رصد

کد خبر: ۱۲۶۹۵۷
تاریخ انتشار: ۲۳ آذر ۱۳۹۶ - ۱۱:۰۰
دقیقا من بعد از دو سال که از شورا گذشت فهمیدم که خیلی وقت ها که موضوعات فرهنگی-مذهبی در شورا مطرح می شد بهتر بود سکوت می کردم و نظری نمی دادم. چون وقتی رای گیری می شد اگر یک رای منفی وجود داشت برخی فکر می کردند ان یک رای منفی را من دادم و نگاه ها روی من تیز می شد. دو سال آخر شورا، تا می دیدم لایحه ای رنگ وبوی مذهبی دارد، به بهانه ای از جلسه خارج می شدم تاحساسیت ها کمتر شود. در همان مدت به دیدار برخی روحانیون بزرگ یزد هم رفتم و موضعم رامشخص كردم.

وسط زمین بازی نیمکاره کودکان ایستاده بود: قد بلند، با کت و شلوارعنابی رنگ اتوکشیده و کفش های مشکی تازه واکس خورده. باتلفن حرف می زد. از مخاطبش می خواست به قول و قرارش برای اماده شدن زمین بازی متعهد باشد. بدون لهجه و به فارسی سلیسی صحبت می کرد. فقط سیاهی سنگین موهایش نشانه ای از اهل کویر بودنش بود. یک سی ودوساله زبر و زرنگ است که چهره اش بزرگ تر از سن واقعی اشی نشان میدهد. قد بلند کمکش کرده تا نگاهش از بالا باشد؛ به همه چیز، از توانایی های خودش گرفته تامواجهه اش با تعلیق از شورا مثل بیشتر یزدی ها با سرعت رانندگی می کند. مثل بیشتر ما ایرانی ها، یادش می رود کمربند ایمنی را ببندد. کتاب هم نمیخواند اما به دروغ نمیگوید که کتاب می خوانم. توی کوچه و خیابان که راه می رود با بیشتر آدم ها سلام وعلیک دارد. حالا دیگر خیلی ها او را می شناسند؛ سپنتا نیکنام را. من در یزد مهمان ناخوانده سپنتا نیکنام بودم، عضو شورای شهر که مثل بیشتر اهالی کویر اهل گفت وگو و جنجال نیست و حالا راضی شده بود تا دو روز همراهش باشم، از خانه پدری تا کلاس درسش در - .مدرسه زرتشتی ها.

در شربتخانه کسری، نزدیک اتتشکده یزد دو ساعت حرف زدیم ومن سپنتانیکنام را کشف کردم؛ ته تغاری یک خانواده هفت نفره است با سه برادر و یک خواهر که از همان کودکی هم بلند پرواز بوده. تعریفش از «ته تغاری» هم مصادره ای بود به مطلوب خودش که به شوخی گفت: «میدانی ته تغار یعنی چه؟ ته تغار همیشه پرملاط تراز بقیه تغار بوده.»

-- میخواهید بگویید که از همان کودکی با خواهر و برادرهای تان مقداری تفاوت داشتید؟

تفاوت خاصی که نه ولی از همان کود کی شخصیت خودساخته ای داشتم . مثلا من دوست داشتم پول توجیبی بیشتری داشته باشم برعکس خواهر و برادر هایم قانع نبودم. برای همین یک وقت هایی برای پدرو مادرم کار می کردم. مثلا به مادرم می گفتم من آشپزخانه را تمیز می کنم یا کفش های بابا و مامان را شبها قبل از خواب واکس میزدم و پول می گرفتم. می گفتم برای تان کار می کنم و پول می گیرم. نه این که پدر و مادرم چنین توقع هایی داشته باشند، خواست خودم بود. یا این که پدرم در بانک سپه کار می کرد و من خوب درسی می خواندم و نمره خوب می گرفتم و خوشحال بودم که با درس خواندن می توانم از بانک جایزه بگیرم و پول سرویس رفت وامدم به مدرسه را جور کنم.

-این روحیه مستقل به رغم این که شما ته تغاری خانواده بودید از کجا در شما شکل گرفته بود؟

خودم هم نمیدانم. بعضی ویژگی ها ذاتی است و اکتسابی نیست. ما چهار برادر بودیم. توی خانواده ها هم همیشه پسرها با هم کلی کلی و دعوا دارند. همیشه این حس در من وجود داشت که نباید بگذارم به من زور بگویند. شاید این میل مستقل بودن از همان زمان ها در من رشد کرده. من از زمانی که یادم هست همیشه مسئولیت پذیری داشتم. حتا من از همان سال اول دبستان بدون خجالت سر صف می ایستادم و بلند نماز می خواندم با این که خیلی ها در آن سن و سال خجالت می کشند. یادم هست نوجوان بودم و دندانم خراب شده بود. خودم تنها رفتم دندان پزشکی باشگاه بانک سپه، گفتند اجازه ندارند به زیر هجده ساله ها بدون حضور پدر یا مادر آمپول بی حسی بزنند. ما خانواده پرجمعیتی بودیم و پدر و مادرم هم درگیر کار و مسائل زندگی بودند و دوست نداشتم که وقت شان برای دندان درد من تلف شود. حتا بدون اطلاع ان ها رفته بودم. اصرار کردم و بدون این که آمپول بزنند تحمل کردم تا کار روی دندانم انجام شود. این طوری بودم دیگر.

مخاطب صحبت های سپنتا نیکنام بودم و او چندین خاطره از دوران کودکی و نوجوانی اش تعریف کرد که همگی در راستای تأیید روحیه مستقلش بود. حس کردم که او از خودش رضایت دارد؛ از راهی که رفته و از جایی که ایستاده راضی است. خواهر و دو برادرش چند سالی است که از ایران رفته اند و برادر دیگرش هم ساکن تهران است. او در یزد مانده با همسر پزشک و دختر و پسرش مانتره و اهورا وقتی میپرسم که او چرا مثل خواهر و برادرها از ایران نرفته؟ میگوید: «چرا باید بروم؟»

-- نظرتان این است که خانواده تان اشتباه کردند که از ایران رفتند؟

نه! هر کسی با توجه به روحیات و در نظر گرفتن تمامی شرایط برای زندگی خودش تصمیم میگیرد. نمیتوان قضاوت کرد. - واقعا شما هیچ وقت در معرض این تصمیم قرار نگرفتید که بروید یا بمانید؟ من عرق خاصی به ماندن در ایران دارم. خوشبختانه همسرم هم چندان تمایلی برای رفتن از ایران ندارد. خواهر و برادرم چندین سال است که رفته اند و از ما هم میخواستند که برویم اما عقیده امروز من این است که تا جایی که بتوانم باید در ایران بمانم. شاید بعدا شرایطی برایم پیش بیاید که من هم ترجیح بدهم از ایران بروم اما فعلا قرارم این نیست. من خودم را فرزند ایران میدانم. اگر هر کدام از ادیان جایی را به عنوان مکان مقدس خودشان دارند، من زرتشتی جزایران جایی را ندارم، راستش من توی زرتشتی ها یک مقداری هم اصولی گرا هستم.

- به همین دلیل هم رئیس انجمن زرتشتی های یزد هستید؟

تعصبات مذهبی من است که باعث می شود مسائل انجمنی برایم مهم شود. زمانی که در دور قبلی عضو شورای شهر شدم هنوز رئیس انجمن نبودم. یک سال بعد از این که در دوره قبلی عضو شورای شهر شدم، رئیس انجمن زرتشتی ها شدم و همین مسئله خیلی هارا به بودن من در شورا هم حساس کرد.

- ریاست انجمن زرتشتی ها به هر حال می توانست شما را به عنوان یک عضو شورای شهر آسیب پذیر کند. چرا ریاست انجمن را قبول کردید؟

راستش من زمانی که چهار سال قبل و در دور قبل عضو شورای شهر شدم هنوز رئیس انجمن نبودم. با این حالیپ از همان ابتدای ورودم به شورا با مخالفت ها رو به رو شدم.

-یعنی این مخالفت ها و مشکلات در دوره قبل حضورتان در شورای شهر هم بوده؟

بله. همه این مراحل را قبلا هم رفتم. از رد صلاحیت قبل از انتخابات تا ممانعت از حضور در شورا.

ΟOO

نوجوانی سپنتا نیکنام با سودای نماینده مجلس شدن گذشته؛ این را همه کسانی که سپنتا را می شناسند میدانند که شورای شهر یزد برای بلند پروازی های او کوچک است.ابایی هم ندارد از این که بگوید« دوران دبیرستان فکر نماینده مجلس شدن در سرم بوده. من به خودم قول داده بودم اولین سالی که به سن قانونی برسم کاندیدای مجلس بشوم و حتا قبل از این که عمویم نماینده زرتشتیان در مجلس شود این فکر با من بود. دلم همیشه می خواست خودم اولین "نیکنام " ی باشم که نماینده مجلس می شود.» که نشد! اما همان ایام بود که او رئیس شورای دانش آموزی دبیرستان شد: «اول یا دوم دبیرستان بودم که رئیس شورای دانش اموزی شدم. همزمان شده بود با دور دوم کاندیداتوری آقای خاتمی. در سالن شهید شیرودی سخنرانی گرفته بودندو آقای خاتمی سخنرانی داشت. من به عنوان نماینده زرتشتی ها برای خواندن متنی که از قبل آماده شده بود رفتم. اولین بار بود که این همه جمعیت را یک جا می دیدم. قلبم شدید می زد. به هر ترتیبی بود با حسی و حالی خاص خودم متن را خواندم و بدون این که پایین متن نوشته باشد "درود بر خاتمی" دقیقه این جمله را مدام تکرار می کردند. شور و حال خاصی ایجاد شد. بعد از آن محافظ های آقای خاتمی آمدند و گفتند که ایشان میخواهد شما را ببیند. جلو رفتم و او هم من را بغل کرد و بوسید و از من سؤال و پرسشی کرد که اهل کجا هستم و وقتی فهمید یزدی هستم از خاطرات خوب خودش با زرتشتیان یزد تعریف کرد.

شما که سودای نمایندگی مجلس را داشتید چگونه از شورای شهر سر در آوردید؟

خیلی اتفاقی شد. یک روز توی دانشگاه یکی از اعضای شورای سوم را که جوان ترین عضو شورا بود دیدم و یادم آمد که موعد ثبت نام انتخابات شوراهاست با چند نفر مشورت کردم و تصمیم گرفتم ثبت نام کنم. با توجه به هدفی که برای اینده ام داشتم، کاندیدا شدن برای شوراها ریسک بزرگی بود چون اگر زمین میخوردم تبعات بدی برایم داشت.

--و با این همه وسوسه کاندیداتوری آن قدر شدید بود که ریسک
تصمیم تازه را پذیرفتید و کاندیدای شوراها شدید؟

باید فعالیتهای سیاسی - اجتماعی خودم را از یک جایی شروع می کردم و به رغم همه حواشی ای که حدس میزدم، در انتخابات شوراها ثبت نام کردم ودر اولین گام رد صلاحیت شدم. علت را پرسیدم که گفتند عدم التزام. وقتی این را شنیدم انگار که همه اینده من روی سرم خراب شده بود. فکر می کردم سودای مجلسی و همه چیز از بین رفته. سکوت نکردم و یک دفاعیه مفصلی برای اعتراض نوشتم. یک بیماری گوارشی دارم که ارتباط مستقیمی با استرسی دارد و همان روزها دامن گیرم شد و در بیمارستان بستری بودم که پدرم یک نامه محرمانه برایم آورد. دفاعیه کار خودش را کرده بود و تایید صلاحیت شده بودم. پزشکم من را از رفتن به شورا منع کرد و گفت استرس برای سلامتی ات خوب نیست اما من قدمی را که برداشته بودم باید کامل می کردم. پس در صحنه ماندم.

سپنتا نیکنام در صحنه انتخابات ماند؛ تک وتنها و بدون حضور در ائتلاف و گروهی. رأی هم آورد. شنیدن داستان آن حضور و تبلیغات انتخاباتی و رأی آوردنش هم شیرین است به رغم این که تماس های زیاد گوشی تلفن همراهش، او را مدام از حس و حال و هیجان تعریف کردن ماجراهای چهار سال قبلی بیرون میکشد: «تأیید صلاحیت من در آخرین فرصت تبلیغات انجام شد. به فرمانداری رفتم تا لیست کاندیداها را ببینم و بدانم که ایا دوست و اشنایی میبینم تا با هم ائتلاف کنیم. در فرمانداری به من گفتند که نمیتوانند لیست را به من بدهند و همه ائتلاف ها از مدتها قبل انجام شده. با یکی از دوستان پدرم که دور قبل نماینده شورا بود جلسه گذاشتم و او هم گفت چقدر می خواهی خرج کنی، گفتم چهار_ پنج میلیون تومان گفت همه روی هشتاد - صد میلیون هزینه می کنند. بعد هم گفت حالا بد نیست شما فقط حضور داشته باشی تا خودت را محک بزنی»

- عموی شما که نماینده مجلس بود توصیه خاصی برای این انتخابات به شما نداشت؟ نگفت که نمان؟

اتفاقا با عمویم صحبت کردم و او هم گفت کاری کن که خیلی آخر نشوی و وسط تر بایستی، خلاصه همه مشورتها من را نامید کرد. برای گرفتن عکسی تبلیغاتی هم دردسر داشتم. تازه از بیمارستان مرخصی شده بودم. کورتن مصرف کرده بودم و صورت و چشم هایم ورم داشت. یکی از دوستان مطبوعاتی که میخواست به من کمک کند دوربین برداشت و گفت با عشق به دوربین نگاه کن تا عکس تبلیغاتی بگیریم. هرچی عکس می گرفت خوب از اب در نمیامد. نامید برگشتم خانه اما جمله دوستم که گفته بود با عشق به دوربین نگاه کن توی سرم بود که رفتم سراغ آلبوم عکسی های عروسی ام. دیدم یک عکسی هست که نیم خیز شدهام و به نظر خودم با عشق توی دوربین نگاه می کنم! همان عکسی را برشی زدیم و برای تبلیغات استفاده کردیم.

- تدارک و تبلیغ شما برای رأی آوری همین بود؟

همین بود اما در عین ناباوری در شب شمارش آرا مدام به من تلفن می شد که در صندوق فلان جا اولی و در صندوق بهمان جا دوم. اصلا باورم نمی شد. من که میخواستم خیلی پایین نباشم در نهایت نفر پنجم اعلام شدم. تازه بعد از آن، مخالفت ها شروع شد تاتوی شورای شهر نروم.

- دلیل این مخالفت ها برای شما چه بود؟

در جلسه ای به من گفتند که خیلی از مردم نمیدانستند تو زرتشتی هستی و به تورای دادند.

-- خانواده شما خانواده شناخته شده ای در میان زرتشتیان یزد هستند؟

بله هم به واسطه پدرم و هم به خاطر عمویم شناخته شده هستند.

- پس این را که می گفتند خیلی از کسانی که رأی دادند نمیدانستند شما زرتشتی هستید رد می کنید؟


بله! من آن جا دلیل هم آوردم. اولا که در بسیاری از تبلیغات و تراکت ها صراحتا نوشته بودم که من زرتشتی هستم و اتفاقا در انجا از مردم یزد درخواست کرده بودم برای اثبات زندگی مسالمت آمیز مسلمانان و زرتشتیان به من رای بدهند و همچنین گفتم من هیچ شعار تبلیغاتی نداشتم و فقط جمله «راه در جهان یکی است و ان هم راستی است» را روی پوستر تبلیغاتی ام نوشته بودم. این جمله معروف پیامبرمان آشور زرتشت است .دلیل دوم هم اسم من بود اگر اسم من پیمان یا فرهاد یا این گونه اسامی بود شاید مشخص نبود که زرتشتی هستم اما سپنتا یک اسم کاملا زرتشتی است.تا جایی که من می دانم من اولین سپنتایی هستم که در یزد نام گذاری شده. خلاصه کنم. جلسات مختلفی برگزار شد. پیشنهادهایی هم به من شد و من گفتم هیچ چیزی را قبول نمی کنم و هیچ حرفی هم ندارم. اما بعد از رفت و برگشتهای مختلف و ایستادگی فرماندار و تلاش نمایندگان مجلس با حکم آقای
لاریجانی در مجلس، من عضو شوراماندم.

ΟOO

خوشی شانسی من بود که پدر و مادر سپنتا نیکنام هم که دو-سه سالی برای دیدار فرزندان خود خارج از ایران بودند حالابرای به دنیا آمدن پسر سپنتا به ایران آمده اند و دیدمشان؛ در خانه اجدادی نیکنام ها ساکن بودند در محله خرمشاه یزد. با سپنتا نیکنام به خانه پدری اش رفتم. در را آقای نیکنام بزرگ به روی ما باز کرد؛ آرشام نیکنام، پدر سپنتا اولین چیزی که در آن خانه قدیمی به چشمم آمد مطبخ بود با تنوری که هنوز هم وقتی پدر سپنتا دل و دماغ داشته باشد در آن نان میپزد. وقتی بعد از گشت وگذار توی حیاط خانه، برگشتم و مقابل مادر سپنتا نشستم، پرسیدم از ته تغاری تان راضی هستید یا نه؟ مادر سپنتا جوابم را با حسی مادرانه غلیظی داد که: «سپنتا گله گله گل ها» حسی و حالی و قدمت نودساله خانه و خوش رویی میزبانان من را هم همسفر روایت گذشته زندگی آنها کرد. از کودکی های سپنتا پرسیدم که مادرش گفت: «این بچه اگر اغراق نکنم از زمانی که مهدکودک رفت، دیگر نفهمیدیم چطور بزرگ شد. همیشه درس هایش را با نمره خوب گذراند و روی پای خودش بود. همه کارهایش را خودش انجام داد. درست است که ما هم زحمات خاص خودمان را داشتیم اما سپنتا از همان اول بچه کم دردسری بود.»

--چه وجهی از رفتار کودکی سپنتا امروز بیشتر توی ذهن شما مانده است؟

زندگی بچه ها همه اش خاطره است. یادم هست که همیشه می گفت من علی دایی هستم. فوتبال بازی کردنش همیشه خوب بود. لباسی هایش راهم همیشه شماره ده می گرفت که شماره علی دایی بود. یک جور شیطنت مخصوص خودش هم داشت. این را هم بگویم که از حق خودش هم همیشه دفاع می کرد.

--این اعتماد به نفس بالا و روحیه بلند پروازی در سپنتا از چه زمانی شکل گرفت؟

نمیدانم. شاید از همان کودکی، سپنتا واقعا به خودش متکی است. تا حالا هم به هر چی خواسته رسیده. ما هم همیشه حامی اش بودیم. مثل همین دو دوره کاندیداتوری اش برای شورای شهر که تا قبل از آمدن می گفتیم ثبت نام نکن ونرو شورا. اما از زمانی که آمد دیگر پشتش را خالی نکردیم.

پدر سپنتا با گفتن این جمله که «خیلی از سپنتاراضی هستیم اما گاهی هم از دستش حرص میخوریم» امد توی بحث ما. مادرش هم جمله معترضه پدر را تکمیل کرد و گفت: «تمام نگرانی ما وضعیت سپنتاست.» از پدرش پرسیدم:

- با کاندیداشدنش برای شورا مخالفت نکردید؟ نظری نداشتید؟

دور قبلی خیلی گفتیم که ثبت نام نکن. این دور هم همینطور که گوش نکرد و گفت شرکت می کنم هر دو بار خیلی مخالف بودیم اما او تصمیم که بگیرد از تصمیمش بیرون نمی آید الان هم علاقه ای که به وطن و جامعه و ملت دارد نمی گذارد کنار بکشد.

پدر سپنتا چای آورد و مادرش قطاب مخصوصی یزد تعارف کرد و گفت: «سپنتا که امروز این همه یزد و مردمش را دوست دارد همان بچه ای است که وقتی مدرسه می رفت اصلا یزد را دوست نداشت. زمان انتخاب رشته دانشگاه من اصرار کردم که توی دانشگاه یک رشته در شهر یزد هم انتخاب کند که همان را هم قبول شد و آمد یزد.»

- آمد یزد؟ مگر شما ساکن یزد نبودید؟

سپنتا تا کلاس چهارم دبستان را در یزد خواند؛ در مدرسه ویژه زرتشتیان، پدر سپنتا در بانک سپه کار می کرد و منتقل شد به تهران و همه خانواده رفتیم تهران، خودم هم معلم دبستان بودم که کارم به تهران منتقل شد. سپنتا کلاس پنجم و دوره راهنمایی و دبیرستان را در تهران بود.

از سپنتا نیکنام که از لحظه ورود به خانه اجدادی، من و پدر و مادرش را تنها گذاشته بود وتوی حیاط با تلفن صحبت می کرد، خواستم بیاید تا از روزهای نوجوانی اش در تهران بیشتر حرف بزنیم؛ از روزهایی که به قول مادرش اصلا یزد را دوست نداشت. امد و با خنده گفت: «مامان یادش هست که وقتی برای سفر به یزد میامدیم و قرار بود یک هفته بمانیم من بلیتم را جلو میانداختم و زودتر از همه خانواده و تنها به تهران برمی گشتم.»

-- چرایزد رادوست نداشتی؟

یزد پانزده - بیست سال پیش را دوست نداشتم چون جذابیتهای تهران برای من که نوجوان بودم خیلی بیشتر بود. یزد در نوجوانی من جو زنده ای نداشت. شهر ساعت هشت و نه شب تعطیلی و خلوت بود. یزدشهر کوچک و خویشاوندی بود. اصلا یک شهرستان واقعی بود. خب طبیعتا تهران از هر نظر برایم جذابتر بود. اما الان اگر بپرسید می گویم تهران را برای زندگی دوست ندارم و دوست دارم در یزد زندگی کنم. یزد رادوست دارم. آن روزها از روی شور جوانی بود که حتا ترافیک تهران راهم دوست داشتم. اوایل که از تهران به یزد آمده بودم یک موتور براوو داشتم و بعد از دانشگاه می رفتم خیابان های شلوغ یزد می ایستادم تا حسی شلوغی تهران در من زنده بماند.

-- با زندگی در تهران به چه شناختی از خودت رسیدی؟ تهران چه چیزی بیشتر از یزد به شما می بخشید؟

من از وقتی چشم باز کرده بودم همه دوروبری هایم زرتشتی بودند. تا چهارم دبستان مدرسه زرتشتی می رفتم. یکباره از پنجم دبستان در تهران مدرسه رفتم. وارد جوی متفاوت شدم که همه همکلاسی هایم مسلمان بودند و من یک نفر زرتشتی، کلمه زرتشتی برای بچه های مدرسه ما عجیب و غریب بود. اولین بار از همان زمان بود که برای من بحث دین مسئله شد و به ان فکر کردم. همکلاسی هایم به من که زرتشتی بودم جور عجیبی نگاه می کردند. کلاس پنجم دبستان را در دبستان استقلال و اول و دوم راهنمایی را به مدرسه باهنر در فلکه سوم تهران پارس می رفتم. یک معلم پرورشی داشتیم که مدام با من بحث مذهبی می کرد. من حرفهایی را که معلم پرورشی به من می گفت شبها در خانه به پدر و مادرم می گفتم و انها هم جواب این حرفها را به من میگفتند و روز بعد به معلمم می گفتم. این رفت و برگشت ادامه پیدا کرد و اذیت می شدم. ان زمان یک تلفن سکه ای در مدرسه بود. مادرم به من چند سکه داد و گفت هر زمان معلم پرورشی صدایت کرد توهم به من زنگ بزن، همینطور هم شد و من به مادرم زنگ زدم. ظهر که شد برای اولین بار دیدم که مادرم با ماشین جلوی مدرسه ایستاده. به من گفت برو با معلم ها و دوستانت خداحافظی کن چون پرونده ات را از این جا گرفتم و اسمت را در مدرسه زرتشتی ها نوشتم. مصیبت من شروع شد چون هر روز باید پنج ونیم صبح بیدار می شدم تا از تهران پارس به جمهوری برسم که مدرسه تازه ام انجا بود؛ مدرسه راهنمایی رستم ابادیان، روبه روی دبیرستان فیروز بهرام و در کنار اتشکده زرتشتیان، مادر سپنتا نگاهش کرد و گفت: «همیشه مرتب و اتوکشیده بود. وسواسی که روی مرتب لباس پوشیدن و شیک پوشی داشت زیاد بود و وقتی میخواستیم برایشی لباس بخریم من و پدرش را حسابی توی بازار می چرخاند تا مطابق سلیقه اش لباسی پیدا کند.»

ΟOO

سپنتانیکنام که در ایام نوجوانی شهر یزد رادوست نداشت، اولین عضو خانواده نیکنام بود که از تهران به یزد برگشت؛ این بار به اجبار و برای درس خواندن در رشته رادیولوژی: «درسم نسبتا خوب بود و امیدوار بودم رتبه های بالایی در کنکور بیاورم. اما کنکورم را خراب کردم و رتبه هفت هزار شدم. دوست داشتم پزشک شوم اما با رتبه ای که آورده بود هم امکانش نبود.» یزدی شدن دوباره سپنتا نیکنام به درخواست مادرش بود: «روزی که داشتم برای دانشگاه انتخاب رشته می کردم مادرم مدام به من می گفت یک رشته در یزد هم انتخاب کن و من هم گوش نمی کردم. دورترین شهرها را انتخاب می کردم و یزد را نه. در نهایت به اصرار مادرم رادیولوژی یزد را انتخاب کردم و همان یکی را هم قبول شدم.»

اما قرار نبود ته تغاری پدر ومادر در یزد تنها بماند. سپنتا میگوید: «پدرم مأموریت پیدا کرد اولین شعبه بانک خصوصی در یزد را که بانک پارسیان بود راه اندازی کند و همزمان با شروع دانشگاه من به یزد آمد.»

- در دانشگاه رادیولوژی خواندید اما چرارادیولوژیست نشدید؟

رادیولوژی خواندم اما نتوانستم با این رشته ارتباط نزدیک برقرار کنم. به همین دلیل دوره طرح را نرفتم و مدرکش را نگرفتم و مجدد کنکور دادم و اقتصاد خواندم.

- آینده شغلی تان را بر اساس این رشته جدید تعریف کردید یا از اقتصاد هم استفاده نکردید؟

پدرم رئیس بانک پارسیان در یزد بود و من وقت های بیکاری کنار پدرم چند نفر از شرکت تجارت الکترونیک پارسیان نمایندگی گرفتیم و با مسئولین بیمه پارسیان که از تهران می آمدند و به فکر راه اندازی نمایندگی بیمه در یزد بودند اشنا شدم و اولین نمایندگی بیمه پارسیان را در یزد گرفتم. بعضی سالها هم جزو نمایندگان برتر کشوری می شدم و درآمدم هم از بیمه خوب بود.

-- میخواهم بدانم که همسر شما مشکلی با عضویت تان در شورای شهر و این حواشی پیش امده ندارد؟

خانم من هم با عضویت من در شورا مخالف است و هم با کارهای انجمنی من، حق هم دارد چون همیشه از وقت خانواده و تفریحات خانوادگی ام زدم و برای شورا و انجمن کار کردم. مهم ترین پشتوانه من در پیشرفت شخصی و پیشبرد امور، صبر و تحمل همسرم است اما کار مردمی را که نمی شود لنگ گذاشت. خانم من هم پزشک متخصص طب اورژانس است و کشیک های سختی دارد. بچه های کوچک داریم که نیاز دارند کنارشان باشیم. خیلی از روابط با دوستان قبلی من و همسرم به واسطه عضویت من در شورا کم شده یا اصلا قطع شده. مناسبات اجتماعی من تغییر کرده و پذیرفتن همه این ها و کنار آمدن با آن برای همسرم راحت نبوده و نیست.

- اما انگار مخالفت هایش هیچ تأثیری روی شما نگذاشته و نمی گذارد؟

یقینا بی تأثیر نیست! اما من این راه را شروع کرده ام و باید تا انتها بروم. روحیه ام هم طوری است که اگر یک شب خانمم کشیک باشد من هم برای خودم ماموریت تعریف می کنم و مثلا سرزده به ایستگاه های آتش نشانی می روم و حریق دروغی اعلام می کنم تا عملکرد ایستگاه ها را بسنجم.

OOO

سپنتا نیکنام معلم مذهبی دانش آموزان دبیرستان زرتشتی مارکار است. یک روز در هفته هم کلاس درسش دایر است. اجازه خواستم و اجازه داد و من هم همراهش به مدرسه مارکار رفتم. چند دقیقه ای تا شروع کلاسی مانده بود که او موزه مارکار را نشانم داد. ساعت سه بعدازظهر دانش آموزان و موبدان توی حیاط مدرسه همه باهم نماز خواندند و بعد، سپنتا نیکنام دانش آموزانش را به صف کرد برای بردن به دخمه؛ گورستان قدیمی زرتشتیان در شهریزد. درس آن روز آیین تدفین مردگان در دین زرتشت بود. برای من هم فالی بود و هم تماشا، برای بچه ها هم همین بود. از هر کدام که پرسیدم معلم شان رادوست داشتند و از بودن در کلاس درسش راضی، می گفتند اقای نیکنام سخت گیر نیست و اصلا نمره برایش مهم نیست. کلاس تا غروب افتاب طول کشید و حضور من دلیل فارسی حرف زدن معلم و دانش اموزانش در تمام ان چند ساعت بود از سپنتانیکنام پرسیدم:

-اگر به هر دلیلی ماجرا ختم به خیر نشد و از حضور در شورای شهر بازماندید باز هم سودای کودکی تان که همان نماینده مجلس شدن است در شما باقی می ماند؟

اتفاقا قوی تر می شود. اگر من از شورا باز بمانم، اتفاقا مجلس جایی است که می توانم در سطح بالاتری برای حل این مشکل که در شورا پیش امد اقدام کنم. وقتی من از جایی ضربه می خورم، راه حل کنار کشیدن و نشستن نیست، باید بروم و از سطح بالاتر این مشکلی را حل کنم.

-- پس برای شما هیچ چیز تمام نشده؟

برای من بازی تازه شروع شده. شروعی قوی تر از این تا به حالی دیده بودید؟ اتفاقی که برای من افتاد مثل بالا رفتن از نردبان در بازی مارو پله است.

-- این اتفاق شاید با توجه به روحیه شما حتا یک جور سکوی پرش برای خودتان باشد ولی به اطرافیان شما بار روانی زیادی وارد می کند. با این حس چگونه کنار می آیید؟

شرایط امروز من با آن ایدئالی که در ذهن داشتم فرق می کند. یک نماینده مجلس هیچ وقت چالش هایی را که امروز من دارم ندارد. شاید شما اسم نماینده مجلس شهرهای مختلف ایران مثل بوشهر و کاشان و... را ندانید اما فعلا در این مقطع از زمان خیلی ها من را می شناسند. من این را دوست نداشتم هر کسی از شهرت خوشش می اید اما این شهرت دردسر دارد. این شهرت برای من محدودیت بیشتری اورده و به قول شما در خانواده استرس ایجاد کرده رسالت اجتماعی ای که برایم پیش امده کارم را پیش ببرم و نمی توانم کوتاه بیایم.

- واکنش مردمی که به شما رأی دادند چیست، وقتی شما را در کوچه و خیابان می بینند؟

مردم پیش دیگران دادخواهی می کنند و به من که می رسند ابرازناراحتی و تاسف و شرمندگی می کنند. توی هواپیما هم که سوار می شوم یکباره از راه دور یک نفر داد میزند و از من میپرسد که پرونده شما چی شد...

- در سفری که اخیرا به تهران داشتید چه کسانی را دیدید؟

کدام سفر؟ من زیاد به تهران می آیم.

-- با رئیس دفتر رئیس جمهور دیدار داشتید و دیگر نمیدانم چه کسانی...

با هیچ کسی دیدار نداشتم. موضع من را هم همه میدانند. من یک کم مغرورم و از کسی چیزی نمیخواهم.

--خودت فکر میکنی دلیل واقعی این ماجرا چیست؟ چرا سپنتا نیکنام نباید در شورای شهر یزد باشد؟

من اولین تجربه حضور یک اقلیت مذهبی در شورای یک مرکز استان بودم. خیلی کار سخت بود تا شروع شد. بعضی جاها صحبت از این بود که دیگر اعضا در جلسات شورا شرکت نکنند تا شورا را منحل کنند. خیلی از اعضای دوره چهارم مقابله و ایستادگی کردند و کار و تلاشی شروع شد. مسائلی هم اتفاق می افتاد که روی نقشه به جای امام شهر خورده بود آریاشهر و به جای آزادشهر خورده بود آرمان شهر و گفتند این کار را نیکنام کرده و انرژی من مدتی صرف این شد که اثبات کنم در این قضیه هیچ نقشی نداشتم. خلاصه این که در طول کار در شورا همیشه حواشی برای من زیاد بود.

-- تجربه ای که از حضور در شورای قبلی داری، کار در شورای فعلی را برایت راحت تر می کند؟

دقیقا من بعد از دو سال که از شورا گذشت فهمیدم که خیلی وقت ها که موضوعات فرهنگی-مذهبی در شورا مطرح می شد بهتر بود سکوت می کردم و نظری نمی دادم. چون وقتی رای گیری می شد اگر یک رای منفی وجود داشت برخی فکر می کردند ان یک رای منفی را من دادم و نگاه ها روی من تیز می شد. دو سال آخر شورا، تا می دیدم لایحه ای رنگ وبوی مذهبی دارد، به بهانه ای از جلسه خارج می شدم تاحساسیت ها کمتر شود. در همان مدت به دیدار برخی روحانیون بزرگ یزد هم رفتم و موضعم رامشخص كردم.

OOO

با سپنتا نیکنام از دیروز و امروز حرف زده بودم و نمی شد که مخاطب حرفهای همسرش پریناز نباشتم؛ یک خانم پزشک خوش اخلاق و پرانرژی، با او به گذشته نزدیک رفتم و از اشنایی اش با سپنتا پرسیدم. پریناز برایم گفت که «ما همسایه بودیم. او توی جامعه زرتشتی ها فعال بود. من دانشجوی پزشکی بودم و توی برنامه های انجمن هم شرکت می کردم. یک بار برنامه ای ترتیب داده بودند برای پاکسازی پیرسبز که من آنجا با سپنتا آشنا شدم. بعدا به من گفت که آن برنامه را فقط برای اشنایی بیشتر با تو برگزار کرده بودم!»

- بعد از آن آشنایی اولیه سپنتارا چطور شناختید؟

ما خیلی زود ازدواج کردیم. سپنتا بیست ودوساله بود و در این سالها هر دونفرمان سعی کردیم به ایدئال های هم برسیم. وقتی سپنتا از تجربه ها و خاطرات کودکی و نوجوانی اش برایم تعریف می کند فکر می کنم باید بچه های خودمان را شبیه او بار بیاوریم؛ یعنی تربیت بچه ها جوری باشد که تا بتوانند روی پای خودشان بیاستند و مستقل شوند.

- سپنتای امروز هم همان سپنتایی است که شما در آغاز شناختید؟

همان است که بود. موقعیت اجتماعی اش خیلی تغییر کرده ولی از همان اول آشنایی همیشه به من می گفت که هدفش نمایندگی مجلس است. آن زمان نمی دانستم که چقدر داشتن چنین مسئولیت هایی سخت است. این را هم بگویم که بودن سپنتا در شورا و انجمن زرتشتی ها برای من افتخار است ولی خب سختی های خودش را هم دارد. سپنتا روحیه مسئولیت پذیری بالایی دارد و حتا بیشتر از زمانی که نیاز است برای کاری که برعهده می گیرد وقت می گذارد. خیلی اوقات هم از وقت خانواده می گذارد و این شاید ناراحتی هایی هم ایجاد کند اما خوشبختانه همیشه همراه هم و با حمایت هم با آن کنار آمدیم.

- در دور قبل مشکلی با کاندیدا شدن آقای نیکنام برای شوراها نداشتید یا مخالف بودید و او به حرف شما گوش نکرد؟

در دور اول مخالفتی با کاندیدا شدن سپنتا برای شورا نداشتم. هنوز بچه هم نداشتیم. خودم هم دوران طرحم را می گذراندم و کشیک های طولانی داشتم، برای همین متوجه نبودیم که از وقت با هم بودن مان چقدر دارد گرفته میشود اما بچه که امد سختیها هم شروع شد. پارک که می رفتیم تا مانتره کمی بچرخد و بازی کند تمام حواسی سپنتا به اطراف و کوچه و خیابان بود. یکباره مشکلی میدید و مثلا با معاون ترافیک و یا معاون پارک ها و مسئولین مربوطه در شهر تلفنی حرف میزد و اصلا حواسش به ما نبود. اما واقعا هم در طول این چهار سال گذشته وضعیت پارک های شهر یزد بهتر شد. وسایل بازی کودکان دوبرابر شد و خیلی جاها هم نوسازی شد. اما خب سپنتا حواسش بیشتر به شهر بود و حالا در این یک ماه گذشته که شورا نمیرود وقتی با هم بیرون میرویم حواسش به من و بچه هاست و چقدر لذت بخش است.

- فکر می کنید به دلیل وقت کم سپنتا توی این چند سال گذشته شما در زندگی از خود گذشتگی داشتید؟

هردو نفرمان توی زندگی از خودگذشتگی داشتیم. من پزشک اورژانس هستم و سپنتا همیشه با کشیک ها و شیفت های من کنار امده و من هم با جلسات و وقتی که او در شوراوانجمن می گذارد کنار آمدم.

OOO

شنیده بودم که خانواده نیکنام در میار، زرتشتی های یزد معروف اند به سخنوری؛ و این طور که من برداشت کردم معروف اند به حرف زدن بدون لکنت. کم حرف می زد اما اعتماد به نفس پشت حرف زدنش قطعیت خاصی به حرفش می داد. وسط این همه قیل و قال و حاشیه هم داشت خودش را برای آزمون دکتری مدیریت دولتی آماده می کرد تا درسش را ادامه دهد؛ انگارنه انگار که خیلی ها نگاهشان به سرنوشت اوست: سپنتا نیکنام میخواهد سرنوشتش را خودش بسازد. وقتی بعد از کلاس درس به او گفتم آقای نیکنام خسته نباشید، اعتراض کرد و گفت: «وقتی می شود جمله مثبتی به زیبایی "دلخوش باشید" و یا "شاد باشید " بگویی چرا جمله منفی می گویی و از خستگی حرف میزنی»/ اندیشه پویا

شنیده بودم که خانواده نیکنام در میان زرتشتی های یزد معروف اند به سخنوری؛ و این طور که من برداشت کردم معروف اند به حرف زدن بدون لکنت. کم حرف می زد اما اعتماد به نفس پشت حرف زدنش قطعیت خاصی به حرفش می داد. وسط این همه قیل و قال و حاشیه هم داشت خودش را برای آزمون دکتری مدیریت دولتی آماده می کرد تا درسش را ادامه دهد؛ انگار نه انگار که خیلی ها نگاهشان به سرنوشت اوست: سپنتا نیکنام میخواهد سرنوشتش را خودش بسازد. وقتی بعد از کلاس درس به او گفتم آقای نیکنام خسته نباشید، اعتراض کرد و گفت: «وقتی می شود جمله مثبتی به زیبایی "دلخوش باشید" و یا "شاد باشید " بگویی چرا جمله منفی می گویی و از خستگی حرف میزنی»/اندیشه پویا

مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
ادامه
آخرین خبر

سه پیش‌بینی برای تورم در سال ۹۸

هشدار به خودروسازها

سازمان تعزیرات و مسئله دریافت وصول یک جریمه 8 میلیاردتومانی

موج سواری سودجویان، علت گرانی های اخیر

رفت‌وبرگشت قیمت‌ها و نوسانگیری کوتاه‌بُرد

حمایتِ سازمان حمایت از پراید 60 میلیونی؟!

دستیار ویژه وزیر صنعت: ۱۰۰ هزار خودرو به بازار می‌آید

اسکوتر ۱۲ میلیون تومانی BMW رونمایی شد

یکی از بزرگترین طرحهای اقتصادمقاومتی دولت اجرا شد

تذکر به لاریجانی درباره دلارهای کالاهای اساسی

عطریانفر: اصلاح‌طلبان در سال ۸۸ هزینه بیهوده دادند

جلسه شورایعالی انقلاب فرهنگی به ریاست لاریجانی برگزار می شود

دلیل رفتن ترامپ به ژاپن بعد از سفر ظریف

کدام کشورها به دنبال میانجی‌گری میان ایران و آمریکا هستند؟

گلایه رهبر‌ انقلاب از یک تشکل‌ دانشجویی

منتجب‌نیا: حضور یک جوان در کابینه، تجربه موفقیت‌آمیزی بود

نقش وکیل ایرانی در بحران سیاسی اتریش

رئیسی شب قدر کجا بود؟

عضو جهاد اسلامی: در تنش بین ایران و آمریکا مداخله نمی‌کنیم

تحول آرام رئیسی در قوه قضائیه

کشتی یخ‌شکن هسته‌ای جدید روسیه به آب انداخته شد

هشدار سید مقاومت درباره طرح معامله قرن

قاضی دادگاه کالیفرنیا حکم به انسداد پول ساخت دیوار مکزیک داد

هشدار وزیر دفاع ترکیه به «یونان» و «قبرس»

روسیه امکان تبادل زندانی با آمریکا را رد کرد

ابراز نگرانی سازمان ملل از وضعیت مسلمانان میانمار

آلمانی‌ها خواستار کناره‌گیری زودهنگام مرکل هستند

کره شمالی، آمریکا را با واکنش «خشمگین» تهدید کرد

ازسرگیری درگیری‌ها در جنوب پایتخت لیبی

حملات راکتی تروریست‌ها به ریف شمال غربی حماه

2 سال حبس در انتظار فرزندان بی معرفت

طوفان فروکش کرد؛ رگبار در راه پایتخت

طنین ندای الغوث الغوث در آسمان ایران و کشورهای اسلامی

سردار‌ هادیانفر: پلیس مخالف تفریح جوانان نیست

خسارت توفان تهران چقدر بود؟

حال و هوای شب قدر در حرم امیر مومنان(ع)

خبرهای آتشنشانی از حوادث توفان در تهران

مزاحمت‌های شهری در تهران از نوع ماشین و موتورهای لاکچری

پایتخت با مهمان‌های ناخوانده‌

شهرداری برای مرمت پارک پردیسان، دست بکار شد