رصد

کد خبر: ۱۲۲۶۵۷
تاریخ انتشار: ۱۷ اسفند ۱۳۹۵ - ۱۴:۵۳

اندیشه پویا: سالی که گذشت سال خیزش هویت خواهی و ناسیونالیسم در اروپا و آمریکا بود؛ و سال تکیه سیاستمداران اقتدارگرا و پوپولیست بر ناسیونالیسم. از برکسیت و خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا، تا واکنش راست ها و چپ های افراطی در اروپا به بحران مهاجرت و بهره گیری شان از ناسیونالیسم ، و حتی شعارهای ملی گرایانه ترامپ در مسیر انتخابات ریاست جمهوری آمریکا، همگی از جهانی شدن ناسیونالیسم و تنیده شدن سیاست با هویت خواهی حکایت می کردند. در ایران هم، نقد و نظر بر سر ناسیونالیسم و میهن پرستی در سال گذشته جریان داشت. برخی روشنفکران ، مدعی تقویت انگاره های هویت طلبانه و ناسیونالیستی در میان مردم شدند و این را از نشانه های ظهور فاشیسم سیاسی در لباس اعتدال ارزیابی کردند. برخی دیگر هم به دفاع از پروژه ایران و ایران شهری برخاستند و منتقدان ناسیونالیسم را به تندترین تعابیر نواختند. اما ناسیونالیسم چیست و چه افرادی را می توان ناسیونالیست نامید؟ جرج ارول در مقاله نکته سنجانه ای که در ادامه می خوانید، و به ترجمه استاد عزت ا... فولادوند آراسته است، با کاویدن این ایسم، ایدئولوژی زدگی آن را روایت و نقد کرده است. او که از صریح ترین و پی گیرترین منتقدان آرمان شهر گرایی و حکومت های کمونیستی و استالینیسم در نیمه نخست قرن بیستم بود، در این مقاله پیوند ناسیونالیسم با ایدئولوژی های قرن بیستمی را نشانه گرفته است. ارول را در ایران یا دو کتاب مزرعه حیوانات و 1984 می شناسند و همچنین با کتاب به یاد کاتالونیا (به ترجمه عزت ا... فولادوند). اما به راستی که اهمیت و شهرت مقالات ارول ، دست کمی از این آثار پر آوازه او ندارد. او در طول زندگی کوتاه چهل و هفت ساله اش نزدیک به هفتاد مقاله و یادداشت نوشت؛ از جمله مقاله خواندنی «ناسیونالیسم» که در ادامه می خوانید و بخش دومی هم دارد و در شماره آینده تقدیم خوانندگان می شود. آیایرون جایی از واژه فرانسوی Longeur استفاده می کند و به نحوه گذرا می گوید که اگر چه ما در انگلستان این «کلمه» را نداریم، ولی خود این «چیز» را فراوان داریم. همین طور است گونه ای عادت فکری آنچنان گسترده ای که در تفکر ما درباره تقریبا هر موضوعی اثر می گذارد ولی هنوز نامی به آن داده شده است. واژه «ناسیونالیسم» را من به عنوان نزدیک ترین معادل آن انتخاب کرده ام، اما چنانکه به زودی دیده خواهد شد، این کلمه را کاملا به مفهوم عادی به کار نمی برم. بهترین دلیل آن هم این که احساس نهفته در موضوع سخن من همیشه به آنچه به آن «ناسیون» [=ملت] می گویند- یعنی نژاد یا منطقه جغرافیایی واحد- تعلق نمی گیرد. ممکن است به مذهب یا طبقه ای اجتماعی تعلق بگیرد، یا به معنای منفی «برضد» فلان چیز به کار رود بدون نیاز از جنبه مثبت به وفاداری به امری دیگر.

مقصود من از ناسیونالیسم اولا پیش از همه چیز عادت به مسلم گرفتن این است که انسان ها را نیز مانند حشرات می توان رده بندی کرد و به میلیون ها یا ده ها میلیون مردم می توان کلا و با اطمینان برچسب «خوب» یا «بد» زد. ولی ثانیا- و این بسیار مهم تر است- مقصودم عادت به یکی پنداشتن خود با ملت یا واحدی منحصر به فرد است، و آن را فراسوی خوب و بد قراردادن و یگانه تکلیف خویش را پیشبرد منافع آن دانستن. ناسیونالیسم نباید با میهن پرستی اشتباه شود. هر دو واژه معمولا به طرزی آن چنان مبهم به کار می روند که هر تعریفی از هریک احتمالا با چالش رو به رو خواهد شد، پلی باید بین آنها تمیز گذاشت، زیرا پای دو فکر متفاوت و حتی متضاد اینجا در میان است.غرض من از «میهن پرستی» عشق و سرسپردگی به جایی خاص و شیوه خاصی از زندگی است که شخص معتقد است از آن بهتر در جهان نیست، اما نمی خواهد آن را به زور به دیگران تحمیل کند. میهن پرستی ذاتا، چه از نظر نظامی و چه فرهنگی، تدافعی است. ولی ناسیونالیسم از قدرت طلبی جدایی ناپذیر است. هدف پایدار هر ناسیونالیستی کسب قدرت و اعتبار بیشتر، نه برای خود بلکه برای ملت یا واحدی است که او فردیت خویش را در آن غرق کرده است.

این مطلب تا هنگامی واضح است که اصطلاح ناسیونالیسم در مورد جنبش های ناسیونالیستی بدنام و قابل شناسایی در آلمان و ژاپن و دیگر کشورها به کار رود. در مواجهه با پدیده ای مانند نازیسم که از بیرون قابل مشاهده است، تقریبا ما همگی همان مطالب را درباره آن خواهیم گفت. ولی اینجا باید آنچه را بالاتر گفتم تکرار کنم بدین معنا که واژه «ناسیونالیسم» را به کار می برم، زیرا کلمه بهتری نیست. ناسیونالیسم به مفهوم وسیع تری که من از آن واژه استفاده می کنم، جنبش ها و گرایش هایی مانند کمونیسم، کاتولیسیسم سیاسی و صهیونیسم و یهودستیزی و تروتسکیسم و صلح طلبی را نیز در بر می گیرد، و ضرورتا به معنای وفاداری به حکومت یا کشوری خاص و البته کشور خود شخص نیست، و حتی مطلقا ضرورت ندارد که واحد مورد بحث واقعا وجود داشته باشد. جامعه کلیمیان، اسلام، جهان مسیحیت، پرولتار یا ونژاد سفید چند نمونه روشن از این قبیل اند که درباره همه احساسات پرشور ناسیونالیست دیده می شود، ولی وجودشان محل تردید جدی است و هیچ تعریفی از هیچ کدام نیست که مقبول همگان باشد. همچنین بار دیگر شایان تاکید است که احساسات ناسیونالیستی ممکن است صرفا منفی باشد، فی المثل هستند تروتسکیست هایی که فقط دشمنان اتحاد جماهیر شوروی شده اند بدون متقابلا وفاداری به هیچ واحد دیگر. وقتی نتایج این قضیه درک شد، ماهیت آنچه من از ناسیونالیسم اراده می کنم بسیار روشن تر می شود. ناسیونالیست کسی است که منحصرا یا عمدتا در چارچوب رقابت بر سر اعتبار می اندیشد. او ممکن است ناسیونالیستی اثباتی یا سلبی باشد- یعنی انرژی فکری خود را به منظور حمایت و تقویت یا تحقیر و تضعیف به کار ببیندازد- اما به هر حال افکارش پیوسته بر مدار پیروزی و شکست یا عظمت و حقارت دور می زنند. تاریخ، به ویژه تاریخ معاصر را ، فراز و فرود بی پایان قدرت های بزرگ می بیند، و هر رویدادی در نظر او برهانی است بر این که طرف خود او رو به بالا می رود و طرف منفور مقابل در نشیب است. و سرانجام مهم است که ناسیونالیسم را با پرستش موفقیت اشتباه نکنیم. ناسیونالیست صرفا بر طبق ا صل پیوستن به دار و دسته نیرومندترین حریف رفتار نمی کند. بالعکس، پس از انتخاب طرفی که به آن می پیوندند، خود را متقاعد می کند که طرف ذکر شده از همه نیرومندتر است، و دست از این اعتقاد برنمی دارد حتی هنگامی که واقعیت ها به نحو قاطع برخلاف نظر او باشند. ناسیونالیسم تشنگی قدرت است با چاشنی خودفریبی. هر ناسیونالیستی قادر به بی پرده ترین دغلبازی و فریبکاری است، ولی از آنجا که می داند در خدمت چیزی بزرگتر از خود است، در همین حال اطمینان راسخ دارد که حق با اوست.

اکنون پس از این تعریف طولانی، فکر می کنم تصدیق شود که عادت فکری ای که درباره آن سخن می گویم در میان روشنفکران انگلیسی شایع تر از توده مردم است. برای کسانی که درباره سیاست این روزگار می اندیشند، برخی موضوع ها چنان به ملاحظات مربوط به پرستیژ و اعتبار آلوده شده اند که برخورد به راستی عقلانی با آنها کمابیش محال است. یکی از صدها نمونه ای که می توان برگزید این سوال است: کدامیک از سه متحد بزرگ، یعنی اتحاد جماهیر شوروی و بریتانیا و ایالات متحده آمریکا، بزرگ ترین سهم را در شکست آلمان داشته است؟ به لحاظ نظری ظاهرا امکان پاسخی مستدل و شاید حتی قطعی به آن پرسش هست. ولی در عمل محاسبات لازم را نمی توان به انجام رساند، زیرا هرکسی که احتمالا بخواهد زحمت فکر کردن به چنین پرسشی را به خود راه دهد، ناگزیر خواهد دید که قضیه به رقابت بر سر اعتبار و پرستیژ مربوط می شود، و بنابراین ، اول، بسته به مورد، جانبه روسیه یا بریتانیا یا آمریکا را می گیرد، و سپس به دبنال استدلال هایی می رود که به نظر می رسد مدعای او را تایید کنند. سلسله درازی نظیر این سوالات وجود دارد که پاسخ صادقانه به آنها را فقط ممکن است از کسی بگیرید که درباره کل موضوع بی تفاوت است، و به هر حال عقیده اش در آن خصوص ارزشی ندارد. بخشی از ناتوانی چشمگیر ما در این روزگار در پیش بینی های سیاسی و نظامی از اینجا سرچشمه می گیرد. جالب است که از میان همه «کارشناسان» ما از همه مکتب ها حتی یک تن پیدا نشد که رویدادی به آن درجه از احتمال یعنی پیمان (عدم تجاوز) 1939 میان روسیه و آلمان را بتواند پیش بینی کند. و هنگامی که خبر انعقاد پیمان انتشار یافت، توضیحات و علت گویی هایی به اعلا درجه پراکنده و متضاد درباره آن دیده شد، و پیشگویی هایی که تقریبا بلافاصله کذب شان به اثبات رسید، زیرا کمابیش در همه موارد توضیح و سبب گویی نه براساس امکانات، بلکه بر پایه بد یا خوب و قوی یا ضعیف نشان دادن شوروی صورت می گرفت. مفسران و گزارشگران سیاسی یا نظامی نیز مانند طالع بینان می توانند از تقریبا هر اشتباهی سربلند بیرون بیایند، زیرا پیروان صمیمی و مخلص شان فقط از آنها انتظار تحریک بیشتر حس وفاداری ناسیونالیستی دارند نه ارزیابی واقعیت ها.داروهای مربوط به زیبایی شناسی، به ویچه داوری های ادبی،نیز اغلب مانند قضاوت های سیاسی تباه می شوند. برای یک ناسیونالیست هندی لذت بردن از خواندن کیپلینگ دشوار است، و برای یک عضو حزب محافظه کار تشخیص شایستگی کارهای مایاکفسکی، و همواره این وسوسه وجود دارد که شخص به دلیل مخالفت با گرایش موجود در فلان کتاب ادعا کند که کتاب از نظر «ادبی» کتابی است بد. افراد دارای دیدگاه قوی ناسیونالیستی غالب این تردستی را به کار می گیرند بی آن که از ریاکاری نهفته در آن آگاه باشند.

در انگلستان اگر تنها به تعداد توجه شود، احتمالا نوع مسلط ناسیونالیسم همان صورت کهنه شووینسیم بریتانیایی است که هنوز مسلما شایع است و حتی بیش از آنچه بیشتر ناظران ده دوازده سال پیش عقیده داشتند. ولی در این نوشته خاطر من عمدتا به واکنش های روشنفکران مشغول است که شووینیسم و حتی میهن پرستی نوع قدیم در میان شان تقریبا مرده است، اگرچه به نظر می رسد نزد اقلیتی اکنون جان تازه می گیرد. شاید به گفتن نیاز نباشد که صورت مسلط ناسیونالیسم در بین روشنفکران کمونیسم است البته کمونیسم به معنای بسیار آزاد که نه تنها اعضای حزب کمونیست، بلکه سمپاتیزان ها و دوستداران روسیه را نیز در برمی گیرد. غرض من اینجا از کمونیست کسی است که اتحاد جماهیر شوروی را به چشم سرزمین پدری خود می نگرد و توجیه سیاست های روسیه و پیشبرد منافع آن را به هر قیمت وظیفه خود می داند. روشن است که چنین کسانی امروز در انگلستان فراوان اند و نفوذ مستقیم و غیرمستقیم آنان بسیار زیاد است. ولی بسیاری صورت های دیگر ناسیونالیسم نیز رونق دارند، و با توجه به شباهت های جریان های متفاوت و حتی به ظاهر متضاد فکری به بهترین وجه می توان چشم اندازی درست از موضوع به دست آورد.

ده یا بیست سال پیش، آن قسم ناسیونالیستی که بیشترین مطابقت را با کمونیسم امروزی داشت، کاتولیسیسم سیاسی، و برجسته ترین شارح و مبلغ آن چسترتن بود، هرچند باید او را موردی افراطی دانست نه موردی نوعی. چسترتن نویسنده ای توانا بود که هم ظرافت اساسی و هم صداقت فکری خود را در خدمت تبلیغات مذهب کاتولیک سرکوب کرد. در بیست سال آخر عمر هر آنچه تولید کرد در واقع تکرار بی پایان و خسته کننده یک چیز ساده مانند شعار «بزرگ است دیانای افسوسی» ولی با زرنگی بود. هر کتابی که نوشت، هر بند از هر نوشته، هر جمله، هر واقعه ای در هر دساتان، هر تکه ای از یک گفت وگو می بایست بدون هیچ امکان خطا برتری کاتولیک ها به پروتستان ها یا مشرکان را به اثبات برساند. منتها چسترتن تنها به برتری عقلی و فکری یا روحانی و معنوی قانع نبود و آن را تعمیم می داد به ارج و اعتبار ملی و قدرت نظامی که در نتیجه می انجامید به آرمان سازی جاهلانه از کشورهای لاتین، به ویژه فرانسه. چسترتن هیچ گاه به مدت دراز در فرانسه زندگی نکرده بود، و تصویر او از آن کشور به معنای سرزمین روستاییان کاتولیکی که مدام با گیلاس های شراب سرخ در دست به خواندن «مارسیز» (سرود ملی فرانسه) مشغول بودند- همان قدر با واقعیت مطابقت داشت که «چوچین چو» امروز با زندگی روزانه در بغداد رابطه دارد. همراه با این، نه تنها اغراق شدید ارزیابی قدرت نظامی فرانسه، بلکه همچنین ستایش و تجلیل بی مزه و عامیانه خود جریان جنگ دیده می شد. (هم پیش از (جنگ جهانی اول در) 1914-1918 و هم پس از آن، چسترتن عقیده داشت که فرانسه به تنهایی از آلمان قوی تر بوده است) منظومه های جنگی چسترتن، مانند لپانتو یا سرود سنت باربارا یا یورش سواره نظام سبک اسلحه ، همه به رساله هایی صلح طلبانه شباهت دارند، و شاید پیش پاافتاده ترین تکه های گزافه گویی در زبان ما باشند. جالب خاطر این که یاوه هایی که او معمولا درباره فرانسه و ارتش فرانسه می نوشت اگر از قلم شخص دیگری درباره بریتانیا و ارتش بریتانیا تراویده بود، خود او نخستین کسی می بود که آن را به استهزا می گرفت. در سیاست داخلی، چسترتن مخالف گسترش سرزمین بریتانیا و طرفدار جدایی متصرفات آن و رویگردان از شووینیسم و امپریالیسم بود، و تا جایی که قوای فکری اش اجازه می داد، دوست راستین دموکراسی بود. با این حال، هنگامی که نگاه را متوجه صحنه بین المللی می کرد، همه اصولی را که به آنها پای بند بود ترک می گفت بی آن که حتی متوجه باشد که چه می کند. چنین بود از جمله اعتقاد قلبی و عمیق او به فضایل و محسنات دموکراسی که مانع ستایش وی از موسولینی نشد. موسولینی حکومت انتخابی و آزادی مطبوعات را که چسترتن در میهن خودش آن همه در راه آن جنگیده بود نابود کرد؛ ولی موسولینی ایتالیایی بود و ایتالیا را به قدرت رسانده بود، و همین کافی بود. به همین وجه، چسترتن هرگز یک کلام بر ضد امپریالیسم و تسخیر سرزمین نژادهای رنگین پوست به دست ایتالیایی ها یا فرانسویان نگفت.واقع بینی و ذوقی ادبی و حتی تا اندازه ای حس اخلاقی او همین که پای وفاداری های ناسیونالیستی به میان می آمد، همه جابه جا می شدند.

روشن است که میان کاتولیسیسم سیاسی که چسترتن نمونه آن است، و کمونیسم بسیاری شباهت ها وجود دارد. همین طور است بین هر یک از آن دو و فی المثل ناسیونالیسم اسکاتلندی، صهیونیسم، یهودستیزی یا تروتسکیسم. البته زیاده روی در ساده سازی است که کسی بگوید همه صورت های ناسیونالیسم، حتی از نظر فضای فکری، یکی است؛ اما بعضی اصول در مورد همه حالت ها یکسان صادق است. آنچه به دنبال می آید ویژگی های اصلی طرز فکر ناسیونالیستی است:

دل مشغولی وسواسی. هیچ ناسیونالیستی هرگز تا حد امکان چیزی نمی گوید و به خاطر راه نمی دهد و نمی نویسد مگر درباره برتری واحد قدرتی که مشغولیت فکری اوست. برای یک ناسیونالیست اگر محال نباشد، دشوار است که وفاداری و سرسپردگی خویش را پنهان کند. کوچک ترین بدگویی درباره واحد قدرتی که بدان وابسته است، یا هرگونه ستایش ضمنی از سازمان رقیب، به قدری او را پریشان می کند که تنها با پرخاش در پاسخ ممکن است آرام شود. اگر واحد مورد علاقه، کشوری مانند ایرلند یا هندوستان باشد، او معمولا نه تنها در قدرت نظامی یا فضیلت سیاسی، بلکه همچنین در زمینه هنر، ادبیات، ورزش، ساختار زبان، زیبایی جسمی اهالی و شاید حتی آب و هوا و مناظر طبیعی و آشپزی مدعی برتری آن می شود ، و نسبت به چیزهایی مانند شیوه درست افراشتن پرچم و اندازه حروف در تیتر روزنامه ها و ترتیب آوردن نام کشورهای مختلف حساسیت فوق العاده نشان خواهد داد. نام گذاری نقشی بسیار مهم در اندیشه ناسیونالیستی ایفا می کند. کشورهایی که از راه انقلاب ناسیونالیستی به استقلال رسیده اند معمولا نام خود را تغییر می دهند، و هر کشور یا واحد دیگری که احساسات شدید درباره آن وجود داشته باشد، احتمالا چند نام خواهد داشت که هریک معنایی متفاوت می دهد. طرفین جنگ داخلی اسپانیا جمعا به نه یا ده اسم نامیده می شدند، و هر اسم بیانگر درجه ای متفاوت از عشق یا نفرت بود. برخی از این نام ها (مثلا «میهن پرستان» برای پشتیبانان فرانکو، یا «وفاداران» در مورد طرفداران حکومت) آشکارا در حکم مصادره به مطلوب بودند، و هیچ یک نبود که دو رقیب بتوانند بر سر آن به موافقت برسند. ناسیونالیست ها همگی ترویج زبان خود به زیان زبان های رقیب را وظیفه خویش می دانند، و این مبارزه در میان انگلیسی زبانان به صورت ظریف تر جنگ لهجه های مختلف درمی آید. آمریکایی های بیزار از انگلیس انگلیسی ها اگر بدانند فلان تعبیر عامیانه در اصل از بریتانیا آمده است از کاربرد آن خودداری می کنند. ناسیونالیست های اسکاتلندی، بر برتری مردم نواحی جنوبی و خاوری اسکاتلند اصرار دارند، و سوسیالیست هایی که ناسیونالیسم در آنان به صورت کینه طبقاتی درمی آید، بر ضد لهجه گویندگان بی. بی. سی رجز می خوانند. مصداق های این موضوع متعددند. از تفکر ناسیونالیستی اغلب این احساس دست می دهد که ناسیونالیست ها به سحر و جادو معتقدند اعتقادی که جلوه آن احتمالا رسم شایع سوزاندن آدمک دشمنان یا هدف گرفتن عکس های آنان در تالارهای تیراندازی در پارک های تفریحی است.

بی ثباتی شدت وفاداری ناسیونالیستی به فلان جا مانع انتقال آن به جای دیگر نمی شود. نخست چنانه پیشتر هم اشاره کردم، آن وفاداری ممکن است به کشوری خارجی گره بخورد که غالبا نیز روی می دهد. معمولا دیده می شود که رهبران بزرگ ناسیونالیست، یا بنیادگذاران جنبش های ناسیونالیستی کشوری که در تحلیل آن کوشیده اند تعلق ندارند. گاهی بیگانه و اهل کشوری دیگرند، و از آن بیشتر از مردم منطقه ای پیرامونی که ملیت آن محل تردید است. از نمونه های آنان استالین و هیتلر و دوالرا و دیزراییلی و پوانکاره و بیوربروک قابل ذکرند. نهضت پان ژرمنی (آلمان) از بعضی جهات ساخته مردی انگلیسی به نام هیوستن چیمبرلین بود. در پنجاه یا صد سال اخیر ناسیونالیسم انتقالی یکی از پدیده های عادی در میان روشنفکران ادبی بوده است. در مورد لافکادیوهرن انتقال به ژاپن صورت گرفت، و در مورد کارلایل و بسیاری دیگر به آلمان، و در عصر ما معمولا روسیه مقصد انتقال است. ولی واقعیت عجیب و جالب توجه این که برگشت از انتقال نیز امکان پذیر است. کشور یا هر واحد دیگری که سال ها موضوع پرستش بوده ممکن است ناگهان منفور شود و دیگری تقریبا بلافاصله مورد مهرورزی قرار بگیرد. در صورت اولیه کتاب ولز، چکیده تاریخ، و دیگر نوشته های او متعلق به آن زمان، می بینیم که در ستایش ایالات متحده آمریکا همان قدر مبالغه می شود که امروز کمونیست ها در تحسین روسیه به راه افراط می روند؛ ولی به فاصله تنها چند سال آن ستایش نسنجیده تبدیل به خصومت می شود. کمونیست خشک مغزی که به فاصله چند هفته یا حتی چند روز به صورت تروتسکیستی به همان خشک مغزی درمی آید نیز همان قدر تماشایی است. در اروپای قاره ای غالبا کمونیست ها به جنبش های فاشیستی جذب می شوند، و دور نیست که در چند سال آینده عکس این جریان اتفاق بیفتد. آنچه در فرد ناسیونالیست ثابت می کند وضع فکری اوست: آنچه احساسات او به آن تعلق می گیرد متغیر و شاید خیالی است

در روشنفکر، انتقال دارای کارکردی مهم است که به اختصار در مورد چسترتن از آن یاد کردم، و به او امکان می دهد که بسیار ناسیونالیست تر یعنی مبتذل تر، احمق تر، خبیث تر و فریبکارتر- بشود از آنچه هرگز امکان داشت در خدمت کشور خودش از آب دربیاید یا در خدمت هر واحد دیگری که از آن شناخت داشته است. وقتی انسان مزخرفات حاکی از نوکرمآبی یا سرشار از لاف و گزافی را می بیند که اشخاص نسبتا هوشمند و حساس درباره استالین و ارتش سرخ و امثال آن می نویسند، آن گاه متوجه می شود که چنین چیزی تنها در صورت نوعی اختلال و آشفتگی امکان پذیر است. در جوامعی مانند جامعه ما، نادر است کسی که بتوان او را روشنفکر خواند و به کشور خود احساس تعلق عمیق بکند. افکار عمومی به معنای آن بخش از افکار عمومی که او به عنوان روشنفکر از آن آگاه است- اجازه چنان کاری به او نمی دهد. بیشتر اطرافیان او سردباور و ناراضی و ناخشنودند، و وی خود نیز ممکن است به انگیزه تقلید یا بزدلی همان نگرش را پیش بگیرد، که در این حالت آن صورت از ناسیونالیسم در دسترس را رها خواهد کرد بی آن که به دیدگاهی به راستی انترناسیونالیست نزدیک تر شود. ولی از آنجا که او هنوز به داشتن سرزمین پدری احساس نیاز می کند، طبیعی است که جایی بیرون از کشور خود به جست وجوی آن برود، و پس از یافتن آن، عنان گسیخته دقیقا در همان احساساتی غوطه ور شود که معتقد بود از آنها رها شده است. شاه، امپراتوری، پرچم بریتانیا و همه بت های سرنگون شده دوباره به نام های دیگر سر بر می آورند، ولی چون ماهیت شان ساخته نیست، باز به جایگاه معبود می رسند. ناسیونالیسم انتقالی نیز مانند استفاده از بلاگردان ها، راهی است برای رسیدن به رستگاری بدون آن که شخص تغییری در رفتار خود بدهد.

بی تفاوتی به واقعیت، ناسیونالیست ها همگی از این قوه بهره می برند که مانندی مجموعه واقعیت های مشابه را نبینند. عضو حزب محافظه کار بریتانیا کوچک ترین احساس تناقض ، مدافع حق تعیین سرنوشت کشورها در ولی با همین حق در مورد هندوستان مخالفت می کند. کارها خوب محسوب می شوند نه براساس حسن یا عیبی که دارند، بلکه برحسب این که به کسی دست به آنها بزند، و تقریبا هیچ عمل خشونت بار و وحشتناکی نیست شکنجه، گروگان گیری،کار اجباری، تبعید دسته جمعی، حبس بدون محاکمه ، جعل ، ترور، بمباران غیرنظامیان که وقتی به دست «طرف خودی» بگیرد به لحاظ اخلاقی رنگ عوض نکند. روزنامه لیبرال انگلیسی نیوز ؟ به عنوان نمونه ای از وحشیگری های هولناک، عکس هایی انتشار داد از روس هایی که به دست آلمانی ها به دار آوخیته شده بودند و سپس یک یا دو سال بعد با تصویب و تایید عکس هایی کمابیش دقیقا مشابه منتشر کرد از دار ؟ آلمانی به دست روس ها. در زمینه رویدادهای تاریخی نیز عینا همین است تاریخ عمدتا در چارچوب ناسیونالیستی به تصور درمی آید، و چیزهایی مانند دادگاه های تفتیش عقاید مذهبی در قرون وسطا،«استار چیمبر» ، ؟ هنرنمایی های دزدان دریایی انگلیس (مانند عدت سر فرانسیس در یک به زنده پوست کندن اسیران) ، حکومت وحشت (در انقلاب کبیر فرانسه) قهرمانان انگلیسی سرکوب شورش در هندوستان که صدها هندی را جلو توپ گذاشتند، یا سربازان کرام ول که چهره زنان ایرلندی را با تیغ می دریدند- همه اینها هنگامی که احساس شود در راه «هدفی شایسته» صورت گرفته از نظر اخلاقی یا قابل اعتنا نیست یا حتی در خور ستایش است. اگر کسی به ربع قرن گذشته نظر بیفکند، خواهد دید که تقریبا هیچ سالی نبوده که گزارش هایی از قساوت ها و فجایع از بعضی از بخش های جهن نرسیده باشد، و مع ذالک حتی یک مورد از آن فجایع- در اسپانیا، روسیه، چین، مجارستان، مکزیک، آمریتسار (در پنجاب) ، ازمیر نبوده که کلا روشنفکران انگلیسی آن را باور کرده و نکوهش کرده باشند. قضاوت درباره اینکه آیا چنان اعمال در خور سرزنش است یا حتی واقع شده باشد، همواره وابستهت به دلبستگی های سیاسی بوده است.

فرد ناسیونالیست نه تنها فجایع ارتکابی به دست خودی ها را نکوهش نمی ند، بلکه دارای استعداد عجیبی است که حتی خبر آن را نیز نشنود. انگلیسی های ستایشگر هیتلر به مدت شش سال ترتیبی دادند که حتی از وجود (اردوگاه های مرگ) داخاو و بوخنوالد آگاه نشود. و بعد کسانی که فریادشان در محکوم کردن اردوگاه های آلمانی مرگ از همه بلندتر بود، باز یا یکسره بی خبر بودند یا تنها به نحو مبهم خبر داشتند که در روسیه نیز چنان اردوگاه هایی هستند. رویدادهای عظیمی مانند قحطی 1933 اوکراین که در آن میلیون ها تن به هلاکت رسیدند، توجه دوستداران انگلیسی روسیه را جلب نکرد. بسیاری از مردم انگلستان تقریبا هیچ خبری از کشتار جمعی یهودیان آلمانی و لهستانی به گوش شان نرسید. به علت یهودستیزی خودشان خبر آن جنایت عظیم از سطح وجدان آگاه شان برگشت خورد. در اندیشه ناسیونالیستی واقعیاتی وجود دارند هم راست و هم دروغ، هم شناخته شده و هم ناشناخته.واقعیتی نشاخته شده ممکن است آنچنان غیرقابل تحمل باشد که برطبق عادت کنار گذاشته شود و اجازه ورود به عرصه منطق پیدا نکند، یا ممکن است وارد هر محاسبه ای شود ولی حتی در نزد خود شخص نیز هرگز به عنوان واقعیت مورد تصدیق قرار نگیرد.

عقیده به این که گذشته را می توان جرح و تعدیل و اصلاح کرد هرگز دست از هر هیچ ناسیونالیستی برنمی دارد. او بخشی از وقت خود را در دنیایی خیالی می گذراند که هرچیز در آن به نحو بایسته اتفاق می افتد- و مثلا آرماد ای اسپانیا به پیروزی می رسد یا انقلاب روسیه در 1918 نابود می شود- و سپس او تکه پاره هایی از آن دنیای موهوم را هر وقت ممکن شد به کتاب های تاریخ منتقل می کند. بخش بزرگی از نوشته های تبلیغاتی عصر ما آشکارا جعلی است. واقعیت های مادی کتمان و تاریخ ها عوض می شوند و گفته ها برای تغییر معنایی که در متن اصلی داشتند تحریف می گردند. رویدادهایی که احساس شود نباید اساسا روی داده باشند اول حذف و نهایتا به بوته انکار می افتند . در 1927 چیانگ کایشک صدها کمونیست را در آب داغ جوشاندی، و مع ذالک به فاصله ده سال یکی از قهرمانان جناح چپ شد. دگرگونی تراز سیاست جهانی او را به اردوی ضد فاشیستی برده بود و بنابراین احساس می شد که جوشاندن کمونیست ها «مهم نیست» ، یا شاید حتی اتفاق نیفتاده است. البته نخستین هدف تبلیغات تاثیر در افکار معاصران است، ولی کسانی که تاریخ را دوباره می نویسند احتمالا در گوشه ای از ذهن شان معتقدند که واقعیت ها را به گذشته می رانند. وقتی نگاه می کنیم به آن جعلیات پرطول و تفصیل به منظور نشان دادن این که تروتسکی سهم ارزشمندی در جنگ داخلی روسیه نداشت، دشوار می توانیم احساس کنیم که مسئولان آن جعلیات فقط دروغ می گفتند. به احتمال قوی تر خود آن کسان احساس می کردند که خدا داناست که آنچه روی داده مطابق روایت خودشان بوده است و بنابراین حق دارد کسی که در اسناد و مدارک تجدیدنظر می کند.

منبع: هفته نامه اندیشه پویا ، شماره 41

مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
ادامه
آخرین خبر

کنایه دلاوری به اظهارات متناقض هیئت دولت درباره ارزهای دولتی گم شده

کلاه جالب بانک‌ها برای محاسبه اصل وام‌ جایگزین

تصویب طرح تسهیل تسویه بدهی بدهکاران بانکی

مصرف برق از شرایط هشدار خارج شد

مرداد با توپ پر بازار طلا، سکه و دلار شروع شد

کاهش 10 میلیون تومانی خودرو داخلی

انتخاب هیات مدیره این بانک مردود شد

سراتو 45 میلیون تومان ارزان شد

آغاز پیش فروش بلیت قطارهای مسافری مرداد و شهریور

طرحی که اجناس را ارزان می کند

بعیدی نژاد: امیدواریم انگلیس فورا سیاست کاهش تنش را پیگیری کند

لاوروف: ترامپ با ایده «جنگ‌طلب‌ها» در مورد ایران مخالف است

خزانه‌داری آمریکا درباره همکاری با شرکت‌های هواپیمایی ایران هشدار داد

لاریجانی: آمریکایی‌ها در هیچ یک از اهدافشان موفق نشدند

پکن: رویکرد اشتباه آمریکا در قبال ایران دلیل تنش‌های کنونی است

توصیه ظریف به دانشجویان بولیویایی

رحیمی: تابعیت کریمی قدوسی، اکتسابی است

روسیه: پیشنهاد آمریکا برای گشت زنی در تنگه هرمز قابل درک نیست

مکرون: مایلم هرچه سریع‌تر با جانسون بر سر ایران همکاری کنم

انتقاد رئیس دفتر رهبر انقلاب از ساخت شهرک باستی‌هیلز

روسیه از «مفهوم امنیت جمعی« در منطقه خلیج فارس رونمایی کرد

تایم: انگلیس کمک آمریکا علیه ایران در خلیج فارس را رد کرد

لاوروف: مخالفان ونزوئلایی با مسکو در ارتباط هستند

عمران‌خان: طالبان باید در انتخابات افغانستان شرکت کند

اف بی آی: روسیه مصمم به مداخله در انتخابات آمریکاست

ارتش عراق ورود هزار تروریست داعشی به این کشور را تکذیب کرد

سخنان وحشیانه ترامپ علیه افغانستان

مارک اسپر وزیر دفاع آمریکا شد

افشای شکنجه یکی از مبلغان عربستانی به دست رژیم آل سعود

پاکسازی 30 روستای عراق در روز چهارم عملیات «اراده پیروزی»

دستگیری قاتل فراری در شوش

وقتی نویسنده معروف خارجی از امر به معروف و نهی از منکر می‌گوید

گورخوابی که دانشجوی دکتری شد

تصویر دلخراش حادثه‎‌ای که دو قلوهای 3 ساله را آسمانی کرد

گریه ام در حرم از روی پریشانی نیست

اورژانس تعداد غرق شده‌ها از ابتدای سال را اعلام کرد

نجات یک دختر از خودکشی اتوبان امام علی(ع)

نجات دختر جوان از خودکشی در شرق پایتخت

گزارشی بی پرده از آشفتگی پوشاک مناسب جامعه

دستگیری مالخر 3 تن گاردریل سرقتی در خمینی‌شهر