رصد

کد خبر: ۱۲۵۰۰۳
تاریخ انتشار: ۰۱ تير ۱۳۹۶ - ۱۴:۰۸

* آقای مافی کجا متولد شدی و دوره جوانی ات چطور گذشت؟ شغلت چیست؟

کرمعلی مافی هستم. بالاتر از ده احمدآباد، ده حسن آباد بود. من آنجا متولد شدم، ولی به خاطر مدرسه به احمدآباد آمدیم. خودم در کارخانه کار می کردم. آن موقع ما را کارگر شناختند. وقتی آمدم پیش آقا [مصدق] به خاطر نبودن کار به آشپزخانه آمدیم. آنجا هم وقتی دیدید نوجوان هستم و کار دیگری از دستم برنمی آید، آمدیم بالا یعنی، اندرون پیش خودشان.

* چند وقت پس از اینکه دکتر مصدق از زندان تهران به اینجا آمد شما مشغول به کار شدی؟

پنج شش ماه اینجا بود، من آمدم اینجا و تا آخر [درگذشت مصدق] بودم. اول آبدارخانه و آشپزخانه بودم. بعد هم انتخاب کردند که بروم بالا. تا اواخر من بالا مشغول به کار شدم. آخر [بعد از درگذشت مصدق] یکی یکی هر کس دنبال کار خودش رفت و دیگر بیرونمان کردند.

* کار شما اینجا چی بود؟

من علاقه داشتم سر کامیون کار کنم؛ هرچه گفتم آقا من بروم سر کامیون ها و تراکتورها کار کنم، آقا گفتند نه، شما هین جا به درد می خودرین. یک دیزلی داشتند که تهران می رفت. آن وقت بعد از اینکه آمدم اینجا هر شش ماه یک بار من را با راننده هایش به تهران می فرستاد که برایم لباس بخرند؛ مثلا کت و شلوار و کفش. از همه جور لباس دو دست برایم می خریدند.

کارم اینجا این بود که غذا را از آشپزخانه برای آقا می آوردم، نامه ها را می آوردم. فقط روز اول که اینجا آمدم، گفت این زنگ را برای شما می گذاریم. از این زنگ صدا در بیاید تو را می خواهم، دیگر با کسی کار ندارم. شخص دیگری را بخواهم باید شما برویش صدایش کنی؛ هیچ وقت دروغ هم نگو، دزدی نکن. یک وقت گفتم نه آقا دزدی [نمی کنم]، این آقا مش علی من را می شناسد. همین طور هم شد و کار کردیم. هر وقت زنگ صدایش درمی آمد [پیش دکتر مصدق می رفتیم].

نوجوان بودم، جوان نبودم. مثلا به گوش بودم. هر وقت کار داشتند پایین بودم، آقا زنگ می زدند می گفتند برو بالا آقا کار دارد. می آمدم نامه یا پیغامی داشت یا مثلا غذا می خواست، دستور می داد.

یک شب رفته بودیم عروسی، این زنگ خیلی صدا داده بود، اوستا عباس گفته بود برو ببین این دو نفر کجا هستند؟ ما که برگشتیم، دنبالمان آمدند. ما را آوردند [مصدق] گفت کجایی؟ صبح تکلیفت را مشخص می کنم. صبح هیچ چیز هم به من نگفت. گفت برو حاج سید عباس را صدا کن. آسید را صدا کردم. گفت باباجان این دو تا بچه کم هستند. یک بزرگسال بگذارید. یک بزرگسال را که آوردند، شب ما را آزاد کرد. گفت دیگر به خانه تان بروید.

* اولین برخوردش با شما چطور بود؟

بچه سن بودیم. دو تا مامور به نام آقای شهیدی و یوسف خانی اینجا بودند. برای آن ها غذا می بردم. یک روز آقا مرا دید که از باغ سبزی چیده بودم. آقا گفت علی، بیا ببینم. به همه می گفت علی. عصا دستش بود و روی صندلی نشسته بود. گفت اینجا چکار می کنی؟ گفتم شاگرد آشپزخانه هستم. گفت برو این اثاث ها را بگذار بیا بالا و از آن به بعد دیگر آشپزخانه کار نکردم. بالا رفتم و جز نامه رسانی و آوردن غذا کار دیگری نداشتم.

* چقدر حقوق می گرفتید؟

ماهی 35 تومان.

* روی چه چیزهایی حساسیت داشت؟

روز دزدی و دروغ و کارهای بد حساسیت داشت.

* جریمه هم می شد؟

بله. اگر زمانی خطایی می کردی، هر شخصی بودی جریمه می کرد . حوشحال هم ه بود انعام می داد.

* با شما صحبت و درددل هم می کرد؟

نه درددل و اینها که نبود. ولی خب با این حال هر کاری داشتیم عین یک دوست صمیمی ما را تحویل می گرفت. مثلا یک بار اقای کنی که ارباب ده بالا بود را دیدم. گفت می توانی اجازه بگیری من بیایم مصدق را ببینم. گفتم می گویم. حالا قبول کرد یا نکرد را نمی دانم. آقا پذیرفت و ساعت چهار با او ملاقات کرد.

* برخوردش با افراد دیگر و میهمان هایش چطور بود؟

میهمان غریبه نمی آمد. فقط دخترها و پسرها و دامادها و نوه ها می آمدند. یک بار آقای متین دفتری آمد. ولی عزت ا... خان بیات چند بار آمد. مثلا پسرهایش [که دکتر بودند] روزهای پنجشنبه و جمعه طبقه پایین دارو به مردم می دادند.

* از سه چهار سالی که پیش مرحوم مصدق بودی چه چیزی بیشتر در ذهن تو مانده؟

راستی، صداقت و اینکه برنامه های ایشان ردیف بود.

* هفته اخر که [مصدق] بیمارستان بود وضعش چطور بود؟

هفته آخر، دو بار به بیمارستان رفت. بعد از بیمارستان او را آوردند اینجا. گفتند اگر به غده دست نمی زدند (مثل اینکه به غده اش دست زده بودند) مدتی بیشتر می ماندند. قبول نکرد برای معالجه خارج از ایران برود.

* عیدها چکار می کرد؟

به همه عیدی می داد. فطریه هم برنج و روغن می داد. به هر چهار تا ده خودش گندم هم می داد. به فقرای حسین آباد و اطراف هم فطریه می داد. یادم است عزاداری های ماه محرم بود، یک شب آقا به من گفت برو مسجد و روضه خوان را بگو یک لحظه بیاید اینجا. رفتم و او را صدا کردم. روضه خوان در راه به من گفت آقا با من چکار دارد؟ گفتم آقا هرکس را که بخواهد یا عبا می خواهد به او بدهد یا عصا، یا تسبیح. یک انعام هم به تو می دهد. با هم آمدیم. خدا شاهد است همان طور شد. مقدای پول توی پاکت گذاشت. عبا را هم داد.

* از دکتر مصدق چه چیزی یاد گرفتی؟

صداقت

* وقتی ایشان درگذشت چه کردی؟

خدا رحمتش کند. آن موقع من اینجا نبودم. دنبال ما آمدند و گفتند بیایید برویم آب بریزیم. ریش سفیدهای محل جمع شدند. به من گفتند برو روی دست آقای سحابی آب بریز. ما که آقای سحابی را نمی شناختیم. آب را ریختم روی دستشان که جسد را غسل میت بدهند.

* شما خودت هم چیزی از آقا خواستی؟

نه به آن صورت. ولی خب وقتی کفش و کلاه نداشتیم خودش می دید. مثلا سال به سال یک بار پالتو برای مردم و نوکرها می آمد. دو دست هم لباس به من می دادند.

* به شما اطمینان داشت؟

بله، به همه اعتماد داشت. به هر کسی اعتماد نداشت فوری جواب می کرد. این هم اخلاقش بود.

* چه چیزهایی از ایشان به یاد دارید؟

به کشاورزها و کارگرها و نوکرهایش می رسید. مساعده میداد. مثلا زمستان به کشاورز کمک می کرد. از او خرمن چند سال پیشت سد هم برمی داشت تا مثلا پول گاو کشاورز درآید تا شکست نخورد. آن موقع پاسگاه توی ده ما نمی آمد. اگر دعوایی و نزاعی می شد خودشان حل می کردند. دستور می داد به نوکرها، ببینید تقصیر کیست، بروید آنها را آشتی بدهید. اصلا این چند سال پاسگاه نیامد. الان هم نمی آید. خداوکیلی الان هم همان طور برقرار است. چند مدت است پاسگاه آمده اینجا، اصلا می خواستند رها کنند بروند. گفته اند اینجا اصلا کاری ندارد.

روزی یک قصاب می آمد و گوسفند را می کشت. شب می کشت برای صبح آماده باشد. میهمان هم که همیشه داشتند. مردم فقیر می آمدند. می دانستند که احمدآباد اصلا عین کاروانسرا است. نهار و چای شان را می خوردند. اگر یک نامه هم به آقا می دادند، ده تومان می گرفتند. خاطرات زیادی دارم.

* در خلوتش چکار می کرد؟

فقط می نوشت. همیشه خودکار دستش بود. حالا چه می نوشت خدا می داند.

* غیر از نوشتن چه؟

مثلا ساعت سه بیدار می شد گل گاوزبان می خورد. هر وقت حوصله اش سر می رفت، اسب سواری می کرد یا با ماشین تا ملک های پایین شان می رفت. حتی یکی دو بار هم ما را با خودش برد. اسم نگهبان ها شهیدی و یوسف خانی بود. شهیدی زیاد امر و نهی می کرد. می پرسید آقا کجا رفته است، حتی یک روز یادم می آید شهیدی آمده بود جلوی دکتر غلامحسین را گرفته بود. ولی یوسف خانی خیلی خوب بود. حتی همین جا یک دختر را گرفت. احمدآبادی ها مصدق را دوست دارند. در ناموس پرستی و ناموس داری یک بودند. واقعا من الان می فهمم در این منطقه و در ایران نمونه بدند. به کلفت جوان نگاه چپ نمی کرند. خیلی ناموس دار بودند.

* به یاد داری میهمان هایش چه کسانی بودند؟

همان عزت ا... خان بیات بود. متین دفتری بود. یکی دو بار آقای شمشیری بود.

* برخوردش با شمشیری چطور بود؟ با او صمیمی بود؟

خیلی خیلی خوب بود. خیلی به این شخص احترام می گذاشت. هیچ کس را به اندازه شمشیری احترام نکرد.

* دستتان درد نکند، خسته شدید.

منبع: ماهنامه چشم انداز، ویژه نامه دکتر مصدق، 96.3.29

مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
ادامه
آخرین خبر

چه کسانی مصوبه مجلس درباره افزایش حقوق کارکنان دولت را دور زدند؟

دو رویدادی که قیمت نفت را تعیین می‌کند

تامین 3 هزار میلیارد تومان از بانک‌ها برای مناطق سیل‌زده

گران‌ترین و ارزان‌ترین آب در ایران

موج گرما به بورس رسید

شرط خرج کردن ارز ۴۲۰۰ تومانی‌ بانک‌ها

درخواست بانک‌ها برای نشست با رئیس‌جمهور

قیمت امروز خرید دلار در بانک‌ها

نرخ ۲۲ ارز بانکی افزایش یافت

افرادی که کارت سوختشان را گم کردند چه کنند؟

شروع یک انقلاب در‌‌‌ درمان طاسی سر

ایران تاکنون کدامیک از پهپادهای آمریکایی را ساقط کرده؟

تغییر حجاب متهمان زن در جلسات دادگاه

واکنش دادستان کل به ادعای صادقی درباره سعید طوسی

بدهکارترین کشور اروپا را بشناسید

پیش‌بینی جالب رهبر انقلاب در زمان دفاع مقدس درباره قدرت نظامی کشور

تذکر قاضی‌پور به هیئت رئیسه مجلس

جنجال در انتخاب رئیس کمیسیون اصل 90

نظر عضو شورای مرکزی حزب الله درباره سیاست آمریکا علیه ایران

تلاش خانواده نجفی برای گرفتن رضایت/ خانواده مقتول: کوتاه نخواهیم آمد

تحولات چهارگوشۀ جهان؛ آرامش نسبی

بازداشت دوست پادشاه سعودی به دست ولیعهد

تیراندازی در اطراف خانه رئیس جمهور جنجالی چچن

ولیعهد سعودی به فکر ماهیگیری افتاد

اعتصاب سراسری در نوار غزه در اعتراض به نشست بحرین

موضع عمران خان در مورد انتخابات افغانستان

رسانه عربی: عربستان و امارات متکی به آمریکا هستند

اعتراف ائتلاف سعودی به حمله گسترده پهپادهای یمنی به فرودگاه‌ها

تشکیلات خودگردان به مشکل مالی خورد

تصمیم‌های آبکی ترامپ "داد" وزیر دفاع اسبق را در آورد

کشف جسد 2 جنین در رشت

استفاده از شیشه دودی ممنوع شد

یک نفر از هر ۸ معتاد ایدز دارد

اسنپ کمک کرد تا یک قهرمان دوباره بلند شود

برخورد با بی‌حجابی با طرح "ناظر"

وضعیت بارش و دمای ایران در بهاری که گذشت

برنامه دادستان تهران برای اخلالگران بازار ارز

هوای گرم فعلا مهمان کشور است

گزارشی از شلوارهای 90سانتی، بلوزهای بالای ناف و مانتوهای جلوباز

مرگ تازه عروس در آرایشگاه!