رصد

کد خبر: ۲۶۸۶۲
تاریخ انتشار: ۲۶ تير ۱۳۹۳ - ۱۱:۰۳
مسعود کیمیایی دل پر خونی داشت. این اولین باری البته نبود که دلش پر خون بود و حتی اولین باری هم نبود کمه می خواست حرف بزند و لازم نبود با طرح سوال هایی سعی کنی از او حرف بیرون بکشی. حرف ها مثل همیشه خواندنی ست و نه فقط راجع به «متروپل» که در اصل هم از فیلم معلوم بود که این یک حدیث نفس است و تلخ است و واکنش استاد به امروز و فردای جامعه اش، خودش و حتی جهان. بعد از پیاده کردن حرف ها، سوال هایم را بی فایده، برهم زننده ی تمرکز و تداوم حرف های او و زائد دانستم و همه را حذف کردم. جاهایی کوشیدم که برای حرف های او تداومی بسازم و جاهایی اصلا فکر کردم که چه ضرورتی دارد؟ همان طور ماندند که بودند.
ای کاش که سینما، یک سالن سینما – سینما متروپل به عنون مصداق یا مثال یا نمونه ای از یک سینمای با قدمت و قدیمی که فیلم های کلاسیک و وسترن نمایس می داد از ابتدا در فیلم نامه وجود داشت، برای آن که قطعا اگر من می خواستم بروم سراغ یک سالن سینما و سراغ سینمایی که قرار است امنیت خودش را اعلام کند، حتما به شکلی دیگر به سراغش می رفتم. با ساختار، شکل و ورود و اصلا مدخلی دیگر برای رسیدن به چنین محلی امن. به این دلیل که من از ابتدا یک سالن بیلیارد می خواستم و این سالن بیلیارد پیدا نشد، سالن سینما متروپل پیدا شد و آن هم نه به عنوان یک سالن سینما بلکه به عنوان جایی که می شود آن را تبدیل به سالن بیلیارد کرد. من به داخل سینما رفتم تا طبعا امکانات تبدیل اش به سالن بیلیارد را بررسی کنم و دیدم هنوز ویترین ها هستند و فضای محوری از جایی که زمانی یک سینما بود. کم کم سالن سینما خودش را به داستان من تحمیل کرد و حالا من در پی این بودم که به سینما بپردازم، در حالی که اگر از اول قرار بود من به سالن سینما بپردازم خیلی داستان های دیگر داشتم. جاهایی هست که من دوست شان دارم و طبعا جاهایی که با آن ها سر خصومت دارم، جاهایی هست که نسلی را ساخته، جاهایی هست که باید حضور می داشت و نداشت، یا شاید بیش از اندازه حضور داشته.

به هر حال سینما، سالن سینما، برای ما قداستی دارد که بی شک برای نسل حاضر ندارد، برای این که آن را نمی شناسد. حالا ما برای این که بگوییم سالن سینما و اصلا سینما برای ما قداست دارد چه بکنیم؟ نسل جدید، فیلم ها را روی مانیتور می بینند، روی صفحه ی موبایل های شان اما مگر می شود مثلا «سقوط امپراتوری روم» را روی صفحه ی موبایل تماشا کرد؟


می شود، اما این چه توهینی ست؟ آیا این توهین اتفاقی ست؟ اگر فکر می کنید که طبعا این جریان اتفاقی نیست پس باید پذیرفت که بلایی بر سر سینما آمده. مثل این است که به سینما گفته باشند دیگر بس است، از این به بعد تو وظایف دیگری داری. این همه آهن هایی که به آدم بدل می شوند و بعد به نیویورک می آیند و همه کس و همه چیز را خراب می کنند و بعد یک عنکبوت می آید و تارش را به همه جا پرت می کند و همه را می کشد و شهر را نجات می دهد. من حدود یک ماه پیش فیلم «بتمن» ساخته شده به سال 1938 را دیدم و به چیزهایی دیگر برخورد کردم. دیدم که چقدر اسپیلبرگ در آن رشته فیلم های دکتر جونز به این سینما پرداخته است. مثلا «کاپیتان امریکا»، یا مثلا «ضربت غول ارغوانی»... و دیدم چقدر از آن فیلم ها برداشته اند، از آن ها تاثیر گرفته اند. این فیلم ها مال دوره ای هستند که سینما داشت شکل می گرفت که آیا می تواند از پس خرج خودش بربیاید. این آزمون دهه ی 1930 بود. برای وضعیت اقتصادی سال های دهه ی 1930 در آمریکا، این اقدامی بسیار مهم و پر خطر بود که یک نفر بیاید و زمینی بخرد و صندلی بگذارد و آپارات نصب کند و فیلم نشان بدهد و بگوید این یک سینماست، یا یک نفر بیاید یک کمپانی فیلم سازی بسازد. اگر این هر دو آدم از نظر اقتصادی موفق نمی شدند شاید اصلا سینمایی به وجود نمی آمد، ادامه نمی یافت.


شاید به همین دلیل است که از سال های 15-1914 تا 24 یا 25 سال بعدش، سینمای زد و خورد، سینمای نقاب، سینمای شنل، سینمای ماسک، سینمای به هوا رفتن –یعنی رویایی که همه از بچگی دارند- سینما و پرده ها را پر کرد، سینمای محبوب و رایج شد. سینما این جوری اقتصادی شد، ادامه یافت و آرام آرام بدل شد به هنر. سینما به این فیلم ها تکیه داد و بر فروش این نوع فیلم ها تکیه کرد و سینما به وجود آمد.


اما مرگ سینما خیلی غم انگیزتر از شعف به وجود آمدنش است. همین جا هم بگویم که هنوز مرگ سینما نرسیده است اما فکر نمی کنم اتفاقی دور باشد. فقط این را می دانم که نمی دانم به کجا می رسد. وقتی می بینم که با موبایل فیلم می سازند نمی توانم قبول کنم. باید به من حق داد. این کوهی که از آمریکا راه افتاد، این رانش عظیم، با خودش اخلاق آورد، زیبایی آورد، قداست آورد. با خودش خیلی چیزها آورد. سینماهای دهه های 50، 60 یا 70 خیلی چیزها با خودشان آوردند.


آن قدر احترام داشتند کهمیان یک فن سالار یا تکنوکرات و هنرمند تفکیک گذاشته می شد. آن دوره ها یک هنرمند روسنفگر و یک فن سالار اشنا به فون سینما با هم متفاوت بودند. الان یک روشنفکر باید یک تکنوکرات باشد و گرنه روشنفکر نیست و وقتی تکنوکرات است خب طبعا سمت و سوی بخش تکنیک و فن را بیشتر می گیرد. پایدری اش برای زندگی بیش تر برای شر و شور روشنفکری اش است.


به نظرم می آید که وقتی شما در موبایل فیلم «دره ی من چقدر سبز بودم» جان فورد با می بینید، مطلقا برای تان چیز بی ارزشی به نظر می آید چون مثل این است که شما به جای صحبت درباره ی ادبیات در سالنی به همین منظور و مخاطبانی که به همین منظور گرد آمده اند، یک سخنرانی درباره ی اثرات کودهای شیمیایی انجام دهید. مال هم نیستند. در اتومبیل های بزرگ و شیک امروزی هم پرده ای نصب کرده اند کمی بزرگ تر از یک موبایل و راننده در حالی که چشمش به جلو دارد و رانندگی می کند گهگاهی هم نگاه به صفحه نمایش می کند و فیلمی را که پخش می شود نگاه می کند. این شده است سینمای امروز و اندازه و ارزش اش هم همین قدر است. من متاسفم که در سال های آخر عمرم تسلیم این فضا و روحیه شده ام.


یکی از حرف هایی که درباره ی ناصر تقوایی زدم همین بود که ناصر، با فیلم نساختن اش و با تسلیم شرایط نشدن اش شاید کار درست تری کرد تا امثال من. آن سینمایی که تقوایی آن را نمایندگی می کرد دیگر نیست. چه بسازد؟


از «متروپل» این اتفاق افتاد که زنی که محتاج کمک است به یک سینمای قدیمی پناه می برد و دو مرد که از دل آن سینما بیرون امده اند می آیند تا به این زن کمک کنند کاش می شد نقش آن دو مرد را مثلا بهروز وثوقی و ناصر ملک مطیعی بازی می کردند یا قریبیان و سعید راد بازی می کردند و اگر نشد، دقیقا به همین دلیل بود که استفاده از سینما همین جوری پیش آمد و از ابتدا نبود. اما من سالن سینما، پرده و پوسترها را دیدم و هر چه را که می خواستم بسازم کنار گذاشتم و همه لیز خوردیم به داخل سینما.


موتورها می توانند اسب های فیلم های قدیمی وسترن باشند. وقتی در فیلم هیا اخیر «آدم» ی نیست از نظر من اسب هم نیست، سوارش هم نیست. در زمان قدیم آدم ها با اسب شان وارد زندگی داخل فیلم، زندگی روی پرده و زندگی خود ما می شدند و همیشه از جایی می آمدند که معلوم نیست کجاست و به جایی می رفتند که معلوم نمی شد کجاست. همه ی این ها ما را به زندگی خودمان نزدیک می کرد که تو تنهایی و باید به تنهایی گلیم ات را از آب بیرون می کشیدی. ما در آن فیلم ها خانواده را می دیدیم اما این خانواده نبود که ما را می پایید بلکه این ما بودیم که خانواده را باید می پاییدیم. الان همه ی توقع ما این است که خانواده برای ما چه می کند اما در آن زمان همه ی مسئله این بود که تو باید برای خانواده ات کاری بکنی. تو باید خواهر و برادرت را مراقبت می کردی.


وقتی وارد سینما متروپل شدم، انگار از سینما و از عشق پرده برداری شد. اما آن چه ماند بیلیارد بود. بیلیارد این جا تاثیرش را از دست می دهد و در واقع دیگر تاثیری ندارد، نقش و تاثیر بیانگری ندارد. تنها یک فیلم خوبی ساخته شده به اسم «بیلیاردباز» کار رابرت راسن.


این دو مرد فیلم طبعا از ویترین ها در امده اند، مردانی مثالی هستند. آن ها از پلاکاردهای پاره، ویترین های رنگ و رو رفته ی کهنه ی داغان در می آیند. من چهره های معروف رد پلاکاردها نگذاشتم، به همین دلیل که چهره ی معروفی نباشد، دوست داشتم کلی باشند یعنی حتی پلاکاردها و پوسترها هم مثالی باشند. سراغ فیلم های بزرگ تاریخ سینما نرفتم، هر چند معتقدم که کارگردانی مثل وینسنت شرمن بزرگ و غول سینماسد. آن جا در هالیوود هم طبعا از این حرف ها و حاشیه ها هست که مافیایی نمی گذارد کسی مثل وینسنت شرمن به حق اش برسد، یا مثلا هیچکاک اسکار نگیرد و از این حرف ها...، سینما آمد و ما را فتح کرد و رفت و ما را در این برهوت تنها گذاشت.


ما ابتدا با واقعیت شروع می کنیم و بعد واقعیت را، چون در آن باید حق مظلومی ستانده شود، فقط می توان به دل سینمایی برد که در آن آرمان ها جریان داشتند، سینمایی که دوره ی آرمان گرایی را نمایندگی می کرد.


اگر از پیش می دانستم که به سینما می رسم، حتما بادست پرتر می آمدم اما حالا که به تصادف وارد سینما متروپل شدم تصمیم گرفتم که با دست پرتر و در بالاترین حد توانم برداشت کنم، از میانه ی فیلم بود که فهمیدم دارم حرف حسابی می زنم. راستش شک هم نداشتم.


بله، آرمان خواه بودم. به شدت هم بودم. شاید به نظر بیاید که آرمان خواهی با توجه به زمانه و این سال هایی که گذشت کمرنگ شده که حتما چنین است اما نه در من. در من هنوز هم هست. این جا هم مقصودم از سینما و سینما متروپل اصلا و اساسا آن آرمان خواهی ست. موضوع های مهمی زندگی ما را ساخته اند. جایی در روزنامه ی شرق گفتم زمانی که ده ساله بودم، در جایی زندگی می کردم که دور و برم این ها بودند: این طرف سازمان سیاسی بود، و آن طرف تر سازمان سیاسی دیگر، پشت سرم هدایت بود. بله، هدایت در سال 1330 مرد اما مقصودم این است که ما در دوره ای زندگی کردیم که این دوره به ما عشق، اضطراب و التهاب می داد، اطمینان هم می داد اما همراه با التهاب. جالب است که هم التهابش برای ما سازنده بود و هم عشق اش. ما هر شب برای فردا صبح ما، اتفاقات، اضطراب ها، تشویش ها، عشق ها را جمع می زدیم. سفره ی فکر ما خالی نمی شد. خالی نبود. الان سوار هواپیمایی شده ای و داری به سفر می روی، خوابی می برد، از خواب که بیدار می شوی، می بینی هیچ کدام از آن مسافرها، آن مسافرهایی که با آن ها سفر را شروع کرده ای نیستند. تو خواب بودی، شاید فقط مدتی کوتاه اما هیچ کسی دیگر آن کس نیست. الان هر جور که حرف می زنی فرق نمی کند، مردم حرف خودشان را می زنند. می گویند فیلم «سلطان» را فلان مقام امنیتی ساخته و در انتهای فیلم اسمش هست و از او تشکر و تجلیل شده. می گویم آقا بروید و از بقالی سر کوچه تان بخرید و ببینید و اگر دید که بود، بگویید. هر چه می گویی آقا نیست... دیگر اما هیچ کس حوصله «نیست» تو را ندارد. حوصله ی «هست» خودش را دارد. تو می گویی آقا این نیست. به کجا باید شکایت کرد؟


آن چه در حال حاضر کاملا از بین رفته یا در حال حاضر با آن ارتباطی برقرار نمی کنند و یا به اهمیت اش پی نمی برند تهدید فردیت است. زمانی بود که می گفتیم قداست فردیت. فردیتی در حیطه ی نخبه گری قله ی اول بود. الان تهدید فردیت است. یا تحدید فردیت. وقتی به عنوان کسی که فردیت دارد تنها شدی یعنی دیگر وجود نداری. زمانی قداست انسان به تنهایی اش بود. مصداق اش بی نهایت اثر ادبی قبل از سینما. مثال اش سینمای متکی به خلاقیت. دلیل این که خلاقیت در تنهاترین حالت تنهایی تو به وجود می اید اگر کوچک ترین صدایی از بیرون به این تنهایی تو تحمیل شود، دیگر خلاقیتی نداریم. خلاقیت –و فردیت- احترام داشت، دوردست بود.


من به عنوان یک فیلمساز که سال هاست دارم در سرزمین خودم کارم را می کنم در شهر خودم، کشور خودم، با کوچه ها و خیابان های خودم، با تحمل ها، فشارهایی متاسفانه اگر بخواهند اتفاقی را بر من باتفاقانند، به راحتی این کار را می کنند. در آن دوره، منتقدش هم مال ان دوران بود، مثل خود دوران بود، هم اندازه ی هنرمندش بود. موسیقی اش، شعرش و همه چیزش مثل خودش بود. احترام به روشنفکر در جهان به اندازه ی خود جهان، به اندازه دوران، به اندازه ی روشنفکر بود. الان دیگر نیست. ما یک تعدا بازمانده ایم.


به هر چز و هر کس قسم که هرگز کسی از امنیت های یا دستگاه امنیت به من پیام نداده تا هر فیلمی حتی یک فیلم بسازم. من همیشه تهیه کننده داشته ایم. اصلا هیچ وقت مشکلی به اسم تهیه کننده یا سرمایه گذار نداشته ام. لزومی ندارد از جایی پول بگیرم. برای من قداست داشت که از محلی خصوصی هزینه ی فیلم را تامین کنم، کتاب بنویسم زندگی ام بگذرد. آن که با تو نیست می خواهد تو را از جنس خودش بکند. نمی دانم با فتح من چه چیزی فتح می شود چه چیزی از من فتح می شود؟


به همه اشاره می کنم. به فلان روزنامه، به آن یکی، به آن آقا، به این آقا... با خانم... یا هر کسی.


زن فیلم من پناه می برد، به ناچار و حالاف به ارنست لوییچ، به بیلی وایلدر، به وینسنت شرمن، به فولر، به فورد... به هر هنرمند، هر هنرمند واجد فردیت... به عنوان کسانی که حرف تو را گوش می کنند، می فهمند فقط حرف خودشان را نمی زنند. این فیلم در واقع جواب من به همه ی این تهدیدها، تحدیدها به فردیت من است. یک نمونه از خداحافظی ست. به خداحافظی چیزی نمانده است. خیلی کم، زمانی نمانده، بچه... من بلدم فیلم بسازم فروش کند. بچه... من بلدم فیلم بسازم خیابان بند بیاید. بلدم، کاری ندارد. بلدم فیلم بسازم که 3 بعد از نیمه شب صف جلوی سینما باشد. کرده ام. باز هم می توانم. خوب هم بلدم. قهرمان را می شناسم. به تو نمی دهم. به تو نمی دهم. تو آن کسی نیستی که از قهرمان تعریف کنی. تو ابعاد یک قهرمان را نمی فهمی. قهرمان قلابی که نمی شود. ابعاد یک قهرمان متصل به ابعاد یک جامعه است. ابعاد جامعه الان ابعاد قهرمان پذیر نیست.


ما وارد بحران فردیت شده ایم و به نظرم این بحران فردیت مستقیم مربوط می شود به چندفرهنگی، جامعه ای که چندفرهنگی می شود باید قبول کند که در جاده ای سخت افتاده است. فرهنگ مسخیر کننده ی فرهنگ دیگر نیست. فرهنگ مستقل است. جدال فرهنگ هاست که به جدال اجتماعی منتج می شود.


آدم مهم و تاثیرگذاری مثل داریوش شایگان خصوصی شده. بله، کتاب هایش در می آیند و حیرت می کنی از این میزان فهم، وسعت فهم و قدرت استنباط، اما متاسفانه هر دم خصوصی تر می شود، ناشناس تر می شود. جامعه ای که همه چیزش به این نوع کمدی رسیده اس، کمدی اش باید جواب تراژدی اش را بدهد. وقتی جامعه ای اصلا تراژدی را نمی شناسد. به دنبال خنده ی ارزان است. خندیدن در ارزان ترین شکلش، تراژدی اش را تا حدی نازل و سخیف می کند که بتواند به ارزان ترین شک لبه آن بخندد. این نتیجه همان چندفرهنگی شدن نیست؟


«متروپل»، قهرمان ندارد. قهرمان هایش هم مثالی شده اند. این بازتاب جامعه مان نیست؟ تو، دکتر امید روحانی – تاکید می کنم، دکتر امید روحانی- تو بازیگر این فیلم ها و سریال ها همان دکتر امید روحانی هستی که زمانی برای من عزیزترین عزیزان بود... برای خودش نامی بود، اسم بود. الان شما به کدام از این گزینه هایی که می گویم نزدیکی؟ به یک قهرمان؟ به یک فردیت؟ به یک طرح نقاشی شده از یک قهرمان؟ به کدام از این ها نزدیکی؟ قرار هم نیست قهرمانی باشد، اما چون ما قهرمان می ساختیم حالا باید یک موجودی را بزک کنیم و بگوییم قهرمان است. ما قهرمان نداریم. تضاد خیر و شر نداریم. بحران فردیت به یک آشوب، به یک نزول، به بی تعریفی کمدی و تراژدی می رسد.


لازم نیست تاکید کنم که این یک مانیفست، یک حدیث نفس است.


منبع: ماه نامه تجربه، شماره 30

مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
ادامه
آخرین خبر

راه طولانی قانونی شدن مالیات بر عایدی سرمایه‌

دلیل استقبال نکردن ایرانی ها از موتورسیکلت‌های برقی

دلار زدایی از اقتصاد روسیه

ماجرای گرانی چادر چیست؟

ثبات نرخ طلای سرخ در بازار

ایران رتبه دوم مبارزه با قاچاق کالا را کسب کرد

اتفاقی جدید در سازمان خصوصی سازی

تمایل بازار ارز برای ورود به کانال ۱۰ هزار تومان

اعلام آمادگی ایران برای کاهش تعرفه با عراق

جذب ۱۰ هزار میلیارد تومان سرمایه بخش خصوصی در بنادر کشور

ظریف وارد کاراکاس شد

انگلیس مدعی توقیف دو کشتی توسط ایران شد

واکنش ترامپ به توقیف کشتی انگلیسی توسط ایران

واکنش آمریکا به توقیف نفتکش انگلیس توسط ایران

علت توقیف نفتکش انگلیسی توسط سپاه مشخص شد

سپاه پاسداران یک نفتکش انگلیسی را توقیف کرد

واکنش ایران به ادعای معاون ترامپ

اظهارات طعنه‌آمیز ظریف خطاب به دولتمردان آمریکا

مترقی‌ترین طرح مجلس!

ادعایی درباره هدایت نفتکش انگلیسی به سمت ایران

بایدن: ترامپ عاشق دیکتاتورهاست

تظاهرات در برخی استان‌های عراق

انفجار مین جان پنج روستایی را در غزنی گرفت

نماینده مجلس لبنان در حمایت از زنان استعفا کرد

ورود سری جدید اس 400 به ترکیه

جاسوسی هواپیمای آمریکایی از مواضع حشدالشعبی

آمریکا «سلمان رؤوف» را در فهرست تحریم قرار داد

روسیه گوگل را جریمه کرد

چشم بن‌سلمان به جمال چه کسی روشن شد!

بازداشت مردی که برای داعشی‌ها سنگ تمام می‌گذاشت

توضیح وزیر علوم درباره ضرب و شتم دانشجو توسط استادش

غرق‌شدن جوان ۳۰ساله در یکی از سدهای شهرستان طارم

حرکات نمایشی کاروان عروسی فاجعه به بار آورد!

چه عواملی مانع ازدواج می‌شود؟

آتن لرزید

وضعیت وخیم متروی نیویورک پس از بارش باران!

نگاهی به حسینیه شیعیان در مدینه

امکان نوبت گیری پزشکی با موبایل در کشور

انفجاری مهیب در یکی از تأسیسات گازی مرکز چین

زمین‌گیر شدن یک فروند هواپیمای حجاج