رصد

کد خبر: ۱۲۵۱۶۲
تاریخ انتشار: ۱۱ تير ۱۳۹۶ - ۰۹:۵۵

اگرچه 42 سال از هجرتش به ینگه دنیا می گذرد اما همچنان دل بسته فرهنگ و ادب زادگاهش باقی ماندها ست. فرهنگ رجایی اگرچه حالا سال هاست مقیم کاناداست و در دانشگاه کارلتون اتاوا به تدریس علوم سیاسی مشغول است، اما گویی ذهنش همچنان درگیر هویت ایرانی است. دغدغه اصلی رجایی مطالعه وضع بشر و چگونگی انسانی عمل کردن و یا چنان که خود ساخته است «انسان ورزی» است. تقریبا تمام آثار فرهنگ رجایی، همان طور که عنوان آن ها نشان می دهند، به مقوله هویت اختصاص دارند. در سه دهه اخیر رجایی نزدیک به ده عنوان کتاب در این موضوع به زبان های انگلیسی و فارسی نوشته است. آخرین آن ها بازیگری در باغ هویت ایرانی؛ سرنمونی حافظ است. با انتشار این کتاب دیگر می توان از پروژه فکری فرهنگ رجایی گفت این که او نیز به مانند طیف وسیعی از روشنفکران ایرانی در جست وجوی هویت ایرانی است. بازیگری در باغ هویت ایرانی؛ سرنمونی حافظ برای پاسخ به این پرسش کلان نوشته شده است که چرا ایرانیان دیگر بازیگری نمی کنند؟ به مناسبت انتشار این کتاب، به سراغ او رفتیم و کتاب بهانه ای شد تا زندگی فکری او را هم مرور کنیم؛ از 65 سال پیش، جایی میان دو شهر اراک و ملایر، در روستای خسبیجان.

آن پسر بچه زاده سال 1331، به گفته خودش این شانس را داشت که در خانواده ای اهل فرهنگ و علم تربیت شود. او اولین برخوردهایش را با کتاب و کتاب خوانی به خوبی به یاد می آورد. زمانی که پدرش در کنار حافظ و امیر ارسلان و قصص قرآن، سالنامه دنیا را برای او می خواند: «این سالنامه را روزنامه دنیا منتشر می کرد. قطع بزرگی داشت . پر از عکس و طرح بود. آنچه از آن سالنامه در خاطرم مانده گزارش ها و مقالاتی بود از حوادث جهان، تاریخ و نیز خاطرات سیاستمداران جهان که پدرم برایم می خواند.» به سن هفت سالگی که می رسد با تشویق والدین برای آغاز تحصیل به اراک می رود: «در روستا با این که مدرسه ای وجود نداشت اما خانواده اصرار و علاقه داشتند که فرزندان شان درس بخوانند. بنابراین به همت و تشویق آن ها در هفت سالگی به اراک رفتم و تحصیلات دبستان و دبیرستان را پشت سر گذاشتم. در اراک با کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان پیوند خوردم. کتاب های کانون را می خواندم. ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی از اولین کتاب هایی بود که خواندم. از معلمانم دو نفر را به یاد سپرده ام. دو معلمی که آینده تحصیلی من را رقم زدند. یکی معلم درس طبیعیات بود که با هنرمندی خاصی، روی تخته سیاه، تصاویری از طبیعت، گل و گیاه یا حتی حیوانات و اعضای مختلف بدن انسان می کشید و من را به علوم طبیعی علاقه مند کرد و به همین دلیل من دیپلم طبیعی گرفتم. معلم دیگرم هم محمدرضا محتاط نام داشت که علوم اجتماعی درس می داد و روز اول تدریسش گفت اسمم محمدرضا محتاط است ولی اصلا آدم محتاطی نیستم و بعد با آن شعر معروف ملک الشعرا «دو رویه زیر نیش مار خفتن/ سه پشته روی شاخ مور رفتن» کلاس را آغاز کرد.» جایی در آن قطعه، بهار سروده: «به کوه بیستون بی رهنمایی/ شبانه با دو چشم کور رفتن// میان لرز و تب با جسم پرزخم/ زمستان زیر آب شور رفتن//برهنه زخم های سخت خوردن/ پیاده راه های دور رفتن»؛ شاید این توصیه ملک الشعرا را فرهنگ رجایی آویزه گوشش می کند که تنها از زادگاهش به تهران برای ادامه تحصیل می آید و گرچه دیپلمه ای است در رشته طبیعی اما مسیرش را به سوی علوم انسانی کج می کند و وارد دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران می شود و در رشته علوم سیاسی تحصیل می کند.

سال 1350 دانشکده های دانشگاه تهران پر است از استادان درجه یک. فرهنگ رجایی از ابوالفضل قاضی و حمید عنایت به عنوان دو استاد تاثیرگذار ایام دانشجویی اش نام می برد: «دکتر ابوالفضل قاضی انسان شریفی بود و اهل سمنان. قانون اساسی درس می داد. می دانیم که او بعدها در منصب وزیر علوم کابینه شریف امامی، در حادثه تیراندازی در دانشگاه تهران در سال 1357، استعفا کرد و استعفایش منجر به سقوط کابینه شد. سعادت بزرگ دیگر من، حضور مرحوم حمید عنایت به عنوان مسئول گروه علوم سیاسی بود.هر زمان که می شد سراغ عنایت می رفتیم و او ما دانشجویان را هدایت می کرد. .کتاب های غیردرسی معرفی می کرد. او بود که ما دانشجویان علاقه مند را با ایرج افشار که آن زمان رئیس کتاب خانه دانشگاه تهران شده بود، آشنا کرد. عنایت همچنین من را با آثار فریدون آدمیت آشنا کرد. هنوز که هنوز است کتاب های آدمیت از جدی ترین متونی است که درباره برخورد ما با غرب ومسئله تجدد نوشته شده وکسی جا پای او نگذاشته است.» اگر در دانشگاه حرف آدمیت و عنایت بود اما پشت دیوارهای دانشگاه روشنفکران دیگری در عرصه عمومی نقش آفرینی می کردند و کتاب های شان خواهان بسیار داشت. رجایی از رشته علوم سیاسی غیررسمی ای گفت که محل عرضه اش نه سر کلاس های دانشکده بلکه در کتاب فروشی ها و کهنه فروشی ها بود.کتاب هایی که به «جلد سفید» مشهور بودند: «روبه روی در بزرگ دانشگاه تهران و در کتاب فروشی ها عرصه علوم سیاسی غیررسمی بود. روزی در مقابل یکی از دکه های مطبوعات و کتاب فروشی ایستاده بودم. جوانی که شاید قیافه شهرستانی من برایش جالب بود پرسید: دنبال چی هستی؟ گفتم کتاب خوب. گفت: کتاب خوب چیست؟ گفتم کتاب خوب یعنی کتاب خوب! گفت: من کتاب خوبی به تو می دهم ولی باید دو قول به من بدهی. قول اول این که کتاب را می زنی زیر بغلت و می روی خانه و تا خانه بازش نمی کنی. شرط دوم هم این است که قیمت کتاب ده تومان است و تو باید بپردازی و سوال هم نکنی که چرا گران است. به خودم گفتم تجربه کن، خطر کن. قبول کردم. فروشنده یک چیزی که لای روزنامه پیچیده شده بود، به من داد. در خانه روزنامه را باز کردم. یک کتاب با جلد کاملا سفید بود. کتاب را باز کردم نوشته بود غرب زدگی، جلال آل احمد. این چنین دانش غیررسمی سیاسی بنده از جلوی دانشگاه تهران و با غرب زدگی جلال آغاز شد و بعد از آن هر از چند گاهی به سراغ آن جوان کتاب فروش می رفتم و می گفتم از آن کتاب های خوب نداری؟»

دهه پنجاه را می توان دهه ای دانست که شکاف میان دولت و جامعه عمیق تر از هر زمانی می شد. شکافی که نتیجه ای تندتر شدن جریانات دانشجویی عمدتا چپ بود. در این بین اما دور ماندن فرهنگ رجایی از این تلاطم های سیاسی، چنان که خودش روایت می کند، جالب است. همین نکته دست مایه سوالی برایم شد تا از فرهنگ رجایی بپرسم:

- چه دلیلی داشت که در آن ایام که دانشجویان به گروه های چپ می پیوستند، شما وارد هیچ جریان سیاسی ای نشدید؟

چه بسا به دلیل تربیت خانوادگی و یا به طور کلی وفاداری به خصلت مهم ایرانی یعنی معتدل بودن، راه میانه رفتن، که شاید از طریق مادرم به فرزندانش منتقل شده بود. در دهه شصت میلادی با اندیشه الاهیات آزادی بخش در آمریکای لاتین و نیز حرکت های استالین زدایی از چپ و نیز ظهور چپ جدید، چپ گرایی دهه های پیش از رمق افتاده بود اما هنوز جریانات چپ و چریکی بنیان مستحکمی در دانشگاه داشتند. با این حال من با چنین افکاری از ریشه مشکل داشتم. به نظرم زیادی فتوای حق صادر می کردند. نه با چپ بلکه با هر اندیشه ای که احکام کلی صادر کند مشکل داشتم. نه چپ و نه راست دل چسب من نبودند. از تک بعدی دیدن وقایع که از اصول گروه های چپ بود، پرهیز داشتم. معتقد به عدم قطعیت بودم و این درحالی بود که چپ ها از یک راه و از یک راه حل سخن می گفتند. در سلوک اعتدال ورزی ام تفکرات چپ و راست معنایی نداشت. و البته محضر استادانی چون حمید عنایت و محمدعلی اسلامی ندوشن هم تاثیر خودش را می گذاشت. ندوشن بود که تاریخ و تمدن ایران را درس می گفت و از اعتدال و میانه روی سخن می گفت و البته عنایت ...»

- اما حمید عنایت خود زمانی در نشریات حزب توده می نوشت و سال ها از رهبران جریانات دانشجویی و عضو کنفدراسیون دانشجویی بود؟

بله! اما عنایت استاد دانشگاه در دهه پنجاه کجا و آن عنایت کجا. وقتی عنایت از انگلستان برگشته بود تغییر کرده و دیگر وابسته به جریان و حزب سیاسی ای نبود. من از روز اول وارد جریان های فرهنگی در دانشگاه شدم و با گروهی از دوستان، فعالیت های فرهنگی می کردیم. هریک از اعضای آن گروه امروز از نویسندگان و روشنفکران ایران هستند؛ علی قیصری، فخرالدین عظیمی و البته فریدون امیر فریار برادر فرخ. مجله ای به نام تندر درمی آوردیم.همچنین سعی کردیم نشت هایی در دانشکده برگزار کنیم. لیستی از روشنفکران آن روز ایران تهیه کردیم تا در این نشست ها دعوت شان کنیم؛از سیاوش کسرایی و مصطفی رحیمی و دیگران. اما بیش تر افراد آن لیست مورد تایید ریاست دانشگاه قرار نگرفت.

سال 1354 فرهنگ رجایی برای ادامه تحصیل از ایران راهی آمریکا شد. ابتدا در اوکلاهاما در رشته مدیریت دولتی مدرک کارشناسی ارشد (1356) و سپس از دانشگاه ویرجینیا مدرک دکتری علوم سیاسی (1362) گرفت. از اوایل دهه شصت بود که او دست به قلم برد و این بار در قامت یک مترجم و نویسنده ظاهر شد. اولین کتابش ترجمه مجموعه مقالاتی از توماس اسپریگنز بود با عنوان فهم نظریه های سیاسی. به موازات آن اولین مقاله های او در مجلاتی چون کیهان فرهنگی و اطلاعات سیاسی اقتصادی به چاپ رسید. جالب آن که او در این دهه به ترجمه انگلیسی کتاب هایی از روشنفکران دینی دست زد : مالکیت و اسلام اثر سید محمود طالقانی و نیز کتاب چه باید کرد؟نوشته علی شریعتی؛ که این آخری با مقدمه ای از جان اسپوزیتو از سوی موسسه تحقیقات و مطالعات اسلامی در هوستون تگزاس منتشر شد. از دهه هفتاد بود که مسئله هویت و وضعیت انسان شرقی، به خصوص انسان ایرانی، به یکی از دغدغه های مهم فرهنگ رجایی تبدیل شد. از رجایی درباره ریشه این دغدغه پرسیدم:

- چه شد که هویت را پایه پروژه فکری خود قرار دادید؟

پرسش و دغدغه اصلی من این است: چرا ما ایرانیان آن طور که شاید و باید تکلیف مان روشن نیست؟ چرا توسعه یافته نیستیم و عقب مانده ایم؟ یا به تعبیر داریوش شایگان چرا ما در جهان بازیگر نیستیم؟ می دانیم که در زمانی ایران یکی از بازیگران مهم در پهنه محلی، منطقه ای و بین المللی بود، تمدن ساز بود اما چرا اکنون چنین نیست؟ بسیاری از روشنفکرانی که دغدغه علوم اجتماعی دارند، به این بحث ورود کردند. در این بین تنها معدودی از آن ها به این سوال پاسخ های ساده ای ندادند و هنوز نمی دهند.

- سیاهه آثارتان نشان می دهد که دغدغه اصلی شما در ا ین سه دهه اخیر بحث هویت شرقی و هویت ایرانی است. با همین نگاه، تحول اندیشه سیاسی در شرق باستان را

- پروژه غرب زدگی جلال آل احمد مصداق غرب زدگی است، چرا که واکنشی است به غرب و غرب را ملاک می گیرد. من تلاش کردم در چاله غرب زدگی آل احمدی و این پدیده کژفهم نیفتم. چگونه؟ بیایم و بگویم تعریفم از خود و جهان چگونه است.

می نویسید، سپس کتابی با عنوان معرکه جهان بینی ها با عنوان فرعی «درباره خردورزی سیاسی و هویت ایرانیان» را منتشر می کنید، و بعد از این دو اثر است که دو کتاب مشکله هویت ایرانیان امروز را به فارسی و کتابی نیز به انگلیسی می نویسید که در راستای همین پروژه فکری تان است با عنوان اسلام گرایی و تجددگرایی.

دقیقا! تمام این آثاری که شما برشمردید درباره هویت شرقی و انسان ایرانی بوده است. مثلا همین آخرین کتابی که نام بردید، اسلام گرایی و تجدد گرایی، درباره انقلاب اسلامی سال 1357 است. ادعایم در کتاب این است که آن انقلاب، انقلابی عظیم بود؛ یک انقلاب پیچیده. در روایت غربیان، به چنین انقلابی می گویند انقلاب کلاسیک. وقتی جامعه ای فربه و پیچیده می شود، اگر ابریق دولت با آن هماهنگ نشود، بالاخره منفجر خواهد شد. این انفجار، جامعه و دولت را زیر و رو می کند. کتاب به همین موضوع می پردازد. بخش دیگر کتاب در این باره است که چگونه قشری که من اسلامیان نام گذاری کرده ام در این انقلاب میان دار می شوند؟ برای پاسخ به این پرسش باید به این می اندیشیدم که جهان اسلام با تجدد چه کناکنشی داشته است؟ یا به تعبیر بسیار زیبایی که نجف دریابندری استفاده می کند: چه «برخورد متقابل» با تجدد داشته اند. در این بحث پیش از من روشنفکران درجه اولی همچون آدمیت و عنایت و نیز در جهان عرب متفکری چون آلبرت حورانی درباره این کناکنش در سده نوزدهم کارهایی انجام داده اند. براساس متون آنها در یک جمع بندی موجز به نظر می آید که در سده نوزدهم بوده که برخورد بین تجدد ( یا غرب) و ایران و به طور کلی جهان اسلامی آغاز شده است. اما در سده بیستم به گمان من، هر دو طرف، اعتماد به نفس درونی شان را از دست دادند. در آن سو، غرب اعتماد به نفس درونی اش را از دست داد اما آن را به صورت استعمار، جهان خواری و روش امپریالیستی بروز داد، و در این سو شرق و جهان اسلام هم اعتماد درونی اش را از دست داد و به زبون اندیشی افتاد. تعبیر من در اسلام گرایی و تجددگرایی این بود که غربی ها تجدد را به ایدئولوژی قدرت تبدیل کردند که من «تجدد گرایی» یا «مدرنیسم» می خوانمش و مسلمانان هم دین شان را که ارزش بود، به یک ایدئولوژی و ابزار قدرت تبدیل کردند که من از آن با عنوان «اسلام گرایی» یا «اسلامیسم» یاد کردم. ادعای من این بود که در سده بیستم ما با دو جریان ابزار گرایانه مواجهیم. برای همین کناکنش یا برخورد متقابل این دو جریان نه گفت وگو و ارتباط بلکه تخاصم است و فریاد. هر دو طرف دیگری را محکوم می کند. به کتاب تحول اندیشه در شرق باستان هم اشاره کردید. تنها این را بگویم که این کتاب هم در همین راستا باید فهم شود. برای من سوال بود که گذشته ای که اسمش باستان است، حالا چه ایران باستان، چه هند باستان و چه چین باستان، چه حرفی برای ما دارد؟ آیا می توان با آن وارد گفت وگو شد یا نه؟ به نظرم هریک از آثارم شبیه عضوی از یک گروه ارکستر است. اما با نوشتن کتاب جهانی شدن در ترازو بود که پروژه فکری ام آغاز شد. در این کتاب نقل قولی از یک استاد انسان شناس آورده ام که تعریف زیبایی است از جهانی شدن. او می گوید که «جهانی شدن بدون بومی بودن امکان ندارد و بومی بودن بدون جهانی شدن رشد نمی کند و قوام نمی آید.»

برایم جالب بود که کلمه ای در قلمروی نظری جهانی شدن هم تاسیس شده با عنوان glocalization؛ کلمه ای که آمیزه ای است از local و global و به معنای جهانی بومی کردن یا بومی جهانی کردن. اندیشمندان دیگری در جهان نیز بوده اند که درگیر این بحث شده اند. مهم ترین شان متفکری چون آمار تیاسن است که این روزها بسیار درباره هویت می نویسد. در واقع حضور اندیشمندان دیگر در این حیطه، نشان می داد من به قول قدیمی ها به خال و به هدف درستی زده ام. زمانی که به نوشتن این کتاب مشغول بودم، توجهم به این نکته جلب شد که کسانی در جهانی شدن می توانند بازیگر باشند که تکلیف شان با خود مشخص باشد. جامعه بازیگر جامعه ای است که تکلیفش با خودش روشن است و تعریفی از خود دارد، بدون ارزش گذاری درباره این که ایا آن تکلیف درست یا نادرست است. وقتی تکلیف شما با خودتان روشن باشد، تکلیف تان با دنیا هم روشن است. روشنفکران ما هم از مشروطه به نوعی درگیر این مسئله بوده اند. گاهی هم پاسخ هایی به این سوال داده شده است که چرا ایرانیان بازیگری نمی کنند: این که عقلانی فکر نمی کنیم، به علم پشت کردیم. روشنفکران گایه راه حل هایی هم داده اند: این که باید غربی شد. آن گونه که تقی زاده می گفت از فرق سر تا نوک پا باید غربی شد. پاسخ های ساده به سوالات پیچیده نتیجه اش این می شود که بگوییم مشکل ما در یک کلمه قانون است.ما قانون نداریم و به همین خاطر همچون غرب پیشرفته نیستیم.

در خلال نوشتن کتاب جهانی شدن در ترازو به این نتیجه رسیدم که به جای نگاه کردن به جوامع بازیگر دنیا، باید پرسید انسان های این جوامع چه مشخصاتی دارند، چه تعریفی از خود دارند؟ من این تعریف از خود داشتن را ذیل کلمه کلان هویت آوردم. آن ها می دانستند کیستند و وقتی می دانند کیستند، می دانند به کجا می خواهند بروند و چه کارهایی باید بکنند و نکنند . ما در وضعیت گیجی به سر می بریم، چون بی هویت هستیم. شایگان در کتاب آسیا در برابر غرب می نویسد «ما نه این و نه آن هستیم» . من می خواهم اضافه کنم که ما در عین حال که نه این و نه آن هستیم، هم این و هم آن هم هستیم. چنین انسانی چگونه آدمی است؟

پس از کتاب جهانی شدن در ترازو، شما با نوشتن مشکله هویت ایرانیان امروز از پروژه فکری تان رونمایی کردید و هویت ایرانی را همچون رودخانه ای توصیف نمودید که چهار عامل ایرانیت، سنت، دین و تجدد بر مسیر تحول آن اثر می گذارند. در آن کتاب نتیجه گرفتید که ایرانیان بازیگر و نقشر آفرین در تاریخ کسانی بوده اند که نه تنها از این چهار عامل غفلت نکرده اند که از آن ها برای خود یک نظام فکری روز آمد ساخته اند، و گاه به واسطه آن تمدن هایی به یادماندنی از خود به جا گذارده اند. آخرین کتاب تان بازیگری در باغ هویت ایرانی؛ سرنمونی حافظ، گویا ادامه همین پروژه است. شما حافظ را سرنمون فرهنگ ایرانی می دانید، و بنا بر الگوی حافظ به این پرسش می پردازید که چگونه انسان ایرانی عصر حاضر می تواند تعریفی از خود ارائه دهد و چهار عامل ایرانیت، دین ، سنت و تجدد را با هم هماهنگ سازد. این همان دغدغه ای است که پیش ازشما در میان طیف وسیعی از روشنفکران نیز دیده می شد. در پایان دهه چهل و تمام دهه پنجاه، جریان روشنفکری که سابقه آن به دهه سی باز می گشت، اصل بازگشت به خویشتن، یعنی سنت های کهن، را پیش کشیدند. شریعتی این نکته را به عنوان بازگشت به خویشتن اسلامی ، یعنی بازگشت به ارزش ها و سنت های صدر اسلام و آنچه خود او تشیع علوی می خواند، مطرح کرد. کسانی چون جلال آل احمد، احسان نراقی و داریوش شایگان هم همین سودا را از دیدگاه های سیاسی، جامعه شناسی و فلسفی مطرح کردند. نتیجه ای ایده، بازگشت به شرق و سنت ها و دین ، گریز از تمدن غرب و ارزش های ناشی از مدرنیته بود. پروژه فکری شما چه تفاوتی با این روشنفکران وایده بازگشت به خویشتن دارد؟

این ادعای بزرگی است که می کنم، البته امیدوارم چنین هم باشد، که تفاوت پروژه من با پیشینیان این است که هم پرسش و هم پاسخ من تا حد امکان بومی است. شما به چند روشنفکر اشاره کردید، اما به نظر من سر آغاز پروژه هویت به فخرالدین شادمان و احمد کسروی برمی گردد. در میان اولین کسانی که در برابر غرب ایستادند حتی می توان از محمد مقدم نام برد که معتقد بود باید زبان مان را عوض کنیم. اما بسیاری از این روشنفکران در چاله پدیده ای افتادند که فکر کردند مشکل اصلی ما آن جاست: غرب. بیشتر آثار آن ها واکنشی است یا پاسخی است به غرب، نوعی از زورآزمایی با غرب. سوال اصلی آن ها این است: چرا من مثل غربی ها نیستم. مشکل من با تمام این روشنفکران همین است و وجه تمایزم هم با آن ها همین است. مدت ها به این مسئله اندیشیده و در آخر به این رسیده ام که اگر من سال 1354 به غرب نمی آمدم و این جا زمین گیر نمی شدم این وجه تمایز را پیدا نمی کردم. وقتی شما خود را با عامل بیرونی مقایسه می کنید و عامل بیرونی را صد درصد تاثیرگذار می دانید شما واکنشی برخورد کرده اید. پروژه غرب زدگی جلال آل احمد مصداق غرب زدگی است. چرا که واکنشی است به غرب و غرب را ملاک می گیرد. من بسیار تلاش کردم در چاله غرب زدگی آل احمدی و این پدیده کژفهم نیفتم. چگونه؟ بیایم و بگویم تعریفم از خود و جهان چگونه است. فرض را بر این می گذارم که غربی وجود ندارد، حالا من باید چه کنم؟ به همین دلیل است که سوالاتم در حول این محور می گردد: چگونه بازیگری بکنم؟ شاید از استادم حمید عنایت تاثیر گرفته ام که پرسش اصلی اش این بود که قانون عقل جهانداری چیست؟ نه این که چرا از غرب عقب مانده ایم.

اما مگر می توان در خلاء یک پروژه فکری را پیش برد؟

نمی گویم غرب را باید نادیده گرفت، می گویم نباید افق را در غرب دید نباید پرسش ها از نگاه به غرب شکل بگیرد، پرسش ها باید از درون هویت ایرانی مان سر بیرون بیاورد. به نظر می اید که ما ایرانیان بعد از جنگ های ایران و روس، و آن شکست وحشتناک ، فکر کردیم از روسیه شکست نخوردیم بلکه شکست را از پدیده ای خوردیم که اسمش غرب جدید یا تجدد است. پس از آن، ما همیشه خودمان را براساس غرب تعریف کردیم. سخن من اسن است که باید از این چاه بیرون بیاییم.

شما در کتاب بازیگری در باغ هویت ایرانی، به دنبال پاسخ به این پرسش هستید که چطور ایرانیان می توانند دوباره بازیگر شوند؟ چگونه آن هویت ایرانی خود را پیدا کنند و براساس آن به سوی تجدد پیش روند؟ اشاره ای به تفاوت رویکرد خودتان با پروژه فکری جلال و شریعتی کردید. اما بازگشت به خویشتن که احمد فردید هم به نوعی از آن سخن می گفت حاوی نوعی بومی سازی است. می دانیم که پروژه بومی سازی بدون تبعات منفی نبوده است. آیا شما هم به این تبعات توجه دارید؟ آیا بومی سازی را می توان مهندسی کرد؟ بازگشت به خویشتن شعاری بود که قهرمانان زیادی داشت. یکی از قهرمانانش دکتر شریعتی بود که زیاد صحبت می کرد. اما تفاوت من با شریعتی و دیگران این است که می گویم شما

اگر خواهان تجددیم، اگر ایرانی می خواهد متجدد شود، نمی تواند از گفت وگو با گذشته و سنت خود غافل شود. تجدد آن غولی نیست که دسترسی به آن ناممکن است. می خواهید متجدد بشوید، می توانید مسلمان و ایرانی بمانید و متجدد شوید. روشنفکر آن است که پاسدار سنت و در عین حال پیشگام تحول است.

باید تعریفی از خودتان داشته باشید و این تعریف را جدی بگیرید. من می خواهم ایرانی باشم، مدرن باشم، به سنت هایم احترام بگذارم و با جهان جدید هم رابطه داشتم باشم. من می گویم شما نمی توانید بومی بودن را نادیده بگیرید. اما این فرق می کند با این که بگویم «می خواهم بومی کنم». در کتاب مشکله هویت ایرانیان امروز از مواد خامی گفتم که ایرانی را ایرانی می کند: ایرانیت، سنت، دین و تجدد. اگر می خواهید بازیگر جدی ای باشید نمی توانید این سرمایه ها را از دست بدهید. حرف از بومی زدن، آن طور که فردید و شریعتی می زدند اشتباه است. ما بومی هستیم. بله، این کلمه بومی کردن و بومی سازی، بوی مهندسی کردن می دهد؛ و مهندسی فکری خطرناک است. متاسفانه از اهالی فکر، عده ای گمان بردند که باید متولی هم بود. اهل فکر که کارش متولی بودن نیست. متولی بودن یا متولی شدن است که کار را خراب می کند. وظیفه من روشنفکر این نیست که طرح بدهم. من بیرون از حوزه قدرت ایستاده ام و نظرم را می دهم نه طرح. به یاد می آورم در همایش جهانی حکمت مطهر که سال 1383 درباره مرتضی مطهری برگزار شد، سخنرانی ای کردم با عنوان «پارادوکس روشنفکر بودن» . آن جا هم گفتم که روشنفکری که طرح سیاسی و اجتماعی داد، دیگر روشنفکر نیست، دولتمرد است. کار اهل فکر، واضح اندیشی و درست اندیشی است. از ویلیام جیمز پرسیدند فلسفه یعنی چه؟ پاسخ داد فلسفه کوشش لجوجانه ای است برای واضح اندیشی. خواجه نصیرالدین طوسی می گفت قوام و دوام یک جامعه برقلم است و شمشیر. منظور خواجه از قلم فکر است و از شمشیر امکانات مادی ، اقتصادی و نظامی. آیا می توان از شمشیر در قلمرو فکر استفاده کرد؟ می توان اما پیامدهای خطرناک فرهنگی دارد. من سعی کرده ام در پروژه ام، تا آن جا که وظیفه اهل قلم بودن است، واضح اندیشی کنم.مواد خامی در اختیار بگذارم و راه گفت وگو را در عرصه عمومی باز بکنم. علت این که ده سال طول کشید تا بعد از مشکله هویت ایرانیان امروز، کتاب بازیگری در باغ هویت ایرانی را بنویسم، فکر کردن به نتایج پروژه فکری ام بود. در نهایت هم نتیجه گیری قطعی نکرده ام. گفته ام حافظ سرنمون است. حافظه توانسته آن چهار عامل هویتی را با هم هماهنگ سازد. اما راهی که حافظ رفته، تنها برای خود حافظ پاسخ می دهد نه غیر آن.

دکتر رجایی در توضیح رویکرد خود به این نکته نیز اشاره کرد که خود را نه سنت گرا می داند و نه گذشته گرا. او که کتاب فلسفه سیاسی چیست؟ نوشته لئواشتراوس را نیز به فارسی ترجمه کرده، با اشاره به این که لئواشتراوس هم بین تاریخی بودن و تاریخی گرایی فرق می گذارد ، می گوید: «اشتراوس معتقد است تاریخی بودن، یعنی به گذشته رفتن و با تاریخ پیش آمدن. اما تاریخی گرایی یعنی در امروز ایستادن و پشت به گذشته کردن و گذشته را قضاوت کردن. من سعی کرده ام تاریخی باشم و نه تاریخی گرا. گذشته گرا هم نیستم و فکر نمی کنم که گذشته برای پرسش های امروز ما ، جوابی در آستین دارد اما معتقدم در گذشته تجربه هایی و گفت وگوهایی انجام شده که برای امروز ما راهگشاست. تمام پروژه فکری ام را شاید بتوانم چنین خلاصه کنم: اگر خواهان تجددیم، اگر ایرانی می خواهد متجدد شود، نمی تواند از گفت وگو با گذشته و سنت خود غافل شود. تجدد آن غولی نیست که دسترسی به آن ناممکن است. می خواهید متجدد بشوید، می توانید مسلمان و ایرانی بمانید و متجدد شوید. روشنفکر خوب آن است که پاسدار سنت و در عین حال پیشگام تحول است. اگر در سنت پانگذاشته باشی، تجدد ریشه ندارد و اگر در تحول پیشگام نباشی، سنت افقی ندارد.» فرهنگ رجایی در پروژه فکری اش به دنبال تبیین هویت ایرانی است و از همین رو بود که از او پرسیدم:

گاهی تاکید بر ایرانیت و ملیت راه را برای ناسیونالیسم افراطی باز می کند. در دوران جدید هم این اندیشه را در میان برخی از روشنفکران می بینیم که بر طبل ایران شهری می کوبند. شما در تبیین هویت ایرانی چه فاصله گذاری ای با ناسیونالیسم ایرانی دارید؟

هویت یک مقوله سه لایه است: اول، تعریف از خود؛ دوم، تعریف از خود و رابطه با دیگری؛ و سوم، تعریف از خود با جهان. آنچه راه بر ناسیونالیسم افراطی باز می کند، لایه اول است، آن جا که خود را تعریف می کنیم. اما وقتی رابطه با دیگری پیش می آید دیگر نمی توان ناسیونالیسم افراطی شد. به دوران صفویه نگاهی بینداریم. در قلب کشور شیعه، ارامنه در اصفهان محله جلفا را دشتند. کلیسا داشتند. این مدارا در هویت ایرانی بوده است. اما اگر در تعریف ا زخود، تنها خود را ببینیم، آن جاست که ناسیونالیسم افراطی شکل می گیرد. هویت مقوله ای مجرد نیست. هویت چند لایه است و ایستا نیست. هویت دائم در حال تحول است.

در بازیگری در باغ هویت ایرانی، شما فرهنگ و سیاست و اجتماع را به هم پیوند زده اید. نگاه شما بدین ترتیب یک نگاه بین رشته ای است واز تک بعدی دیدن پدیده ها پرهیز دارد. چه شد که به این رویکرد بین رشته ای نزدیک شدید؟

نخستین الگوی من در طلبگی علم سیاست ارسطو و کتابش سیاست بود که در زمان دانشجویی ام، عنایت آن را ترجمه و منتشر کرد. آن زمان نمی دانستم که عنوان سیاست دقیقا همانی نیست که مراد ارسطو بوده است. ترجمه دقیق عنوان کتاب ارسطو از زبان یونانی «امور مربوط به مدینه» است. اگر امروز همت عنایت را داشتم و این کتاب را ترجمه می کردم، عنوان آن را «امر سیاسی» می گذاشتم. یکی از وجوه اهمیت این کتاب روش ارسطو در بیان مسائل است. او ابتدا از انسان شناسی می نویسد و سپس به مقایسه انسان با سایر موجودات می پردازد. بعد از آن راجع به تعلیم و تربیت و طبقات اجتماعی و انواع رژیم سیاسی و انقلاب و تاریخ و تحولات تاریخی می گوید. بدین ترتیب او یک رهیافت بین رشته ای دارد که در آن مدام میان رشته ها گفت وگو انجام می گیرد. دومین مواجهه و برخورد جدی من در دوره کارشناسی ارشد در رشته مدیریت دولتی بود. مطالعه مدیریت دولتی از این حیث برایم مهم بود که بدانم امر خصوصی وقتی بخواهد خیر عمومی را نگهبانی کند، چه می کند. در این زمینه بیش تر از قبل با ماکس وبر آشنا شدم. وبر ارسطوی زمان است، به این معنا که وقتی راجع به امر سیاسی می نویسد، تنها در زمینه قدرت حرف نمی زند بلکه اشارات بسیاری به اخلاق و جامعه هم دارد. از این جهت وبر به من آموخت که نمی توان امر سیاسی را فهمید مگر این که نگرشی کلان و همه شمول داشت. من حتی تعبیر میان رشته ای را نمی پذیرم به این دلیل که گویی اصل با جدایی رشته هاست و باید آن ها را به هم مرتبط کرد، درحالی که اصل این تفکیک خطاست. به همین خاطر از تعابیری چون نگرش کلان و همه شمول استفاده می کنم.

اما این نگرش کلان، گاهی هم به وعظ و خطابه نزدیک می شود. آیا این رویکرد با توضیح عملی فاصله ندارد؟

من به توضیح کمی اعتقادی ندارم. دست کم در این حوزه که قلم می زنم چنین اعتقادی ندارم. کمیات در عرصه کمیات کارآمدی دارد. من می توانم رفتار رای دهنده ها در انتخابات اخیر را با مطالعات کمی توضیح دهم. آن جا نمی توانم متنی همچون متن بازیگری در باغ ... تولید کنم. بله، تفاوتی میان متن های من درباره انسان و متن های جامعه شناسان و روان شناسان وجود دارد. جامعه شناسی فکر می کند انسان یک گوسفند است و بی اراده، روان شناسی فکر می کند انسان سگ سیاه افسرده ای ا ست که باید نجاتش داد. انسان اما دو پای عاقلی است که قول هانا آرنت می تواند هر لحظه ابتکار بکند. برای توصیف چنین انسانی نمی توان از زبانی جز زبان خطابه استفاده کرد. در چنین متنی باید مفاهیم را به صورت کیفی توضیح داد. من ایرادی نمی بینم که در تولید چنین متنی به ادبیات فلسفی و ادبیات اخلاقی و شعر چنگ زد. مشروط بر این که بدانید چنین متنی پاسخ گوی همه مسائل نیست. من گفته ام حافظ سرنمون است، اما به دنبال ارائه یک راهکار جامعه شناسانه یا روان شناسانه نبوده ام. راهی که حافظ رفته، تنها برای خود حافظ پاسخ می دهد. و ما باید با نگاهی به سرنمون حافظ، هر لحظه ابتکار داشته باشیم.

سعدی یا حافظ؟ همیشه این دو شاعر فارسی زبان رقابتی تنگاتنگ باهم داشته اند. گروهی از روشنفکران ایرانی به سوی سعدی رفته اند و گروهی حافظ را برگزیده اند.محمدعلی فروغی و همایون کاتوزیان سراغ سعدی می روند و متون او را تصحیح و تفسیر می کنند، شاملو سراغ حافظ و عطار می رود. فرهنگ رجایی هم حافظ را به عنوان سرنمون فرهنگی ایرانیان انتخاب می کند. از او پرسیدم چرا حافظ و چرا سعدی نه؟ او پاسخ داد: «سعدی نمونه است. اما حافظ سرنمون است. دلیل اصلی اش به خود حافظ برمی گردد و این خصلت سه گانه اش : «به جا» و «به موقع» و «به اندازه» بودن. حافظ به جا و به موقع و به اندازه مجیز می گوید، به جا به به موقع و به اندازه مدح می گوید، به جا و به موقع و به اندازم ذم می گوید. اگرچه شاملو معتقد بود که حافظ نیمی از غزل هایش را به خاطر تندی در بیان سوزاند اما حافظ توانسته در ایران زندگی کند و از زمان حال غافل نشود و در عین حال از اندیشه دینی غافل نشود.اندیشمندی است که به همه ابعاد توجه کرده است. در عمل و گفتار وسواس داشته است. از این منظر قابل مقایسه با سعدی نیست. ببینید تعداد کلماتی که او به زبان آورده، در مجموع چقدر است. حافظ کم گوست. 550 غزل سروده. این وسواسش را من با شکسپیر مقایسه می کنم. از فضایل شکسپیر یکی این است که بعضی از مفاهیم و کلماتش فقط یک بار آمده. دقیقا فکر کرده چه می خواهد بگوید، آن را بیان

حافظ آنارشست است اما چگونه آنارشیستی؟ او به جا و به موقع و به اندازه آنارشست است. به جا و به موقع و به اندازه می خواهد جهان را به هم بزند. حافظ می گوید شما باید قضا و قدری باشید. قبول بکنید در جهان نظمی وجود دارد اما کشف این نظم کار انسان نیست.

کرده و دیگر تکرارش نکرده است. حافظ هم این گونه است. از این نظر حافظ سرنمون است.

اما در مقام مقایسه سعدی است که می توان او را یک اصلاح طلب واقع گرا نامید. در قضاوت میان آدمیان نگاهش واقع بین است، خوش بین و امیدوار است، و اگر بدی ها را می بیند توصیه اش صبر و گذشت است. خوی اعتدال گرایانه دارد. اما در مقابل حافظ به مانند یک روشنفکر عاصی است.

بدبین است و طرح و برنامه ای نه برای خود دارد و نه دیگران. از بی بنیادی عالم می سراید. گویا هیچ چیز این جهان قاعده و قانونی ندارد. بی راه نیست اگر حافظ را شبیه یک شورشی آنارشست بخوانیم. آیا ترویج اعتدال به جای شورشی بودن راه صحیح تری نیست؟

پرسش جالبی است. در پاسخ می گویم حافظ آنارشیست است اما چگونه آنارشیستی؟ او به جا و به موقع و به اندازه آنارشیست است. به جا و به موقع و به اندازه می خواهد جهان را به هم بزند. حافظ می گوید شما باید قضا و قدری باشید. قبول بکنید در جهان نظمی وجود دارد اما کشف این نظم کار انسان نیست. به قول سهراب کار ما این نیست که راز گل سرخ را بفهمیم. فقط قرار است گل سرخ را ببوییم. من هم معتقدم حافظ روشنفکر است. اما درست در مقابل سوال شما معتقدم حافظ پروژه زندگی داشته است. در کتابم از خیمه پنج پایه ای حافظ برای زندگی نوشته ام: عشق، ادب، رندی، ایمان و راهنمایی. این پروژه حافظ است. اما در عین حال حافظ معتقد است که من کیستم که به دیگری بگویم چه کند و چه نکند.

می دانیم که معنای دیگر رند در زبان فارسی بیکاره و بیعار بودن است. به معنای امروز شاید بتوان از رند به عنوان ضد شهروند یاد کرد. کسی که به نوعی نظم اجتماعی و سیاسی را رد می کند. یک نوع بی خیالی و لاابالی را تشویق می کند به این معنا که اصولی وجود ندارد. اما شما در کتاب رند حافظ را اهل عقل می دانید و او را خردورز می نامید.

بله! گاهی به نظر می رسد لاابالی است رند حافظ اما در مقابل گاهی می بینیم در قامت یک عقل گرای راستین ظهور می کند. رند حافظ خردورز است به این معنا که میان سه عقل ابزاری، هنجاری و استدلالی تعادل ایجاد می کند. نمی گذارد هریک از این سه عقل میان دار مطلق زندگی شود. با تعادل میان این سه عقل است که کامل ترین انسان و نه انسان کامل شکل می گیرد. متاسفانه مقوله انسان کامل هم در نگرش عرفانی و هم در نگرش تصوف به یک دکان تبدیل شده است. پروژه ای که گویی سلسله مراتبی دارد، درحالی که انسان کامل شدن نه عملی است و نه مطلوب. به این معنا که اگر شما انسان کامل شدید دیگر انسان نیستید. اما کاملا انسان شدن از آدمی برمی آید. کامل شدن انسان مقوله ای است چون وضع آرمانی و جامعه مطلوب که گرته ها و افق هایی هستند که به ما جرئت و اجازه پرش می دهند. به روایت من، انسان کامل موجودی است که تمایلات خوب و بد دارد، عقل ابزاری هم دارد و نیز به دنبال عقل تحصلی یا کنجکاوی های علمی است و می خواهد به کمال مطلوب اخلاقی هم برسد.

آن طور که فرهنگ رجایی می گفت حافظ تنها سرنمونی نیست که او به سراغش رفته است. دکتر رجایی که اکنون کتاب بازیگری در باغ هویت ایرانی؛ سرنمونی حافظ را منتشر کرده است، می گوید که در آینده قصد دارد سرنمون های دیگر این باغ هویت ایرانی را هم معرفی کند: شخصیت هایی نظیر امیرکبیر و محمد مصدق. او می گوید: «هدف این پروژه فکری ام در همان جمله شاهرخ مسکوب پنهان است که ما دنبال تغییر سطح فکر هستیم یا طرز فکر؟ تمام دغدغه ام این است که چطور می توان طرز فکر را تصحیح کرد.»

منبع: ماهنامه اندیشه پویا، شماره 43
مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
ادامه
آخرین خبر

در یک سال گذشته مردم چقدر گوشت خوردند؟

روند صعودی پیک مصرف برق کشور

شکست مافیای زباله یا بی‌پولی مردم

آینده صادرات غیر نفتی ایران در مقایسه با کشورهای منطقه

روستایی که به اوپک ایران معروف است

نبض اقتصاد جهان در دستان ایران

رفع ممنوعیت صادرات سیب زمینی پیاز ابلاغ شد

واگذاری سهام دولت در ۱۸ شرکت مهم و بانک بزرگ

نوسانات ناچیز در روز متعادل بازار سکه و دلار

افزایش تولید در مجتمع گاز پارس جنوبی

مداح هتاک بازداشت شد

عارف: راه خود را از فرصت‌طلبان جدا می‌کنیم

توضیح آقای متهم درباره جای مهر روی پیشانی

چرا علی مطهری از هیئت رئیسه حذف شد؟

شمارش معکوس برای داوطلبین نمایندگی مجلس

توصیه دبیر شورای اطلاع‌رسانی دولت به رسایی

در جلسه هیات دولت با حضور روحانی چه گذشت؟

داستان پرونده‌های اقتصادی این روزها چیست؟

خط و نشان عارف در جمع اصلاح‌طلبان

گزارش توئیتری ظریف از عراق

فرود اضطراری هواپیمای مسافربری در سن‌پترزبورگ

تیراندازی در ویرجینیا آمریکا

کره شمالی به کمک‌های ارسالی کره جنوبی واکنش نشان داد

عربستان سعودی مدعی سرنگونی پهپادی یمنی شد

منطق اقتصادی ترامپ چیست؟

کودک 2 ساله قربانی تحریم‌های آمریکا

ترکیه: برای دفاع از خود به «اس-۴۰۰» نیاز داریم

دولت ترامپ همچنان قربانی می‌گیرد

ترامپ: چرا رسانه‌ها و دموکرات‌ها از من عذرخواهی نمی‌کنند!

گراهام: با فروش سلاح به سعودی‌ها مخالفم

محل ضربت خوردن حضرت علی (ع) در مسجد کوفه

در امتداد تاریکی؛ بغض‌های پدر برای دختری در بی راهه

پول‌های آلوده به طعم تصادف

راز خون آلود 3 دختر‌کنجکاو در کلبه وحشت

فداکاری عجیب دو امدادگر برای نجات کودک 8 ساله از دل سیل

صحنه‌هایی دلخراش از برده داری

هشدار درباره اپیدمی مجدد ایدز در معتادان

آمار عجیب مبتلایان به اختلال‌ هویت‌ جنسیتی در کشور

باد و باران در راه مازندران؛ احتمال وقوع سیلاب‌های محلی در ارتفاعات

جزئیات مرگ عجیب یکی از هواداران پرسپولیس در استادیوم آزادی