رصد

کد خبر: ۱۸۹۱۴
تاریخ انتشار: ۲۱ فروردين ۱۳۹۳ - ۰۷:۰۹
چهره سال؛
امسال برای محمود دولت آبادی بسیار پرخبر و حاشیه بود. از ماجرای کش دار « زوال کلنل » که از سال قبل ادامه پیدا کرده بود تا انواع جوایزی که او در آن نامزد شد. او جایزه ی معتبر « یان میخالسکی » سوئیس را از آن خود کرد و شاهد ترجمه ی رمان اش به چند زبان دیگر هم بود. دولت آبادی روایت خود را از تاریخ بیهقی به صورت کتابی خاص منتشر کرد. او مقاله ای درباره ی این کتاب نوشت و داستان « حسنک وزیر » را با صدای خودش خواند . فارغ از این، او در حوزه های دیگری نیز خبرساز بود که مهم ترین شان حضور در نشیت حسن روحانی بود با هنرمندان و نویسنده گان . اتفاقی که بازتا های بسیاری همراه داشت و انواع نقدها و گاه هتاکی ها نسبت به او وارد شد. به خصوص از سوی گروهی ساکن خارج از کشور که مدتی ست به توهین و هتاکی مشغول هستند. در داخل نیز برخی با نوشتن مطالبی فکاهی او را نصیحت کردند و برخی نیز مطالبی در حمایت یا نقد این حرکت منتشر کردند که در جای خود ارزشمند بودند. از سویی دیگرگروهی از افراطیون اصول گرا و رادیکال های بلشویک وطنی نیز در اقدامی که به طرز شگفت انگیزی هماهنگ بود به دولت آبادی حمله کردند و به شیوه ی خود او برخی ازنویسنده گان چون او، او را نقد کردند. هر چند این هماهنگی در چند ماه اخیر بین این دو رویه به شدت دیده شده و شاید دیگر چیز عجیبی به نظر نیاید ! در ماه های پایانی امسال نشر چشمه ( ناشر اصلی آثار محمود دولت آبادی ) نیز رفع تعلیق شد و این خبر کمی بعد همراه شد تا خبر مجوز گرفتن رمان این نویسنده؛ زوال کلنل، خبری که بازتاب های بسیار زیادی همراه داشت و انواع چهره های مسوول و غیر مسوول را به ابراز نظر درباره ی این رمان واداشت! فشار فراوان سایت های معلوم الحال و روزنامه های همسو با آن ها بر وزیر ارشاد و معاون فرهنگی او به حدی هست تا جلوی انتشار این رمان بین المللی را بگیرد. این در حالی ست که هنوز تکلیف دیگر رمان مانده در ارشاد او یعنی « طریق بسمل شدن » نیز مشخص نیست. در صورتی که ارشاد مقابل فشارها عقب ننشیند این رمان احتمالا در روزهای پایان یا اوایل سال بعد منتشر خواهد شد. در این گفت و گو با دولت آبادی در حول و حوش این مسائل صحبت کردیم. در کافه ای کوچک در برج آفتاب و در حالی که ساعتی از غروب آفتاب گذشته بود ...

 


سال عجیبی بود جناب دولت آبادی، شروع اش در حوزه ی سیاست داخلی یا شوکی که ناشی از رد صلاحیت هاشمی رفسنجانی بود توام شد و شاید ناامیدی را در کسانی که امیدوار بودند با آمدن هاشمی شرایط تغییر کند، تشدید کرد . اما در عرض چند هفته ورق برگشت و حسن روحانی در عین شگفتی انتخاب شد . بین نویسنده گان نیز این فرذایند سیاسی بسیار وجود داشت . شخص شما در این سال به چند دلیل عمده بسیار در خبرها حضور داشتید . یکی ماجرای جوایز متعددی که در سطح جهانی بردید یا نامزدشان شدید، دوم مسئله ی زمان « زوال کلنل » و بعد هم نگاه تان به مسائل سیاسی کشور و حضور در دیدار هنرمندان با حسن روحانی . با این کلیات از شما می پرسم که امسال را چگونه گذراندید ؟


هم سخت بود، هم خوب، بخشی از سختی به ماجرای بردن این جوایز باز می گشت که مدام در سفرهای طولانی و متعدد بودم، اصولا این اتفاق های بار من را به عنوان نویسنده سنگین تر می کند و این مسئولیت کاری ست سخت. در بازگشت از این سفرها هم که زمانی را به گفت و گو و توضیح می گذراندم. مقوله ی انتخابات هم بی هیچ شکی مهم تین مسئله ی سیاسی کشور بود. من همیشه این قضیه را تکرار کرده ام و گفته ام(حتی در لندن هم در فیلمی این را گفته بودم و پخش هم شد) که انتخابات در ایران امری ست که طی آن هر فردی از جامعه می تواند فردیت خود را احساس کد و با ارائه ی رای اش به صندوق، خود را در سرنوشت ملی اش شریک کند و این امری ست بسیار مثبت. با وجود این، من در دوره ی اخیر برای این که بروم و رای بدهم بسیار فکر کردم. زمان زیادی را در این اندیشه بودم که رای دادن ام چگونه باشد ؟ آیا من قبل از یان که رای خودم را به صندوق بیاندازم اعلام کنم که دارم رای می دهم یا نه ... یادم می آید روز انتخابات که بسیار هم گرم بود از ساعت یک ربع مانده به پنج بعداز ظهر از خانه بیرون آمدم و زیر آفتاب، ساعت هایی با مردم صحبت کردم . به سه حوزه ی رای گیری، نزدیک به خانه ام سر زدم و در ساعت یک ربع به ده شب بود که کسی را دیدم که گمان می کردم از مسئولین انتخاباتی باشد. صدا زدم و از او خواهش کردم من را دور از جمعیت ببرد تا رای ام را بدهم . تقریبا پنچ ساعتی قدم زدم و فکر کردم و بالاخره به این نتیجه رسیدم که باید رای بدهم و بی توجه به تزهایی که آقای روحانی در تلویزیون به صورت خلاصه مطرح کرده بود، رای دادم. من از رای ام به آقای حسن روحانی به هیچ وجه پشیمان نیستم. همواره در زنده گی من خسته گی و مشکل وجود داشته و زنده گی حداقل برای من هیچ وقت آسان نبوده است. تا مروزه هم مسائل فراوانی پیرامون این امور شنیده و خوانده ام که توضیح اش درعین خسته کننده بودن لازم و ضروری هم به نظر می رسد ... بنابراین اصلا سال آسانی نبود و همین مصادیقی که برشمردم باعث می شود تمرکز من از کاری که انجام می دهم دور شود. اما هیچ اشکالی ندارد، چون این مسائل هم جزئی از زنده گی هستند.


یادم می آید هشت سال و اندی پیش بعد به قدرت رسیدن محمود احمدی نژاد در روزنامه ی آن روزهامان، شرق، گفت و گویی با شما داشتم درباره ی یاسی که بعد آن انتخابات فضای عمومی جامعه ی نویسنده‏گان و روشنفکران ما را فرا گرفته بود. شما در آن مصاحبه با صراحت از امیدواری گفتید، از همان سال به عنوان روشنفکر و نویسنده در بسیاری از مباحث سیاسی کشور که مربوط به امور نویسنده گان بود ورود داشتید و خود من در نشریاتی که بعد توقیف شرق منتشر کردیم بارها شاهد و عامل انتشار مصاحبه ها و یادداشت هایی از شخص شما بودم که گاه به بازخوانی ریشه های کار سیاسی روشنفکر در ایران باز می گشت. حالا از شما می پرسم آیا از این رفتار پشیمان نیستید؟


نه، به هیچ وجه. در سال سوم دولت آقای دکتر احمدی نژاد گفت و گویی با خود شما داشتم درباره ی « ضرورت اعتدال » و ذکر این نکته که نباید شخصیت های کارآزموده ی سیاسی در ایران را که فرایند تجربه – هزینه های سنگین برای مردم و کشور ما هستند کنار گذاشت. یادتان هست ؟


کاملا. اگر اشتباه نکنم در « شهروند مصاحبه امروز » چاپ شد آن مصاحبه ...


بنابراین به هیچ وجه پشیمان نیستم. در جامعه ی ما با همین شکل طبقاتی ای که امروز وجود دارد، شما زیر آوار سیاست هستید. اگر اشتباه نکنم یک نویسنده ی آمریکای لاتین بیش از نیم قرن پیش گفته که در جامعه ای که آزادی به اندازه کافی نباشد همه چیز سیاسی می شود ... حالا من این را اضافه می کنم که در جامعه ای که قانون به درستی رعایت نشود، طبعا آزادی محدود خواهد شد و وقتی هم که این طور شود همه درباره ی فقدان اش صحبت می کنند. امری که به شکل عامیانه اش همان « نق زدن » است و این که همه ی مردم سیاسی شده اند. اما این امر دقیقا به فقدان جایگاه صحیح طبقات اجتماعی در ایران باز می گردد . هم چنین فقدان احزاب سیاسی، فقدان سندیکاها و اتحادیه های صنفی، فقدان نهادهای اجتماعی و ... پس وقتی این وضعیت وجود دارد، بار سیاست بر دوشت قرار می گیرد و شما باید با توجه به جایگاه، منش و ویژگی های خودت نظرت را ابراز کنی ...


شما در این چند دوره ی انتخابات علاوه بر این که مشارکت داشته اید، ترغیب کننده ی دیگران هم برای این مشارکت بوده اید. عکس جریان اصلی جامعه ی روشنفکری که یا سکوت می کند و گاهی هم نفی کننده ی است ...


بله، به این دلیل ترغیب کننده بوده ام که فکر می کنم شاه راه جامعه ای که می خواهد دور از خشونت های متداول رشد کند، انتخابات است. آخر بس است دیگر ... این همه مردم ما در طول تاریخ پرقدمت و حتا معاصر همدیگر کشته اند . به این دلیل ساده که طیف های مختلف نظر طیف های مخالف و متفاوت با خود را بر نمی تابند. من گمان می کنم انتخابات می تواند نشان دهد که مصلا من به فلان کس رای می دهم و شما به بهمان و این می تواند نشان دهد که می شود منطق دیگری و مخالف را هم پذیرفت و تحمل کرد. ببینید، ملت ما چوب فراوانی از جزمیت خورده است. فرقی هم نمی کند چون جزمیت از هر جهت جزمیت است. مثالی ساده بزنم؛ یکی می آید و ادعا می کند این کافه ای که ما در آن نشسته ایم بهترین کافه ی شهر است و بقیه ی کافه ها مزخرف این جزمیت است . جزم بون حتا در این شکل هم وجود دارد . من بر اثر اندوخته ها و تجربه های ام و علاقه ام به کشورم این جزمیت را بر نمی تابم. آخر عده ای هستند که گمام می کنند کشور ما تشکیل شده از افرادی که قدرت دولتی را در دست دارند و چند لایه ی محدود نزدیک به قدرت. نه عزیز من، این جا ایران است ایران هم منحصر به یک سیستم حکومت و فکر خاص نیست . این کشور به همه مردم تعلق دارد. خیلی خلاصه بگویم و شفاف، من نمی خواهم پای سرباز خارجی به این کشور باز شود ... به همین جهت در انتخابات شکرت می کنم و در مراسمی رسمی آقای رئیس جمهور می روم و در عین حال می گویم، این طور نیست که این کار مختص به این دولت بود و باشد، نه، اگر آقای دکتر احمدی نژاد ، هاشمی رفسنجانی، سید محمد خاتمی به صورت علنی و در جمع از من دعوت می کردند به آن جلسات هم می رفتم .


بسیاری از روشنفکران ایرانی چه قبل یا بعد انقلاب سابقه ی حمایت و هم دلی هایی با برخی جریان های قدرت دانسته اند. اما نکت ی جالب این است که بعد مدتی یا خواسته اند این رفتار را پنهان کنند یا توجیه های منحصر به فرد یا ابراز پشیمانی و ... با توجه به این که می گویید بر اساس تجربه هاتان این حمایت را انجام داده اید آیا خطری را احساس می کرده اید؟ مثلا یادمان می آید در جایی گفتید در شب های شعر گونه با سعید سلطان پور به خاطر تهییج فضا به مشکل خوردید و گفتید بگذار این جریان ادامه داشته باشد ... در عین حال شما معمولا نگاهی ایجابی داشته اید نسبت به مسائل تا سلبی و نفی کننده. همان طور که می دانید، نگاه سلبی و نفی کننده در ایران و بین رفقای روشنفکر خیلی طرفدار دارد! اما شما با رفتار ایجابی به مسائل نگاه می کنید. ریشه ی این رویه از کجاست؟


این امر ریشه در تجربه های من دارد.


آخر مثلا در سال های 57 یا 58 شما جوان تر از این هستید که بخواهید تجربه را دلیل رفتار ایجابی خود بدانید؟


علت اش این است که من در جوانی، پیر شدم . جالب این که یک بار زنده یاد مصطفی اسکویی این حرف را به من زد . سر صحنه ی تمرین نمایشنامه ای بودیم که می خواست اجرا بکند و او داشت جوان ها را انتخاب می کرد . به من که رسید گفت : « تو جوان پیر شده ای »... خلاصه این که انگار من در جوانی پیر بوده ام . فارغ از این در مسیر زنده گی ای که در زندان گذراندم متوجه شدم آن تناقض ها جز به برخورد یا شکانده شدن منجر نخواهد شد . البته من چون عضو هیچ گروه سیاسی ای هم نبودم نمی توانستم طرحی هم پیشنهاد کنم . بنابراین تجربه ی زیستی من رفتار ایجابی را برایم رقم زده و تما تلاش ها و دغدغه هایم هم برای کشور- سرزمین بوده است . به عنوان یک آدم . انسانی که الان نویسنده است اما بی اغراق بگویم زمانی هم که کارگر بودم باز هم به کشورم فکر می کردم. من از زمانی که به عنوان نوجوانی دوازده، سیزده ساله چشم گشودم و شاهد کودتای بست و هشت مرداد در شهر سبزوار بودم به فکر کردن واداشته شدم درباره ی مملکتم . همیشه به سهم خودم بر این باور بوده ام که این کشور باید محفوظ بماند .


آیا این میل خاص کمی از خوی خراسانی تان نمی آید؟ بعضی ها می گویند خیلی از خراسانی ها به شدت دلبسته ی ایران هستند، مثل اخوان ثالث ...


الان در جمعی با عنوان کانون نویسندگان افراد بسیاری هستند که اصلا نویسنده نیستند. این ها نماینده ی چه کسانی اند؟ برای چه در این جمع حضور دارند؟ خب این کانون با این افراد غیر نویسنده نمی تواند دنبال کارکرد صنفی نویسنده گان ایران باشد


من نگاه افراطی ندارم اما در این که بعد از سلطه ی اعراب بر کشور ما، خراسان و سیستان مهم ترین مرکز پدیداری زبان به منزله ی هویت ایرانی بوده حرفی وجود ندارد. در این که ادبیات در خراسان به وجود آمده حرفی نیست. اما من نگاه شوونیستی ندارم و نداشته ام . اما به هر حال در ژن آدم چیزهایی هست که ممکن است چه بسا چنین تأثیری بگذارد با یاد آوردن رودکی و ناصرخسرو و فردوسی و ...


دقیقا. شما آن ناسیونالیسم مدل اخوان ثالث را هیچ وقت نداشته اید ...


قطعا، من با شوونیسم هیچ میانه ای ندارم . از آغاز کارم به گوناگونی اقوام و لهجه ها و زبان های ایرانی بسیار علاقه من بودم . در مسیر زنده گی ام هم جریان جوری پیش رفت ک با بسیاری از این آدم ها برخورد داشتم . جالب است بدانید من با « سرخه » ای ها که آقای روحانی اهل آن جا هستند، هم کار کرده ام . زمین کارگری شان کنار زمین کارگری ما بود! روان شناسی و روحیه ی آن ها را می دانم . یا با کاشانی ها کار کرده ام ، تهرانی ها همین طور، گیلکی ها و ... در ضمن یادتان نرود که من از همان سال ها بسیار در ایران گشته ام . هم به خاطر کار هم به خاطر کارهای تئاتری و نمایشی. هر چند از زمانی که محمود دولت آبادی شده ام این فرصت را آزادانه نداشته ام! در آلمان بود که گفتم کشور ما در حلقه ای از آتش قرار گرفته است، حالا اینجا به چه زبانی بگویم که نمی خواهم این آتش به کشورم سرایت کند؟!


زندگی شما از جوانی به انواع کارهای بدی گذشته. طیف گوناگونی از شغل که ماجراهای آن را در جاهای مختلف مخصوصا کتاب « ما نیز مردمی هستیم » خوانده ایم . از سویی دیگر در دورانی که شما نویسنده گی را آغاز می کنید، جذابیت غیر قابل انکاری از انواع جریان های چپ از توده گرفته تا سمپات های ساده ، بین بیشتر نویسنده گان ما وجود داد. در عین حال رئالیسم توصیفی و انتقادی تا هم می توانست در آغوش چپ گرایی بلغزد . تمام این دلایل آن قدر متقن هستند که نویسنده ای را که سال ها کار بدی کرده و اتمسفر اطاف اش هم از چپ ها ساخته شده به چپ گرایی وادارد؛ اتفاقی که برای شما نمی افتد، هر چند همیشه بر سوسیالیست بودن تان تأکید داشته اید اما تن به جریان چپ غالب ندادید.


دقیقا. من هنوز هم سوسیالیست هستم اما هرگز به سمتی که آن بچه های چپ تندرو رفتند، نرفتم. شما درست می گویید من در بطن یک جامعه ی کارگری زنده گی می کردم . یا اصلا در محل کارم در کانون پرورش فکری سه نفر از همکاران ام در درگیری از بین رفتند. من همان موقع فکر می کردم که روش مشت و سندان چه معنی دارد ... آخر چطور می شود؟ ببینید ، زنده گی تجربی آدم را واقع بین بار می آورد . من از طریق کتاب متفکر نشدم، من از طریق زنده گی به فکر واداشته شدم . من با تماشای انواع آدم ها، گذشته و حال شان و رفتارهای خاص شان توانستم حد خودم و توانایی ام را بسنجم . واقعا زندان رفتن من هم کاملا بی جهت بود و خودشان هم این را می دانستند . من با بچه هایی کار می کردم که کمی تندخو بودند و صدالبته علت هایی دیگر دستگیری ام که ابلهانه و عامدانه بودند ... بعد از یاد نبرید که من در تمام آن سال ها با دوستان نزدیک ام هم گاهی برخوردهای تند داشتم که گاهی به قطع همکاری انجامید. اگر دقت کنید در سال 1327 من کتاب « وسنه ی بابا سبحان » را چاپ کردم که تقدیم شده بود به سعید سلطان پور ... برای چی؟ برای این که قبلا با او دعوا کرده بودم سر شیوه ی فکر متفاوت ما اما در مقام رفاقت و دوستی کتاب را به او تقدیم کردم تا نشان بدهم این دو مقوله از هم جدا هستند . چون جنبه های عاطفی و انسانی رفاقت که از بین نمی روند . اما سر مسائل نظری و سیاسی اختلاف ام با او به حدی رسید که دیگر همدیگر را نمی دیدیم .


گلسرخی چطور؟


من زوال کلنل را خواب دیدم. سه سال قبل این که نوشتن اش را شروع کنم بسیاری از صحنه های رمان را به صورت کابوس دیدم. وقتی خواستم کار را شروع کنم کابوس ها یادم رفته بود اما با شروع نوشتن دیدم که نه تنها یادم نرفته که بخشی اش را هم یادداشت کرده بودم. من در سال های 62،61 به شدت تنها شده بودم کس و کارم یا رفته بودند یا در آستانه ی زوال بودند. هیچ کس نبود. بنابراین با خودم گفتم یا باید این اثر را بنویسم یا سر از بیمارستان روانی در بیاورم


نه، یک بار آمده بود سر تمرین ما . بار دوم ک آمد من از سن آمدم پایین. (که سر همین هم با سعید دعوای ام شد ) گفتم که آقا تئاتر یک حریم است که از بازیگر و کارگردان و نویسنده و طراح دکور و... تشکیل شده. حالا شما افراد مختلف را می آورید سر صحنه ی تمرین! شاید من بخواهم با شمای کارگردان دعوا و بحث کنم. حرف تو را در جایی نپذیرم و... بنابراین این آدم ها را نیاور سر صحنه بعد یادم می آید سر نبش خیابان شاه آن زمان محل تمرین مان بود که من زدم بیرون و تمرین نکردم. در ضمن ، کار نویسنده گی ای که من انتخاب کرد بودم بیش از هر چیز به یادگیری و خواندن و تمرکز و آرامش نیاز داشت نه شعار دادن و فریاد.


توی راه که تا این جا می آمدیم می گفتید برخی از چپ ها نمی توانند واقعیت ها را درک کنند ...


البته این منحصر به طیف خاصی نیست . ریشه ی هر نگاه جزمی دارای فاصله است با واقعیت. وقتی شما معتقد می شوید که ایده ی شما تنها راه درست دیدن است دقیقا در همان لحظه وارد جزمیت و خطا شده اید و تمام.


آن وقت هم دیگران را متهم می کنید به انواع رذائل بشری از آغاز تا کنون ...


وقتی تو برای خودت نمره ی صد قائل شدی، ثمره ی دیگرانی که با تو هم سو نیستند صفر خواهد بود . در حالی که هیچ انسانی ثمره اش صد یا صفر نیست که اگر این طور بود زنده گی تمام می شد!


یکی از اتفاق های مهم زنده گی اجتماعی شما احتمالا به ماجرای دیدارتا با حسن روحانی با زمی گردد . انواع نگاه ها پیرامون این رویداد وجود داشت، مثبت و منفی و صدالبته مضحک! مثلا در یکی از مضحک ترین این نظرات خواندم که در بخشی از متن حماسی اش گفته بود چرا دولت آبادی به دیدار رئیس جمهوری رفته که رمان نمی خواند و اثلا رمان را نمی شناسد!! فارغ از این نظرات فکاهی کسانی هم بودند که اعتقاد داشتند نباید نویسنده و قدرت به هم نزدیک شوند و دلایلی هم برای نظرشان داشتند. شما چه فکری می کنید؟


من هم معتقدم که نویسنده و قدرت حاکم نباید به هم نزدیک شوند و من هم(        ) من در مجلسی نشیتم که رئیس جمهور مملکتی که به او رای داده ام قرار است (           )آزادی و هنر و مشکلات هنرمندان حرف بزند . اگر من آن جا قرار نمی گرفتم می شدم کسی که از واقعیت پرهیز می کند و از واقعیت می ترسد. ما در کشوری هستیم که آسیب های زیادی از درون اش به خودش زده و می زند و در عین حال ممکن است برخی بخواهند آسیب هایی از بیرون به آن بزنند. بنابراین اگر من در آن مجلس نباشم و خودم را از گود بیرون ببرم از نظر وجدانی مقصر هستم. آقای روحانی می خواهند کشور ما را که کم مانده بود سرشاخ شود با دنیایی که اصلا شفیق نیست، به سمت صلح و مدارا بکشاند یعنی همان چه خواسته ی من نیز بوده و هست، پس اگر من در این لحظه کار او را تأیید نکنم کی می خواهم این کار را انجام دهم؟ نکته ی بعدی این که هیچ امری ساده تر از « نه گفتن » نیست و هیچ امری مشکل تر از این نیست که شخص بتواند در حدفاصل آری و نه زندگی کند  این کاری ست که من انجام می دهم . کاری که بسیار مشکل است. خیلی سخت است که تمام داوری ها را تحمل کنی برای این که دچار جزمیت و ساده گی فریبنده نشوی؛ همان ساده گی فریبنده ای که می گوید فلانی به فلان جا رفت یا نرفت! خب چه کنم که رفت یا نرفت! چه کارش کنم. همیشه نفی ساده است و تشخیص دشوار و اذعان به این تشخیص دشوارتر.


اما برخی از منتقدان هم نوشتند که کاری که شما تلاش کردید انجام دهید و در این سال ها به دلایل مختلف از جمله عدم انعطاف قدرت از یک سو و نفی باوری برخی روشفکران از سوی دیگر، این بوده که سعی کرده اید نهاد قدرت با نویسنده گان مستقل گفت و گو کند . با حفظ پرنسیپ ها و استقلال نویسنده . این که نویسنده می تواند بدون باج دادن به قدرت و باج گرفتن از آن موقعیت گفت و گو را بسازد. هر چند میل قدرت هم این میان مسئله ی بسیار مهمی ست . حالا چرا این رفتار برخی از رفقای اپوزیسیون خارج نشین یا نمونه های وطنی را چنین برآشفته است؟ آیا شما را در اردوی خود می دانستند؟


من نمی دانم که آن جا اردویی وجود دارد یا خیر! و اصلا به این چیزها فکر نمی کنم . اگر بنا باشد فکر کنم که دیگران درباره ی من چه فکر می کنند باید این کتاب را جوری بنویسم که آن ها فکر می کنند و فلان حرف را هم جوری بزنم که همان ها دوست دارند . من هرگز مقید این نشده ام که دیگران چگونه درباره ام فکر می کنند. من می نویسم، فکر می کنم و سخن می گویم و دیگران حق دارند ارزیابی و داوری اش کنند.


پس به نوعی عمل گرا هستید ؟


اصلا یکی از تزهای فرانسیس بیکن، پراگماتیسم است . من به چه زبانی بگویم که در این جامعه زنده گی می کنم و نمی خواهم روی مملکت من بمب ریخته شود. دیگران ممکن است بخواهند ریخته شود و من را به خاطر کتاب های ام زندان بیاندازند ولی شخصا هیچ علاقه ای به زندان ندارم . این عین واقع بینی است . اما اینکه کسانی بدون مسئولیت درباره ی دیگران داوری می کنند باید یک لحظه از خود بپرسند که اصلا در چه مقام و موقعیت احتماعی و تاریخی هستیم که درباره ی آقای ایکس داوری می کنیم؟ اگر یک لحظه چنین فکری با خود بکند ادامه ی فکر خودش می آید .


شاید خود را مرکز عالم می دانند...


این دیگر به خودشان مربوط است!


از همین جا پل می زنم به جریان کانون نویسندگان ایران، شما در اکثر مصاحبه هایی که با ما یا نشریات دیگر داشته اید بر کارکرد صنفی این نهاد تأکید داشته اید. بر این که دولت دست از فشار بر نهاد کانون بر دارد و اجازه دهد مجمع تشکیل شود و در این فرایند نهادی صنفی ساخته شود دور از سیاسی کاری. در عین حال تاریخ کانون از همان سال های دهه ی پنجاه به یاد دارد که شما هم از طرفداران کانون صنفی بودید تا سیاسی. در عین حال نباید بی انصافی کرد و نگفت که در این سه دهه و اندی رفتارهای بسیار تند با کنون نویسندگان شده است و قطعا اگر قرار است کانون دوباره احیا شود دولت نباید برخوردی قهری با آن داشته باشد . اما نگار جریانی در این نهاد وجود  دارد که هنوز بیانیه دادن را به کار صنفی ترجیح می دهد . فکر می کنید کی بتوانیم کانون نویسندگان صنفی داشته باشیم؟


فعلا هرگز. مادامی که در کشور ما نویسنده گی حرفه ای نشود این مشکل حل نخواهد شد . من اعتقاد ندارم که نویسنده به اعتبار این که کتابی ازاو چاپ نمی شود در اپوزیسیون قرار بگیرد و به همین دلیل خودش و کارش را توجیه کند. من اعتقاد دارم که آقایان! تمام این آثار را مجوز بدهید تا چاپ شوند و بیایند بیرون . آن وقت مردم داوری خواهند کرد . این مردم بسیار باهوش هستند. نظر انتقادی دارند . ده سال از انتشار کلیدر گذشته بود که آقای شاملو یک کلمه درباره اش حرف زد. در دوره ی پانزده ساله ای که من « کارنامه ی سپنج » را می نوشتم شما یک نقد به من نشان بدهید! ابدا ... خود مردم با این آثار رابطه برقرار کردند و با بسیاری آثار دیگر نویسنده گانی دیگر. برای همین است که می گویم اجازه بدهید. آثار ادبی منتشر شوند چون به نگاه مردم باور دارم . من در مخالفت با جایی نمی گویم سانسور را بردارید بلکه می گویم مردم مخاطب ادبیات عاقل و باهوش هستند و خودشان انتخاب می کنند. شما چرا جلوی انتخاب مردم را گرفته اید؟ باز می گویم مگر من، شاملو، احمد محمود یا هوشنگ گلشیری را کسی لانسه کرد؟ هر کس را مردم در جای خودش دیده و انتخاب کرده اند. برای همین است که می گویم تا وقتی که آزدای قانونی نباشد همه چیز سیاسی می شود و آن هم به طرز بسیار بدی. مثلا ممکن است یکی جزوه ای نوشته باشد و داده باشد وزارت ارشاد و مخصوصا هم دو جمله ی آن چنانی هم در آن باشد و کتاب مجوز نگیرد . بعد همین آدم برای خودش در خانه و محفل حق به جانب می شود که چه جبارهایی هستند این ها که آثار من را نگه داشته اند! برای همین من می گویم باید این سیل بند را برداشت . هیچ اتفاقی نخواهد افتاد اما آقایان قبول نمی کنند و نمی دانم چرا؟!


پس کلاف کانون باز هم باز نخواهد شد؟


مادامی که نویسنده گی حرفه ای نشده و نقد ادبی به عنوان فلسفه ی ادبیات جدی گرفته نشود کار به سرانجام نمی رسد . الان در جمعی با عنوان کانون نویسندگان افراد بسیاری هستند که اصلا نویسنده نیستند. این ها نماینده ی چه کسانی اند؟ برای چه در این جمع حضور دارند؟ خب این کانون با این افراد غیر نویسنده نمی تواند دنبال کارکرد صنفی نویسنده گان ایران باشد . اگر هم می خواهید کار سیاسی بکنید بیرون از مجموعه ای که هر شخصی نظر خاص خود را دارد؛ آن که می شوذد نمایش دادن چیزی که نیست. سیاست به خودی خود هیچ اشکالی ندارد، اما باید زمینه ی مشخصی داشته باشید ، کار سیاسی در بستر حزب محقق می شود . در سال 57هم در جلسه ی کانون نویسندگان من گفتم که آقایان الان در جامعه احزاب وجود دارند و جمعیت های مختلف این جمعیت ها یا احزاب جای کار سیاسی ست، چرا دارید جمع نویسنده گان را سیاسی قلمداد می کنید و موضوع جنجال و دعوا، عملا آن چه اصل قضیه است یعنی ادبیات و مسائل نویسنده گان در حال حاشیه ای شدن است. ان زمان من خیلی جوان بودم و سیاسیوم جمع بسیار کارآزموده! بنابراین متنی نوشتم و تحویل دادم و از کانون نویسندگان استعفا دادم و آمدم بیرون . کمی بعد هم این کنش ها و واکنش ها باعث شد که برخی اشخاص را اخراج کنند و آن ها هم بروند شورای نویسندگان را بسازند و بالاخره هم درش را بستند. بعد هم که دوباره فرصتی شد برای تشکیل مجمع من گفتم کسی که می خواهد کار سیاسی کند باید وضع اش را با خودش و بقیه روشن کند و ... بگذریم. در تمام دوره های کانون مشغول نوشتم بودم . در دوران اول کلیدر را می نوشتم و در دوران دوم روزگار سپری شده ی مردم سالخورده را. باز هم تکرار می کنم بعد ازاین که از زندان بیرون آمدم و رفتم دفتر کانون، بعد سلام و علیک گفتم من به عنوان نویسنده در خدمت شما هستم، نه به عنوان زندانی سیاسی . سیاسی- براندازی . این حرف را من زدم و نامه ای هم که بعد نوشتم معطوف به همین حرف است.


در این سال ها کسانی که امروز خود را صاحب کانون می دانند تماسی با شما هم گرفته اند برای همکاری و مشورت و امضای بیانیه ای و ...


نه به هیچ وجه . خودشان می دانند که من در این رفتارها دخالت و حضوری نخواهم داشت. بدیهی ست رفع سانسور و اصول دیگر مساله ی مشترک همه ی نویسندگان است. از جمله من.


آن وقت حرف آقای صالحی و وزیر درباره ی « پوست اندازی» کانون را قابل اجرا می دانید اصلا؟


من زیاد در جریان جزئیات امر نیستم اما این حرف آقای وزیر و معاونان اش در راستای تزهای آقای حسن روحانی است مبنی بر احیاء جماعت های فرهنگی و صنفی و چون انگاره ی وزیر هم از کانون، انگاره ای سیاسی بوده احتمالا ایشان می داند اگر این کانون به سمت رفتارهای صنفی نویسنده گان برود نمی شود جلوی اش را گرفت .


امسال خیلی در سفر بودید و چند جایزه بردید. کدام شان را بیشتر دوست داشتید؟


در جوایز زیادی نامزد بودم. اما آن جایزه ی معتبر سوییسی یعنی « یان میخالسکی» به من اهداء شد . به خصوص این که امسال مصادف بود با افتتاح بنای یان میخالسکی چیزی نزدیک به 200 میهمان در مراسم حضور داشتند که اکثرشان از شخصیت های مهم فرهنگی و هنری دنیا بودند. بانو میخالسکی شخصیت بسیار محترمی ست و همسو نظر و فکر همسرش را حفظ کرده و اجرا می کند. در بیوگرافی یان بود که خواندم گویا جزو نیروهای چریکی بوده علیه نازیسم. مراسم، تشریفات بسیار زیادی داشت . البته من بعد از گرفتن جایزه از سالن آمدم بیرون تا با ناشرم که در زوریخ است سیگاری دود کنیم ولی دیگر نتوانستم برگردم حتا برای ناهارخوردن، چون به تعداد میهمان ها خانم میخالسکی کتاب گذاشته بود و من باید همه را امضا می کردم! چیزی نزدیک به سه ساعت مشغول امضای کتاب بودم . بعد هم خسته و کوفته بیرون آمدم و رفتم فرودگاه چون شش بعدازظهر پرواز داشتم به دوسلدروف به هر حال سطح مراسم بسیار بالا بود و میزبانی فوق العاده. مثلا سیاوش که در این امور سررشته دارد به من گفت می دانید این اتاق هتلی که برای شما گرفته اند فوق العاده است و نزدیک صدوپنجاه متر! بله، ممنون ولی سیگار که نمی شود توی اش کشید! و در اتاق سیاوش ماندم.


یک سوال صریح؛ هیچ وقت فکر می کردید روزی نویسنده ای جهانی شوید که آثارش به چند زبان ترجمه شده ؟ با توجه به محدودیت های مختلف. از زبان فارسی بگیرید تا موانع دیگر.


اتفاقا بله. می دانید چطور؟ همیشه فکر می کردم ایران بخشی – بخش مهمی از جهان است  و من هم جزیی از ایران . ایران در جهان بسیار اهمیت دارد و زبان و ادبیات فارسی هم همین طور، بنابراین من اصلا در جهان هستم!


این درست اما این که نوشته هاتان بتواند خواننده های خارج از زبان فارسی پیدا کند چطور؟


برای من بسیار عادی بود این که دنیا بخواهد بداند در ادبیات فارسی ای که با شخصیت هایی مثل رودکی و فردوسی آغاز شده چه اتفاقی افتاده است . در همان سال 56 از طرف مترجم آلمانی با من تماس گرفت شد و خواستند داستانی را از من ترجمه کنند. من از او پرسیدم و سابقه اش ، گفت من تعجب می کنم . گفتم چرا. گفت چون ما به هر که مراجعه کرده ایم با آغوش باز استقبال کرده است ولی شما از ما سوال می کنید! بنابراین این روند از نظر من عادی بوده است.


ولی انگار در آلمان خواننده های بیشتری دارید و اصولا آلمانی ها همیشه برای ترجمه ی آثارتان پیش قدم تر بوده اند.


درست می گویید قبل از کلنل هم آن ها دنبال ترجمه ی داستان های کوتاه من آمدند بعد هم که با این ناشر زوریخی ام آقای لایتس آشنا شدم که با من در فرانکفورت قرار گذاشت برای کار ترجمه ی « جای خالی سلوچ» و کلیدر و ...


آیا این امر دلیلی خاص دارد؟ مثلا به خطر حضور برخی نویسنده گان مشهور ما در کشورهای آلمانی زبان بوده؟


آن ها هم تأثیر داشته اند اما به طور کلی آلمانی ها به ایران نگاهی ویژه دارند. این به فاشیسم و این مزخرفات هم مربوط نیست! انگار نگاه آن ها به ایران متفاوت تر از بقیه ی کشورهای خاورمیانه است. مثلا اولین بار هم این ترجمه را مرکزی به نام مطالعات ادبی آسیا،آفریقا و آمریکای لاتین حمایت کرد. مرکزی که ادبیات این سه قاره را زیر نگاه دارد. مثلا سال ها پیش (1356) یک ایران شناس سوییسی خواست من را ببند. آن موقع در دانشگاه آزاد بودم و این آدم گویا عازم افغانستان بود و برای این دیدار صفه روزی در تهران توقف کرد. همان جا به من گفت که کارهای من را خوانده و گفت برای من این نوع از رئالیسم بسیار عجیب است و خاص. اما آلمان ها پیش تر هم به ادبیات ایران نگاه عمیق داشته اند، مثلا کاوش در شاهنامه؛ چنانچه فرانسوی ها به عرفان، انگلیسی ها به دین و روس ها به تاریخ ایران توجه داشته اند.


شما عکسی با یاشار کمال دارید که خیلی قدیمی ست.در آن عکس شما میان سال هستید ونه چندان شناخته شده و کمال بسیار مشهور و محبوب بخش زیادی از خواننده گان ادبیات در منطقه روزی فکر می کردید که از نویسنده ای مثل یاشار کمال که بتی بود در زمانه ی خودش فراتر بروید؟ آیا این اعتماد به نفس را داشتید؟ امروز دیگر یاشار کمال آن چنان طرفداری ندارد. ادبیات اش بسیار بیان گر و گاه رمانتیک به نظر می رسد. در ضمن در ایران هم بسیار به شما تاختند و صفت هایی به شما و ادبیات تان دادند که همه مان می دانیم . اما حالا روزگار دیگری شده انگار...


به همین جهت دوست من هرگز خودم را در قیاس با کسی قرار نداده ام. یک بار خودم را در قیاس با مولوی قرار دادم که نتیجه اش جالب بود. آن روزها من شعر می نوشتم. همان موقع شروع کردم به خواندن جدی غزلیات شمس. با خواندن شمس دریافتم که اصلا محال است من به آن احوال برسم. بنابراین شعر را رها کردم ـ این تنها موردی ست در زنده گی خودم که قیاس کردم و بسیار هم مفید افتاد. بقیه ی زنده گی ام را در مکتب استقراء سپری کرده ام ... آن دیدار با یاشار کمال که می گویید در نمایشگاه کتاب فرانکفورت بود. من هنوز پنجاه سال نداشتم و یاشار کمال در اوج شهرت بود. من هنوز پنجاه سال نداشم و یاشار کمال در اوج شهرت بود. هنوز هم کمال  را به عنوان یک کاراکتر شرقی خیلی دوست دارم. جالب اینکهناشر من گفته بود کمال در اشاره به کلیدر گفته من هم « کرمانج» ( تیره ای از کردها که کردهای خراسان هم از آن تیره هستند.) هستم!


اشاره کردید به طلیعه های هویت و زبان فارسی در خراسان و این که نمی شود این را از نظر دور داشت. امسال کاری روی بیهقی انجام دادید که منتشر شده. آیا این کار در راستای همین فرضیه ی خراسان و زبان فارسی است یا نه، دلایلی دیگر داشته. مثلا هم سرزمین بودن تان با بیهقی ...


دهی که بیهقی در آن متولد شده تا دولت آباد به قول ما سبزواری ها « یک جیغ به راهه» ( یعنی به فاصله ی یک فریاد چیزی حدود سه یا چهار کیلومتر) فاصله دارد. به هر حال... من از نوجوانی خیلی دنبال بیهقی بودم. یادم می آید به یکی از کتاب فروشی های کنار خیابان که همیشه مشتری شان بودم گفتم کتابی از بیقهی هست می شود. به من بدهی اش؟ طرف هم یک کتاب به من داد. در خانه خواندم دیدم این کتاب یک جنگی ست. درباره ی خانواده های سبزوار! آمدم به طرف گفتم این کتاب که بیهقی نیست. گفت من همین را دارم. کتاب را پس اش دادم و دو تومان پولم را گرفتم. بالاخره تصحیح مرحوم فیاض گیرم آمد. از آن موقع بیهقی را همراه فردوسی و سعدی با اشتیاق بسیار زیادی می خواندم. یک تکه ای در بیهقی هست با این مضمون که پسرعمه و لیث در سیستان قولنج کرده و خود عمرولیث در نیشابور است. برای همین امکان حرکتی با جمازها در این مسیر درست کرده بودند که هریک ساعت، اخبار احوال پسر را به عمرولیث می رساندند.تا این که بالاخره خبر مرگ اش را آوردند وعمرولیث گفت راحت شد خدایا شکر... این حکایت را من در اتاقم برای مهدی فتحی می خواندم و می گفتم ببین این چه بیان و زبان وتصویری ست که ما از هزار سال پیش داریم. به هر حال از آن روز من با بیهقی همراه بودم. دو سال پیش عده ای از بچه های سبزوار آمدند پیش من و گفتند می خواهیم از شما مجسمه بسازیم. کسانی هستند در سبزوار که گفته اند این مجسه را بسازیم و پنهان کنیم و بعد که اجازه اش را گرفتیم نصب اش می کنیم! من به شوخی گفتم که « هیچ علاقه ای به سنگ شدن ندارم و ترجیح می دهم همین خاک باشم!» بعدش گفتند می خواهیم برای تان خانه ای بسازیم. قبل آن دو خانه در دولت آباد را که خراب کرده بودند! یکی جایی که متولد شده بودم و دومی جایی که پرورش یافته بودم. بنابراین گفتم خانه ای که باید می ماند خراب شد و من دیگر نیازی به جای جدیدی ندارم. کلی صحبت کردند که شما و ... شهر هستید( ما سبزواری ها به سبزوار می گوییم شهر)و فلان و بهمان و من هم درآمدم که خیلی خب بیاید من یک کاری روی بیهقی برای تان بکنم. قسمتی را برای تان با صدای خودم بخوانم. کتاب اش کنید. بررسی هم بر متن برنویسم و ... گاهی وقت ها فکر می کنم این انرژی ها را از کجا می آورم؟ یادم می آید شبی که متن را خواندم ساعت چهار عصر از خانه زده بودم بیرون. پنج به شهر کتاب رسیدم، درباره ی بیهقی صحبت کردم، تکه ای از آن را خواندم و بعدش صدتایی کتاب امضاء کردم . سوار شدم و رفتم. از ساعت ده و نیم شب خواندن را شروع کردم و چهار صبح بود که آمدم بیرون! الان این مجموعه درآمده و انگار هم با استقبال خوبی مواجه شده است. دلیل اصلی این کارم همین بود. جوانی که الان این کار را کرده و درسبزوار انتشارات دارد، پدرش قبلا دکه ی کتاب فروشی داشت. به آقا فیروز معروف بود و من می رفتم از دکه ی او کتاب اجاره می کردم شبی سی شاهی! تا فردا هم تمام می کردم و می آمدم کتاب دیگری می گرفتم . وقتی این جوان گفت من پسر آقا فیروز هستم، رغبتی هم از این جهت برای این کار در من به وجود آمد. نکته ی عبدی که در این مدت درباره اش با دکترمجابی هم زیاد صحبت کرده ام به شخصیت وزیر در ایران باز می گردد. در این باره تأملات زیادی داشته ام که در واقع این مملکت را وزرا نگه داشته اند نه شاهان. و در تاریخ ما درباره ی وضعیت وزرا امری که به شدت اهمیت دارد مسأله ی عمده ی تخریب و سعایت است. من به این موضوع خیلی پرداخته ام. فارغ از این ها اهمیت ادبی بیهقی نیز بسیار شگفت انیگز است. در این باره خیلی اشاره شده اما من به عنوان ننیوسنده می گویم که شخصیت های بیهقی و چیدمان شان مانند « جنگ و صلح» است. منتها نوعی جنگ و صلح کاملا ایرانی. شخصیت های تاریخ بیهقی مابه ازای همان نمادهای تاریخی ای هستند که در شاهنامه به صورت اسطوره آمده. یعنی آن چه شما در شاهنامه به صورت اسطوره ـ تاریخ می بینید در بیهقی شکل تاریخی ـ رئالیستی پیدا می کند. او شخصیت هایی فراوان از امیرزاده گان، سپاهیان وزیران، ندیمان را واردمتن می کند و مناسبات شان را به نحوی حیرت انگیز روایت می کند. درست است که بیهقی دشوار خوان است ولی خواندن اش الزامی ست. یکی از اهداف من در خواندن بیهقی در استدیو این بوده تا دریچه ای باز کنم و نشان دهم که چگونه می شود این متن را خواند. برای این که بیان بیهقی خلاف سعدی یا ناصر خسرو پیچیده است. علت اش هم مشخص است : سعدی می خواهد اندرز بدهد و ناصر خسرو دنبال تصویر سازی است . مثلا در آثار یچون قابوس نامه هم باز مسئله ی نصحیت گویی محور است اما بیهقی قصد روایتی تاریخی با تمام جزئیات را دارد با شیوه های داستانی خاص خودش. مثلا کاراکتری را در یک پنجم اول می آورد بعد دیگری خبری از او نیست و ناگهان انگار از زیر آب بیرون می اوردش دوباره مقابل ما قرارش می دهد... با تمام این عشق و علاقه باز باید تأکید کنم که من روی خراسان هیچ گونه تعصبی ندارم و فقط عشق و علاقه است به زبان وادبیات و لاغیر...


برویم سراغ زوال کلنل... آقای دولت آبادی من رمان را خوانده ام ( من رمان را به خاطر هکاری ام با نشر چشمه خوانده ام و علیرضا غلامی هم به آلمانی خوانده اش) به صراحت می گویم اگر کسانی، منتقدانی و ... گمان می کردند شما با آثاری چون سلوک ونوشته ای بعد آن در سراشیبی قرار گرفته اید و کار ادبی تان دیگر تمام شده قطعا با خواندن زوال کلنل تولد دوباره ای از شما خواهند دید. رمانی که به اعتقاد شخص من که بین آثارتان جالی خالی سلوچ را بیش از همه دوست دارم، نه تنها فرارفتن از سلوچ است که یک تغییر رفتار ادبی در کل جهان داستانی تان به شمار می آید... زوال کلنل را با این همه تفاوت نسبت به مولفه های داستانی تان چگونه طراحی کردید؟


من این رمان را خواب دیدم. سه سال قبل این که نوشتن اش را شروع کنم بسیاری از صحنه های رمان را به صورت کابوس دیدم. وقتی خواستم کار را شروع کنم کابوس ها یادم رفته بود اما با شروع نوشتن دیدم که نه تنها یادم نرفته که بخشی اش را هم یادداشت کرده بودم. این یادداشت در کتاب ن نون نوشتن» وجود دارد . من در سال های 62،61 به شدت تنها شده بودم کس و کارم یا رفته بودند یا در آستانه ی زوال بودند. مادرم وضعیت بدی داشت، پدرم سال 60 فوت کرده بود. برادر و خواهر همه رفته بودند، دوستان هم همین طور... هیچ کس نبود. بنابراین با خودم گفتم یا باید این اثر را بنویسم یا سر از بیمارستان روانی در بیاورم. فشرده و آشفته بودم. شروع کردم . مثل کندن سنگ برای پیدا کردن سرمنشاء رگه های رزشمند. با تکاپوهای بسیار تصویر اولیه ی رمان آمد وبعدش را هم که دیگر می دانید.


در سایر آثارتان شکل اجرایی رئالیسم تان فرصتی برای تنفس به خواننده می دهد اما در این رمان 250 صفحه ای تمام صفحه ها در عین قصه گو بودن مملو از کابوس و تلخی و غم هستند. این کارتان از لحاظ استفاده از نظرگاه راوی بسیار تکنیکی و بدیع است. در فاصله های کوتاه مدام نظرگاه یا راوی عوض می کنید و حواس تان هم به نظم هندسی اثر هست. بنابراین نمی توانید بگویید کل این فرایند منسجم را ناخودآگاه شما شکل داده.


شاید ناخودآگاه که در آگاهی ویراسته شده.


نمی شود. آگاهی و تجربه ی نویسنده در متن مشهود است...


به شما اطمینان می دهم مجموعه ی این رمان با تمام جزئیات، در هم پیچیده اش در ذهن من بوده.


آخر کافی بود کمی رمان به سمت شاعرانه گی برود و سقوط کند... این زهر که می گویید در روزگارتان بوده مدام در رمان احساس می شود.


بگو جاری شده این زهر در هر سطر.


در تمام زمان داستانی رمان هم باران می آید. تا جایی که من یادم می آید در آثارتان این وضعیت وجود نداشته بود.


این باران در این جا خلاف معنای عرفی جامعه ی ما را دارد.


درباره یا انقلاب نوشتن در فضای انقلابی آن سال ها چطور می توانست تمایز خود را بافضای مرسوم به وجود آورد.


البته من فکرنمی کنم درباره ی انقلاب نوشته باشم. ببینید من توانستم چیزی حدود پانزده یا بیست سال در ذهن ام با کلیدر کار کنم و بعد بنویسم اش. همین طور است قضیه ی جای خالی سلوچ. اما درباره ی این رمان لابد نتوانسته ام تحمل اش کنم که به این سرعت نوشتم ( البته دو سال پیوسته) و اگر نمی نوشتم اش روانی می شدم.


چرا کلنل محمدتقی خان پسیان نماد محوری رمان تان شده؟


در جامعه ی ما به کلنل پسیان بسیار کم توجه شده چون او فقط و فقط عمیقاً ایرانی بود. یعنی اگر شما به بقیه ی شخصیت های هم روزگار و هم تراز او نگاه کنید می بینید که تکیه به جایی دارند. اما این شخصیت بسیار ایرانی است و همین... یکی دیگر از دلایلی که او الگوی رمان شد به دلیلی کاملا شخصی بر می گردد؛ من می خواستم در نوجوانی نظامی بشوم و همیشه به نظامی ها علاقه مند بوده ام و هستم. در تمام آثارم اگر مرور کنید جایی نیست که از یک نظامی به بدی نام برده باشم. من اصلا رفتم مشهد برای این که نظامی بشوم اما قبول نشدم. بنابراین شخصیت های نظامی من منفی نیستند چه در کلیدر چه در رمان « طریق بسمل شدن» که شخصیت ها نظامی هستند. راست اش را هم بخواهید وقتی به نظامی ها حمله می کنند من خوشم نمی آید!


البته نظامی ها حضوری پررنگ و مستمر در تاریخ ایران داشته اند...


به شما می گویم که وزراء این مملکت را اداره کرده اند و بیشتر این وزراء قبل وزارت نظامی بوده اند. مثلا نظام الملک فاتح قلعه های بسیار بوده. در دوران کلاسیک بسیاری از وزیران نظامی بوده اند. امیرکبیر نیز اول امیر نظام بود. خود حسنک وزیر اول مسوولیت نظامی دارد و بعد می شود وزیر.


کل رمان هم در شب می گذرد...


بله. می گوید فردا آفتاب می شود و خش به حال کسانی که در این آفتاب زنده گی خواهند کرد. ببین آقا، من تمام فرزندان این مملکت را دواست دارم و داشته ام. عشق من به این بچه های مملکت در این کتاب آمده است.


نکته ی جالب این که وقتی رمان را معطل و ممنوع کردند برخی که می دانستند من آن را خوانده ام می پرسیدند آیا تصویری خاص در رمان وجود دارد. در حالی که من هیچ امر منفی ای در رمان ندیدم و درک نمی کنم کاری را که با رمان کردند.


در رمان کلنل تمام جوان ها از هر قشر و با هر نگاهی معصوم هستند این ها بچه های این مملکت هستند. بچه هایی که همه شان جوان بودند و آرمان خواه.


فکر نمی کنید اگر اسم رمان را مثل نسخه های ترجمه شده « کلنل» می گذاشتید بهتر بود تا « زوال کلنل»؟


کاملا درست می گویید. الان واقعا مایلم نام اش همان کلنل باشد.


چرا کلنل مجال فراموشی پیدا نمی کند باید این رنج را مدام تحمل کند؟


برای این که ما نباید تاریخ را فراموش کنیم. یکی از آسیب های جامعه ی ما همین فراموش کاری همیشه گی مان است. اگر ادبیات رسالتی داشته باشد این است که بتواند تاریخ را در خودش حمل کند. کلنل نمی خواهد فرار کند بلکه می خواهد به یاد داشته باشد.


در ضمن شما در سال های تعلیق چشمه پای این نشر ایستادید و اعلام کردید کتاب هایتان را چشمه منتشر خواهید کرد. شما از جمله کسانی بودید که می توانستند در این دو سال چشمه را رها کنند و با جای دیگری کار کنند و هیچ ایرادی هم به آن ها وارد نمی شد. چرا این مدت را انتظار کشیدید و پیشنهادهای دیگران را نپذیرفتید؟


این جزء اصولاخلاقی من است. من وقتی کارگر یا بازیگر هم بودم مبنای رفتارم و کردارم رفاقت بود. این ها ارزش های خوب جامعه ی ماست که دارد فراموش می شود.


و سوال آخر؛ از شهرت نویسنده بودن تان لذت می برید؟


اذیت ام می کند...


اگر اشتباه نکنم اسکار وایلد می نویسد که اگر نویسنده ای بگوید شهرت را دوست ندارم باید در صداقت او تردیدکرد...


در جوانی این طور است. در آن روزگار که من می نوشتم یک نفر کاری به کارم نداشت. همیشه در آن دوران نسبت به من سکوت بود. دوست داشتم نقد می نوستند و از من می پرسیدند این کارها را چطور می کنی و ... اما حالا شهرت مزاحم من است.


درست می گویید درباره ی شما خیلی نقد کم نوشته شد در آن دوران ...


من آن زمان در قهوه خانه ها کار می کردم و می نوشتم و چاپ می کردم ولی هیچ کس توجهی نمی کرد. در جوانی آدم دوست دارد که یک آینه ای جلوی اش بگیرند. بلکه وایلد درست می گوید. آدم دوست دارد در جوانی دیده شود. در واقع کاری که می کنی دیده شود. داستان ات، نقاشی ات، تئاترت و ... ولی هیچ کس نه درباره ی آثاری که نوشتم و نه آثاری که بازی کردم آینه ای جلویم نگرفت... زود دریافتم که چنان است، و دیگر مهم نیست، چون دانستم که خودم باید آیینه ی انتقاد خود باشم!


این پدر پنج فرزند دارد.یکی اش در جنگ شهید شده، یکی اوایل انقلاب از بین رفته، دخترش اعدام شده و یک پسر دیگرش حالت جنون دارد و در زیرزمین خود را زندانی کرده. می ماند دختر بزرگ اش که ازدواج کرده و مشغول زندگی ست. این رابطه ی فرزند و پدر که همیشه در آثارتان بوده چطور در این مرحله و در این رمان این قدر سخت و بی رحمانه شده است. پدر برای دفن پیکر دخترش در آن شب بارانی همراه می شود و این غم را تاب می آورد... اصولا این رمان بسیار متفاوت است با آن چه که من از شما می شناختم.


ببینید آن دوران از نظر مناسبات اجتماعی بین خانواده ها نقطه تحولی محسوب می شود. در رمان های دیگر این مناسبات خانواده گی بیشتر سنتی ست اما در این جا اصلا نقطه ی دگرگونی ست. یعنی وضعیت جدید شهرنشینی و روابط ما را روایت می کند.

مطالب مرتبط
برچسب ها: تجربه ، مطالب مجلات
نام:
ایمیل:
* نظر:
ادامه
آخرین خبر

اگر قصد سفر هوایی به مشهد دارید، لازم است بدانید که ...

کنایه جالب به عملکرد ستاد تنظیم بازار روی آنتن زنده

دولت به جنگ مرغ رفت!

سراتو دست دوم ۲۷۵ میلیون تومان شد

کشت ۳۰۰ ساله میوه بومی هند و اندونزی در نیکشهر

چرا گوشت‌ قربانی حجاج ایرانی به کشور نیامد؟

بازار خانه‌های میلیاردی تهران

تولید کننده‌های نوشت افزار داخلی ورشکست شدند؟

نائب رییس کمیسیون صنایع شرمنده شد

مدیرعامل صنایع شیر ایران برکنار شد

اینگونه بازار را کف دست خود بگیرید!

انتقاد عضو جامعه مدرسین از آیت‌الله یزدی

خاطره آشنایی آیت الله یزدی با رهبر انقلاب

مقام منطقه‌ای ایران در حوزه موشکی

انتقاد تاریخی امام خمینی از برنامه های رادیو و تلویزیون

ایران دست عراق را می گیرد

رمزگشایی آقای سخنگو از شیطنت جدید آمریکا

واکنش آیت الله علوی بروجردی به انتقاد آیت الله محمد یزدی؟

فرمانده کل سپاه: ایمان بر ابزار و امکانات پیروز است

نظر وزارت کشور برای کاهش یا افزایش استان‌ها

هشدار فلسطین نسبت به "هدیه" ترامپ به نتانیاهو

نیاز فوری مردم یمن به غذا، دارو و آب آشامیدنی

احتمال تحریم وزرای خارجه کشورهای نزدیک به حزب‌الله

اسرائیل در قدس دوربین‌ نصب می‌کند

جک داعشی سلب تابعیت شد

موج نگرانی در ایالات متحده از یک توافق "بد" با طالبان

رصد پهپاد جاسوسی آمریکا نزدیک مرز‌های روسیه

هشدار پاکستان به جهان درباره زرادخانه هسته‌ای هند

شهادت دست‌کم ۴ فلسطینی در غزه

حمله به الشیبه سرآغاز حملات بزرگ هوایی علیه عربستان

عاقبت زرنگ بازی در ترافیک!

موتور لاکچری ۲ جوان را به کام مرگ کشاند

"هوو" رازی بود که روانی‌ام کرد!

توهین زشت به کودکان حاشیه‌ نشین در برنامه هفت

وزیر علوم: وزارت خارجه پیگیر وضعیت «دکتر مسعود سلیمانی» است

حال و روز یک مدرسه خشت و گلی در سیستان و بلوچستان

نسخ خطی «واقعه غدیر خم» در موزه آستان قدس رونمایی می‌شود

کنایه مجری تلویزیون به مدارس غیرانتفاعی مسئولین

بانک رفاه کارگران 59 ساله شد

سنگ تمام مردم برای بزرگداشت عیدغدیر