رصد

کد خبر: ۱۲۶۹۵۶
تاریخ انتشار: ۲۲ آذر ۱۳۹۶ - ۱۴:۵۷
نرگس آبیار :
گفتم چرا از نویسندگی نقل مکان کردید به فیلم سازی؟ لبخند زد. نگاهش جایی دور می کاوید. گفت:« فکر نمی کردم فیلم ساز شوم. من سینما را خیلی دوست داشتم چون پدرم عاشق سینما بود » و یکبارہ خندید، گفت: «اصلا پدرم بدبخت سینما بود. همیشه تعریف می کرد که در جوانی کار می کرده و هر پولی که درمیاورده خرج سینما رفتن می کرده. بعد گرسنه می مانده و از کنار خیابان نان خشک جمع می کرده برای خوردن.

از پشت دیوار شیشه ای کافهٔ رایزن آمدنش را دیدم. دیر کرده بود و سریع قدم برمی داشت. توی حیاط به استقبالش رفتم. اولین بار بود که نرگس آبیار را می دیدم. خیلی رسمی و جدی سلام کردم و او هم خیلی صمیمی و راحت جوابم را داد. تمام صورتش لبخند بود که نگاهم کرد. نگاهش را با نگاه به سرتاپایش جواب دادم. لباسش ترکیبی بود از دو رنگ شیری و سورمه ای. حتی کیف و کفشهایش هم هماهنگ این هارمونی رنگ بودند. کلاه همیشه حجابش هم شیری رنگ بود که زیر شال سورمه ای اش سر کرده بود. نرگس آبیار را در انتخاب جای نشستن ازاد گذاشتم و او به جای کافهٔ سرپوشیدهٔ داخل حیاط، کافهٔ تراس را انتخاب کرد که سردتر بود اما دلبازتر؛ به خودش نگفتم اما توی دلم گفتم همیشه باید یک کارگردان را در انتخاب بهترین لوکیشن آزاد گذاشت. میز گوشهٔ کافه را هم او انتخاب کرد و دورش نشستیم. نرگس آبیار می خندید و من که شنیده بودم خیلی هم سختگیر و جدی است از این همه راحتی و صمیمیتش تعجب کرده بودم. خواستم منو را ہبیند اما فقط نگاہ سرسری به آن انداخت و گفت: «من یک چای ماسالا می خورم.» شک ندارم که از قبلی توی ذهنش انتخاب کرده بود. تعارفی کردم به کیک همراه چای . قبول کرد اما شرط گذاشت: «اگر کیک بگیری من فقط یک تکه از کنارش می خورم.» شرطش را قبول نکردم و درخواست مان از دختر خوش رویی که برای گرفتن سفارشی امده بود شد یک چای ماسالا برای نرگس آبیار و یک دمنوش گل گاوزبان برای من با همراهی دو برش کیک هویج که بعدا فهمیدم هر روز همان جا در آشپزخانهٔ کافه پخته می شود.

به نرگس آبیار نگاه کردم که داشت با تلفن همراهش حرف میزد. تلفنش زنگ خورده بود و اجازه خواست که پاسخ دهد. توی نگاه و رفتارش یک جور رضایت از خود وجود داشت؛ شکلی از یک غرور شیرین، حس کردم که این سر بالا گرفتن ذاتی اوست و در شخصیتش هم نهادینه شده. صحبتش که تمام شد نگاهم کرد و من بی مقدمه پرسیدم کودکی شما خیلی بزرگ است؟ ان قدر که تا امروز هم همراه شماست؟ اشاره ام کم و بیش به دختربچهٔ خیالباف فیلم نفس بود که حالا نمایندهٔ ایران در اکادمی اسکار شده. فکر کردم امروز نرگس آبیار ادامهٔ بهار فیلم نفس است اما با اعتماد به نفسی مضاعف. با سؤال من از همان جا که نشسته بود پرتاب شد به کودکی اشی. یکباره هیجان حرف زدنش بیشتر شد، توی صندلی اش تکان تکان خورد و با ذوقی گفت: «به خاطر شرایطی که پدرم داشت، کودکی ما نسبت به بچه های دیگر با ماجراجویی های بیشتری همراه بود، چون پدر من ادم ماجراجویی بود.»

و بعد که انتظار من را برای فهمیدن شکلی ماجراجویی پدرش دید با ذوق بیشتر گفت: «پدرم رانندهٔ ماشینهای سنگین بود. ما بچه ها همیشه با پدر سفر میرفتیم و برای همین من تجربهٔ نشستن توی ماشینهای بلند را داشتم. میخواهم بگویم که من همیشه از بالا به جاده نگاه می کردم و این تجربهٔ خیلی شیرینی برایم بود.» همین را میخواستم بشنوم، دنبال ردی از این احساس رضایت از خود در نرگس ابیار بودم که او به تصویری ترین شکل ممکن بیانش کرد وقتی که گفت: «هنوز که هنوز است دوست دارم از بالا به اطرافم نگاه کنم.» بلند خندید و گفت: «راستش من نمی توانم با ماشینهای تخت رانندگی کنم.»

از کودکی و پدرش با هیجان صحبت می کرد انگار که نشسته باشد وسط حوض خاطره. به کتابهای داستانی که نوشته اشاره کردم و پرسیدم این حس روایتگری هم ریشه در کودکی شما دارد؟ هیجانش بیشتر شد، خنده هایش هم. گفت: «پدر من آدم قصه گویی بود و من بهترین قصه های عمرم را از پدرم شنیدم.» گفتم پدرتان زیاد کتاب می خواند؟ که گفت: «پدرم در کودکی اش شاگرد یک اوستای مسگر بوده و با گروه مسگری روستا به روستا می رفتند و کار مسگری می کردند. شبها اوستای مسگر برای آنها قصه تعریف می کرده که بعدها پدرم همهٔ آن قصه هارا برای ما تعریف می کرد.» سکوت کرد و یکباره از بلندگوهای کافه موسیقی فولکلور پخش شد؛ تناسب خوبی با حرفهای ما داشت. قبل از این که حرفی بزنم، او بود که حرف زد و باز هم از پدرش، گفت: «بابا تخیلی قوی داشت و برای ما می گفت، قصه های هزار و یک شب بوده. منتها چون داستان های هزار و یک شب کمی مشکل ممیزی داشت، پدرم همه را برای ما انطور که واقعا بود تعریف نمی کرد و براساسی نظر خودش سانسور و تعدیل می کرد.» بلند بلند خندید. یک دستمال کاغذی هم مچاله کرده بود توی دستش و گاهی میکش گوشهٔ چشمش. خنده اش که تمام شد باز هم از پدرش گفت: «پدرم قدرت بازیگری هم ما بازی می کرد و برای همین یکی از بهترین تجربه های زندگی ما بچه ها جمع شدن دور بابا و شنیدن قصه هایش بود. خیلی وقت ها قصهٔ آماده نداشت و فی البداهه شروع می کرد به قصه سرایی» نرگس آبیار توی فضای کودکی اش چرخ می زد و من انگار که در حال ساختن مستندی از زندگی اش باشم بیشتر و بیش تر از کودکی اش می پرسیدم. گفتم یه جز قصه کتاب هم همراه بچگیتان بود؟ بازهم خندید و فهمیدم که می خواهد داستانی مهیج از کودکی اش تعریف کند. گفت: «اطراف خانهٔ ما یک باغ بزرگ اعیانی بود. این باغ یک انباری پر از کتاب داشت و من هر از گاهی به کتابهای این انباری دستبرد می زدم. اغلب کتابها مخصوص بزرگسالی بود اما وقتی خیلی می گشتم کتاب های کودک هم پیدا می کردم.» و بعد انگار که خودش را در چاردیواری آن انباری قدیمی حس کرده باشد، دور نگاه کرد و گفت: «آن کتابخانه پر از کتابهای جبری بود. کتاب خون فروشی را که در فیلم نفس می بینید، من در آن کتابخانه پیدا کرده بودم. همیشه یواشکی می رفتم و کتاب برمی داشتم. هر بار هم که می رفتم می دیدم یک تخته ای گذاشتند و راه را بسته اند اما من مثل موشی باز سوراخی برای رفتن به انبار پیدا می کردم دنبال خندهاش را گرفتم و پرسیدم که فقط با سرقت کتاب بود که کتاب خوان شدید؟ بدون هیچ محافظه کاری تأییدم کرد و گفت: «در شهر یزدهم که برای دیدن اقوام می رفتیم یک طلبه را می شناختم که کتاب خوان بود و میخواندم.» یکباره جدی شد. دستمالی کاغذی مچالهٔ توی دستش را گذاشت روی میز و گفت: «در دسترسی من کتاب نبود. وقتی خواندن یاد گرفتم تنها منابع موجود من برای خواندن نوشته های در و دیوار کوچه و خیابان بود. کم کم از این کتابخانه ها در مساجد درست شد که من عضو شدم و آنجا را شخم زدم. بعد هم کانون پرورش فکری را شناختم و بیشتر کتاب خواندم.» گفتم کتاب خواندن برای شما که در اطراف تان توجه خاصی به کتاب نبود چه حسی را در شما بیدار کرده بود که دنبالشی افتادید؟ گفت: «تازه خواندن یاد گرفته بودم که داستان میخواندم. خودم را مجبور می کردم که کتاب بخوانم. من شبیه پدرم بودم و کتاب خواندن نیروی تخیلی من را تقویت می کرد.» از نقش پررنگی که پدر در کودکی نرگس آبیار داشت تعجب کردم. در حرفهایش حرفی از مادر در میان نبود، هرچه بود پدر بود و بس. گفتم با این که پدرتان به خاطر شغلش که رانندگی بود خیلی وقتها از شما دور بود اما انگار حضورش پررنگتر از مادر تان بوده بدون تأمل تأیید کرد. گفت: «چون در همان حضور اندکش تأثیر زیادی می گذاشت. حضور بابا خیلی شادی بخش بود. کارهای عجیب و غریب می کرد. سفرهایی که با پدرم می رفتیم خیلی خوشی می گذشت. شاید از نظر شما غیرعقلانی بیاید اما پدرم من را پشت فرمان ماشین می نشاند. کوچک تر که بودم توی بغل خودش می گرفت و پشت فرمان می نشست و بزرگتر که شدم در جادهٔ کویری صاف من را پشت فرمان می گذاشت و خودش را الکی به خواب می زد که یعنی تو رانندگی کن. البته لای چشمش باز بود و حواسش به همه چیز بود. این کارهایش خیلی جذاب بود.» خندیدم و گفتم من به این کارها می گویم خطرناک. اخم کرد و گفت: «پدرم ماجراجو بود. یکباره می دیدم افتاده دنبال پیدا کردن سرچشمهٔ یک آب. همهٔ این ها کاراکتر پدرم را خیلی برای ما جذاب می کرد.» خواستم حرفی بزنم که دستش را جلویم گرفت تا بخواهد که سکوت کنم و گوش دهم. سکوت کردم. گفت: «ما یک اتاق کاهگلی داشتیم. پدرم پوسترهای بزرگ یک کارخانه را که بیرون انداخته بودند اورده بود و چون پولی نداشتیم برای گج کردن اتاق، دیوارهای اتاق را تماماً پوستر چسبانده بود. روی این پوسترها یک دختربچه نقشی شده بود که داشت کفشی می پوشید. من ساعتها در ان اتاق با آن دختربچه تخیل می کردم. با او یک زندگی تعریف کرده بودم. همه جا باهم می رفتیم.» گفتم میخواهید بگویید که از همان کودکی ذهن خیال پرداز روایتگر داشتید؟ گفت: «نه میخواهم بگویم پدرم برای من منبع تخیل بود. هم خودش و هم اثارش در خانه. فارغ از قصه هایی که تعریف می کرد، حرف زدن های معمولی اش هم کارکرد تخیلی داشت»
کیک و چای را برای مان آوردند. نرگس آبیار کمک
کرد به خلوت کردن میز، تند و سریع چیدمان میز را عوض کرد، مثل کارگردانی که صحنه را برای شروع فیلم برداری آماده می کند. نگاهش کردم و گفتم این طور که من فهمیده ام نرگس آبیار با این روحیهٔ مردانه ای که جلوی من نشسته تماما دست پخت پدرش است. خندید و گفت: «شاید این طور باشد. راستش من از خطر کردن همیشه استقبال می کنم و احتمالا این همان چیزی است که شما به آن می گویید روحیهٔ مردانه. اما زن های زیادی خطر می کنند. من از پدرم یاد گرفتم که نترسم و خطر کنم. ممکن است زمین بخورم و شاید هم خیلی بالا بپرم.» گفتم شما بیشتر بالا پریده ای. چشمهایش را تنگ کرد، نگاهم کرد و گفت: «این طور فکر می کنی؟» گفتم دختر نوجوانی که در چهارده سالگی معلم نهضت سواد اموزی می شود یعنی بالاتر از سن وسالش پریده. چینی که به پیشانی اش انداخته بود باز کرد، لبخندی روی صورتش نشاند و گفت: «آن زمان بچه ها خیلی زود بزرگ می شدند.» منظورش دههٔ شصت بود. پرسیدم یعنی یک بچهٔ شهری آنقدر زود بزرگ می شد که در چهارده سالگی به آدم های خیلی بزرگ تر از خودش درس بدهد؟ لحن سؤال پرسیدنم جوری بود که نشان میداد گزاره ای را که پرسیده ام قبول ندارم، نرگس آبیار سکوت کرد. لیوان چایش را برداشت و یک قلپ نوشید. لیوان را توی دستش نگه داشت و گفت: «دورهٔ ما بچه ها خیلی باتجربه تر از امروز بودند. شرایط زندگی ما را جوری پیش می برد که مجبور بودیم تجربه های مختلفی داشته باشیم. من وقتی سیزده ساله بودم یک اگهی درمسجد دیدم که به معلم نهضت سوادآموزی احتیاج دارند. مدرکی که میخواستند سیکل بود. من هم تازه سیکل را تمام کرده بودم و رفتم عضو نهضت شدم. حدود سه سال معلم نهضت بودم.» پرسیدم از همان سن و سال حقوق بگیر شدید؟ خندهٔ تلخی کرد و گفت: «بله. حقوقم خیلی کم بود اما برای من خوب بود. صبحها مدرسه می رفتم و بعدازظهرها می رفتم نهضت. برای من تجربهٔ خیلی خوبی بود. آدم های مختلفی را میدیدم. منطقه ای که من انجا درس می دادم جاده ساوه و بخشی از جاده شهریار بود. مردم این شهرک ها و روستاها خیلی محروم و حاشیه نشین بودند. من یک کلاس چهل نفره داشتم که از همهٔ قومیت ها و حتا افغان ها در ان بودند.» گفتم لابد بعدا همین ادمها بودند که کاراکتر داستان و فیلمهای شما شدند. حضور این آدمها در داستان هایش را تأیید کرد. گفت: «وقتی شروع به قصه نویسی کردم خیلی از کاراکترهای داستانهایم همین زنان بودند. در مجموعه داستان زنی که همیشه یاس های فلسفی داشت این زن ها حضور دارند.» بعد هم بلند بلند خندید و گفت: «بعضی از آنها حالامن را در اینستاگرام پیدا کرده اند و برایم پیام می دهند که شما همان ابیاری هستید که در نهضت سواد اموزی درسی میدادید؟» خودش را به خوردن کیک هویج مشغول کرد. آه کشید و زیرلب گفت: «روزگاری بود برای خودش! من یک دختر فعال چادری بودم که توی خانه یا مغازه یا مسجد و اصلا هر جایی که پیدا می کردم کلاسی برگزار می کردم. یادم هست که روز معلم هم برایم هدیه می آوردند. هر چیزی که فکر کنی از جوراب تا ماهیتابه! خانم های افغان هم سوزن دوزی های زیبای افغانستان میدادند. آخرش هم به خاطر پوشیدن جوراب سفید من را از نهضت سوادآموزی اخراج کردند.» این را گفت و خندید و تکرار کرد « فقط برای پوشیدن جوراب سفید.» نرگس آبیار چای میخورد، نگاهش به عمق لیوان چای توی دستش بود. هم آن جا پشت میز کافه بود و هم نبود. بی مقدمه پرسیدم اولین داستان جدی تان را چه زمانی نوشتید؟ چشمهایش را توی حدقه چرخاند، فکر کرد و گفت: «از سال ۱۳۷۴ داستان هایم در مجلاتی مثل دنیای سخن و ادبیات داستانی چاپ می شد. اولین کتابم هم سال ۱۳۷۸ چاپ شد.» پرسیدم در داستان نویسی شاگرد نویسندهٔ خاصی هم بودید؟ گفت: «نه!» گفتم در حلقه های ادبی و روشنفکری رفت وآمد داشتید؟ باز هم گفت: «نه» منتظر سؤال بعدی من نشد و برایم گفت: «من تا هفده سالگی فقط کتابهای عامه پسند میخواندم. خیلی کتاب می خواندم اما کمتر اتفاق می افتاد کتابی بخوانم که نگاهم را عوض کند. کارهای ذبیح الله منصوری رامی خواندم و داستانهای عامه پسندی مثل ربه کا ودزیره و پر و این ها. هفده ساله بودم که یک نفر من را با یک گروه تئاتر آشنا کرد. کارگردان من را پذیرفت که در تئاتر بازی کنم.» گفتم یعنی تجربهٔ تئاتر شما را از وجه عوام پسند ادبیات دور کرد؟ با تکان دادن سرش تأیید کرد. خندید و گفت: «اما بگذار داستانش را هم برایت بگویم.» سکوت کردم و نگاهش کردم. باز هیجان زده شده بود وتوی صندلی تکان تکان می خورد. تعریف کرد: «برای این که به تمرین گروه تئاتر برسم باید هر روز زنگ آخر را از مدرسه فرار می کردم. هر روز زنگ تفریح دوم کیفم را بالای دیوار کوتاه توالت ها می گذاشتم و می رفتم سرکلاس، وسط کلاسی برای دستشویی اجازه می گرفتم، کیفم را برمی داشتم و فرار» توی ذهنم داشتم یک دختر نوجوان چادری را تصور می کردم که هر روز به خاطر تئاتر از مدرسه فرار می کرده که خنده ام گرفت و قاطی خنده پرسیدم هیچ وقت کسی مچتان را نگرفت؟ خودش هم خندید و خیلی هم سینمایی انگار که دارد یک پلان را بازی می کند برایم تعریف کرد: «یک روز که داشتم پایم را از مدرسه بیرون می گذاشتم یک نفر از پشت من را گرفت. ناظم مدرسه بود. بعد از ان به کارگردان تئاتر گفتم که من چنین مشکلی دارم و او هم قبول کرد دیرتر بروم.» خنده های دونفرمان که تمام شد به

من نگاه کرد و گفت: «صحبت سرچی بود؟» گفتم صحبت سر تأثیری بود که کار با گروه تئاتر روی شما گذاشت. «آها» رابلند و سریع گفت و بعد تند تند حرف زد، گفت: «گروہ تئاتر ناخواسته به فکر من جهت داد. آنجا کتاب امانت می دادند و من ناگهان نگاهم عوض شد. صادق هدایت و صادق چوبک خواندم. شروع کردم به خواندن اثار داستانی جدی و مهم و تازه یاد گرفتم که خودم هم داستان بنویسم. بعد از ان بود که داستان کوتاه نوشتم.» گفتم لابد برای بهتر شدن در نوشتن بود که در دانشگاه هم ادبیات خواندید؟ با یک جور نارضایتی معناداری گفت: «دانشگاه من را از نوشتن و همه چیز دور کرد.» نگاه متعجب من را که دید خندید و گفت: «ادبیات خواندن در دانشگاه با ادبیات معاصر و داستان نوشتن زمین تا اسمان فرق دارد. دانشگاه بر پایهٔ حفظیات تعریف شده بود و من هم همه را تقلب می کردم. دلیلی نداشت سال تولد و وفات شعرا و نویسندگان را بلد باشم.» گفتم دانشجوی تنبلی بودید؟ گفت: «تنبل که نه ولی کلی تاریخ ادبیات را تقلب می کردم. در درس های غیر حفظی هم ذاتا خوب بودم. خلاصه این که دانشگاه برای من چیزی نداشت.» وسط صحبت دیدم که نرگسی آبیاردر خودش مچاله شده و دوروبر را نگاه می کند. سردش شده بود. خواستم که یک پتو بیاورند. پتو رادور خودش پیچید و هنوز میلرزید. گفتم یک چای داغ چطور است؟ استقبال کرد و گفت: «چای نه! چای کوهی لطفا» فکر کردم سؤال بپرسم تا سرما فراموشش شود. گفتم شما تک وتنها داستان نویس شدید، نه کلاسی و نه معلمی و نه کارگاهی؟ گفت: «سالی های ۱۳۷۴ و ۱۳۷۵ به جلسات داستان خوانی حوزهٔ هنری می رفتم که خانم راضیه تجار مسئول آن جلسات بود. من تقریبا هر هفته قصه می نوشتم و آنجا میخواندم و نقد می شد. ان جلسات برای من خیلی خوب بود. من یک گروه از بچه هایی را که در ان جلسات بااستعداد تر بودند جدا کردم و جلساتی برای داستان خوانی و آموزشی سبک های ادبی توی خانهٔ خودم با آنها برگزار می کردم.» گفتم با داستان نویس خاصی ارتباط نداشتید؟ که گفت: «فقط با اقای صفدر تقی زاده ارتباط داشتم که داستان هایم را به ایشان می دادم و می خواندند و بعد در مجلهٔ دنیای سخن چاپ می شد.» گفتم برایم سخت است که بپذیرم شما خیلی غریزه ای شروع کردید به قصه نوشتن، نگاهش به من پرسشگر بود. برایش توضیح دادم که تعجب می کنم چطور بدون هیج تجربهٔ مستقیمی از جنگ ناگهان دربارهٔ جنگ داستان نوشتید؟ خندید؛ از همان خنده هایی که تهماندهٔ رضایت داشت. گفت: «من برای نوشته هایم خیلی وقت می گذاشتم. به خصوص برای فضاهایی که نمی شناختم بیشتر وقت می گذاشتم. من وقتی نوشتن یک کار دربارهٔ جنگ را قبول کردم اصلا آن فضا را نمی شناختم...». حرفش راقطع کردم. گفتم نوشتن دربارهٔ جنگ به شما سفارش داده شد؟ گفت: «خیلی تصادفی به من پیشنهاد دادند دربارهٔ موضوعی مربوط به جنگ بنویسم. من خیلی تلاش کردم که موضوع را از آن خودم بکنم و نتیجه اش هم شد کتاب کوه روی شانه های درخت که جایزهٔ بهترین رمان دفاع مقدس سال ۱۳۸۰ را گرفت.» گفتم همین را نمی فهمم؛ مگر می شود داستان را که زادهٔ تخیل نویسنده است به سفارش نوشت؟ خیلی جدی جوابم را داد.گفت «من هم میخواستم امتحان کنم ببینم می شود یا نه. میخواستم خودم را امتحان کنم و دیدم که شد. تا قبل از آن کتاب های زیادی را ویراستاری کرده بودم و دیده بودم ویراستاری چقدر به من کمک می کند» جوابم را انطور که می خواستم نگرفته بودم اما فکر کردم اگر اصرار کنم روی سؤال باز هم همین را خواهم شنید. پرسیدم چه نهادی نوشتن داستان را به شما پیشنهاد داد؟ گفت : «نشر شاهد که وابسته به بنیاد شهید است». چای داغ را گذاشتند روی میز و نرگس آبیار جلدی استکان چای را توی دستش گرفت. هنوز سردش بود. قبل از این که من چیزی بگویم خودش گفت: «شیار 143 هم برگرفته از کتابی است که من سفارش گرفتم و نوشتم.» گفتم تم قصه را به شما می گفتند و میخواستند که آن را تبدیل به داستان کنید؟ چای خورد و گفت: «شیار 143 در مورد سیزده دانش آموز دبیرستانی بیجاری است که به جنگ می روند و برای هر کدام اتفاقی میافتد. موضوعی که به من گفتند فقط همین بود. من تحقیقات خیلی جامعی را درباره آنها کردم خیلی هم سخت بود چون 13 خانواده در گیر می شدند. اما در نهایت نوشتمش» پرسیدم این که این که سفارشی نوشتن را قبول کردید دلیلش نفع مالی بود یا این که به اعتلای یک فرهنگ هم فکر می کردید؟ انگار به جواب این سؤال قبلا فکر کرده بود. بدون تامل گفت: «من هیج وقت به اعتلا فکر نمی کردم و نمی کنم. من رسالتی برای خودم قائل نیستم. خیلی اتفاقی نوشتن دربارهٔ جنگ را انتخاب کردم و در طول کار فهمیدم که چقدر این موضوع را دوست دارم و فهمیدم که جنگ چقدر پتانسیل دارد برای کار کردن، وقتی خودم درگیر ماجرا شدم فهمیدم که واقعیت خلاف ان نگاه شعاری و کلیشه ای است که همیشه وجود داشته. فهمیدم که می شود از زوایای دیگری هم به موضوع جنگ نگاه کرد. میخواهم بگویم من دو کتاب به سفارش نشر شاهد دربارهٔ جنگ نوشتم که دلیل اولش محک زدن خودم بود و دلیل دومش هم نیاز مالی» چای هم اثر نکرد. نرگس ابیار هنوز سردش بود. خودش ان طرف تر یک بخاری را نشان داد. بخاری قابل انتقال نبود. ما منتقل شدیم و دور میز کنار بخاری نشستیم و خواستیم که بخاری را روشن کنند. کم کم گرم می شدیم که گفتم میخواهم فضولی کنم و بدانم که برای نوشتن کتاب چقدر پول گرفتید؟ خندید و گفت: «زیاد نبود اما برای من خیلی برکت داشت. برای نوشتن اولین رمانم در سال ۱۳۸۲ یک میلیون تومان گرفتم. اما انگار از برکت ان پول بود که یک وام جور شد و یکباره من که مستاجر بودم توانستم با ۳۳ میلیون تومان یک خانه بخرم.» گرم شده بود. پتو را کنار گذاشت و راحت توی صندلی نشست. گفتم چرا از نویسندگی نقل مکان کردید به فیلم سازی؟ لبخند زد. نگاهش جایی دور می کاوید. گفت:« فکر نمی کردم فیلم ساز شوم. من سینما را خیلی دوست داشتم چون پدرم عاشق سینما بود » و یکبارہ خندید، گفت: «اصلا پدرم بدبخت سینما بود. همیشه تعریف می کرد که در جوانی کار می کرده و هر پولی که درمیاورده خرج سینما رفتن می کرده. بعد گرسنه می مانده و از کنار خیابان نان خشک جمع می کرده برای خوردن، اتفاقا پدرم سینمای ایران، و فیلم فارسی را اصلا دوست نداشت. سینمایی هالیوود را دنبال می کرد و سینمای هند را پدرم همیشه در مدح سینما حرف میزد.» حرفش را قطع کردم و گفتم باز هم پدر تان؟ لبخند زد و گفت: «باز هم تاثیر پدرم.» گفتم به خاطر پدرتان وارد سینما شدید؟ گفت: «علاقهٔ پدرم همیشه من را مشتاق سینما نگه داشته بود. من فیلم بین خوبی بودم و فیلم های خوب تاریخ سینما را می دیدم. به سختی هم پیدا می کردم. تا این که در سال ۱۳۸۳ فیلم لاک پست های بهمن قبادی را دیدم و خیلی دوست داشتم. همان فیلم باعث شد فکر کنم می توانم فضای کارم را تغییر دهم و زبان بین المللی تری پیدا کنم.» خندیدم و گفتم پس ماجرای ورود شما به سینما مثل همان تجربهٔ نشستن پشت کامیون است و میخواستید از بالا نگاه کنید؟ با خنده جوابم را داد. گفت: «صرفا میخواستم امتحان کنم اما انگار در این امتحان بد نبودم. دیده شدم و همین دیده شدن باعث شد ادامه بدهم.» پرسیدم سینما را هم مثل نویسندگی با آزمون و خطا یاد گرفتید؟ سرش را بالا گرفت و گفت : «من خود آموخته سینما هستم هیچ وقت سرهیچ فیلمی نبودم. دستیار هیج کسی هم نبودم. در سالی هایی که مستند و فیلم کوتاه ساختم خودم را کامل کردم. » پرسیدم برای اثبات خودتان جنگیدید؟ جدی شد و گفت:«برای یک زن کار کردن خیلی سخت است به خصوص وقتی کسی یک زن را نمی شناسد. به زنان دیرتر از مردان اعتماد می شود. من ان قدر تلاش کردم که از یک جایی به بعد دیگر حس کردم به عنوان جنس زن مطرح نیستم. خیلی سختی کشیدم تا شدم نرگس آبیار فارغ از زن و مرد بودنش.» پرسیدم به خاطر این سختی کشیدن است که فیلمهای تان پر از نگاه زنانه است؟ گفت: «زنانه –مردانه کردن را دوست ندارم اما انگار اجتناب ناپذیر است که کار من زنانه شود. من تصمیمی برای آن ندارم. من نه مدافع حقوق زنان هستم و نه سیستماتیک مطالبات زنان رادنبالی می کنم. من فقط می نو یسم و فیلم خودم را می سازم. تصمیمی برای انجام کارهای بزرگ ندارم. اما از آنجا که یک زن هستم، از تجربیات خودم و آدم های اطرافم و جنسی که خوب می شناسم می نویسم و ویژگی های زنانه در کارهایم غالب می شود.» حسابی گرم شده بودیم و من همین را استعاره گرفتم تا از نرگس آبیار بپرسم در فیلم سازی هنوز گرم نشده و اول کار است یا معرفی فیلم نفس به اکادمی اسکار خیالش را راحت کرده و تب تندش را کم کرده است. توی صندلی تکانی به خودش داد و گفت: «من وقتی می خواستم شیار را بسازم همه می گفتند این کار را نکن، می گفتند داستان معمولی و تخت و تکراری است و زمین میخورد. اما من میدانستم میخواهم چه کنم. حالا بعد از این هم میدانم چه می خواهم.» یک خندهٔ رضایتی هم نشاند روی صورتش، پرسیدم چرا هیج وقت جواب منتقدان فیلم نفس را ندادید که می گفتند این فیلم در اندازهٔ اسکار نیست؟ انگار که دوست نداشته باشد به این سؤالی جواب بدهد. گفت: «فیلم باید حرف خودش را بزند و لازم نیست من جواب بدهم. شیار با هزینهٔ شخصی ساخته شد و توانست با مخاطب حرف بزند. نفس هم خودش حرف زد. نیازی نیست من حرف بزنم.» گفتم به ایندهٔ نفس در اسکار امید دارید؟ خندید و گفت: «خب رقابت عجیب و غریبی است. امیدوارم اتفاقات خوبی بیفتد. ولی این را هم می دانم که فیلم اقای فرهادی از ایران تازه اسکار گرفته است.» گفتم میخواهم گفت وگو را تمام کنم. فقط نگاهم کرد. پرسیدم اگر الان بیرون این جا یک کامیون باشد شما راننده اش می شوید؟ از سؤالم خنده اش گرفت و گفت: (معلوم است که سوار می شوم. من هیچ وقت امکان این را که از بالا به چیزها نگاه کنم از دست نمی دهم. حتا کفش پاشنه بلند را بیشتر از کفشی تخت دوست دارم چون احاطهٔ بیشتری به من میدهد.» نگاه کردم و دیدم که کفش تخت پوشیده است؛ لابد کفش پاشنه بلند را برای برداشتن گامهای بلند می پوشد از کافه رایزن بیرون آمدیم و گشت و گذارمان را در کتابفروشی خانهٔ رایزن شروع کردیم.

منبع: اندیشه پویا

مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
ادامه
آخرین خبر

رکود اقتصادی پاشنه آشیل سقوط بهای طلای سیاه

پرواز با آنتونوف مانند مسافرکشی با کامیون صندلی‌دار!

افزایش ۱۰ برابری وام ازدواج نسبت به سال ۹۲

آیا واردات تجاری تلفن‌همراه انحصاری است؟

لگد چین به دلار برای دومین ماه متوالی

وزیر اسبق صمت: بدنه دولت دچار تعطیلی شده است

نتیجه بازدید از قیمت نان در نانوائی‌های تهران

"برگزیت" دست "پوند" را گرفت

چرا 118 پولی شد؟

در کدام کشورها واردات خودروهای دست‌دوم محدودیت دارد؟

روایت یک نفوذ؛ وقتی اولین همکار داخلی آمدنیوز لو رفت

افزایش قیمت گوشی در بازار+لیست قیمت

قولی که جبهه پایداری به اصولگرایان داد

بیانیه روس‌ها درباره گفتگوی لاوروف و ظریف

وضعیت عمومی آیت الله امینی مناسب است

عیادت ظریف از آیت‌الله مکارم شیرازی

ویدئو/ تصاویر جدید و تکان‌دهنده از اعترافات و ارتباطات روح الله زم

واعظی: همه وعده‌ها را عملی می‌کنیم

رایزنی تلفنی ظریف با وزرای خارجه عراق، روسیه و سوریه

مصباحی‌مقدم: مردم ایران شعور سیاسی بالایی دارند

پوشش عروس ملکه انگلیس در مسجد تاریخی پاکستان

واکنش‌‌ها به توافق آمریکا و ترکیه برای برقراری آتش‌بس در شمال سوریه

تحریم بیخ گوش ترکیه

عضویت ونزوئلا در شورای حقوق بشر سازمان ملل

دمشق: حملات ترکیه به شمال سوریه نقض توافقنامه آستانه است

توافق آمریکا و ترکیه بر سر تعلیق عملیات در سوریه

مخالفت احزاب انگلیسی با توافق جدید برگزیت

هلاکت داعشی که قصد حمله به زائران در دیالی را داشت

چهره متعجب مترجم ایتالیایى ترامپ

پکن: آمریکا محدودیت‌ها علیه دیپلمات‌های چین را لغو کند

مرگ غم‌انگیز مرد 65 ساله در حادثه رانندگی

تقدیر فرماندار کربلا از نظم زائران ایرانی

توزیع روزانه 150 هزار وعده غذایی موکب آستان قدس رضوی در مسیر زائران اربعین

جلوگیری از خروج ۱۸۳ فرد ممنوع‌الخروج در مرزهای خوزستان

پیگیری سرنوشت 3 هزار پرنده در باغ پرندگان تهران

قدردانی نمایندگان جمهوری اسلامی از ۶۰۰ موکب دار عراقی

پاکسازی میدان آزادی از معتادان و ساقی‌ها

هشدار پلیس فتا درمورد نرم‌افزارهای جعلی

کلاهبرداری از مردم با وعده تحصیل در یک مدرسه بین المللی

سوختگی ۳ نفر در انفجار صافکاری