رصد

کد خبر: ۳۵۶۵۵
تاریخ انتشار: ۱۱ آبان ۱۳۹۳ - ۱۴:۱۲
ايستاده اي! قامت طبيعت اگر چه زمستان است. شايد  به نام گل يخ تو را بخوانند كه بيشتري، شايد درخشش آب بر سنگ ها و اصلاً قامت سرو... اينها مهم نيست. هميشه چيزي نوالگوي طبيعت است و اين بار او رخداديست با نو از ايستادگي در فصلي سرد. حالا پس از سال ها و جدا از تمام اتفاقات افتاده، در تماميت آنچه مي گويد يك چيز تغيير نكرده؛ تأكيد بر صداقتي مستتر ميان نت ها و كلمات. شايد برخي از مطالبي كه در اين گفت و گوي طولاني طرح شده، پيش تر به عنوان حقايقي تاريخي مورد بحث و نظر قرار گرفته باشد ولي اين گفت و گو با كسي صورت گرفته كه در شكل گيري، شروع و ادامه اين موسيقي در بطن آن زندگي كرده است. كوروش يغمايي نه تنها موزيسين شناخته شده و خواننده و آهنگساز ترانه ماندگار «گل يخ» بلكه دريچه اي براي ديدن نسياني است كه در اين سال ها بر او ديگر آني رفته كه يا زنده نيستند يا مهاجرت كرده و اجازه مصاحبه در نشريات داخي را ندارند. انگار كه غزل ماه و پلنگ حسين منزوي، وقتي با صداي كورش يغمايي در فضا مي پيچد، حديث رفته بر اين نسل است؛ «من وتو آن دو خطيم آري، موازيان به ناچاري».

بگذاريد صحبت را از اينجا شروع كنيم كه از چه زماني تصميم گرفتيد، بخوانيد؟ يعني از همان كودكي كه نوازندگي را شروع كرديد، به فكر خوانندگي هم بوديد؟


شما با پرسش خود، من را وارد تونل زماني كرديد كه بايد در ايستگاه شش دهه پيش پياده شوم و خاطرات آن روزها را برايتان بگويم. همان روزهايي كه من فراگيري موزيك و نواختن گيتار را آغاز كردم. آن روزها دوراني بود كه نفوذ فرهنگ مادي و معنوي غرب به همه كشورهاي شرقي و از جمله ايران به تازگي آغاز شده بود. البته اين نفوذ در همه كشورها يكسان و به يك ميزان نبود؛ اما هيچ كشوري هم نبود بتواند جلوي نفوذ آن را سد كند. به معني ديگر، گريزي از نفوذ فرهنگ غرب نبود. ناگزير بايد بدون شتاب زندگي و با مهاركردن آن به صورتي منطقي و كنترل شده با آن روبه رو مي شديم. به باور من ورود و نفوذ فرهنگ مادي و معنوي غرب به جامعه سنتي و ايلاتي ما،‌ شايد به شيوه اي لجام گسيخته و شتاب زده انجام گرفت. هر چند كه برخورد فرهنگ هاي گوناگون و حتي گاه متضاد و آشتي دادن يا همزيستي با آنها كاري بس دشوار است كه پيامدهاي آن را دريافتيم. آغاز اين تضاد فرهنگي به صورتي آشكار در جامعه ديده مي شد. نمونه آشكار آن خود من با موي بلند و گيتار به دست يا مادري با چادر و دخترش با دامن كوتاه در خيابان و ... بود كه عضوهاي نابهنجاري در برابر جامعه به حساب مي‌آمديم و اين را مي شد كاملاً از نگاه هاي سنگين عموم مردم حتي كه در خيابان حس كرد. انگار از پرسش شما دور افتاديم. بايد بگويم كه بارها به اين پرسش كه ديرهنگامي است تكراري و ملال آور شده، پاسخ داده ام! اما اين بار براي تنوع خودم هم كه شده مي خواهم خط داستان را به گونه اي ديگر ( شبيه فيلم مستندي كوتاه)‌بازگو كنم. شايد با مرور آنچه در پشت سر دارم « دوران خوب كودكي و ... و آرزوهايي كه در سر داشتم» در خيال خود بتوانم اندكي از آنچه در پيش رو دارم، دور شوم. آشنايي من با ساز و دنياي موزيك براي نخستين بار هنگامي بود كه 9 ساله بودم و كلاس چهارم ابتدايي و در هنگام سه ماه تعطيلي كه همه سال چشم به راه آن بوديم، مشغول «هيچ آموزي». مي گويم«هيچ آموزي»، چون هيچ روزنه شايسته اي براي سرگرمي، يادگيري و حتي وقت گذراني نبود. پدرم كه در خانواده اي فئودال بزرگ شده بود، مرد روشنفكري بود. البته بايد توضيح دهم كه هر خانواده فئودالي الزاماً روشنفكر نبود؛ اما پدرم در آن هنگام،‌ جايگاه ارزشمند هنر را به خوبي مي شناخت و مانند نياي خود (يغماي جندقي) دستي در سرودن شعر داشت، يادم هست كه بعدها كتاب هاي دانشگاهي من را با عشق بسياري مي خواند و اين شعر ناب فلسفي: « تو مو مي بيني و من پيچش مو/ تو ابرو، من اشارت هاي ابرو» كه بن مايه جامعه شناسي است، را همواره بر لب داشت. به اين ترتيب بود كه روزگار مي گذشت و شب و روز كه براي ما نماد تاريكي و روشني است، همواره به دنبال يكديگر مي دويدند ـ هنوز هم مي دوند و تا كنون هم هيچ يك بر ديگري پيروز نشده است ـ تا روزي كه كيوان در كلاس ششم دبستان شاگرد اول شد و براي شاگرد اول شدنش سه هديه براي او و من و برادر ديگرم كامران كه هنوز در كودكي به سر مي برد و بعدها يكي از برجسته ترين گيتاريست ها در سنجش با استانداردهاي جهاني شد، خريد. در اين ماجرا من و كامران هم از شاگرد اول شدن كيوان بهره اي حاشيه اي برديم كه برايمان توفيقي اجباري بود و انگيزه هنرمند شدنمان. اما در پس آن و در گذر زمان مايه بدبختي! اين سه هديه يك ويولن براي كيوان و سنتوري براي من بود به همراه يك دوچرخه براي كامران. ـ اين دوچرخه، چهار چرخه اي بود كه چرخ عقب آن براي حفظ تعادل دو چرخ كوچك ديگر را هم به همراه داشت ـ به هر روي، پدر براي دادن اين هديه ها جشني خودماني گرفت و مادر را به زحمت انداخت. در اين جشن خانوادگي، فاميل هاي نزديك ما طبق معمول آمده بودند تا اين ماجراي غيرمنتظره را در خاطراتشان حفظ كنند و براي تعريف و غيبت در اينجا و آنجا سوژه اي داغ و هميشگي داشته باشند. يادم هست كه كيوان در جلوي چشمان حيرت زده فاميل « كه انگار براي ديدن سيرك آمده اند» جعبه ويولن را باز كرد و بعد از ديدن و وارسي ساختمان و رنگ و ... و ويولن، بلافاصله آن را در جعبه اش گذاشت كه خداي ناكرده خراب نشود و از همان هنگام براي يادگيري نزد استاد حسين ياحقي رفت. كامران هم در حياط خانه مشغول يادگيري و زمين خوردن با هديه خود ( دوچرخه ـ چهارچرخه) شد؛ اما هنگامي كه نوبت به من رسيد با آنكه تا آن هنگام هيچ گاه سنتور را از نزديك نديده بودم، جلوي چشمان بهت زده فاميل، سنتور را از جعبه اش بيرون آوردم و روي آن قرار دادم و مضراب ها را ـ شايد به اشتباه ـ به دست گرفتم و براي پيدا كردن صداي نت هاي «بم» و « زير» روي سيم هاي سنتور، مضراب ها را روي سيم هاي گوناگون زدم و بعد از اكتشاف صداها روي سيم ها، درجا و به ناگاه يك چيزي شبيه به يك آهنگ ساده را زدم. فاميل كه به دور اتاق نشسته بودند و حتماً تا آن هنگام، صداي هيچ سازي را هم نديده و نشنيده بودند. با دهاني باز به رخدادي عجيب و شكستن « تابو» و نواختن ناگهاني من نگاه مي كردند و در اصطلاح امروزي بريده بودند؛ اما به يقين در اين انديشه بودند كه پدرم از خط قرمزها گذشته و خدا آخر و عاقبت اين بچه هاي بي گناه و البته ـ در آينده مطرب را ـ به خير كند كه درباره من و كامران به خير هم نكرد. بايد اشاره كنم كه اين « ته به خير» شدن را به صورتي اتوماتيك به كامبيز برادر كوچكم هديه دادم ـ دوستي خاله خرسه چون با اصرار من بود كه به هنرستان موزيك فرستاده شد و بر همين پايه هم « ته به خير» شد؛ انگار آينده نگري فاميل ما بهتر از پدرم بود. مادرم كه چند ماه پيش از دنيا رفت و در اين سي و پنج سال همواره نظاره گر خواندن و نخواندن ـ ممنوع شدن و ممنوع نشدن ـ و چشم به راه « ممنوع نشدن دائمي» من بود و تا وقت به دستش مي افتاد، ماجراي جشن و شيرين كاريم را تكرار مي كرد و از خاطرات فراموش نشدني اش شده بود؛ اما بقيه ماجرا: بايد بگويم تا سال ها بعد بر پايه احترام به گزينش پدرم به نوازندگي سنتور ادامه دادم و به مراحل بسيار خوبي هم رسيدم. اما خودم همواره بيشتر موزيك مدرن غربي را بر پايه وجود و زيبايي هارموني، پيشرفت و تكامل سازها و صدادهندگي آنها، وجود ريتم و حركت و آكورد، تنوع فرم ها و چيزهايي از اين دست دوست داشتم و پس از چند سال كه توانستم خواسته خودم را بيان كنم، سازي كه همواره آن را دوست داشتم، يعني گيتار را انتخاب كردم و به راستي شبانه روز به تمرين هاي دشوار و بسيار سخت براي فراگيري آن پرداختم. اما درباره خواندن؛ به باور من حنجره، نوعي ساز است كه استفاده از آن براي خواندن نياز به يادگيري، مهارت و تكنيك هاي لازم و كافي دارد. حنجره، سازي بسيار كامل است كه توانايي بيان واژه ها و مفهوم شعر و حتي اداي حالاتي را دارد كه شايد شعر هم به تنهايي از انتقال آن ناتوان باشد. آغاز آواز خواندن جدي من راي مردم و روي صحنه در كلاس پنجم دبستان، در جشن دبيرستان «هدف » بود. كيوان در اركستر پاپ دبيرستان ويولن مي نواخت؛ اما اركسترشان خواننده نداشت و من كه دبستاني بودم به پيشنهاد كيوان در جايگاه خواننده ميهمان با اركستر دبيرستان همراهي كردم. پس از آن در همه گروه هايي كه كار كرده ام، به همراهي گيتار خوانندگي هم كردم كه كارهايي از بيتلز، رولينگ استونز، مانكيز و غيره از آن جمله اند.


معمولاً در تمام زمينه هاي هنري كساني كه پيشرو بوده اند با جريانات روز دنيا آشنا بودند. شما در زماني كه نه اينترنت بود و نه ماهواره، با اين كه موسيقي را با نوازندگي ساز سنتور شروع كرده بوديد، بدون هيچ استادي به سمت گيتار الكتريك رفتيد. اين هماهنگي با موسيقي روز جهان و آشنايي با گروه هاي مطرح موسيقي مثل بيلتز چگونه اتفاق افتاد؟


پديده اي به نام زندگي فقط با جريانات روز سپري نمي شود، بلكه شامل جريانات شب هم مي شود! مرادم مطالعات و كوشش ها و سختي ها و مسائلي از اين دست است كه بيشتر در سكوت و آرامش و در شب هنگام صورت مي گيرد. مانند علم نجوم و ستاره شناسي و غيره. بر اين پايه بهتر اين است كه يك انسان فرهيخته هم از جريانات روز آگاهي داشته باشد و هم از جريانات شب. آنچه جامعه مي آفريند و به انسان ها وا مي گذارد، « فرهنگ» نام دارد. شخصيت هم سازماني است كه به اقتضاي عوامل اجتماعي در ارگانيزم پديد مي آيد. بر اين پايه، بديهي است كه هنر و هنرمند، بن مايه و نشانه فرهنگ در جامعه هستند. به باور من هر شخص بر پايه بيوگرافي خود، فرهنگ خانواده، ميزان، نوع و رشته تحصيلات، پيشه، پيوند احتمالي با ديگر گروه ها و طبقات اجتماعي ويژه و ميزان استعدادش، موزيك در خور خود را در ميان بمباران موزيك هاي شبكه هاي خارجي و به ويژه موزيكي را كه از سوي رسانه هاي كشورش ديكته مي شود، مي پسندد و گوش مي كند و بر پايه عادت از آن لذت هم مي برد. از سوي ديگر، هر كودك به هنگام زاده شدن، ناگزير به طبقه اي بستگي دارد و مطابق آن فرهنگ، صاحب نوعي شعور است. ـ اگر يك روستايي ساده اين شبكه هاي داخلي و خارجي را نداشته باشد، تمامي دانش موزيك او در آواي ني ( ني نواز) آن روستا خلاصه مي شود‌ ـ ت آنجا كه مي دانيم موسيقيدانان در گذشته از طرف دربار يا اشراف حمايت مي شده اند؛ اما با تحولات معاصر دو مرجع قانوني يعني وزارت ارشاد و راديو و تلويزيون نسبت به حفظ و توسعه فرهنگ موسيقي مسئوليت دارند، اما هنگامي كه هنوز ساز را هم نشان نمي دهند، ديگر چه انتظاري مي توان داشت؟ بديهي است كه ساختمان ساز ازچوب و فلز و غيره است كه البته صدادهندگي هم دارد؛ اما تا كسي آن را به صدا درنياورد ـ با اين كه آوا در درون آن نهفته است ـ بي صدا در گوشه اي آرميده است. نتيجه اخلاقي اين كه خودساز ( با توجه به ساختمان فيزيكي آن مانند يك شيء) گناهي ندارد، مگر اينكه سازنده يا نوازنده اي آن را وادار به صدادهندگي كند؛ اما در كمال تعجّب مشاهده مي كنيم كه نوازندگان ـ عوامل اصلي ـ را نشان مي دهند؛ اما خود ساز را پشت ستون و گل و گلدان و غيره مانند يك «تابو» پنهان مي كنند! و اين در حالي است ـ با تفاوت ساختاري كه در حنجره و ساز وجود دارد ـ كه كامل ترين ساز كه حنجره انسان است، همواره نشان داده مي شود. ارزش واقعي يك هنر يا ورزش يا هر پديده جهاني كه ما آنها را به عاريه گرفته ايم، هنگامي به دست مي آيد كه شايستگي آن با ديگر پديده هاي همسان خود در جهان ـ دست كم با همسايگان يا درمنطقه خود ـ سنجيده شود. در آن هنگام مي توان ميزان استانداردها و شايستگي جهاني آن پديده را شناسايي كرد. براي نمونه فوتبال ما كه اصالتاً يك ورزش اروپايي است هنگامي ارزيابي واقعي مي شود كه با تيم هاي شايسته جهان سنجش شود. در اينجا اين پرسش مهم و تعيين كننده پيش مي آيد كه ما در هنگام سنجش يك هنرمند يا آرتيست ايراني كه در زمينه هنرهاي غربي ـ جهاني ـ فعاليت دارد، او را با چه چيز يا با چه الگوي قابل سنجشي ارزيابي مي كنيم. ـ خودمان را باخودمان، آن هم پديده اي كه اصالتاً جهاني است ـ آيا در ايران براي سنجش هنرمندان و هنرهاي گوناگون غربي ـ جهاني ـ الگويي شايسته و مورد پذيرش مجامع هنري جهان وجود دارد؟ به باور من وجود دارد؛ اما بر پايه شرايط همواره پنهان مانده اند. مراد من هنرهايي است، مانند موزيك غربي، تئاتر، سينما، مد و غيره كه امروزه جهاني شده اند و كشورهاي شرقي هم مانند ژاپن، كره، چين، تركيه و ... از ديرباز با پذيرش استانداردهاي اين هنرها سعي در توليد شايسته آنها يا حتي رقابت با كشورهاي غربي داراي اين هنرها دارند. درغير اين صورت هر قدر ما بدون در نظر گرفتن و سنجش ها و استانداردهاي جهاني و بدون هر الگوي شايسته، فقط با ترازوي سليقه و ناآگاهي شخصي آن هم در يك ميدان رقابت جهاني، در ميان خودمان گزينش كنيم، بديهي است كه در هنگام سنجش واقعي و جهاني رسوا خواهيم شد. من نه تنها گيتار، بلكه سنتور را هم بدون استاد فراگرفتم. ديگر اينكه در آن هنگام نه تنها ايران بلكه همه كشورهاي جهان از داشتن اينترنت و... بي بهره بودند. اما موضوع مهم اينجاست كه در همه كشورها از جمله ايران همه اخبار روز و شب و هنري و غير هنري و غيره و بالاخره هر آنچه را كه مي خواستيد، مي توانستيد از طريق راديو و تلويزيون، مطبوعات گوناگون و نشريات، سينماها، صفحه فروشي ها و غيره به دست آوريد. تا آنجا كه من يادم هست در زمينه كاري خودم تمام اخبار هنري موزيك جهان اندك زماني ديرتر، به ما مي رسيد، مانند صفحات روز موزيك جهان در هر فرمي، حتي كتاب هاي نت و كپي آهنگ ها. صفحات 45 دور و 33 دور موزيك روز جهان در همه صفحه فروشي ها فراوان بود و همچنين راديو آمريكا و شبكه هاي گوناگون راديو هم به حد كافي كارهاي ارزشمند از كلاسيك گرفته تا انواع موزيك را پخش مي كردند كه بسيار بسيار مهم بود. تمامي صفحات بيتلز و حتي فيلم سينمايي بيتلز و ... هم به نمايش درآمد. يادم هست در بسياري از هتل هاو كلوپ ها، اركسترهاي حرفه اي انگليسي و ايتاليايي و... مشغول اجراي برنامه بودند. چند بار از من براي همكاري ـ ليدگيتارـ و رفتن از ايران براي ضبط صفحه به انگلستان دعوت كردند؛ اما درآن هنگام و در سن 17 سالگي به تنهايي نمي توانستم تصميم بگيرم. بر اين پايه، شايد بتوان گفت از نظر موزيك شنيداري روز تقريباً با يك اروپايي همسان بودم؛ اما مدت كمي طول كشيد تا فرهنگ مادي اين موزيك هم به ما برسد و آن انواع گيتار الكتريك و سازهاي ديگر غربي و دستگاه ها و افكت ها بود كه آن زمان اينجا كم بود. اما در زمينه روند شكل گيري موزيك تا آنجا كه يادم هست در آن هنگام ـ عصر طلايي موزيك و سينما ـ بر اين پايه هر شخص مي توانست، موزيك در خور خودش را از ميان موزيك هاي بسيار خوبي كه در جهان ارائه مي شد، گزينش كند. بنابراين من سرچشمه هاي شنيداري را مانند صفحه و پخش موزيك روز از راديو و تلويزيون را براي يادگيري در اختيار داشتم. مهم ترين انگيزه، « عشق» بود و پس از آن تمرين و تمرين وتمرين و باز هم تمرين. در آغاز كار با گيتار كلاسيك و آكوستيك بسيار معمولي كه به گيتار رسوي معروف بود، شروع كردم، به طوري كه كنارگيتار به خواب مي رفتم و هنگام برخاستن از خواب، بدون خوردن ناشتايي شروع به نواختن و يادگيري مي كردم. يك گرام « تپاز» داشتم و سرمشق من صفحات 45 دور و 33 دور بود كه دور تختخوابم پراكنده بود؛ بنابراين پاسخ پرسش شما اين است: تمرين. تمرين و كوشش خستگي ناپذير فقط بر پايه عشق به موزيك و گيتار. نكته بسيار مهمي كه وجود داشت، اين بود كه الگو و ميزان و ترازوي سنجش ما كساني بودند كه به راستي در جهان آن روز در كار خود نمونه بودند و ما خود را با آنها سنجش مي كرديم. بر همين پايه بود كه در آن دوران موزيك پاپ ما هر چه بود از همه همسايگان خود بهتر بوديم؛ اما امروز سير قهقرايي طي كرده ايم! در ماهواره ها و شبكه هاي گوناگون كه هر آن هم بر تعداد آنها اضافه مي شود به ندرت موزيك خوب و بيشتر موزيك بد از سراسر جهان و در فرم هاي گوناگون در ميزان حيرت انگيز به هر شنونده و بيننده اي ديكته مي شود و به جاي ارائه يك موزيك خوب، ويديوهايي بر پايه شعر يا بدون تكيه بر شعر آن پخش مي شود كه جز نمايش مدل هاي فريبنده از جنس مخالف ـ نمي دانم چرا به آن جنس مخالف مي گويند در حالي كه در بيشتر موارد جنش موافق است ـ و نمايش چيزهاي ديگر( گيج كننده براي ما) و در ميزاني غير قابل اندازه گيري به عنوان موزيك ـ كه در اين هياهو بودن و نبودنش فرقي هم نمي كند، چون حواس مخاطب به سوي ديدني هاي تازه كه تا كنون نديده است و غيره كشانده مي شود، هيچ نشانه اي از هنر واقعي ندارد. انگار اصلاً همه فراموش كرده اند كه موزيك يك هنر شنيداري است. بديهي است كه اگر همه اين به اصطلاح نشانه ها ـ المان هاي نمايشي را از آن ويدئو برداريم، موزيك آن به تنهايي به هيچ روي قابل شنيدن براي بار دوم نيست. به غير از ويدئوهاي ارزشمندي كه خارج از كار اين بساز و بفروش ها قرار دارند مانند ويدئويي با نام « زمين» از خدا بيامرز مايكل جكسون كه درباره نابودي زمين بود و غيره. البته اين فرآيند و دير پديده هاي به باور ما عجيب و غريب موجود در جهان و جوشش ها و تحولات جهاني شدن، فرهنگ اين دوره و زمانه است كه ناگزير پيشرفت ناميده مي شود ـ منهاي پيشرفت هاي بشردوستانه! ـ اينجاست كه بايد گفت لازمه هر پيشرفتي تكامل نيست؛ براي مثال بمب اتمي حاصل پيشرفت علمي است؛ اما همين پيشرفت مي تواند انگيزه اي براي يك فاجعه بشري باشد. نكته بسيار مهمي كه بايد اشاره كنم اين است كه من همواره كار موزيك خودم را بر پايه ميزان گنجايش و پذيرا بودن فرهنگ موزيك جامعه ايران و هماهنگ با آن انجام مي دادم. چون در آن هنگام اگر مي خواستم كاري را با توانايي و سليقه خودم انجام بدهم، مورد پذيرش جامعه قرار نمي گرفت. مورد بسيار مهم ديگر كه ناگزيرم به آن اشاره كنم و در ارائه كار موزيك امروزه رل اصلي را بازي مي كند، ابزار و وسايل فني است كه همه اهالي موزيك در جهان از آنها بهره مي برند؛اما بايد بگويم كه پس از انقلاب تا كنون همه كارها و حتي خواندن را با يك كاست خانگي هشت تراك و ميكروفن هاي غيرحرفه اي و ... در اتاق خودم يا جايي غير استاندارد انجام داده ام و اين در حالي است كه همين كارها با كارهاي ديگر هنرمندان با آن همه امكانات در جهان سنجش مي شود بدون اينكه اين مهم در نظر گرفته شود.


گل يخ


اولين آهنگ هاي شما، همزمان با آلبوم يكي از مطرح ترين خوانندگان قبل از انقلاب روي صفحه گرام 45دور به بازار آمده و با فاصله زيادي از خواننده مطرح آن زمان نزديك به 900 هزار نسخه فروخت و ركوردي افسانه اي زد. آن زمان چه ذهنيتي نسبت به كارهاي خودتان و تفاوتش با موسيقي رايج داشتيد؟


نخست اين كه تيترها و لقب هاي ارزشمند و هنري را نبايد به سادگي و به ويژه از روي ناآگاهي عمومي در زمينه موزيك مدرن به اين و آن سنجاق كرد. هر چند كه در خانه بدون داشتن هر گونه استاندارد جهاني اين تيترهاي ارزشمند جهاني را وطني ـ خانگي ـ بكنيم و در خلوت خودمان جايزه بدهيم و براي خودمان هورا بكشيم. در روز موعودـ آخر پاييز ت متوجه مي شويم، اندر خم يك كوچه ايم و در آن هنگام است كه به ياد مي آوريم به چه ميزان پس معركه هستيم. بر اين پايه من همواره خودم را در آغاز يك موسيقيدان ونوازنده و سپس در جايگاه يك ساز گويا، خواننده مي دانم. ديگر اينكه تيراژ آلبوم هم ـ ميان دعوا نرخ تعيين نكنيد ـ بسيار بيش از رقمي بود كه به شما گفته اند. راستش را بخواهيد من چشم به راه چنين استقبالي نبودم، چون اين فرم موزيك در ايران سابقه نداشت و كار كاملاً تازه اي بود و هر بدعتي لزوماً با استقبال روبه رو نخواهد شد. در اينجا بايد اشاره كنم كه در آن هنگام من دانشجو بودم و بي تجربه و آنها گرگ باران(تله) ديده! از فروش چندين ميليوني گل يخ فقط توانستم دستمزد شاعر و نوازندگان و استوديو و ... را به زحمت بدهم و مانند همه كارهاي ديگري هنري كه در ايران معمول است همه درآمد آن در سال هاي پشت سر تا همين لحظه در سراسر جهان از صفحه گرفته تا كاست و سي دي و ... به جيب گشاد و پرنشدني شركت هاي مورد نظر( و ديگر قاچاقچيان نسبتاً محترم)‌رفته و ... هنوز هم مي رود و به ريش نداشته ما مي خندند. اين بي عدالتي آشكار هم اكنون هم وجود دارد، يعني همواره حقوق ( مادي و حتي معنوي) هنرمندان نصيب بي هنران و ديگر قاچاقچيان نسبتاً محترم شده است. من هيچ نفع مالي از آن ركورد افسانه اي نداشتم به جز افتخاري بي نظير كه هم ميهنان مهربانم مرا شايسته آن دانستند. نكته مهم ديگر اينكه گل يخ اولني كاري بود كه با داشتن استانداردهاي لازم جهاني توانست در آن هنگام به ديگر كشورهاي جهان مانند فرانسه، انگلستان و غيره نفوذ كند. در اينجا لازم است شناختي هر چند فشرده از ورود موزيك غربي به كشورهاي شرقي داشته باشيم.تماس با موسيقي غرب و ظرفيت انطباق با آن، مشكل بزرگ همه كشورهاي شرقي بوده است كه به سه راه منطقي منجر مي شد اول اين كه به طور رسمي به سنت اروپايي روي آوريم و ويژگي هاي فرهنگي خودمان را فراموش كنيم. دوم فقط به موسيقي خودمان چنگ اندازيم. و در نهايت اين كه پيوندي بين اين دو برقرار كنيم با رنگ و بوي ملي. با آثار بسيار ارزشمندي كه از آن دوره درخشان باقي مانده، كاملاً مشخص است كه برخورد استادان بزرگ و ارجمند آن هنگام با موزيك غربي بسيار معقولانه و آكادميك بوده است و مانند كشورهاي ژاپن، هند، مصر راه منطقي سوم را برگزيده اند. از طرف ديگر اين نفوذ لجام گسيخته موزيك غربي را استادان كم نظيري مانند علينقي وزيري و ديگر استادان خبره آن روزگار به خوبي و به طور شايسته مهار كردند و همين مسأله، انگيزه پيدايش فر ميشد كه در آغاز شعر آن فارسي و سازها و اجرا غربي بودند. سپس اين فرم با تحولي براي مدتي با آهنگسازي و نظارت همان استادان انجام مي گرفت و كاملاً‌ مشخص است كه تمامي دست اندركاران موسيقي ـ علينقي وزيري نابغه بزرگ موسيقي كه رياست موزيك كشور را بر عهده داشت، داراي تحصيلات آكادميك با دست كم آگاهي و تجربه لازم و كافي براي تأليف و تصنيف يك اثر هنري بوده اند. اين كوشش هاي ارزشمند هم به زودي بابي مهري ها و رنجيدگي هاييي كه انگيزه دلسردي و خانه نشيني علينقي وزيري و ترك كردن اين استادان ا زجمله پرويز محمود از ايران شد، نيمه كاره رها شد و بعدها استادان برجسته اي چون مرتضي حنانه و غيره اين روند شايسته را كم و بيش تا بعد از انقلاب با دلسردي ادامه دادند. با ورود تلويزيون و شومن ها و كاباره ها و سرازير شدن دلال هايي با درآمدهاي هنگفت و  غيره در اين زمينه فرهنگي مهم كه نماد موزيك هر كشور در جهان است، اين روند به دليل نداشتن هيچ گونه آزمون براي ورود، انگيزه سرازير شدن بسياري ديگر از دست اندركاران بساز و بفروش در اين زمينه شد و چنان به ابتدال كشيده شد كه « ورود براي عموم آزاد شد». بر همين پايه در آن زمان، اين وقايع باعث ناراحتي بسياري از نام آوران موسيقي شد، به طوري كه « بنان» استاد آواز ايران از راديو استعفا كرد. در آن هنگام هم به جز استثناها درك درست و آگاهانه اي از موزيك مدرن وجود نداشت و حتي گوش دادن به موزيك غربي هم از نظر عموم جا نيفتاده بود و ناگزير موزيك رايج هم چيزي جدا از موزيك بومي و برداشتي خام از موزيك غربي و تلفيق نادرست آن با شعر فارسي نوبد. خواننده شعري را از بدبختي هاومصيب هايشخصي و  عشقي خود مي خواند. اما در كمال تعجب همزمان با خواندن شعرش كه اشك همه را در مي آورد با آن مي رقصيد و حركاتي موزون و ناموزون مي كرد و از خوشحالي بدبختي هايش در پوست خود نمي گنجيد. يعني تناقضي آشكار كه نشانگر ناآگاهي حيرت آوري است از دست اندركاران هنري در اين زمينه كه هنوز هم وجود دارد. چنان كه آبروريزي در اين ميزان راحتي در پس افتاده ترين كشورهاي دنيا هم نمي توانيد پيدا كنيد. ديوجنس فيلسوف بزرگ يوناني روزها با چراغ در شهر مي گشت. وقتي مردم شهر به او مي گفتند اكنون كه روز است و هوا روشن، تو با چراغ دنبال چه مي گردي؟ ديوجانس پاسخ مي داد: به دنبال «‌ انسان» مي گردم. او از اين كه همه مردم به جز روزمرگي چيزي نمي بينند و نمي دانند، رنج مي برد.


شعر آهنگ ماندگار «‌گل يخ» بر سروده اي از مهدي اخوان لنگرودي است كه از هم دانشگاهي شما بوده است. آيا شكل گيري اين آهنگ و اساس موسيقي تان در اين تيم هاي كاري دوستانه شكل مي گرفت يا خودتان اين ترانه را به آقاي اخوان سفارش داديد؟ از شكل گيري و حال و هواي روزهايي كه اين آهنگ ماندگار شكل گرفت، بگوييد؟


واژه ترانه: ترانه به معني « جوان خوش رو و ترو تازه» است؛ اما از سال هاي بسيار دور به اشعار هجايي ـ كوچك ترين واحد وزن در شعر فارسي ـ كه شورانگيز،‌ضربي و سبك مانند «ديشب كه بارون اومد، يارم لب بوم اومد» و غيره با آهنگ هاي ويژه اي كه توسط عامه مردم و به ويژه جوانان و كودكان خوانده مي شده، گفته مي شده است. شعر گل يخ از سروده هاي هم شاگردي و به ويژه دوست بسيار مهربانم مهدي اخوان لنگرودي است. او اين شعر را در اواخر دوران دانشگاهي مان به من داد. در آن هنگام من سرپرستي موزيك راك دانشگاه و همچنين گروه موزيك خودم (‌رايچرز) را بر عهده داشتم و بر همين پايه فارسي نمي خواندم؛ اما من به قدري آن را دوست داشتم كه بلافاصله به آهنگسازي روي آن پرداختم؛ اما تا كامل شدن آن و هماهنگي مفهوم شعر با آهنگ، چند ماهي به درازا كشيد. آهنگسازي هم مانند شاعري چيزي است كه با يا در وجود آدمي هست يا نيست. نمي توان آن را با درس خواندن و گذراندن ترم ها و دانشكده هاي آهنگسازي فرا گرفت. بديهي است كه آموزش هاي آكادميك براي افرادي كه استعداد آهنگسازي يا سرودن شعر را به طور غريزي دارا هستند، بسيار مهم و لازم است و نتيجه كار آنها را به مراتب بهتر مي كند. توجه شما را جلب مي كنم به آهنگ هاي فولكلوريك، سازندگان ناشناس اين آثار در حالي كه هيچ گونه سواد آكادميك نداشته اند، زيباترين و ماندگارترين آثار موسيقايي را آفريده اند. «‌حجم خالي» و « دل داره پير مي شه» دو شعر ديگر از مهدي بود كه من بر روي آنها آهنگ ساختم. مهدي، مدتي بعد از پخش «گل يخ» و گرفتن ليسانس از ايران رفت و من را با پيامدهاي آغاز اين كار هنري كه او هم از مرتكبين آن بود، تنها گذاشت. اما همچنان با هم در پيوندي ناگسستني از مهر هستيم. اميد دارم همواره تندرست و شادكام باشد. نكته بسيار مهمي كه بايد اشاره كنم، اين است كه من همواره گزينش شعر و كار موزيك خودم را بر پايه ميزان گنجايش و پذيرا بودن فرهنگ موزيك جامعه ايران و هماهنگ با آن انجام مي دهيم.


سال هاي سكوت


شما به عنوان نماينده موسيقي راك خاورميانه معرفي شديد. به نظرم اين پاسخ مناسبي براي كساني است كه سال ها صداي شما را ممنوع كرده اند، چون بعد از اين همه فعاليت، موسيقي شما توسط كارشناسان غربي به جهان معرفي شد. تحليل شما از اين مسأله چيست؟


لازم است يادآور شوم كه به غير از اين ممنوع الكاري دو مرحله اي كه در 35 ساله گذشته، 25 ساله شد؛ در سيستم پيش از انقلاب هم چند نوبت از سوي راديو و تلويزيون ممنوع الصدا شده بودم؛ اما هيچ گاه ممنوع الكار ـ ممنوع الچهره ـ ممنوع الخروج، ممنوع والا و غيره نشده بودم، يعني اين كه همه كارهاي هنري خودم را از برگزاري كنسرت گرفته تا انتشار آلبوم، گفت و گو با رسانه هاو كارهاي ديگر آزادانه انجام مي دادم و هرگز به بيرون جامعه پرتاپ و از گذراندن زندگي ساقط نشدم. در هر جامعه اي تنبيه و كيفر در صورت سرپيچي از احكام قانون وجود دارد. اگر نگاه ژرف بيني داشته باشيم، به ناگاه متوجه مي شويم حكمي به اجرا درآمده كه قيد زمان هم ندارد. اما در اين روي سكه، نه مجرمي وجود دارد، نه جرمي اتفاقي افتاده، نه محكمه اي بوده و نه حتي محاكمه اي و نه حكمي رسمي. اما اين حكم اجرا شده است. بعضي مواقع كه كنار جوي مي نشينم و گذر عمر را نگاه مي كنم، به آنچه در گذر سال ها به مانند آوارهاي فرهنگي و غيرفرهنگي و ... بر سرم ريخته است، فكر مي كنم. از ممنوع الصدايي گرفته تا ممنوع الكار موزيك، ممنوع الكار رشته تحصيلي، ممنوع الچهره، ممنوع الخروج، ممنوع ال... دردسرتان ندهم. يعني اين كه از همه مواهب زندگي فقط مي توانستم  از هوا براي نفس كشيدن استفاده كنم، چون براي نفس كشيدن نبايد پولي پرداخت كرد، آنهم نه براي اين كه لطفي به من شده باشد، بلكه براي اين كه بتوانم زنده بمانم و از نعمات و مزاياي اين ممنوعيت ها لذت ببرم. در همان لحظات اول كپ مي كنم، حيرت مي كنم، حتي تا ايست قلبي هم پيش مي روم، چون واقعاً بهت زده مي شوم و به ناگاه حالتي شبيه به شيدايي به من دست مي دهد. مگر مي شود باور كرد؟ مگر مي شود پذيرفت؟ مگر مي شود حتي فكر آن را كرد كه بيست و پنج سال از بهترين سال هاي زندگي تو را در مقطع جواني و داشتن انرژي و توانايي براي كوشش و كار براي سرزمينت از تو بگيرند؟ بيست و پنج سال نتواني درآمد سالمي داشته باشي و از به دست آوردن درآمد حرفه اي ات يعني موزيك و رشته تحصيلي كه بن مايه ساختار شخصيتي ات را تشكيل مي دهد، محروم باشي؟ بيست و پنج سال مي توانستم براي سرزمينم كارهاي ديگري انجام دهم و شايد افتخار ديگري به دست آورم، مهم تر اين كه بيست و پنج سال تو را از مردمي كه به خاطر آنان اين دشواري ها و بي مهري ها را تحمل مي كني، جدا نگه دارند. و البته در آخر به اين نتيجه تجربي مي رسم كه نه تنها مي شود، بلكه شده است. اگر مي خواهيد بدانيد كه آنها حق داشته اند يا نه، بايد تعريف ـ مبنا و مفهوم ـ حق را برايتان بگويم و حق امتيازي است كه شخص يا گروهي خود را سزاوار آن مي دانند. به باور من ماجراي سريالي اين ممنوعيت ها با « شادي غم انگيزي» به پايان رسيد، اما به چه قيمتي؟ ما نه تنها امروز، بلكه سال هاي بسياري را بايد تاوان كارهاي اشتباه ديروزمان را بدهيم؛ به ويژه كه آغاز اين كارهاي اشتباه هماهنگ و همزمان با آغاز انفجار پيوندهاي علمي، فني، هنري و دگرگوني ها و همچنين تحولات بسيار مهم باور نكردني مانند كامپيوتر، اينترنت، ماهواره و ... در جهان انجام گرفت،‌يعني اين كه يك اشتباه به نظر ساده، به سادگي به يك فاجعه فرهنگي جبران ناپذير مبدل شد.


آلبوم « ملك جمشيد» هم با وجود اين كه اشعارش مجوز دارد، اما همچنان در وزارت ارشاد مانده و مجوز انتشار نگرفته...


و اما درباره گذاشتن « ملك جمشيد» از هفت خوان؛ اين آلبوم از سوي شوراي شعر و همچنين شوراي موزيك پروانه هاي لازم را گرفته و آماده پخش بود؛ اما با عوض شدن سليقه و روش ها به ناگاه جلوي پخش آن گرفته شد. ترديدي نيست كه انگيزه و دليل آن، نه در خود آلبوم، بلكه خود من بوده است. بر همين پايه بعد از نزديك به هشت سال هنگامي كه روش و سليقه ها به حالت پيش از آن برگشت، پيگيري آن را دوباره آغاز كردم. بايد به اين نكته بسيار مهم اشاره كنم كه هر پديده هنري برآمده و ويژه همان مقطع زماني و تحولات همان دوران است؛ به ويژه در اين دوره و زمانه كه همه چيز در دنيا با سرعت حيرت آوري در حال دگرگون شدن است. ديگر اين كه پژوهش هاي جهاني در زمينه شناخت موزيك من و دادن لقب هايي مانند « نابغه موزيك شرق» نمي تواند پاسخي به اينها باشد؛ چون پژوهشگران در آن سوي جهان اصلاً اينها را نمي شناسند و اصلاً از اين ها پرسشي نشده كه پاسخي بدهند؛ اما اگر مي خواهيد اثر اين به قول شما جريانات را در داخل بدانيد، خودتان را خسته نكنيد. اين شعر ناب را از نياي من يغماي جندقي بپذيرد: « گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من ... آنچه البته به جايي نرسد فرياد است.» اگر گفته نيچه فيلسوف بزرگ آلماني را ناديده بگيريم كه مي گويد:‌« تواضع، فروتني رياكارانه است.» در اين زمينه هر چه كه من بگويم، ممكن است حمل بر خودستايي بشود. بنابراين نكات و مراحل مهم اين گزينش ها از آغاز در كارنامه ام هست و برايتان مي گويم. نخست، آلبوم پژوهشي و تحقيقاتي و جهاني « زنجير خود را خودت بباف Forge your Own Chains » كه به شكل دو صفحه  33 دور يا ال ـ پي در سال 2009 در جهان پخش شد. در اين آلبوم پانزده موسيقيدان و خواننده در سبك (psychedelic Rock) در جهان گزينش شده اند كه در ميان آنها من در جايگاه برترين موسيقيدان خاورميانه در اين فرم معرفي شده ام. همچنين در آلبوم، اشاره شده است كه نشانه اي است براي اكتشاف نبوغ كورش يغمايي. در پي اين آلبوم و شناخت من بود كه گزينش و جمع آوري كارهي قبل از انقلاب من با آقاي ايوتن آلاپات مدير تحقيقاتي stones throw  آغاز شد كه نزديك به دو سال به طول انجاميد و بالاخره با نام برگشت از لبه پرتگاه (Back From The Brink ) توسط stones throw records در جهان منتشر شد و مورد استقبال بسيار خوبي درجهان قرار گرفت. از جمله نشريه معتبر و تخصصي(رولينگ استون) Rolling stone كه از 4ستاره امتياز، 3 ستاره را گرفت و در نشريه جهاني و تخصصي موزيك(موجو) آلبوم برتر ماه در جهان شناخته شد و از 4 ستاره امتياز 4 ستاره را گرفت. همچنين خبر موفقيت اين آلبوم در نشريات معتبر جهاني مانند، و  ….. Times, Independent, the Sunday Times-shinding – dusted Daily News, Los Angeles


ديگر نشريات و به ويژه گفت و گوي اختصاصي من با نشريه تخصصي و جهاني موزيك(بيلبورد) درج شده و از اين طريق در جايگاه موسيقيدان جهاني و نابغه موزيك شرق و پدرخوانده موزيك راك ايران به جهان معرفي شدم و همين انگيزه اي شد كه از سوي فستيوال هاي بزرگ جهاني ردبول() و... به ويژه بزرگ ترين فستيوال موزيك در جهان ( ترانس موزيكال) () در فرانسه كه برجسته ترين موسيقيدانان جهان آرزوي افتخار ورود به آن را دارند، براي اجراي كنسرت گزينش و دعوت شوم كه نشانه هاي آن در سايتم هست. اين جهش و موفقيت مهم براي اولين بار انگيزه ورود موزيك راك ايران به گستره موزيك جهان شد. شگفتا كه در ايران با سكوتي بزرگ و معني دار برگزار شد. اين موضوع براي من باورنكردني بودكه از يك سو از طرف مميزان و پژوهشگران برجسته و شناخته شده موزيك جهاني برگزيده و دعوت شوم؛ اما از سوي ديگر در كشور خودم ممنوع الكار باشم! اما براي من همين بس كه افتخاري بر افتخارات ايران( در زمينه موزيك) افزوده شد و نام يك موسيقيدان ايراني در گستره موسيقدانان جهاني براي اولين بار ثبت شد. بر پايه آزمايش و تجربه انگار ما عادت كرده ايم كه دارايي هاي مادي و معنوي خودمان را ديگران بايد به ما بشناسانند و تازه باز هم بعد از شناسايي قدر آنها را ندانيم و به امان خدا رهايش كنيم. زبانزد معروفي داريم كه شايد پاسخ شما را بدهد. شخصي راكه خواب است هر هنگام مي توانيد بيدار كنيد؛ اما شخصي را كه خود را به خواب زده هرگز نمي توانيد بيدار كنيد.


در زماني كه همه سعي مي كنند موسيقي ايران را به جهان معرفي كنند و صدها كنسرت در سال در خارج از ايران برگزار مي شود و اهالي موسيقي در جشنواره هاي مختلف شركت مي كنند، آلبوم بازگشت از آستانه از طرف مجله موجو به عنوان بهترين آلبوم جهان در سپتامبر 2011 معرفي شد و در مجلات و مطبوعات خارجي سروصداي زيادي به پا كرد؛ اما در خود ايران خبر به قول خودتان در سكوت گذشت و بازتاب زيادي نداشت. اين جريان كمي عجيب به نظر مي رسد...


بايد بگويم اين جريان فقط كمي عجيب نيست، بلكه بيش از اندازه عجيب و در جهان هم بي نظير است، اما ميزان اين عجايب به قدري زياد است كه اين مورد بسيار عجيب در ميان عجايب ديگر گم مي شود. براي نمونه 17سال ممنوع الكار بودم و بعد از رفع ممنوعيت كاري، ممنوع الچهره شدم و اجازه نداشتم كه عكس خودم را روي آلبوهايم بگذارم و يا با وجود مجوزهاي لازم و حتي شماره مجوز به ناگاه از پخش آلبوم « ملك جمشيد» جلوگيري مي شود. ديگر اين كه هنگامي كه 9 سال صدا و كارهاي من از سوي وزارت ارشاد ممنوع شده بود، راديو و تلويزيون در كمال تعجب كارهاي مرا بدون اجازه من پخش مي كرد و عجيب تر آنكه نامي از من هم نمي آوردند، آن هم نه به صورت تصويب شده وزارت ارشاد، بلكه ترانه را مثل گوسفند قرباني سلاخي مي كنند واين يعني دخل وتصرف بدون اجازه صاحب اثر. مثلاً بخشي از آن را چون صداي زن است در مي آورند. (‌اي بابا، صداي كرال زن از وزارت ارشاد مجوز گرفته و تكه جدانشدني از كل كار است) و دو قطعه باقيمانده را به شيوه اي كاملاً ناشيانه(مانند چسباندن دو تكه موكت) به هم مي چسبانند، به طوري كه موزيك از ريتم مي افتد و پيوستگي وروند منطقي موزيك به هم مي ريزد و در آخر موزيك مورد دلخواه خود را ( نه دلخواه صاحب اثر را) در يك رسانه ملي پخش مي كنند و هيچ گاه به فكر اين هم نيستند كه اين رسانه ملي است و دست كم در خارج از ايران، ته مانده آبروي موزيك ما هم از بين مي رود اين كه در اين 35 سال هيچ گاه به غير از دو يا سه برنامه كوتاه در جزيره كيش اجازه برگزاري كنسرت را نداشته ام و غيره و با پوزش از شما كه حتي خود شما هم پرسش خود را بعد از 6 سال از من مطرح كرده ايد. آلبوم « زنجير خود را خود بباف»‌و « برگشت از لبه پرتگاه» نه تنها از طرف مجله موجو بلكه از سوي بسياري از نشريات معتبر موزيك در جهان كه در پرسش هاي قبلي به آن پاسخ دادم مورد استقبال شايسته اي قرار گرفت. شگفتا كه در ايران با سكوتي بزرگ و معني دار برگزار شد. اين هم براي من باور نكردني بود كه از يك سو از طرف مميزان شناخته شده در موزيك جهان برگزيده و دعوت شوم، اما از سوي ديگر در كشور خودم ممنوع الكار باشم. اين هم از همان عجايب است. اين تلخ ترين و غم انگيزترين حسي است كه انسان خودش را در سرزمين و كشور خودش كه از جان بيشتر دوستش دارد، غريب و تنها ببيند. بر پايه آزمايش و تجربه انگار ما عادت كرده ايم كه دارايي هاي مادي ـ معنوي خودمان را مانند تخت جمشيد، فرهنگ فولكلور و غيره ديگران بايد به ما بشناسانند و تازه باز بعد از شناسايي هم قدر آنها را ندانيم و در امان خدا رهايش كنيم و سرنوشت آن هر آنچه مي دانيم و نمي دانيم، باشد. براي تهيه و بازسازي اين آلبوم، نزديك به دو سال وقت گذاشته شد. تك تك ترانه ها را كه بيشتر آنان روي نوار ريل بودند، روي سي دي آوردم و همراه عكس و بيوگرافي و غيره و البته ترجمه همه آنها به مرور براي آقاي آلاپات براي تهيه اين آلبوم نشان مي داد، ديدم، تمام خستگي هايم به يكباره ناپديد شد. اين آلبوم به صورت يك پكيج بسيار زيبا و كتاب مانند با عكس هاي بسيار جالب از نوجواني من تا به امروز و دو سي دي كه همه آنها را در بر مي گيرد و همچنين دو صفحه 33 دور و چهار صفحه 45 دور در آمريكا تهيه و ارائه شد. آلبوم « بازگشت از لبه پرتگاه» رتبه اول در جهان را كسب كرد كه دستاورد بزرگي بود كه انگيزه ورود من براي دومين بار به جمع موسيقيدانان حرفه اي جهان شد. تقريباً همه نشريات و مجلات و مطبوعات درجه يك جهان مانند « ايندي پندنت» يا « ساندي تايم» در اين زمينه بسيار نوشتند. حتي معتبرترين مجلات تخصصي موزيك در دنيا يعني «‌رولينگ استون» و « بيلبورد» و مهم تر از همه آنها دعوت از سوي بزرگ ترين فستيوال موزيك در جهان (‌ترانس موزيكال) در فرانسه بود كه بر پايه آماده نبودنم طبق شرايط موجود نتوانستم در آن شركت كنم.


تا به حال شنيده و ديده بوديم كه كشورهاي ديگر كه از ناداري فرهنگي در تاريخ خود در عذاب مداومي گرفتارند، سعي در مصادره شعرا، متفكرين و ... بي صاحب يا كم صاحب و رها شده در تاريخ دارند كه بر بن مايه فرهنگي خود بيافزايند و آنها را در چشم جهانيان فرو كنند و بر خود ببالند. هر چند با ترفند و حيله. اما نديده و نشنيده بوديم كه كشوري دارايي هاي فرهنگي خود را هر چند كم، دور بريزد يا آنها را كتمان و پنهان كند!


كمي به آهنگ « حجم خالي» بپردازيم و انتخاب آن در آلبوم «‌زنجير خودت را بساز» به عنوان نماينده موسيقي راك ايراني بين سال هاي 1963 تا 1974. به نظرتان چه ويژگي هايي در تنظيم، سازبندي و آهنگسازي اين قطعه باعث شد، آقاي ايتن آلاپات آن را انتخاب كند؟


نزديك به شش سال پيش، آلبومي پژوهشي متشكل از دو صفحه 33 دور در آمريكا منتشر شد كه به ديگر كشورهاي جهان هم راه يافت. كشف و گزينش موسيقيدانان ويژه در اين آلبوم چند سال به طول انجاميد و بالاخره پانزده راكر ـ موسيقيداناني كه در زمينه موزيك راك كار مي كنند ـ برجسته از كشورهاي گوناگون جهان براي اين آلبوم برگزيده شدند و براي نمونه از هم موسيقيدان، يك آهنگ در اين آلبوم به يادگار گذاشته شد. در اين آلبوم من در جايگاه يكي از برگزيدگان در جهان معرفي شدم. نام ترانه اي كه بر پايه آن گزينش شدم يعني « حجم خالي» از كارهاي همزمان با گل يخ است. اين را مي دانم كه هيچ يك از پژوهشگران اين پروژه زبان و شعر فارسي را نمي دانند. تعجبي هم ندارد؛ اما مي دانم كه شعرهاي فارسي ترانه هاي من راترجمه هم كرده اند.بر اين پايه بيشترين توجه او ـ البته به باور من ـ روي موزيك و به ويژه خلاقيت ها و آفرينش هاست و اين كار، داراي نشانه هايي است كه در آن هنگام اصلاً مرسوم نبود، مانند فرم ملودي، ارايش سازها، افكت هاي پيش از اورتور و در طول آهنگ، خيال انگيز بودن آن، سولوي گيتار باس، شيوه خواندن، سولوي ويژه گيتار الكتريك و غيره و با اين نشانه ها بود كه اين آهنگ گزينش شد و با اين گزينش موزيك ايران توانست براي نخستين بار به حيطه و گستره موزيك جهان راه يابد.


موسيقي راك با صداي اعتراض


موسيقي راك برآمده از معضلات اجتماعي است و شما هم فارغ التحصيل رشته جامعه شناسي هستيد. تحصيل در اين رشته چه تأثيري در موسيقي تان داشته است؟


يك تعريف كلي و همگاني براي موزيك راك وجود ندارد. در اين سال ها با آن همه تكه تكه شدن و طبقه بندي شدن هاي گوناگون و نام گذاري آنها بر پايه ويژگي هاي فرم و اجراي آن يعني شعر، زمان توليد، آرايش اجرا، شيوه خواندن، پايه قرار گرفتن يك ساز مانند خواننده، گيتار الكتريك، ميزان خشن بودن گيتار فاز، نوع پوشش و مد و غيره، از آغاز پيدايش آن ( راك اندرول، به معني كلي جنباندان و حركت، از پيش از دهه 60) رسيدن به يك مفهوم كلي سخت تر شده است. به اين مسأله همچنين بايد اين را اضافه كرد كه تا كنون آن هم با توجه به نقاط مشترك بسيار زياد همه اين فرم ها از گيتار الكتريك گرفته تا درامز، گيتارباس، كيبود، خواننده و نزديكي فرم ها... كار را دشوارتر و شايدنشدني كرده است؛ اما بر پايه تقسيم بندي كلي كارشناسان اين موزيك تا دهه 60 «راك اندرول» و از دهه 60 به بعد «راك» نام گذاري شده است، بنابراين دو نماد برجسته جهاني اين موزيك الويس پريسلي (راك اندرول) و بيتلز(راك) شناخته مي شوند. ترديدي نيست كه موزيك راك اندرول هماهنگ و به موازات نارضايتي ها از شرايط اجتماعي آن دوران ـ آزادي خواهي سياه پوستان، سربرآوردن جوانان(هيپي ها) براي آزادي هايي چون پوشش، تبعيض نژادي و نيز صلح جهاني ـ بعد از جنگ دوم جهاني و در پي آن جنگ ويتنام و ... صورت گرفت، مانند باب ديلان، دورز، جان لنون و غيره. بر اين پايه به طور كلي و در هم نمي توان گفت كه امروزه بن مايه تمامي موزيك راك ارائه شده در جهان بر پايه اعتراض بنا شده است و بديهي است كه بيشتر به ويژگي و مفهوم شعر آن بستگي دارد. درباره بيتلز هم بايد گفت فقط « جان لنون» بود كه در اواخر و پس از جدايي بيتلز شعرهايي اعتراضي خواند و نتيجه اخلاقي آن اين كه با اين كه عاقبت به خير بود، عاقبت به خير هم نشد. در زمينه شناخت جامعه كه رشته تحصيلي من است بايد بگويم؛ شناخت يا آگاهي متأثر از برخورد و رابطه انسان با طبيعت است و اين برخورد نقطه آغاز تمام آگاهي هاست و چون انسان و طبيعت همواره در حال تغيير و دگرگوني هستند، انسان در جريان كار و تجربه و تحت تأثير محيط و محيط از عملكرد انسان است. پس حاصل اين رابطه به يك حال و منوال باقي نمي ماند و حقيقت كه ملاك شناخت و آگاهي است، كيفيتي ثابت و معين ندارد و بر پايه زمان تغيير مي كند و ما كه در زمان حال يعني مقطع دو زمان گذشته و آينده قرار داريم، مي كوشيم به ياري حقايق گذشته، حقايق آينده را پيش بيني و پي ريزي كنيم. بر اين پايه اگر در دوران گذشته فقط تئوري هاي جامعه شناسي را خوانده بودم در اين سال ها گذشته آزمايشگاه عملي جامعه شناسي راگذرانده ام و كارهايم به خوبي نشانگر آن هستند.


موسيقي راك به عنوان موسيقي اجتماعي ـ اعتراضي شناخته شده و به نوعي همسو با جريانات روشنفكري جامعه است. مثلاً گروه بيتلز آن قدر اثرگذار بودند كه تبديل به الگوي جامعه شده بودند. آيا شما هم در مسائل اجتماعي آن زمان فعاليت داشتيد؟


همان گونه كه گفتم هر موزيك راك بر پايه اعتراض شناخته نمي شود و اين بيشتر بستگي به شعر آن دارد. ديگر اين كه دست كم من تا كنون نديده ام روشنفكران جامعه اي از موزيك راك موردنظر شما دل خوشي داشته باشند. دادن لقب(سر) به بيتلز انگيزه پس دادن اين لقب از سوي تعدادي از دارندگان آن براي اعتراض به اين عمل شد و همچنين تبليغات گسترده و حمايت هاي بي دريغ دولت انگلستان هم بر پايه درآمد حيرت آوري بود كه بيتلز به انگلستان سرازير كردند و انگلستان را از ورشكستگي اقتصادي نجات دادند. آنها نمايندگان كشور نبودند ـ نمايندگان در مجلس انگلستان حضور دارند ـ آنها بيشتر الگوي جوانان مشتاق موزيك راك در انگلستان بودند و نه جامعه انگلستان. درباره فعاليت مسائل اجتماعي كه پرسش كرديد، بايد بگويم نمي دانم مراد شما چه نوع فعاليت اجتماعي است؟ كنش يا واكنش هر شخص در شبانه روز در جامعه نشانگر فعاليتي اجتماعي است. جامعه شناسي، شناخت جامعه و پديده هاي گوناگون وابسته به آن است و مسائل اجتماعي هم در درون آن جاي دارند. به ويژه در اين دوره و زمانه كه جهان و هر چه كه در اوست حتي يك دم هم از جنبش و حركت باز نمي ماند. هراكليتوس فيلسوف يوناني در حدود 3000 سال پيش باور داشت كه جهان و هر چه كه در آن است به مانند شعله هاي آتش در حركت و جنبش دائمي هستند. چندان كه هيچ كس در رودخانه اي دوبار نمي تواند شنا كند، چون بار دوم، هم آب و رودخانه تغيير كرده و هم شناگر.


ماندن يا رفتن


با وجود اين كه بعد از انقلاب هم آلبوم هايتان منتشر شد، اما آن قدر فرآيند مجوز گرفتنشان طول كشيد كه در حال حاضر خيلي از مردم نمي دانند شما در ايران زندگي مي كنيد و براي خيلي ها جاي سوال است كه چرا از ايران نرفتيد تا بتوانيد راحت تر به فعاليت موسيقي تان بپردازيد. كمي درباره علت عدم مهاجرت تان توضيح مي دهيد؟


دليل اين كه بسياري يا عده اي از مردم نمي دانند كه من در ايران زندگي مي كنم، بسيار روشن است. بقيه مردم كشورهاي دنيا چگونه و از كجا از زندگي هنرمندانشان آگاه مي شوند؛ مجلات، مطبوعات، راديو، تلويزيون، آلبوم تازه، خبرهاي كنسرت، گفت و گوها و ... هنگامي كه بيست و پنج سال يك ديوار چين بتوني ميان من و مردم مي كشند و مرا ممنوع الصدا و ممنوع الكار و ممنوع الچهره و ممنوع ال... مي كنند، به طوري كه بعد از دادن سه آلبوم تازه اجازه نشان دادن چهره را روي آلبوم به من دادند؛ شما به من بگوييد زبانم لال اگر اين بلا و كيفر مانند آواري بر سر يكي از بزرگ ترين ستارگان جهاني فرود مي آمد، پس از بيست و پنج سال چه از او باقي مي ماند و در كدام تيمارستان بايد به دنبال آن بيچاره مي گشتيم؟ بديهي است كه اگر بهترين هنرمندان جهان را هم براي مدت چند ماه ممنوع الچهره وممنوع الصدا و ممنوع الكار و ممنوع ال... كنيد، در مدت بسيار كوتاهي از يادها مي روند. من بايد فقط از ميهنانم سپاسگزار باشم كه بعد از 25 سال ممنوعيت اگر هر هنگام آلبوم من به بازار بيايد، بر پايه تجربه، تيراژي چند ميليوني خواهد داشت. من تمام زندگي ام ـ هنري، غيرهنري ـ را براي اين سرزمين گذاشته ام و اگر همه ثروت دنيا را هم به من بدهند، هيچ گاه به ذهنم هم نمي رسد كه از سرزمينم جدا شوم. در آغاز انقلاب حساب كار را با خودم يكسره كردم و با خود گفتم دو راه بيشتر نداري يا بايد بماني و دشواري ها و بي مهري ها و غيره را بپذيري يا اين كه بروي و هر آنچه مي خواهي داشته باشي، ولي در برابر آن، مردم و سرزمينت را از دست بدهي. من راه اول را برگزيدم. هر چند بسياري با من مخالفند. اين تصميم بي شك به زيان زندگي من و خانواده ام تمام شده است، اما ترجيح مي دهم داور آن، تاريخ باشد.


شما وسواس زيادي در انتخاب شعر داريد. شعر در موسيقي تان چه جايگاهي دارد؟


وسواس يك بيماري رواني است. اميدوارم مراد شما معناي غلط مشهور آن( تيزبيني) باشد كه حتماً‌ همين است. نخستين شخصي كه درباره شعرگفت و گو كرده، ارسطو است، به طوري كه براي فهم بيشتر معنا و مفهوم شعر ( كه تكيه اش بر آن بود) قافيه را هم براي شعر الزامي نمي دانست. من شعر را در ميزاني لازم وكافي تا اندازه اي كه براي كارم مورد استفاده قرار مي گيرد، مي شناسم و از بين خوب و خوب تر، خوب تر را گزينش مي كنم.


به نظرم انتخاب اشعار حسين منزوي باز هم حركت نويي بود كه توسط شما انجام شد و تازه بعد از مدت زيادي از انتشار آلبوم سيب نقره اي، خيلي ها به ياد حسين منزوي افتاده اند و اين نشانه پيشرو بودن شماست. چه ويژگي در شعر منزوي باعث شد كه آنها را انتخاب كنيد؟


در آن هنگام شعر نو مجوز نمي گرفت و بايد از شعر كلاسيك بهره مي برديم. در آغاز انقلاب هنگامي كه من كلاس گيتار داشتم با حسين منزوي آشنا شدم. هر چند اين آشنايي براي همكاري بسيار دير هنگام بود. به باور من، او در شيوه شعر گفتن راه و روشي را در پيش گرفت كه «سعدي» در قرن هفتم. البته بايد توضيح دهم كه به هيچ روي مرادم سنجش نيست. هر دوي آنان غزل را به روز مي گفتند با واژه هاي آشنا و ساده و به ويژه استفاده شايان از پديده هاي اجتماعي روز. يادم هست كه اين اواخر به حسين گفتم: « براي كاري تازه شعر مي خواهم.» گفت: « هر چه خوب بود، تو برداشتي. اما كتابم هست، برو بخوان، شايد چيزي پيدا كني». در جاي ديگر هنگامي كه كار تمام شده اش را با آهنگ من در آلبوم كابوس شنيد، گفت: « اين ديگر يك ترانه نيست، يك كتاب است». شعري از او دارم با دستخط خودش كه هنوز پخش و چاپ نشده، شايد آخرين شعرش باشد؛ اما اسطوره شناس و شاعر بي همتاي ديگر كه بر ادبيات سانسكريت هم اشراف داشت و من افتخار همكاري با او را داشتم« توذر پرنگ» است. شخصيتي كه شايد در سده هاي آينده شناخته شود. شايد او برخوردار از فرهنگي برتر و شخصيتي نجيبانه بود، شايد بتوان همتاي او را در داستان ها و افسانه ها پيدا كرد. او دو كتاب داشت يكي دربيست سالگي و ديگري هنگام مرگ كه هر دوي آنها با پافشاري دوستانش به چاپ رسيد. من عاشق او و ساختار شخصيتي اش بودم. افسوس كه ما را تنها گذاشت و هزاران افسوس كه هنوز ناشناخته مانده است. شاعر بزرگ ديگري كه عاشق ايران زمين بود و من او را همواره با لبخند نجيبانه اش به ياد مي آورم كسي نيست جز فريدون مشيري، شاعر بسيار ارزنده ترانه هايي چون مهتاب و زاده مهر كه من رويشان آهنگ ساختم.


به نظرتان چه ويژگي هايي در يك اثر موسيقايي باعث مي شود سليقه هاي متفاوت را ارضا كند؟


آهنگساز و شاعر دو پايه اصلي يك ترانه هستند. اين كار هنگامي كامل مي شود كه هر دوي آنان كار آن ديگري را هم در حد لازم و كافي بدانند. چون هم شعر ممكن است روي ملودي آهنگ گذاشته شود كه لازمه آن شناخت شاعر از سيلاب ها و آواي نت ها و به طور كلي موزيك است يا وارونه آن كه آهنگساز روي شعر ملودي را مي سازد. در اين هنگام هم آهنگساز بايد به رموز شعر و به ويژه درك و فهم آن و حالات شعر توجه داشته باشد كه ملودي را موازي با گويش شعر ادامه دهد، به طوري كه مانند دو بال يك پرنده هدف و نشانشان يكي و‌آن هم پرواز باشد. اجزاي تشكيل دهنده يك ترانه عبارتند از:




  1. ملودي( درپي هم آمدن اصوات موسيقي كه داراي بسامدهاي گوناگون بوده و در نتيجه فراز و نشيبي را از نظر زير و بم بودن به وجود مي آورند. اصواتي كه يك ملودي راتشكيل مي دهند، آغاز و پاياني مشخص را به شنونده القا مي كنند و از اين قرار به يك جمله يا چند جمله از گفتار كه مفهومي را مي رساند، شبيه است. ملودي ها تابع وزن هاي گوناگون هستند و در واقع ملودي بدون وزن نمي تواند وجود داشته باشد. وحدت و يگانگي كلام و موزيك در القاي موضوع شعر مهم ترين وظيفه آهنگساز است.

  2. شعر

  3. آرايش سازها

  4. خواننده. و امروز حتي ابزار فني و استوديو و غيره كه هر يك از اين پايه هاي اصلي، ناهماهنگ يا ضعيف يا خام يا غيره باشد به كل مجموعه زيان مي رساند؛ اما شايد مهم تر از همه اينها براي دست اندركاران موزيك، روش و شيوه آفرينش يك اثر هنري ارزشمند بود كه توسط استادان و هنرمندان شايسته با رسالت هنري در اين زمينه شكل مي گرفت كه امروزه كوچك ترين توجهي به آن نمي شود، چون در صورت توجه به شيوه درست كار شايد دچار كمبود هنرمند شويم. براي نمونه امروزه باوري همگاني و گنگ در زمينه ترانه رايج است و آن گوش دادن به مجموعه اي از پيوند شعر، آهنگ و خواننده است. بايد گفت كاربرد يك ترانه از نظر استقبال عموم مردم در ايران به ميزان زيادي بستگي به شعر آن و سپس به خواننده دارد. چون مردم ايران با داشتن پشتوانه تاريخ ادبيات شكوهمند و آشنايي با شعر و ترانه از زمان هاي بسيار دور شعر را بسيار بهتر و بيشتر از موزيك پاپ مي فهمند و به خوبي سره و ناسره را از هم تشخيص مي دهند و با اين كه در زمينه شنيدن موزيك، سال هاي زيادي را با دشواري هاي بسيار گذرانده اند، اين شناخت و آگاهي در زمينه موزيك سنتي ايراني به رساتي وجود دارد تا آنجا كه هم اكنون در هر روستايي آواي ساز ناخوشايند يا شعر بد را به خوبي مي شناسند؛ زيرا هيچ گاه موزيك در ايران به طور كامل قطع نشده و هر هنام با واكنشي تازه به آن ادامه داده شده، به گونه اي كه در زمان صفويه با همه آن سخت گيري ها، كه سزا وكيفر هر نوازنده مرگ بود، نوزاندگان حتي با سه تاري كه در آستين جاي مي گرفت، پنهاني رفت و آمد مي كردند تا اين هنر والا را زنده نگاه دارند.


شما در زمينه موسيقي فولكلور هم فعاليت هاي زيادي داشتيد مثلاً قبل از انقلاب با آلبوم «هوار هوار» و بعد با آلبوم «ديار» كه بي كلام بود و بعد با « آرايش خورشيد» اين جريان به اوج رسيد، مثلاً قطعه « ريحان» «رشيد بهبودف» كاملاً با تنظيم شما متفاوت است و تنظيم منطبق بر استانداردهاي موسيقي مدرن است. با توجه به فعاليت هاي شما، مي خواستم بدانم چه تعريفي از اين موسيقي داريد و به نظرتان اين موسيقي چقدر مي تواند در پيشرفت موسيقي پاپ ما تأثير داشته باشد؟


در آغاز بگويم كه من اشراف چنداني به موزيك فولكلور ( در جايگاه يك پژوهشگر) ندارم و فقط زيبايي و سادگي در هم تنيده بي همتاي آنها به ويژه رنگ و بويي كه در هر كجاي جهان يادآور نشاني از جاي جاي ايران است مرار به سوي خود كشاند. اما بهت آور است كه بدانيد پيش از ايرانيان، اين اروپاييان بودند كه به جمع آوري فولكلور ايران پرداختند و پس از سال ها چند تن از ايرانيان هم به اهميت آ» پي برده و به اين كار همت گماردند، از جمله صادق هدايت « كه در اين كار پيشگام بود»، علي اكبر دهخدا، صبحي مهتدي و ... و صد البته نتيجه را كه خود بهتر مي دانيد!!!


اين پژوهش ها به امان خدا رها شد. بنابراين وقتي بدانيد هر چه كه ما داريم از موزيك فولكورمان است، در مي يابيد كه چه سرچشمه هايي براي الهام و يادگيري و ... در همه زمينه ها مي تواند باشد. ترانه ها و آواهاي فولكلور بن مايه و ريشه و جان كلام موزيك ايران در همه فرم هايش است. اگر موزيك فولكلور ما، ‌خداي ناكرده،‌ تا همين اندازه بسيار كم كه از آن يافته ايم و هنوز هم تقريباً چيز زيادي از آن نمي دانيم، نبود، نه موزيك سنتي داشتيم و نه هيچ نوع موزيك ديگر. مي دانيد چرا؟ چون موزيك سنتي و فرم هاي ديگر موزيك ايران مانند: بزمي، رزمي، مذهبي،‌ حتي آواز و گوشه هاي وابسته به آن و ... همه و همه برگرفته از موزيك فولكلورمان است. متأسفانه و هزاران بار ديگر متأسفانه مي توانم بگويم جز مقدار بسيار كمي كه استادان ارجمندي مانند صبا، عاشورپور، پوررضا و ... با كوشش و زحمات بسيار جمع آوري كرده اند، بيشترين نغمه ها و ترانه ها و آواها، روز به روز وساعت به ساعت از ميان مي رود و انگار براي كسي هم مهم نيست آثار و آواهايي كه فقط و فقط در سينه خواننده آن هست و ديگر هيچ. روشن است كه با از ميان رفتن اين خواننده، نخ نامرئي چندهزار ساله اين موزيك به ناگاه، براي هميشه پاره مي شود، كه فاجعه اي سهمگين و وحشتناك و غم انگيز است.


مطلبي از شما خواندم كه گفته بوديد ريشه ساز گيتار و ويولن، ايراني است. كمي راجع به اين مسأله توضيح مي دهيد؟


گيتار، سازي ايراني يا دست كم سازي شرقي است كه مانند خود موزيك ايراني و ديگر سازه هاي ايراني توسط اعراب به آفريقا و سپس به اسپانيا برده شد. (‌هم اكنون بسياري از گوشه هاي دستگاه هاي موزيك شمال آفريقا و حتي عراق هنوز نام هاي ايراني خود را حفظ كرده اند) در اسپانيا روي تعداد سيم ها بر روي دسته تغييراتي انجام شد، تا اين كه بر روي پنج سيم تثبيت شد و از اسپانيا با نام گيتار اسپنانيش به اروپا و آمريكا رفت( بعدها سيم ششمي هم به آن افزوده شد) در آنجا از روي ساختمان آن فرم هاي ديگر را مثل گيتارباس، گيتارهاوايي، گيتار الكتريك و غيره به وجود آوردند. مورد ديگر نام خود گيتار است كه با پسوند تار كه ديگر سازهاي ايراني به دنبال خود دارند، جزء آن دسته قرار مي گيرد، مانند: تار، سه تار، دوتار. درباره ويولن هم به اين صورت است كه تنها ساز آرشه اي و غيرآرشه اي زمان ساسانيان سازي بود به نام «رباب». اي ساز هم در قرون وسطي به اروپا برده شد و در آنجا نام «رباب» را به « ربك» تغيير دادند. اما اروپاييان مثل ما ننشستند و به آنچه بسنده نكردند. از روي ساختمان ربك و تغييراتي كه در ساختمان و فرم صدادهندگي و حتي وسعت صداي آن انجام دادند، سازهاي تازه اي مانند ويولن، ويولنسل، چلو، كنترباس و ... را از روي رباب ساختند و بعد همان ها را هم مانند بسياري چيزهاي ديگر به ما فروختند.


چطور تصميم گرفتيد، قبل از انتشار آلبوم «ملك جمشيد»، قطعه «نوروز» را به مردم ايران هديه كنيد؟


نوروز جشن ملي ماست. انديشه ساختن ترانه اي ملي و استاندارد كه بتوان آن را به غير از ايران در كشورهاي ديگر هم به نمايش و پخش درآورد، حدود ده سال پيش به ذهن من وارد شد. ولي همان گونه كه مي دانيد اين ترانه ويژه نوروز هم با ديگر هم بندان خود « آلبوم ملك جمشيد» به مدت هشت سال در حبس بود. پارسال چند ماه مانده به نوروز به ناگاه اين تصميم را گرفتم كه آن را هر چه زودتر پخش كنم. زيرا اين ترانه اصلاً مال مردم است و براي آنها ساخته شده؛ ولي هشت سال مردم آن را نشنيده اند. بنابراين بر آن شدم، خودم كه صاحب اثر هستم، آن را به صاحبان اصلي اش يعني مردم، چشم روشني بدهم. به ويژه اكنون كه مردم در شرايط مالي مناسبي به سر نمي برند، بتوانم هر چند براي دقايقي هم كه شده، مردم را در نوروز شادمان كنم. بايد بگويم اين ترانه هم مانند ديگر ترانه هاي آلبوم ملك جمشيد در يك اتاق و بدون داشتن هر گونه امكانات لازم انجام گرفته است.


برنامه هاي آينده تان چيست؟


به باور من يك هنرمند واقعي هيچ گاه بازنشستگي ندارد، مگر اين كه بازنشستگي هاي زود هنگام به او تحميل شود. اما درباره پرسسش شما بايد بگويم كه معمولا چشم انداز برنامه هاي آينده بر پايه آنچه در برنامه هاي گذشته ـ شايد با كمي تغييرات ـ انجام گرفته است(شناسنامه كاري)‌در خيال صورت مي گيرد. بنابراين بر پايه آنچه در پشت سر دارم، در پيش رو همواره چشم به راه ممنوعيت هاي سوم و غيره هم هستم. بر همين پايه تمام كوشش من در خارج از ايران ـ حالا كه در جهان شناختي نسبي از من پيدا شده ـ بر آن است كه بتوانم كارهايم را به صورت مستقل و با گويش فارسي در جهان ارائه كنم. اين كاريست بس دشوار و شايد نشدني، چون نخست اين كه آنها از شعر و معني و مفهوم آن(‌چون فارسي است) و به ويژه هماهنگي ميان اين دو محور اصلي در ترانه چيزي دستگيرشان نمي شود ـ هر چند با برگردان آن ـ و ناگزير تمام برداشتشان از موزيك( ساخت و زيبايي ملودي، اركستراسيون، شيوه نوازندگي، خوانندگي) آن هم در سنجش با كارهاي غربي خواهد بود؛ اما من باور دارم كه مي شود.


غير از شما، در آن دوره خوانندگان ديگري هم بودند مثل فرهاد مهرداد، فريدون فروغي و ديگراني كه در ايران ماندند و مي توانستند در رشد موسيقي ايران تأثير داشته باشند اما به خاطر حذف اين جريان موسيقي، اتفاقي كه انتظار مي رفت رخ نداد. اين ممنوعيت چه تأثيري در جريان موسقي چند دهه اخير داشت؟


واكنش هنرمندان در برابر اين رويدادها ( ممنوعيت ها و ... .) بسيار تلخ و غم بار و به ويژه باور نكردني بود و با دهاني باز و چشماني از حدقه درآمده نظاره گر فرو ريختن در خود بودند، فارغ از ميزان ارزش هنري و ارزيابي هنري آنان كه اكنون مورد نظر نيست، همگي آنان برگزيده و گزينش همان جامعه بودند. بر اين پايه بسياري از هنرمندان كه ماندن را به رفتن ترجيح دادند زير بار سنگين شكستن، دوتا شدن تحقير، توهين، بيكاري، فقر، واژگوني ساختار شخصيتي و وارونگي جايگاه اجتماعي خود، آنهم نه براي يكي دو روز، بلكه براي هميشه، ناگزير و ناگريز ذره ذره خرد شدند تا اين كه بالاخره هر يك بر پايه ميزان تحمل خود زير اين آوار سنگين فرهنگي ـ اجتماعي نفر به نفر له شدند و عده اي هم با بيماري هايي چون افسردگي شديد و غيره دچار مرگ هاي زودرس شدند؛ اما هيچ گاه حتي ناله اي هم از آنها به گوش كسي نرسيد، چون آن ها هنرمند بودند و براي يك هنرمند بدترين درد، شكستن غرور طبيعي هنريش است و خيلي ها بهترين شانسي را كه آوردند خانه نشيني در خلوت و تنهايي بود و ديگر هيچ. بايد گفت بيشتر آنها گناهي مرتكب نشده بودند كه سزاوار چنين سياست و كيفري وحشتناك باشند. مهم تر از آن، خانه نشين كردن بسياري از بزرگان و پايه گذاران و استادان كم نظير و حتي بي نظيري بود كه جانشين ناپذير بودند و به باور من اين كيفر و تنبيه ـ ممنوع الكاري ـ از سخت ترين و وحشتناك ترين مجازات هاي شناخته شده در جهان هم براي يك هنرمند با روحيه اي مهربان و حساس عذاب آورتر است، به ويژه آنكه جز سال ها خدمت به فرهنگ كشور، هيچ گونه جرمي را هم مرتكب نشده باشد. به اين ترتيب رشته نامرئي كه راهكار بزرگان و روش خردمندانه رشد اين موزيك را از آغاز (جنگ جهاني دوم) تا آن هنگام سينه به سينه به هم پيوند مي داد به ناگاه بريده و گسسته شد. نتيجه آن ايجاد حلقه مفقوده ديگري در تاريخ هنري و موزيك ايران و ناديده گرفتن ارزش و جايگاه همه هنرمندان و به هيچ انگاشتن پيشينه و اندوخته هاي پربار آكادميك و تجربي آنان در اين زمينه و به ويژه چكيده و بن مايه تربيت بزرگوارانه هنري آنان در تمامي اين سال هاي دراز( از استاد علينقي وزيري آغازگر مدرنيته) تا آن هنگام بود كه به ناگاه و در يك آن مانند گنج فرهنگي بي نظيري بر باد رفت!!! شكاف و دره اي به ژرفايي دست نيافتني بين نسل گذشته ـ بزرگان هنر ـ و نسل تازه ـ هنرجويان هنرـ ايجاد شد كه پيوند دوباره آن را فقط در خيال مي توان تصور كرد. از زير بار اين اشتباه نمي توان شانه خالي كرد، چون به هر صورت و هر ترفندي اين تاس را بچرخانيم به خودمان بر مي گردد. موزيك پاپ در هفده سال پس از انقلاب بعد از رفع ممنوعيت اول با آلبوم سبب نقره اي دوباره آغاز شد، اما به هيچ روي پيوندي با روند گذشته برقرار نشد و نخواهد شد. چون تكه اي از تاريخ و فرهنگ موزيك كه چندين نسل را به هم پيوند مي داد، گسسته و به باد رفته بود و به هم رساندن و چسباندن آن دو رشته پاره شده تاريخ از نظر زماني و به ويژه فرهنگي با هر ترفندي بي فايده است و ناممكن، آنهم با نسل جواني كه در حدود بيست سال به دليل قطع موزيك و ممنوعيت سازها به طور كلي چيز زيادي از موزيك و به ويژه فرهنگ گذشته آن نمي دانستند و به ناگاه بدون داشتن شايستگي ها و آگاهي از روند گذشتن از مراحل و مراتب جايگاه هاي هنري در موزيك از شاگردي تا استادي و ندانستن مفاهيم ارزشمندي مانند آهنگسازي، آرايش سازها، هماهنگي شعر و موزيك و غيره و به ويژه نداشتن درك درستي از تربيت و اخلاق و منش يك هنرمند و بدون داشتن هرگونه تجربه و پيشينه اي در اين زمينه و به ويژه «‌ نداشتن الگو و راهنما براي آغاز چنين كار مهمي» فقط در شكل و ظاهر راه را كوركورانه پي گرفتند( لازمه پذيرش در كلاس دوم داشتن قبولي در كلاس اول است) و بلادرنگ همه واژه ها و تيترهاي ارزشمند موزيك مانند آهنگساز و آرايشگر سازها و نوازنده و شاعر و خواننده را مانند غنيمتي كه به رايگان به جا مانده با شادي غم انگيزي بين خود تقسيم كردند، چون اين شادي دروغين آنان با غم و اندوه هنرمندان واقعي كه ثمره كارشان به بازي و ... گرفته شده بود توأم بود و البته كه ديگر هيچ ارزش و بهايي براي اين واژه ها به جا نمانده.


سال 1378 كه موسيقي پاپ دوباره جان گرفته بود گفتيد: « جريان موسيقي پاپ مثل بازكردن آب است كه اول زردآب مي آيد و كم كم اين آب زلال مي شود» اما براي موسيقي پاپ اين اتفاق هنوز نيفتاده...


پديد آوردن يك موزيك پاپ كه داراي استانداردهاي لازم و كافي در جهان باشد، به سادگي ميسر نمي شود از آنجا كه موزيك و فرهنگ دو يا چند سرزمين ابزار آزمايشگاهي نيستند كه با روش آزمون و خطا با آن روبه رو شويم، براي انجام چنين كار مهمي به نام موزيك پاپ( پيوند و آميزش موزيك دو يا چند فرهنگ گوناگون دست كم به غير از داشتن استعدادهاي لازم در اين مورد، سه مورد پايه اي زير لازم است ولي كافي نيست، زيرا در آخر كار ممكن است باز هم نتيجه كار، موزيك شايسته و درخور ارائه براي هر دو فرهنگ نباشد.




  1. آگاهي لازم( نه كافي) به موزيك سنتي ايران( دستگاه ها و گوشه ها و سازها و صدادهندگي آنها و ... كه بر پايه گستردگي و پيچيدگي و همچنين دشواري يادگيري آن، كار يك روز و دو روز يا يك سال و دو سال نيست.

  2. آگاهي لازم( نه كافي) به موزيك غربي، كه آنهم بر پايه وجود فرم ها و سبك هاي زياد و گوناگون در كشورها و فرهنگ هاي جهان كاري بس دشوار است و با زماني كوتاه به هيچ گونه نمي توان آن را فرا گرفت.

  3. داشتن توانايي و برخورداري از استعداد و خلاقيت و نوآوري در پيوند و آميزش دو موزيك و دو فرهنگ


دشواري پايه اي ما در درك درست و شناخت از معني و مفهوم اين پديده است. در غرب دو واژه در هم تنيده( پاپ موزيك) همواره با هم به كار گرفته مي شود و داراي بار معنايي و مفهوم فرهنگي و تاريخي و اجتماعي ويژه خود است كه با پيشينه و پشتوانه اي چند صد ساله از تاريخ موزيك و سير تحولات اجتماعي و به ويژه فرهنگي(مردم) آن با بر پايه داشتن دوران موزيك كليسا و نيز سپري كردن سبك هاي كلاسيك و غيره وداشتن نوابغي مانند باخ، بتهوون، موتزارت، ... همراه است. « پاپ» مخفف واژه «پاپيولر» به معني مردم پسند است و هر پديده مردم پسند(چهره ـ كتاب و ...) را شامل مي شود؛ اما وقتي با واژه «موزيك» به صورت «پاپ موزيك» همراه مي شود، به صورت اسم خاص درآمده و مفهوم آن، يك فرم موزيك خاص با استانداردهاي ويژه آن است. بر اين پايه معني و مفهوم و چگونگي (واژه مردم) در معني و مفهوم (پاپ موزيك) كه آن را به سادگي موزيك « مردم پسند» به كار گرفته ايم، بسيار مهم است. كدام مردم؟ اگر بر پايه معني ترجمه ( برگردان دو واژه آن) فقط به (مردم پسند) بسنده كنيم و همين مفهوم ساده و ظاهري را راهكار خود قرار دهيم، بي شك دچار سردرگمي و دشواري هاي جدي مي شويم، همان گونه كه اكنون دچار آن هستيم و موزيك كوچه و بازاري ما يا هر گونه موزيكي كه مردم آن را بپسندند هم به غلط در اين جايگاه قرار مي گيرد. بر پايه همين اشتباه به ظاهر كوچك اما بسيار بزرگ است كه با گذشت سال ها از ورود اين پديده حتي يك كار ارزنده براي ورود به گستره و حيطه جهاني نداشته ايم. نبايد فراموش كرد در اين دور تسلسل باطل كه سال هاست ادامه دارد، بايد به اين نكته بسيار مهم اشاره كرد كه نشريات، رسانه هاي نوشتاري زرد و كم رنگ و ... بدون داشتن شايستگي هاي لازم وكافي در معرفي و اصطلاح ( جا انداختن) اين هنرمندان بي هنر نقشي پايه اي و اساسي ايفا مي كنند. در اينجا مي خواهم در زمينه شيوه شكل گيري دوباره موزيك پاپ نمونه اي ملموس تر براي شما بياورم: هر چند از نظر همسان بودن(‌دو مورد سنجش) شباهتي بين آنها نيست؛ يكي اتومبيل در فرهنگ مادي وديگري موزيك در فرهنگ معنوي؛ اما در اينجا فقط شيوه عمل مورد نظر است. اتومبيل پژوه 405 فرانسوي كه در زمان خودش در اروپا از نظر استاندارد و غيره دست كم چهارسال رتبه اول را به دست آورده بود، وارد ايران شد و بعد از مدتي بلايي بر سر بخش فني اش آورديم و براي آزمايش ـ تأييد خودمان به وسيله خودمان ـ ايده هاي من درآوردي به خوردش داديم كه بعد از مدتي خودمان هم از ترس جانمان سوارش نمي شديم، مگر اين كه چكش و پتك همراهان باشد و هنگام خطر آتش گرفتن اتومبيل بيچاره بتوانيم جانمان را برداريم و از مهلكه اي آتشين فرار كنيم. در حقيقت از آن پژو واقعي جز ظاهر و نام چيز قابل توجهي باقي نمانده در حالي كه تا كنون هيچ مورد و مشكلي از پژوي ساخت كشور فرانسه در جهان شنيده نشده است. درباره اين فرم موزيك( پاپ موزيك داخلي) هم هر بلا و هر آنچه از دستمان برمي آمد بر سر تفسير اين واژه بيچاره(موزيك پاپ) و كاربردهاي اجرايي آن و به ويژه توليد آن آورده ايم و از سر ناآگاهي، فرمي از موزيك پديد آورديم كه در هيچ رده بندي در اين كره پهناور جاي نمي گيرد و جالب اين كه به اين موزيك من درآوردي نام «پاپ ايراني» هم داده ايم. مبارك است ان شاء الله... (كارهايي كه يك نفر از خارجي ها هم تا كنون نتوانسته حتي ذره اي از آن را گوش كند و بفهمد). به هر حال، حالا مي توان اين موزيك را هم همتاي ايراني همان پژوه405 ايراني دانست كه در ظاهر پسوند پاپ را يدك مي كشد و آن ديگري پژو را؛ اما هيچ يك نشاني از واقعيت خود راكه همانا استانداردهاي لازم آنهاست ندارند. اگر بخواهيم تفسيري از اين دو پديده( موزيك پاپ وطني و پژو405 وطني ) كه فقط و فقط در اين سرزمين موجود است، داشته باشيم، بر پايه امر تخصص «تفسير پژو را به متخصصين واگذار مي كنيم؛‌اما درباره توليد كنندگان و مخاطبان موزيك پاپ ايراني( به جز استثناهايي كه صدايشان در اين هياهو شنيده نمي شود و بر پايه هر آنچه من در هنگام فراغت از كارم به ندرت از اينجا و آنجا مي شنوم) شايد بتوان اين معادله را بر محور ناآگاهي نوشت. عده اي ناآگاه(توليد كنندگان) كه از ناآگاهي عده اي مخاطب آگاهانه البته در زمينه سودجويي سوء استفاده هاي كلان مي برند. گزينش اشتباه بر پايه نداشتن آگاهي همواره زيان بار خواهد بود، به ويژه كه اين گزينش به دانش و فرهنگ كشور زيان وارد آورد. اتومبيل و موزيك غربي دو مورد از ديگر پديده هاي غربي مانند تلفن، سينما، مد، راديو، دانشگاه و غيره هستند كه تقريباً در يك مقطع زماني به ايران و به طور كلي به شرق نفوذ كردند. اكنون كه نزديك به صد سال از ورود اتومبيل مي گذرد اما بر پايه تجربه انگار ما هنوز آگاهي لازم ( حتي نه كافي) را براي گزينش درست نداريم و براي خريد اتومبيلي كه داشتن آن جان سرنشينان را به خطر مي اندازد، صف هم مي بنديم و براي خريد اين آلت قتاله حتي از جان خود و نزديكانمان هم مي گذريم، چه رسد به زمينه موزيك پاپ كه فقط به گوش و آموزش فرهنگ موزيك ( اگر متوجه باشيم) آسيب مي رساند در اينجا بايد به نكته بسيار مهمي اشاره كنم و آن اين است كه نيك مي دانم با گفتن اين حرف ها براي خودم دشمن تراشي مي كنم در حالي كه همواره مي توانستم سكوت اختيار كنم. لابد مي پرسيد پس چرا اين كار بي حاصل را انجام مي دهي؟ در پاسخ مي گويم چون اين فرم موزيك امروزه نماد و نشان فرهنگ موزيك يك كشور در جهان شناخته مي شود و پخش اين روند موزيك در جهان مستقيماً به فرهنگ ايران آسيب مي رساند. بر اين پايه همواره همه دشمني ها را در برابر فرهنگ و آبروي كشورم به جان خريده ام.


روزي يك حكيم سالخورده از شهري مي گذشت، ديد جواني سرش را در جوي آب كرده واز آن آب مي نوشد، ايستاد و براي راهنمايي و ترساندن او گفت: جوان، اين طور آب نخور، عقلت كم مي شود جوان گفت: عقل چيست؟ حكيم گفت: خداحافظ! دوست و همكلاسي در دانشگاه داشتم(علاءالدين طلوعي) كه بعد از گرفتن ليسانس به آمريكا رفت و در آنجا دكتراي جامعه شناسي سياسي گرفت. حالا سال هاست كه در جايگاه استاد در دانشگاه هاي آمريكا تدريس مي كند. او هر چند سال يك بار به ايران مي آيد و چند هفته اي نزد من مي ماند. درباره ماجرايي كه در آمريكا و در خانواده اش اتفاق افتاده بود، حرف جالبي مي زد. مي گفت: « در آمريكا باجناقي دارم كه (وارونه من) داراي اندامي تنومند و ستبر است و كشتي گير كج است و همواره مشغول كارش، يعني زد و خورد و لت و پار كردن ديگر كج كاران. يك بار در جمع خانوادگي بين من و او در زمينه مسائل اجتماعي اختلافي پيش آمد و ايشان در حالي كه جوش آورده بود با داد و فرياد اصرار داشت كه حرف او بي چون و چرا درست است. پس از چند روز ايشان به همسرم پيام داده بود كه مي خواهد براي ادامه بحث و گفت و گو درباره موضوعي كه با هم تفاهم نداشتيم به خانه ما بيايد و با من بحث كند. من كه مي دانستم انگيزه مطرح كردن بحث دوباره، فقط براي تسويه حساب شخصي ايشان است و براي اثبات حرفش مي خواهد از سر و مغزش، البته نه از توان انديشه، بلكه به عنوان اسلحه اي سرد سود ببرد و كار مرا يكسره كند، به همسرم گفتم: « خانم جان، من به شخصي كه براي تمرين روزانه كار تخصصي اش با سرو كله اش آجر مي شكند و در هر تمريني بارها به مغز و سرش ضربات مهلك وارد مي شود، به ويژه آنكه معني و مفهوم پيروزي براي ايشان لذت لت وپار كردن حريف بيچاره اش است، آن هم در خانه و در تنهايي چه بحث اجتماعي مي توانم داشته باشم؟ چه دارم كه به ايشان بگويم؟ اصلاً چه مي توانم بگويم؟» در اين هنگام كه پايان اين گفت و گو است به ناگاه دوباره به ياد نياي خودم يغما شاعر گرانقدر افتادم كه درباره شيوه زندگي و عاقبت آن با خود مي گويد: « يغما! من و بخت و شادي و غم با هم/ كرديم سفر به ملك هستي ز عدم/ چون نوسفران ز گرد ره، بخت بخفت/ شادي ره خود گرفت، من ماندم و غم».


منبع: ماهنامه تجربه، شماره 32

مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
ادامه
آخرین خبر

آنالیز رفتار بازارها در ۲ ماهه نخست سال ۹۸

گشت دبیر ستاد تنظیم بازار برای پیگیری اوضاع بازار

سه پیش‌بینی برای تورم در سال ۹۸

هشدار به خودروسازها

سازمان تعزیرات و مسئله دریافت وصول یک جریمه 8 میلیاردتومانی

موج سواری سودجویان، علت گرانی های اخیر

رفت‌وبرگشت قیمت‌ها و نوسانگیری کوتاه‌بُرد

حمایتِ سازمان حمایت از پراید 60 میلیونی؟!

دستیار ویژه وزیر صنعت: ۱۰۰ هزار خودرو به بازار می‌آید

اسکوتر ۱۲ میلیون تومانی BMW رونمایی شد

روحانی: قطعاً از رنج و مشکلات مردم خبر دارم

دیدار ظریف با نخست‌وزیر عراق

رمزگشایی از حملات ترامپ به ایران

بسته جامانده‌های ۴ خرداد

عراق بین ایران و آمریکا

یکشنبه تاریخی؛ سرانجام عصر ائتلاف اصلاح طلبان و اعتدال گرایان؟

ماجرای بازداشت مهندس ایرانی در فرانسه به کجا رسید؟

عطریانفر: اصلاح‌طلبان در سال ۸۸ هزینه بیهوده دادند

جلسه شورایعالی انقلاب فرهنگی به ریاست لاریجانی برگزار می شود

دلیل رفتن ترامپ به ژاپن بعد از سفر ظریف

درگیری شدید میان معترضان و پلیس فرانسه در پاریس

فرودگاه بین‌الملی «الحدیده» یمن گلوله‌باران شد

حملۀ لیون؛ تشدید تدابیر امنیتی و ایجاد محدودیت برای جلیقه زردها

شلیک قایق توپدار ارتش رژیم صهیونیستی به سوی قایق لبنانی

کشته شدن ۱۴ نفر از نیروهای خلیفه حفتر در جنوب طرابلس

حمله به یک مسجد در آلمان

رقبای جانشینی «ترزا می» کیستند؟

واکنش تند دبیرکل سازمان ملل به نامه منصور هادی

می، تاچر دوم نشد

کشتی یخ‌شکن هسته‌ای جدید روسیه به آب انداخته شد

یک دختر ایرانی رکورد هوش "انیشتن" را شکست

تصاویر هولناک از آغاز سیل در سربیشه

خداحافظی چند روزه از شهر!

کشف ٢ جمجمه انسان در ارتفاعات دربند

آیا زیر پای تهران خالیست؟

انا مجنون الرقیه (س)

"داریم می‌ریم که یک ایران خیالش راحت باشه"

2 سال حبس در انتظار فرزندان بی معرفت

طوفان فروکش کرد؛ رگبار در راه پایتخت

طنین ندای الغوث الغوث در آسمان ایران و کشورهای اسلامی