوردش از کفش بلا هم اخراج شده است. از طرف دیگر علاقه ننه آقا به کوبیده خوردن، با اینکه همزمان کوبیده بخورد و همزمان بار روضه کافی گریه کند، همین قدر طبیعی است. یعنی این طور نیست که بگوییم این زن چقدر برای روضه اشک های پاک می ریزد.

خودم «نفس» را بیشتر از «شیار 143» دوست دارم. در «شیار 143» در سکانس پایانی فقط شاهد گریه زن هستیم که حتی نمی خواستم گریه را نشان دهم اما وقتی بازیگر آنقدر خوب بازی کرد که به گریه افتاد، نخواستم جلوی این اتفاق را بگیرم.

مثلا یادم است که پرچم را از روی کلمه «ا...» می بوسد. انگار خیلی چیده شده بوده.

اینکه خیلی تصادفی است. یکسری چیزها را نمی توانیم کتمان کنیم. اعتقادم این است که می توانیم ایدئولوژیک ترین موضوعات را به فیلم تبدیل کنیم بدون این که ایدئولوژیک باشند چون نمی توانیم کتمان کنیم در آن زمان این شعارها و آرمانخواهی ها بوده است.

شاید خیلی ازمادرها بر همین اساس خودشان را تسکین می دادند؛ بدون اعتقاد مطلق به آن شعارها.

یک نفر به من گفت اگر تو پرچم روی تابوت را برداشته بودی، فیلمت در جشنواره ها موفق تر بود. من که نمی توانم دروغ بگویم. تا به حال تابوتی نبوده که از آن طرف آمده باشد و پرچم رویش نباشد. الان هم اگر یک نفر در آمریکا فیلمی درباره سرباز کشته شده در عراق بسازد، پرچم آمریکا را استفاده می کند. اگر بخواهم باز هم در مورد کاراکتری فیلم بسازم که این شعارها را داشته، قطعا باید همان طور که بوده نشانش دهم؛ منتها وقتی از بالا نگاه می کنم سعی می کنم کاملا بی قضاوت بپردازم. در «نفس» دستم باز بود چون از نگاه یک کودک به جهان نگاه می کردم و نگاه یک کودک به شدت بدون قضاوت است. وقتی می گویند مرگ بر شاه، می گوید وای مرگ بر شاه؟ یا درود بر خمینی، دو رود یعنی دو تا رود مثل دو زندگی نسرین. اینجا دستم دخیلی باز تر بوده چون نگاه یک کودک می تواند اینقدر بی قضاوت باشد.

زندگی که اینجا جاری است خودش پتانسیل دارد.

خیلی لب مرز است؛ وقتی می خواهید به موضوعی در آن سال ها بپردازید، نباید واقعیت را انکار کنید. آن زمان اغلب مردم آرمانخواه بودند و در کلام و رفتارشان چیزهایی بود که بعد با تکرار زیاد تبدیل به شعار شد. من به عنوان فیلمساز نباید این واقعیت را نادیده بگیرم.

زمانی ما مفاهیمی داریم که ذاتا و اساسا ایدئولوژیک هستند اما نگاه ما به آن نگاه یک ایدئولوژیک نیست. مثلا من معتقدم آقای مجیدی حتی درباره موز خوردن هم نمی تواند نگاه غیرایدئولوگ داشته باشد؛ خود به خود نگاهش این طور می شود. این ربطی به جهت ندارد. همان طور که محسن مخملباف هم همچنان نگاهش نگاه یک ایدئولوگ است جهتش عوض شده، ولی رویکرد و روش، تغییری نکرده. در «نفس» شما این طور رفتار نمی کنید. در حالی که تصور نگاه ایدئولوگ ایناست که باید حتما این بچه را درگیر کند که مثلا داستان راستان شهید مطهری را بخواند در حالی که در این کتاب هم فراوان جلوه های بازیگوشی در روایت و رفتار شخیت ها وجود دارد. فیلم در بستری قدم برمی دارد که درگیر نگرش یک ایدئولوگ نمی شود؛ در واقع ایدئولوژی را تبیین نمی کند با وجود این که ممکن است در بستر این وقایع باشد.

خب اینجا دست من بازتر بوده و حتی اگر بهار کتاب داستان راستان را می خواند، از داستانی عاشقانه حرف می زند، زمانی است ک تازه اقای مطهری شهید شده است، از مادربزرگش در مورد شهید مطهری شنیده اما باز هم سراغ داستان عاشقانه ای از این کتاب رفته است. این مرز خیلی باریک می شود وقتی قرار است از زاویه دید دانای کل چنین موضوعی را روایت کنید؛ خیلی سخت است اما به نظرم شدنی است. اگر این طور باشد، باید تاریخ جنگ مان را فراموش کنیم. در حالی که جنگ به هر حال پتانسیل زیادی برای پرداختن دارد چون در جنگ یکباره با نگاهی فراتر از همه چیز رو به رو می شوید. اتفاقاتی که الان برای ما دغدغه است، زمان جنگ پیش پا افتاده تلقی می شود. زمان جنگ اتفاقات مهم تری مطرح می شود چون بحث مرگ به میان می آید. ما هشت سال جنگ داشتیم و خیلی مهم است. قطعا بعدها هم دوباره سراغ موضوع جنگ می روم و برایم هنوز جذاب است.

وقتی می گوییم نگاه ایدئولوژیک فرق دارد با زمانی که یکی می گوید من اندیشه فولادوندم، بچه هیچ نگرش رسمی هم نیستم ولی دغدغه ام این است که چطور از زندگی یک آدم اسم یک کوچه و خیابان می ماند و عنوان شعرش «یک خیابان سهم یک افسانه نیست» از دغدغه یک فرد می آید، فرق دارد با نگاه یک ایدئولوژیک که هر کاری کنی، دوباره در ظرف دلخواه سیستم می ریزد. رخشان بنی اعتماد در مورد فیلم «آی آدم ها» می گوید همه اعتقاد دارند این فیلم سفارشی بود اما این فیلم سفارش خودم به خودم است. یعنی احساس می کنم لازم است درباره این موضوع حرف بزنم. شما هم این جا دارید زندگی بچه ای با این ذهن و تخیل را روایت می کنید و کاری به پسند رسمی نداریم. مثلا در کلاس قرآن کتک می خورد اما در بازی با طاهر، در همان سن کم، یک جورهایی عشق را تجریه می کند...

این بچه در بستری است که آدم ها این طوری هستند. البته که می بینیم پسرعمویی که از زندان آزاد شده، انگار چپی است. اما این بچه در بستری است که ننه آقای سنتی دارد، پدرش هم همین اندازه که مرد برج عاج نشین و اهل تخیلات است، از انقلاب فرهنگی فهمیده اما ته وجودش غیرتی هست که وقتی مرد همسایه با چهار فرزند به جنگ رفته، او هم برود. دایی اش طلبه است. این طور نیست که تعمدا چیده شده باشد. در این فضا بیشتر افراد جنوب شهر را می بینیم. آدم ها همین طور هستند. متفاوت ترین شان ببری خان است که کولی است که مذهب هر جایی را می گیرند که به آنجا می روند. آدم های اطراف این بچه چیزی غیر از این نبودند. شمایی از پسرعمو را نشان دادم که کمی چپی است اما می گذرم. این فضای آن زمان آدم ها بوده و یکباره وقتی انقلاب می شود، همه سفت و سخت و پایبند می شوند. در این قشر همه آدم ها اینطور هستند. در نتیجه نمی توانم وقتی می نویسم، دروغ بگویم که اینها آدم های واقعی آن زمان بوده اند.

همه چیز باید از قبل چیده شده باشد و به طور طبیعی اتفاق نمی افتد. این ماجرا در دکوپاژ فیم هم خیلی محسوس است یعنی فیلم یک دکوپاژ دارد به دلیل سطح زندگی خانواده، زمین نشستن و وضعیت بومی و نور آن مقطع، دکوپاژی دارد که هم به شدت ایرانی است یعنی سطح دوربین، سطح این آدم هاست و با آنها زمین می نشیند اما در عین حال ابایی ندارد که از تفاخر تکنیکی استفاده کند. مثلا پلانی که هفت سین را نشان می دهد و اسکای شات است و به نظر می آید تکنیک نمایی فردی است. یعنی طوری رها و روان است که به یک زبان بصری خاص خودش می رسد.

در فیلم هایم تحت هیچ شرایطی حاضر نیستم پلانی باشد که به نوعی کارگرانی من یا فیلمبرداری را نشان دهند یا یک بازی بیرون زند که بگویند چه میزانسی چیده است. همه چیز باید خیلی هم سطح با هم باشد. در «نفس» هم حتی سراغ انیمیشن پرآب و رنگ نرفتم؛ خواستم انیمیشن از جنس فضا باشد که بیرون نزند.

حتی اگر پس زمینه اش کاغذ کاهی است.

دقیقا و پرسپکتیو نقاشی کودکان. بچه ها میز را از بالا می بینند، اسب را از کنار می بینند و تعریفی برای پرسپکتیو ندارند. «نفس» آنطور که احساس می کنم، جلو رفته. به هیچ عنوان درگیر قوانین نیستم؛ از نظر من زمانی همه چیز درست است که آن صحنه باورپذیر و تاثیرگذار باشد. وقتی این شرایط باشد، هر کاری در فیلم می توانید انجام دهید.فرم را خیلی دوست دارم به شر این که ازکار بیرون نزند و اگر می خواهم نماد استفاده کنم نماد بیرون نزند. دکوپاژ در این فیلم براساس حس من اتفاق می افتد. چون ما اینجا نگاه و صورت بچه را داریم، و اگر نمای دیگری هلی شات داریم یا نمایی که از کاسه آب داریم که ماهی دارد انگار همه تخیل این بچه است، به همین دلیل استفاده کدرم چون توجیه داشتم اما اگر فضای دیگری داشتم یا دانای کل بود توجیهی نبود. حتی اگر ببینم در تدوین وصله ناجوری شده است، استفاده نمی کنم. من دقت می کنم به این که انرژی این پلان چیست. مثل زمانی که می خواهید مبلمان منزلتان را بچینید و حس توازن را به وجود می آورید. در کارم دکوپاژ و نوع میزانسن به دوربین یا بازیگر همه به حس خودم ربط دارد و به این حس هم تاکید دارم.

شما در رل روایت فیلم بخش ها یا به تعبیر بحث های روایت شناسی Segmentهایی دارید که می توان در موردشان سوال کرد یا تعجب داشت. یک بخش مربوط به خانم قهرمانی است؛ معلمی که به نظر می آید پیشاهنگ است. اتفاقی که به خاطر حجابش پیش می آید، با تاریخی که داریم هماهنگ نیست. به نظر می آید دغدغه ای را استفاده کرده اید که مربوط به آن تاریخ نبوده است.

این اتفاق دقیقا مروبط به یک سال قبل از انقلاب است و براساس خاطره ای بوده که برادرم برای من تعریف کرده که معلمشان وقتی به کلاس می رفته، کلاه بافتنی به سرش می گذاشته و در کلاس کلاه را از سرش برمیداشته و موهایش را تکان می داده که این صحنه برای بچه ها خیلی جذاب بوده. به همین دلیل از ایشان می خواهند که به مدرسه نیاید چون کلاهش را همیشه استفاده می کرده؛ چون کسی که در استخدام سپاه دانش بوده؛ نباید حجاب می گذاشته حتی اگر کلاه هم استفاده می کرده است.

مورد دیگر مسئله تعدد لهجه ها و شرایط بومی کاراکترهاست. مثلا ننه آقا یک زن قمی است که زن بابای یک یزدی می شود و بعد به اطراف تهران می روند. گاهی احساس می شود یان محاسبه در میان بوده که هرچه بیشتر از لهجه ها استفاده شود، احترام طوایف را برمی انگیزد یا به معنای ظاهری، فیلم ملی تری می شود.

تهران آن زمان شامل افراد مهاجر با لهجه های مختلف بوده، هنوز هم هست اما لهجه ها کمتر شده. تهران آن زمان اغلب مهاجر بودند و واقعیت آن روزها بوده است. ننه آقایی که از قم آمده و با زندگی در تهران لهجه اش کمی تغییر کرده. پدر هم ته لهجه قمی دارد که با زنی یزدی ازدواج کرده و همسرش که فوت می کند، به یزد می رود. یا کسانی که بچه را نجات می دهند... این در واقع در کنار هم قرار گرفتن آدم های مهاجر از شهرهای مختلف است که در تهران جمع شده اند.

بخشی هم مربوط به غربتی هاست. اینها چه بخشی از رفت و آمدها و مهاجرت ها را تشکیل می دهند که خواستید حتما در فیلم باشند؟ مثلا اینکه با شروع جنگ دیگر نیستند و خانه شان خالی مانده. اینها چه طیفی هستند که هم خانه را نگه داشته اند و هم خانه خالی مانده؟

غربتی ها در این فیلم جزو طایفه فیوج هستند. بعضی از این طوایف اروپایی و هندی هستند. اینها بخشی از کولی های فیوج هستند که خیلی به خارج از ایران سفر می کنند و به چند زبان از جمله انگلیسی مسلط هستند. اینجا ننه آقا می گوید اینها دوره گرد هستند و حالا یکجانشین شده اند. ما هم اشاره ای می کنیم که با خرید گاراژ یکجانشین شده اند. یک سال نیستند و گاراژ را به غفور می دهند که نگهداری کند. این به خاطر خصوصیتی است که کولی ها دارند. غفور هم در جایی می گوید که اینها به گردن من حق دارند. با این که فیوج یکی از طوایف مهم ایران را شکل می دهد اما تا به حال به آن ها پرداخته نشده است. کلا اینها برای بهار خیلی خاص هستند و بخشی از اتمسفر فضای بهار را می سازند. آدم های عجیب و غریبی که خالکوبی دارند، اسب شان روز عاشورا با چشم گریان برمی گردد. زیر خانه شان قبرستان است و بهار تنگی نفس مرده ها را خوب می کند. نوع سینه زنی و عروسی شان هم برای بهار جالب است.

بخش دیگر مربوط به عمو قدیر (سیامک صفری) و همسرش است و این که موقعیتی که آنجا هست، در عین عجیب بودن، بامزه است. به نظرم یکی از دلایل جایزه خانم مقدمی به بامزه بودن کاراکتر برمی گردد. زنی که هوو دارد و غر می زند. به جز بامزگی، حضور این سکانس با این همه کاراکتر و گریم سنگین صفری چه کارکردی در روایت دارد؟

این هم بخشی از فضای ذهنی بهار است چون هر چیزی در ذهنش تخیل ایجاد کرده و دینا را برایش دوست داشتنی تر می کند. او وارد خانه عمویش می شود که 9 پسر دارد و همسری گرفته و فضای غرزدن همسر اولش است و فیلم «مادر هند» هم پخش می شود و همه هم لذت می برند. وقتی پدر از جبهه می آید، عمو و زن عمو برای دیدن بهار می آید و بچه ها از ساک عمویشان خرج برمی دارند و در سیگارش می گذارند و عمو هم که در دستشویی بوده، آتش می گیرد و دنبال بهار می رود اما بهار نمی داند جریان چه بوده و این صحنه خیلی بامزه شده است. آن زمان «شعله» هم خیلی دیده شده بود و عمو به خاطر این کارشان دیگر برایشان فیلم نمی گذارد و بچه ها هر کاری می کنند که عمو آنها را ببخشد. این فیلم دیدن ها دور هم بخشی از تخیل و فضای ذهنی و تاریخ مملکت ماست. چون پسری که از زندان آزاد شده، تعریف می کند چه اتفاقاتی افتاده.

در توصیف تعبیر ارزشی گفتید هر کدام از این تعابید حتی برعکسش مثل فیلم روشنفکرانه هم مهری است که به بعضی فیلم ها می زنند ولی نباید به قصد آن فیلم ساخته شود. اینکه فیلم در طیفی از کسانی که فانتزی را دنبال می کنند، در طیفی که «شیار 143» را فیلم شعاری تلفی می کنند، فیمل محبوبی خواهد شد برایتان قابل پیش بینی بود؟ با وجود علاقه دوستانم مثل نیما حسنی نسب و هوشنگ گلمکانی به فیلم، بر این نکته خیلی تاکید داردم که به هیچ وجه فیلمی که نگاه سطحی مخالف خوانی داشته باشد نیست. به اصطلاح فیلم قابل پیش بینی که باب طبع نگاه روشنفکری خواهد بود، نیست. اما این که چنین تقابلی بین این فیلم و «شیار 143» اتفاق خواهد افتاد، قابل پیش بینی بود؟

بله وقتی می خواستم این فیلم را بسازم، مطمئن بودم ریسک بزرگی است و ممکن است واکنش های زیادی ایجاد کند؛ برای اینکه خودم می دانستم کاری متفاوت تر از دو کار قبلی ام انجام می دهم. تاکیدم این بود که این فیلم را بسازم. فیلمنامه ای هم داشتم که گفته بودم می خواهم سه گانه ای در مورد زن و جنگ بسازم که کاری خاص بود اما سراغش نرفتم. گفتم الان وقتش نیست؛ وقت این است که کاری کاملا متفاوت از کار «شیار 143» داشته باشم. نمی خواستم فکر کنم چون این کار موفق بوده، همان موفقیت را در همان راستا دنبال کنم. آوردن انیمیشن در کار ریسک بزرگی بود چون امتحان خوبی در سینمای ما پس نداده بود اما به نظرم کار فیلمسازی پرریسک است و برای فیلم های بعدی ام هم این خطر را خواهم کرد تا درجا نزنم. نمی خواستم طبق روال رایج سینمای ایران که بیشتر فیلم های اجتماعی کار می کنیم، همان شیوه را دنبال کنم. در کارهای بعدی ام هم مایل هستم همیت تفاوت را داشته باشم. البته سینما هزینه بر است و مثل ادبیات نیست که یک قلم و کاغذ کافی باشد. امیدوارم همیشه منابع کافی برای متفاوت بودن وجود داشته باشد. موضوع جنگ را هم قطعا دنبال خواهم کرد اما قرار نیست همیشه کار جنگ بسازم.

منبع: ماهنامه تجربه، شماره 47

مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
ادامه
آخرین خبر

روند برگشت ارز برای صادرکنندگان کانالیزه شد

افتتاح بیش از 20 طرح عمرانی در خراسان جنوبی

افزایش ۳۱ درصدی هزینه ساخت مسکن در تهران

بازار سهام آمریکا رقیب طلا

بهره‌برداری از ده‌ها طرح در ارومیه با حضور روحانی

فواید نصب کنتورهای هوشمند برق

قیمت خودرو در بازار نزولی شد

نفت همچنان از نردبان قیمت بالا می‌رود

الگوی رفتاری در بازار وام

پکن: روابط اقتصادی با ایران مشروع و قانونی است

تحلیل توئیتری فلاحت‌پیشه از پشت پرده شلیک به سفارت آمریکا

شعری که چشمان‌ رهبر انقلاب را تَر کرد

توضیحات سفارت ایران درباره حادثه تروریستی مسیر راه آهن خواف - هرات

اظهارنظر جدید ترامپ درباره مذاکره با ایران

"وزیر اخراجی" راز خیمه شب بازی‌های "ترامپ" علیه ایران را افشا کرد

بازدید امیر اسماعیلی از سایت موشکی خارک

پوتین؛ آتش نشان یا آتش بیار معرکه؟!

توضیحات معاون روحانی درباره روند اجرای قانون بازنشستگی

انتقاد یک اصلاح‌طلب از اظهارات اخیر روحانی

گلایه رهبر انقلاب از ترانه برخی سریال‌ها

دلیل مخالفت آمریکا با خرید "اس400" توسط ترکیه

رمزگشایی اسد از یک واقعیت

رسوایی سیاست‌مداران اتریشی

راز عصبی شدن آقای اون در دیدار با ترامپ

افزایش سرطان درمیان زنان ایتالیایی

دست و پازدن اروپا در برابر چین و آمریکا

حمله پهپادی ارتش یمن به فرودگاه نجران عربستان

نامه مهم اعضای کنگره به ترامپ

دلیل مخالفت آمریکا با خرید سامانه اس۴۰۰ توسط ترکیه

واکنش حماس به نشست اقتصادی بحرین

ماجرای عجیب کارگر آجیل فروشی که در روز خواستگاری به دروغ گفت کارگردانم

آخرین جزئیات طوفان غافلگیر کننده اهواز

رود سرباز زنده شد

تندباد برای خرمشهر مشکل درست کرد

نماینده مجلس: راننده پورشه در اصفهان مرتکب قتل عمد شده است

درامتدادتاریکی؛ ازدواج با جهیزیه سرقتی!

مددکاری که جلوی دوربین نیامد

خطر در کمین بازار تهران

لحظه پرتاب‌شدن سمند از مکانیکی پس از منفجر شدن

شگرد 2 جوان برای سرکیسه کردن بیمه ها و رانندگان