رصد

کد خبر: ۴۰۵۸۱
تاریخ انتشار: ۱۱ دی ۱۳۹۳ - ۱۳:۰۱
جعفر مدرس صادقی حدود 40 سال است که پیوسته داستان می نویسد. با این حال به قول خودش از «پیله»اش بیرون نیامده و همین به نظر می رسد یک خصلت مهم برای درک نویسنده و داستان هاش باشد. او قرار نیست از این پیله بیرون بیاید. هرچند بیش از 30 سال است که تحت فشار است تا از آن بیرون آورده شود و آن طور بنویسد که منتقدان دوست دارند یا آن طور زندگی کند که شبه روشنفکران می خواهند، یعنی چیزهایی که به شدت از آنها فراری است. مدرس صادقی احتمالاً فردگراترین نویسنده ای ست که در ادبیات داستانی ایران ظهور کرده. احترامی که او در زندگی روزانه و جهان داستانیش به فردیت می گذارد حیرت انگیز است. گاهی به نظر می رسد شخصیت های داستانی او از این آزادی رنج می کشند و در عین حال از فردیتی که به آنها داده شده بی اندازه لذت می برند. چیزی که در تار و پود داستان های او تنیده شده احترام به فردیتِ آدم هاست، حتی اگر بسیاری علیه آن شخصیت باشند. کاری را می کنند که دوست دارند، حتی اگر برای بسیاری ناخوشایند باد. کاش سرزمینی پیدا می شود که مدرس صادقی قانون اساسیش را می نوشت و خودش هم مجری قانون می شد و ما می رفتیم در آن سرزمین زندگی می کردیم. مدرس صادقی خودش عضو هیچ دار و دسته ای نیست و عضویت در هیچ دار و دسته ای را هم به دیگران توصیه نمی کند. با این حال همه ی آن چیزی را که مربوط به انسان است با هیجان و ذوق دنبال می کند. زندگی فردی او انباشته از سرزندگی و شوق است. بعید است نویسندگی و مشکلاتش مانعی بوده باشد برای یک زندگی ایده آل. شاید از معدود نویسنده های ایرانی باشد که آن طور نوشته و آن طور زندگی کرده که خودش می خواسته، نه آن طور که دیگران می خواسته اند. یک بار در خانه اش داشت با هیجان برنامه ای را تدارک می دید که با دوستانش دور هم جمع شوند. از او پرسیدم که با این همه مشغله کی فرصت نوشتن می کند؟ مدرس صادقی به کمرش زد و با خنده گفت: «نویسنده موجودی ست که زندگی اش را می کند و گاهی هم می نویسد.»

 


1  من عاشق روزنامه ام


آقای مدرس صادقی، شما از دهه ی 80 رابطه ی خوبی با مطبوعات داشتید و جزو ستون نویسان ثابت بودید و هنوز هم هستید. این نشانه ی این است که مطبوعات را دوست دارید؟


بله. خیلی دوست دارم و در عین حال احتیاط می کنم. حتی می ترسم. روزنامه برای ما که توی کار روزنامه نیستیم خیلی هم خوب است و خیلی چیزها به ما یاد می دهد، اما فاصله ات را باید حفظ کنیم. به همین دلیل است که من ستون هفتگی کار می کنم و تازه هفتگی هم که کار می کنم، خودم را رها نمی کنم که هرچه دلم می خواهد بنویسم. خودم را مقیّد می کنم به یک موضوع خاصی و حول یک محور خاصی می چرخم. روزنامه و مجله خوبیش به این است که تو با خواننده ات با سرعت بیشتری ارتباط برقرار می کنی و عکس العمل ها را می بینی و این کمک می کند به اینکه عیب کار خودت را پیدا کنی و خودت را درست کنی. همین چندسال پیش، یک ستونی می نوشتم توی روزنامه ی شرق که در مورد نوشتن بود و فکر این ستون هم مال خودم نبود، مال یکی از دوستان عزیزم بود که توی روزنامه کار می کرد و به من گفت تو که این همه حسّاسی نسبت به رسم الخط و اصرار داری که یک رسم الخط مخصوص به خودت را توی کتاب هات به کار ببری و هر مطلبی که می دهی به هر مجله و روزنامه ای کفر همه را در می آوری که لطفا دست به ترکیب متن من نزنید و رسم الخط من را به همین صورتی که هست نگه دارید، بیا بنویس که آخر چرا به این نتیجه رسیده ای و چرا باید به این صورت نوشت. من هم شروع کردم به فکر کردن در مورد این موضوع و هفته به هفته یادداشت نوشتم در مورد این موضوع و قدم به قدم رفتم جلو و این تجربه ی خیلی درخشانی بود برای خود من. به یک جاهایی رسیدم که اصلاً فکرش را هم نمی کردم. عکس العمل هایی هم که این ستون توی این فاصله داشت خیلی خوب بود. کمک می کرد که ببینم کلیشه هایی که توی ذهن ما جا افتاده است از کجا آب می خورد و چه جوری می شود با این کلیشه ها مقابله کرد. یاد گرفتم که اصلاً نباید و اصلاً لازم نیست سلیقه یی برخورد کنیم با مقوله ی رسم الخط و اصرار کنیم که یک قاعده ای را تحمیل کنیم به دیگران. به یک جمع بندی و اصولی رسیدم که برای خودم تازگی داشت و مثل یک کشف بود. به اینجا که رسیدم، دیدم این ستون کار خودش را انجام داده است و از این به بعد، ادامه ندادم. توی روزنامه ادامه ندادم. دیدم این کار از این به بعد توی قالب روزنامه نمی گنجد و یک فکر دیگری باید به حالش کرد. روزنامه یک چنین معجزه ای می کند. تازه این یکی از تجربه های من بود با روزنامه. من عاشق روزنامه ام به این دلیل. اما به شرطی که فاصله ات را حفظ کنی و درگیر روزنامه نباشی و مُراقب باشی و بعد از مدتی هم بکشی بیرون.


چرا از روزنامه می ترسید؟


برای اینکه آدم را گرفتار می کند. دیر بجُنبی، می بینی که گرفتار شده ای. البته من دارم از موضع خودم حرف می زنم که اینکاره نیستم. اگر قرار باشد که روزنامه نگار باشی و اینکاره باشی، همه چی فرق می کند. این گرتفار شدن مال آن آدمی است که اینکاره نیست.


با این حال، علاقه تان به مطبوعات دلیل نمی شود که از رفتارهای غیرحرفه ای آنها عصبانی نشوید؟


بارها و بارها پیش آمده. البته این اواخر، خیلی کمتر. مثلاً چه در مورد ستون اندر آداب نوشتار که چند سال پیش چاپ می شد و چه در مورد ستون کنار گود که امسال چاپ می شد، رفتار روزنامه با من خیلی حرفه یی و درست بود. چون که می دانستند که من به رسم الخط حسّاسیّت دارم، به بخش فنی سفارش کرده بودند که دست توی متن این بابا نبرید و فایل من به همان صورتی که می فرستادم، می رفت روی صفحه. من یک جزیره ای بودم که یک گوشه ای برای خودم ایستاده بودم و ساز خودم را می زدم و کاری به کار من نداشتند. البته اصول حرفه یی حُکم می کند که روزنامه یک رسم الخط یکدست داشته باشد. این درست. اما وقتی که یک نفر یک رسم الخط متفاوتی دارد و اصرار دارد که رسم الخط خودش رعایت بشود، چه کار باید کرد؟ من چه کار کنم که نویسنده های دیگر هیچ اصراری ندارند که رسم الخط خودشان رعایت بشود و اصلاً به رسم الخط حسّاسّیت خاصی ندارند و تن می دهند به هر رسم الخطی که به آنها تحمیل می شود؟ من اصرار دارم که ساز خودم را بزنم و روزنامه هم وقتی که می بیند که من اصرار دارم که ساز خودم را بزنم، اجازه می دهد که من ساز خودم را بزنم. مسئول قسمت فنی هم از قضای روزگار خیلی از دست من عصبانی شدند. به مدیر مسئول گفتند آخه این که نمی شه که هرکسی برای خودش یک سازی بزند. روزنامه یک رسم الخطی دارد که همه باید رعایت کنند. که حرف خیلی معقولی هم بود. برخورد ایشان یک برخورد کاملاً حرفه یی بود. اما مدیر مسئول به ایشان گفت باشه، عیبی نداره. شما کاری به کار ایشون نداشته باشید. و رفتار مدیر مسئول هم به نظر من یک برخورد حرفه یی بود و یک برخورد حرفه یی تر بود. اما همین اواخر، یک مورد دیگری پیش آمد برای من... برای من که نه. برای یکی از دوستان عزیزم که یک مقاله ای نوشته بود برای یک فصلنامه ای که در فرانسه چاپ می شود، سال 2004 این مقاله چاپ شده بود توی آن فصلنامه ی فرانسوی، حالا متن انگلیسی مقاله را داده بود به یک مجله ای که ترجمه اش کنند و چاپ کنند. وقتی که مقاله را چاپ کردند، هیچ منبعی ندادند که مقاله اوّلین بار کجا چاپ شده است، تا به این ترتیب یک جوری جلوه کند که مثل اینکه فلان کس این مقاله را به سفارش این مجله نوشته است. خب، این کار یعنی چه؟ یعنی بی توجهی به اخلاق حرفه یی، یعنی زیر پا گذاشتن اصول حرفه یی. یعنی اینکه این آدم پُشت دستش را داغ می کند که دیگه هرگز به یک چنین مجله ای مطلب ندهد.


چیزی که فهمیدم این است که بیش از همه سر رسم الخط عصبانی می شوید. چیزی که چاپ می شود چی؟


نه. فقط رسم الخط نیست. من اصلاً با چاپ مسئله دارم. از چاپ وحشت دارم. فکر می کنم وحشتناک ترین اتفاقی است که برای یک نوشته می افتد. نوشته وقتی که چاپ می شود از دست می رود. همیشه یک فاجعه ای اتفاق می افتد. یا این که یک چیزی از دست خودت در رفته است که تازه وقتی که چاپ شد می فهمی و افسوس می خوری که ای کاش تا پیش از این که برود زیر چاپ یک بار دیگر خوانده بودم و این نکته را دیده بودم و حالا دستت به هیچ جایی بند نیست و کار از کار گذشته است. یا اینکه یک غلط چاپی از چشمت در رفته است یا اینکه اگر توی مجله و روزنامه باشد، ممکن است در آخرین لحظات دست برده باشند توش... یا اینکه کمرنگ و پُررنگ چاپ شده یا این که یک لکه درست افتاده است روی «ر» و «ر» شده است «ز» یا درست افتاده است روی «س» و شده است «ش»... یکی از بدی های کار روزنامه و مجله هم این است که تو به مرور به این اتفاقات ناگوار عادت می کنی، چون که توی روزنامه و مجله از این اتفاقات زیاد می افتد و آن قدر از این اتفاقات می افتد که دیگه نمی شود اصلاً به هیچچی حسّاسیّت داشت. حسّاسیّت ها به مُرور از بین می رود. هم نسبت به این ریزه کاری ها و هم نستب به زبان.


برای شما مرزی بین مطبوعات نویسی و داستان نویسی هست؟


خب، خیلی فاصله هست بین این دو وادی. توی یکی شما تمرین می کنید و دستگرمی می کنید و تجربه می کنید و توی آن یکی همه ی این تمرین ها و تجربه ها را تبدیل می کنید به ادبیّات. البته من دارم از موضع یک داستان نویس به این قضیّه نگاه می کنم. وگرنه مطبوعات هم برای خودش یک ادبیّاتی دارد که جای خودش را دارد و اعتبار و احترام خودش را دارم. داستان نویس دارد در نهایت بی انصافی به مطبوعات به عنوان یک واسطه و وسیله نگاه می کند و به این ترتیب می خواهد به داستان و به ادبیّات خودش ارزش و اعتبار بیشتری ببخشد و مثلاً بگوید که کاری که ما داریم می کنیم ماندگار است و آن چیزی که توی روزنامه و مجله چاپ می شود یکی دو روز و چند صباحی بیشتر دوام ندارد. این یک تصوّر کلیشه یی و یک بی انصافی ظالمانه است من خیال می کنم و دست کم گرفتن جایگاه روزنامه و مجله است. ادبیّاتی که به دست چاپ سپرده شد، یعنی اینکه ثبت شده است در تاریخ و تبدیل می شود به یک اثر و قرار است که تا ابد روی پای خودش بایستد و پابرجا و برقرار باشد- حالا چه به صورت کتاب درآمده باشد، چه به صورت مقاله یا گزارش یا هر مطلب دیگری در روزنامه و مجله. و فاجعه وقتی دردناک تر و وخیم تر می شود که خود روزنامه نویس و مقاله نویس و گزارش نویس مجله هم کار خودش را دست کم می گیرد و می افتد به دام سرسری نویسی و سمبل کاری. اینکه در روزنامه و مجله شما با مسائل روز و واقعیت های خیلی لخت و بی پرده ی جامعه سر و کار دارید دلیل نمی شود که همه چی را سطحی برگزار کنید و به عمق ماجرا فرو نروید. محدودیّت های زمانی و مکانی از قضا کمک می کند به اینکه نویسنده خودش را مقیّد کند به یک انضباط و چارچوبی که خیلی لازم است برای نوشته ای که می خواهد با مخاطبش ارتباط برقرار کند. انضباط و قید و بندی که یک نویسنده ی مستمع آزاد و آماتور اصلاً رعایت نمی کند و اصلاً بلد نیست. به همین دلیل است که می گویم نوشتن برای روزنامه و مجله خیلی چیزها به آدم یاد می دهد.


می شود هزاران نویسنده را نشان داد که در آغاز به رسانه نیاز داشتند ولی بعداً که معتبر شدند راه قهر را پیش گرفتند یا علیه رسانه نوشتند.


خب، هم بی انصافی است و هم فراموش کاری و نسیان است. کتاب ادامه ی روزنامه و مجله است. از یک خانواده اند. نویسنده های زیادی هم هستند که اصلاً با روزنامه هیچ سر و کاری نداشته اند و این تجربه را اصلاً نداشته اند و نمی شناسند. اما یک دلیل عناد نویسنده با روزنامه و مجله هم واکنشی است که دارند به منتقدین نشان می دهند. البته ما توی مملکت خودمان مجله ها و روزنامه های تأثیرگذار آنچنانی نداریم، اما در همه جای دنیا مجله های ادبی و روزنامه ها هستند که سرنوشت کتاب ها را تعیین می کنند. فلان کتاب اگر نقدهای خوب بگیرد و مجله های ادبی و روزنامه ها روی خوشی به آن نشان ندهند، حسابش پاک است. کار به جایی می رسد که حتی نویسنده برای کتاب بعدی اش هم ناشر پیدا نمی کند.


شما معمولاً سعی می کنید موضوعات روز را برای داستان نویسی انتخاب نکنید ولی در ستون نویسی چه طور؟


در روزنامه آدم نمی تواند از مسائل روزمرّه فرار کند و برکنار باشد. به هر حال، آن اتفاقاتی که دارد می افتد یقه ات را می گیرد و تو ناچاری با آنها سروکله بزنی، اما این به این معنی نیست که در داستان دست و بالت کاملاً باز باشد که درباره ی هر چیزی که دلت بخواهد بنویسی و خودت را کاملاً از آنچه که دارد دور و برت اتفاق می افتد بکشی بیرون. امکان ندارد. موضوع البته اصلاً مهم نیست در داستان. شما نمی توانید در مورد هر موضوعی بنویسید. مهم این است که شما با هر موضوعی چه جوری برخورد می کنید و چه جوری این موضوع را به ادبیّات تبدیل می کنید. اما موضوع من فکر می کنم آن قدرها هم که از دور به نظر می رسد دلبخواهی نیست. یک چیزی هست که یقه ی نویسنده را می گیرد و او را مجبور می کند به نوشتن. با تصمیم قبلی و برنامه ریزی قبلی نیست. در مورد من که هیچ وقت نبوده است. من هیچ وقت نتوانسته ام سفارشی بنویسم و اصلاً طرف این قضیّه هم نرفته ام. خود موضوع آمده است سراغ من و یقه ی من را گرفته است و من مجبور شده ام آن را بنویسم.


خُب یعنی سفارشی نویسی را مذموم می دانید؟


نه. هیچ عیبی ندارد. بعضی نویسنده ها از پس این کار برمی آیند. اگر بشود که خیلی خوب است. من بلد نیستم.


ممکن است سوژه ای به ذهن نویسنده نرسد یا توان اجرای آن را نداشته باشد. اگر نهادی از نوشتن آن سوژه پشتیبانی کند چه؟


و لابد یک پولی هم به آدم بدهد؟ نه. چه عیبی دارد؟ اما به شرطی که آن سوژه از قضا با ذهنیّت نویسنده جور دربیاید. من خیال می کنم که یک چنین تقارنی خیلی به ندرت اتفاق می افتد و شبیه یک معجزه است. معمولاً نویسنده در این جور مواقع سعی می کند خودش را با شرایطی که به او تحمیل می شود تطبیق بدهد (یعنی خودش را گول بزند) و این وسط یک چیزهایی از دست می رود که خیلی غم انگیز است.


2  ما همه بازنده ایم


با جایزه های ادبی میانه ی خوبی ندارید؟


نه. اصلاً نمی فهمم به چه درد می خورد. جایزه فقط به یک احساس رقابت دامن می زند که برای نویسنده خیلی وحشتناک است. جایزه فقط به درد بچه ها می خورد. یک بچه محصل هفت هشت ساله یا ده دوازده ساله با یک ستاره یا یک علامت صدآفرینی که خانم معلم توی دفترش می چسباند، ذوق می کند و خیلی هم خوب است که ذوق کند و نتیجه هم می دهد. بچه ها را به این ترتیب داریم تشویق می کنیم (و گول می زنیم) تا مشقهای خودشان را خوشخط تر بنویسند و به حرف خانم معلمه گوش کنند. هر بچه ای توی این سن و سال دوست دارد روی بچه های دیگر را کم کند و این جایزه باعث می شود که بهتر کار کند و بچه ی خوبی باشد. اما آن نویسنده ای که می رود بالای سن و از هیئت داوران تشکر می کند که به او جایزه داده اند و به این وسیله او را از نویسنده های دیگر بهتر و برتر دانسته اند، دارد بابت چی از آنها تشکر می کند؟ آن جایزه ای که آنها به او می دهند به اثر او معنی می دهد یا آن کاری که خودش کرده است؟ هیئت داوران با این جایزه دارد او را فریب می دهد و نویسنده هم به این بازی تن داده است و آمده است روی سن. شاید دارد توی دلش به ریش هیئت داوران می خندد. آخه نویسنده اگر نویسنده باشد خوب می داند که توی این کار هیچ رقابتی در کار نیست و نمی تواند باشد. هیچ نویسنده ای از هیچ نویسنده ی دیگری بهتر یا بدتر نیست. هر نویسنده ای دارد برای خودش یک کاری می کند که هیچ ربطی به کار نویسنده های دیگر ندارد. اینکه ما کار چندتا نویسنده را بگذاریم کنار هم و با هم مقایسه کنیم و تصمیم بگیریم که کدامشان بهتر از همه است فقط یک جور تفنّن و سرگرمی و وقت گذرانی بیهوده است که به هیچ دردی نمی خورد. به درد نویسنده نمی خورد. شاید به درد هیئت داوران و به درد بازار گرمی بخورد، اما به درد نویسنده نمی خورد.


فکر می کنید جایزه ها تأثیری بر ادبیات یا مخاطبان ادبیات می گذارد؟


تأثیر مخرّب دارد. آن مخاطبی که به این دلیل به سراغ یک کتاب یا نویسنده می رود که شنیده است کتاب یا نویسنده جایزه گرفته است، یک مخاطب فریب خورده و رها شده است. کتاب های زیادی هستند که فقط به این دلیل با استقبال روبه رو می شوند که جایزه برده اند. این یعنی توطئه ی هیئت داوران در جهت تخریب ادبیّات معاصر. و من چون که دارم از موضع نویسنده نگاه می کنم به این فاجعه، ناچارم مراتب تأسف خودم را بابت فریب خوردن نویسندگانی که توی این چرخه گرفتار شده اند اعلام کنم. نویسنده ای که یک گوشه ای نشسته است و هیچ کاری به کار کسی ندارد و دارد کار خودش را می کند، ناگهان در شورت لیست فلان جایزه قرار می گیرد. وسوسه ی جایزه آرامش او را به هم می ریزد. حداقل ماجرا این است که تا آخرین دقایق پیگیر نتیجه است. اگر دست برقضا برنده ی این مسابقه شد، خلوت او به هم می ریزد و خواه ناخواه دچار این توهّم می شود که بهتر از همه است و اگر بازنده شد، از دست هیئت داوران شاکی می شود که حق او را خورده اند و به او ظلم شده است. در هر دو صورت، این نویسنده وارد یک بازی کودکانه می شود که هیچ سنخیّتی ندارد با آن کاری که دارد می کند و آن رسالتی که به عهده دارد.


خُب دوست داشتید جایزه ها چه طوری بود که واقعاً برای همه قابل احترام و پذیرفتنی باشند؟


جایزه فکر می کنم هیچ وقت نمی تواند برای همه قابل احترام و پذیرفتنی باشد. برای اینکه جایزه همیشه دوطرف دارد: یک طرف که برنده است و یک طرف که بازنده است. آنکه برنده است راضی است و آنکه بازنده است ناراضی. توی هر مسابقه ای به همین ترتیب است. و مسابقه هم فقط برای سرگرمی و وقت گذرانی است. سرگرمی و مسابقه هیچ بد نیست و خیلی هم خوب است، اما ادبیّات منزلتش خیلی بالاتر از این حرفهاست که آلوده ی این مباحث بشود. توی فوتبال شما می توانید طرفدار یک تیم باشید و از بردن و باختن یک تیمی خوشحال و ناراحت بشوید، اما توی ادبیّات نه تیمی در کار است و نه هیچ برنده و بازنده ای. هیچ مسابقه ای در کار نیست. خیال شما را راحت کنم. همه بازنده ایم.


دولت ها هم جایزه می دهند. فکر می کنید باید این جور جایزه ها را گرفت یا اینکه از کنارشان گذشت و نگرفت؟


من نمی توانم برای کسی تعیین تکلیف بکنم که فلان جایزه را بگیرد یا نگیرد. در این مورد، خود آن بنده است که باید تصمیم بگیرد. جایزه از قلمرو و ادبیّات بیرون است. یک مقوله ی کاملا جداست. نویسنده اینجا یک ملاحظاتی را در نظر می گیرد که هیچ ربطی به ادبیّات ندارد. ممکن است به پول آن جایزه احتیاج داشته باشد یا بخواهد با آن جایزه یک پُزی بدهد یا روی دیگران را کم کند، اما این انگیزه ها هیچ ربطی به آن کاری که دارد می کند ندارد.


3  من به سانسور فکر نمی کنم


به نظرتان داستان توی دنیای امروز آن قدر قدرت دارد که مایه ی ترس صاحبان قدرت شود؟


به شدّت. داستان به این دلیل که به اعماق زندگی خصوصی اشخاص رسوخ می کند، یک حقایقی را برملا می کند که بعضی حکومت ها دوست ندارند.


و چرا سانسورشان می کنند؟


درست به همین دلیل. و یک سوءتفاهمی هم در مورد داستان وجود دارد که مزید بر علّت شده است. من فکر می کنم اگر این سوءتفاهم برطرف بشود، داستان از دست سانسور نجات پیدا می کند. اینکه بیاییم این واقعیّت را قبول کنیم و با این واقعیّت کنار بیاییم که باباجان، کار داستان این است که فقط نشان بدهد. داستان نمی خواهد ایده ای را به اثبات برساند. توی هر داستانی، آدم های مختلفی با ایده های مختلف با هم روبه رو می شوند و هرکدام دارد تلاش می کند که ایده ی خودش را پیش ببرد و به اثبات برساند. نویسنده اما یک گوشه و کناری ایستاده است و دارد اتفاقاتی را که می افتد برای ما تعریف می کند. نویسنده اظهارنظر نمی کند. آنکه اظهارنظر می کند راوی داستان است یا یکی از آدم های داستان است، نویسنده نیست. حرف های راوی و اظهارنظرها و افاضات و رفتارهای کاراکترهای داستان را به حساب نویسنده می گذارند و یقه ی نویسنده را می گیرند که دارد از یک ایده ای طرفداری می کند و دارد یک شیوه ای از زندگی را تبلیغ می کند و می خواهد یک اخلاقیّاتی را به خورد خواننده اش بدهد و به این دلیل به کتابش گیر می دهند.


سانسور به شما هم لطمه زده؟


خیلی زیاد. البته نه در حین نوشتن. بعد از نوشتن. من وقتی که دارم می نویسم، اصلاً و یک ذرّه هم به سانسور فکر نمی کنم. من کار خودم را می کند و اصلاً فکر نمی کنم که مبادا این چیزی که دارم می نویسم با مشکلی به اسم سانسور روبه رو خواهد شد یا نه. و اما بعد، وقتی که کتاب می رود برای مجوّز، نوبت می رسد به دلواپسی ها و اینکه آیا گیر می کند یا نه و چه گیری می دهند. این معطلی و انتظار و بلاتکلیفی بزرگترین لطمه ای بوده است که سانسور به من زده است. من کلّه ی اسب را سال 1360 و 1361 نوشتم، اما کتاب سال 1370 درآمد. سفر کسرا را سال 1362 نوشتم، اما سال 1368 درآمد. این معطلی ها، خب، خیلی بد بود.


چه می کنید برای اینکه سانسور نشوید یا اینکه با آن برخورد نکنید؟


هیچ کاری نمی کنم. یعنی تا قبل از اینکه کتاب برود برای چاپ و برود ارشاد، اصلاً به این قضیه فکر نمی کنم. فردا که نیامده ست فریاد مکن... حالی خوش باش و عمر بر باد مکن... من چه کار دارم به اینکه بعداً چه خواهد شد؟ من فعلاً دارم کار خودم را می کنم. غم همین امروز برای هفت پُشت من کافی است و پُشت من را دارد تا می کند. چرا باید غصّه ی فردا را بخورم که هنوز نیامده است؟ وقتی که آمد، آن وقت یک فکری به حالش می کنیم. اگر بشود یک فکری کرد و یک کاری کرد. وگرنه انتظار می کشیم و صبر پیشه می کنیم. همان کاری که تا حالا کرده ایم و دنیا هم تاحالا به آخر نرسیده است. و این داستان همچنان ادامه دارد.


فکر می کنید بشود راهی برای رفع سانسور در این مملکت پیدا کرد؟


تا وقتی که سوءتفاهم ها برطرف نشده است و دولت به مطبوعات و به ناشر و به نویسنده اعتماد ندارد، سانسور هم سر جای خودش هست. سانسور به کلّی باید برداشته شود، چه قبل از چاپ و چه بعد از چاپ، و نویسنده خودش باید پاسخگوی آن چیزی باشد که به چاپ می رساند. وقتی که دولت می گوید کتاب را قبل از چاپ بدهید به من ببینم و تا قبل از اینکه مجوّز نداده ام حق ندارید منتشر کنید، یعنی اینکه به ناشر اعتماد ندارد و به نویسنده اعتماد ندارد و می ترسد که مبادا توطئه ای از جانب آنها در کار باشد. یا- اگر بنا را بر حُسن نیّت بگذاریم- خیال می کند که احتمالاً ناشر و نویسنده نمی دانند که چه کار دارند می کنند و باید آنها را ارشاد کرد. در هر دو صورت، کاری که دارد می کند سانسور است و عرصه را دارد به این ترتیب برای نویسنده و ناشر تنگ می کند.


4  روزنامه بی رحم است


نوشته های مطبوعاتی تان را هم دوباره نویسی می کنید؟


البته که دوباره نویسی و سه باره نویسی و چندباره نویسی می کنم. من برای همان ستون هفتصد کلمه یی ناقابلی که هفته ای یک بار در می آمد، سه چهار روز وقت می گذاشتم. هی پایین و بالاش می کردم و خودم را مقیّد می کردم به اینکه دقیقاً هفتصد کلمه بنویسم و هی از سر و تهش می زدم و پایین و بالاش می کردم و سعی می کردم که یک کاری بکنم که یک کلمه ی اضافی نداشته باشد و در عین حال فکری را که توی این نوشته هست بتوانم به بهترین صورت و شفاف ترین صورت ممکن بیان کنم. من اگر قرار باشد توی تحریریّه کار کنم و ناگهان مجبور باشم تا نیم ساعت بعد سیصد چهارصد کلمه بنویسم که برود روی صفحه، از ترس سکته می کنم. دیگه از من ساخته نیست. یک زمانی از این کارها می کردم. اما خیلی وقت است که دارم از فاصله ی دور کار می کنم و خودم را درگیر نمی کنم.


اگر اشتباه نکنم، در 23 سالگی در مطبوعات کار می کردید. کارتان آن موقع دقیقاً چه بود؟


من کار خودم را با گزارش نویسی شروع کردم. در روزنامه ی اطلاعات. گزارش اوّلین صفحه ی داخلی روزنامه بود. صفحه ی پنج. موضوع گزارش را دبیر صفحه معیّن می کرد و من می رفتم دنبال تحقیق و نوشتن. خوبیش به این بود که برای مستند کردن آن چیزی که می نوشتم، مجبور بودم بروم توی دل ماجرا. با آدم ها حرف بزنم، جاهایی بروم که هرگز نرفته بودم و آن چیزی را که داشت اتفاق می افتاد با چشم خودم ببینم و با گوش خودم بشنوم. نوشته ای که چاپ می شد، به این ترتیب، یک نوشته ای نبود که از توی هوا درآمده باشد، یک نوشته ای بود که متکی به تحقیقات و مشاهدات. گزارش روزنامه نمی تواند غیر از این باشد. اگر براساس واقعیّت و بر اساس دیده ها و شنیده های مستند نباشد، آن وقت یقه ات را می گیرند و آبروت را می بنرد. بعد از این تجربه که زیاد هم طول نکشید، رفتم روزنامه ی آیندگان و توی سرویس فرهنگی. آنجا هم ترجمه می کردم و هم گاهی وقتها معرّفی کتاب و نقد کتاب می نوشتم. هم بدون اسم و هم به است مستعار و هم به اسم خودم. بعدش هم که آیندگان یک ضمیمه ی ادبی هفتگی منتشر می کرد که با این ضمیمه کار می کردم و یکی دو تا داستان هم توی این ضمیمه چاپ کردم. دیگه کم کم داشتم خودم را به قول معروف پیدا می کردم و از روزنامه نگاری فاصله می گرفتم و می آمدم توی یک وادی دیگر. حدفاصل این انتقال شاید یک ستون هفتگی بود به اسم وقایع اتفاقیه که یک چیزی بود مابین گزارش و داستان. یک گزارش شخصی که نویسنده با حضور خودش و از یک دیدگاه مشخص می نویسد. یک چیزی شبیه گزارش هایی که همینگ وی زمانی که خبرنگار جنگی بود می نوشت. مجموعه ی گزارش هایی که همینگ وی وقتی که اروپا بود- چه در زمان جنگ اوّل و چه در زمان جنگ دوم- برای روزنامه های امریکایی نوشته است و در یک مجموعه ای به اسم By-Line درآمده است. داستان «پیره مرد بر سر پل» که یکی از معروف ترین داستان های کوتاه همینگ وی است، در اصل یک گزارش بود که همینگ وی زمانی که داشت گزارش های جنگی داخلی اسپانیا را می فرستاد از اسپانیا مخابره کرد که بعداً توی مجموعه ی چهل و نُه داستان کوتاهش چاپ شد. بانی این ستون وقایع اتفاقیه آقای قاسم هاشمی نژاد بودند. این ستون هفتگی دائر شده بود و آقای هاشمی نژاد چند هفته ای بود که داشتند این ستون را ادامه می دادند که ناگهان یک سفر اروپا برای ایشان پیش آمد. به من پیشنهاد کردند که آیا تو دوست داری که توی این مدتی که من در سفرم، این ستون را ادامه بدهی؟ گفتم باشه چشم و شروع کردم. از قضای روزگار، دیدم یک کاری بود که خیلی با حال و هوای من جور در می آمد و ادامه دادم. تا وقتی که آقای هاشمی نژاد از سفر برگردد، من توی این ستون جا افتاده بودم و آقای هاشمی نژاد هم دیگه از روزنامه نگاری خسته و دلزده بود و اصلاً دوست نداشت ادامه بدهد. خود من هم البته یکی دو سال بعد، از روزنامه آمدم بیرون. سالها بعد، یک ستون هفتگی به همین اسم توی روزنامه ی شرق علم کردم که حتماً دیده اید و داستان های این ستون را هم بعداً توی کتابی به همین اسم جمع کرده ام که آن را هم لابد دیده اید. این روزگار!


از همکاران مطبوعاتی آن موقع کسی را یادتان است؟


اوّل باید از آقای قاسم هاشمی نژاد اسم ببرم که اوّلین معلّم و راهنمای من بودند و آن دوره ۀ کوتاهی هم که گفتم در روزنامه ی اطلاعات کار می کردم، دبیر صفحه ی ما ایشان بودند. اما حیف که وقتی که من آدم توی این وادی، آقای هاشمی نژاد چند سال بود از کار روزنامه نگاری آمده بودند یرون و همکاری هایی هم که به طور تصادفی با روزنامه ها و مجلّه ها داشتند مقطعی و خیلی کوتاه بود. می دانید که ایشان از سال 1374 تا 1351 کار روزنامه نگاری می کردند و من تازه از سال 1353 رفتم روزنامه ی آیندگان. فکر می کنم برای اوّلین بار احمد میرعلایی بود که با ضمیمه ی ادبی آیندگان که به اسم آیندگان ادبی چاپ می شد همکاری می کرد که از من مطلب گرفت و من هم کم کم آلوده شدم. بعدش هم رفتم توی صفحه ی فرهنگ و دبیر صفحه ی فرهنگ هم آقای محمّد قائد بودند. بعدش هم رفتم توی صفحات ادبی که دبیرش آقای حسین فرهمند بودند و آیندگان ادبی دوره ی دوم هم زیر نظر آقای حسین فرهمند در می آمد. آقای جهانبخش نورایی هم که دبیر صفحه ی سینما بودند، یک مدتی با آیندگان ادبی کار می کردند و به این ترتیب یک مدتی با هم کار می کردیم. بعدش هم روزنامه را شورای سردبیری اداره می کرد و سرویس های مختلف همه به هم ریخته بود و هرکسی هرکاری که از دستش برمی آمد می کرد و من هم توی این مدت همه کاری می ردم و از جمله خبرهایی را که از روی تلکس می آمد ترجمه می کردم.


چه شد که آن موقع از مطبوعات فاصله گرفتید؟


بعد از آن دوره دیگه هیچ وقت با هیچ مجلّه و روزنامه ای همکاری منظم نمی کردم. نمی دانم چرا. شاید به این دلیل که اصلاً روزنامه و مجلّه ای که بشود باش کار کرد وجود نداشت. همه چی سیاسی شده بود و روزنامه ها هم تا مدتی اصلاً صفحات داخلی یا یک تنفسگاهی برای feature به آن معنی که روزنامه ی آیندگان داشت و روزنامه ی کیهان و اطلاعات قبل از انقلاب هم داشت نداشتند. از این گذشته، من فکر می کنم کار منظم و حرفه یی برای یک نفر که کار اصلیش روزنامه نگاری نیست نباید زیاد طول بکشد. همان سه چهار سالی که درگیر روزنامه بودم برای من بس بود. توی همین دوره خیلی چیزها یاد گرفتم. اوّلین خوبی روزنامه این بود که از توی حال و هوای روشنفکری به سرعت کِشیدم بیرون و هُلم داد توی واقعیّت. البته من هیچ وقت توی محافل روشنفکری نبودم و با روشنفکر جماعت زیاد معاشرت نمی کردم. اما اگر یک کمی هم شائبه ی روشنفکری توی وجودم بود، این سه چهار سالی که درگیر روزنامه بودم، این شائبه را از میان برد. یکی از مشخّصه های روشنفکری این است که دائم دارند توی خودشان چرخ می زنند و فقط با همدیگر معاشرت می کنند و از توی این حلقه ای که برای خودشان درست کرده اند نمی آیند بیرون. روزنامه تو را پرت می کند وسط واقعیّت ها و به تو یاد می دهد که چه جوری باید با مخاطب خودت ارتباط برقرار کنی. دامنه ی خطاب تو را گسترش می دهد و همین طور دامنه ی نگاه تو را و سبب می شود که همه چی را همان طوری که هست ببینی، نه همان طوری که دلت می خواهد. توی محافل دربسته ی روشنفکری، شما دنیا را به همان صورتی که دلتان می خواهد تفسیر می کنید و با یک توهّم و تصوّر انتزاعی روزگارتان را سپری می کنید. اما با روزنامه نمی شود شوخی کرد. روزنامه بی رحم است. شما باید یک جوری بنویسید که خواننده بهفمد چه می گویید و در یک چارچوب مشخّصی بنویسید و درباره ی چیزی بنویسید که خواننده باش سروکار دارد، وگرنه اصلاً هیچ کاری از پیش نمی برید. طبیعت روزنامه همین است که گفتم. اما توی روزنامه هم انشانویسی زیاد می بینیم و تفنّن و مطالب صفحه پُرکن که اصلاً با روح روزنامه جور در نمی آیند زیاد می بینیم. شما فکر می کنید همه ی آنهایی که توی تحریریّه ی روزنامه نشسته اند یا به روزنامه مطلب می دهند می دانند روزنامه یعنی چه و چه کار قرار است بکند و می تواند بکند؟


و چه شد که علاقه مند شدید تقریباً به شکل ثابت دوباره در مطبوعات بنویسید؟


بعد از آن دوره ی قبل از انقلاب، اوّلین باری که شروع کردم به ستون هفتگی نوشتن در روزنامه ی جامعه بود. و فکر می کنم دلیل اصلی این که به این صرافت افتادم، خود روزنامه بود. روزنامه ی جامعه یک اتفاق مهمی بود در تاریخ مطبوعات بعد از انقلاب. برای اوّلین بار یک روزنامه ی خوش آب و رنگی با شکل و شمایل حرفه یی درمی آمد که به مسائل فرهنگی هم اهمیّت می داد و صفحه های داخلیش به اندازه ی صفحه های بیرونیش زنده بود و خواننده داشت. روزنامه ی مستقلی بود که با تیراژ صدهزار نسخه شروع کرد و رسید به سیصدهزار نسخه. با اینکه عمر چندانی نکرد، اما یک تحوّلی به وجود آورد در مطبوعات معاصر ما که آثار آن تا همین امروز هم باقی است. استاندارد روزنامه نویسی را یک مرتبهکشید بالا... من به فرم روزنامه کار دارم. به محتوا و موضع سیاسی روزنامه و تندروی ها و بی احتیاطی هایی که کردند کاری ندارم. ستونی هم که داشتم هیچ ارتباطی با مسائل روز نداشت و ساز خودش را می زد. نمونه هایی از متون کهن با شرح خیلی مختصری درباره ی هر متنی، تا یک فرصتی بدهد به خواننده که از مشغله ها و درگیری های سیاسی یک فاصله ای بگیرد و یک نفسی بکشد. همین کار را در روزنامه های توس و عصر آزادگان هم ادامه دادم. و بعدش هم یک ستون هفتگی داشتم توی روزنامه ی حیات نو به اسم نوشتن. بعدش هم که توی روزنامه ی شرق. اوّل وقایع اتفاقیّه بود و بعد اندر آداب نوشتار و این آخری هم کنار گود.


5  معلوم نیست به ساز کی باید برقصیم


به نظرم در اغلب ژانرهای مطبوعاتی مثل گزارش، یادداشت، تحلیل و مصاحبه چیزهای زیادی از شما منتشر شده. اما به همان اندازه نقد هم می نوشتید؟


نقد کتاب فقط در یک دوره ی کوتاهی که روزنامه ی آیندگان بودم می نوشتم.


خُب چه شد که از نقدنویسی فاصله گرفتید؟


خیلی زود فهمیدم که اینکاره نیستم و کشیدم کنار. خیلی احساسی و شخصی برخورد می کردم. خودداری بلد نبودم. ایمپرشن های شخصی خودم را می نوشتم. شاید هم این ایمپرشن ها ایمپرشن های صادقانه و درستی بود، اما بلد نبودم که این ایمپرشن ها را جمع بندی کنم و از آنها به یک استنتاج قابل قبولی برسم. نقدنویسی یک ذهن آکادمیک می طلبد که من نداشتم. من یک فراری از مدرسه بودم همیشه به هر دلیلی بود، دیدم منزلت این کار خیلی بالاتر از این حرفهاست که بخواهی با تجزیه و تحلیل ساختمان یک اثر ثابت کنی که نویسنده چه اشتباهاتی مرتکب شده است و تلاش کنی که نقطه های ضعف و قدرت اثر را بکشی بیرون و توی این جزئیّات درجا بزنی و معطل بمانی. من آن قدر توی جزئیّات و فرم اثر دست و پا می زدم که از آن ارزشی که به هر اثری معنا می بخشد غافل می ماندم. شاید به این دلیل که ناچار بودم به خاطر کار روزنامه بیشتر وقت خودم را صرف کتاب های روز کنم و کارهایی که اصلاً متکی به هیچ فکر و معنایی نبودند و من بی خودی داشتم به دنبال یک چیزی می گشتم که اصلاً وجود نداشت.


جزو کسانی هستید که از دست پرت و پلای منتقدان روزنامه های حرص می خورید. نیست؟


حرص نمی خورم. غصّه می خورم. آن شرایط اوّلیه و این که باید درس این کار را خوانده باشی و آن ژانری را که داری درباره اش می نویسی خوب بشناسی و یک فکر و ایده و استنباطی از موضوع داشته باشی طلبشان. بیشتر منتقدین ما حتی خود آن کتابی را که دارند نقد می کنند خوب نخوانده اند، حوصله اش را نداشته اند بخوانند یا وقتش را نداشته اند، فکتهایی که از توی کتاب درمی آورند دقیق نیست، نقل قول هایی که درمی آورند درست نیست... می دانید چرا؟ برای این که منتقد- به دلیل بی سوادی- از سطحِ خوشم می آید و بدم می آید آن طرف تر نمی رود و سلیقه یی و کلیشه یی عمل می کند، برای اینکه از قبل تصمیم خودش را گرفته است و حالا فقط دارد با سرعت هرچه تمام تر شواهدی برای آن نتیجه ای که از قبل معلوم است پُشت سر هم ردیف می کند و بنابراین دقت چندانی به خرج نمی دهد. نقد قدم به قدم و براساس شواهدی که یکی یکی ارائه شود پیش نمی رود. نتیجه از قبل معلوم است. در بعضی موارد هم می بینیم منتقد تکلیف خودش را نمی داند و سردرگم است. در نتیجه یک حرفهایی می زند که هیچ چی از توش درنمی آید. یکی به نعل می زند و یکی به میخ. و آخر سر هیچی دست شما را نمی گیرد. محافظه کارها به این صورت عمل می کنند. آن دسته از منتقدین سابقه داری که می خواهند هیچ کسی را از خودشان نرنجانند. و تقلید و اداهای روشنفکرانه هم که جای خود دارد! یک نفر مُبتدی که مثلاً می خواهد ادای یکی از منتقدین اوایل دهه ی چهل را دربیاورد و با معلوماتی که به رُخ می کشد خواننده اش را درجا مرعوب کند، نقد خودش را به این صورت شروع می کند: اجازه بدهید مثل داستان مسخ در همان جمله ی اوّل تکلیفم را با این نوشته مشخص کنم... و بلافاصله حُکم صادر می کند که فلان داستان داستان ضعیفی است. بعد دنبال یک شواهدی می گردد تا این حُکمی را که صادر کرده است ثابت کند. به نویسنده ایراد می گیرد که «از همه جا بی خبر است» و «تشنه گوشه ی اتاقش» و «قوانین حاکم بر جامعه ی امروز» را نمی شناسد و «به خودش زحمت نداده است که برود تحقیقات میدانی بکند» و دلیلی که برای این بی خبری نویسنده اقامه می کند اینکه چرا «عروسی در یکی از باغ های اطراف تهران حداقل تا ساعت دو و نیم شب ادامه دارد» و چرا «توی شام عروسی خورش قیمه می داده اند.» من نمی دانم عصبانیّت این مدّعی نقد از کجا آب می خورد. اما دلم به حال او می سوزد که از یک طرف دارد ایراد می گیرد که چرا نویسنده از توی اتاقش نیامده است بیرون و از همه جا بی خبر است و از یک طرف خودش یک همّتی به خرج نداده است که در مورد یک کتابی مطلب بنویسد که خوب خوانده باشد و فهمیده باشد. ای نازنین، با فحاشی کردن و اظهارنظر کردن در حالت عصبانیّت راه به جایی نمی بری. همان طور که برعکس، با تمجید و ستایش و انشا و ابراز شیفتگی هم راه به جایی نمی شود برد. شما باید اوّل آن ژانری را که در موردش داری می نویسی بشناسی و بعد ببینی که اصلاً این بابا توی این ژانر چه کار تازه ای کرده است. اگر خیال می کنی که هیچ کار تازه ای نکرده است و روی یک جاده ی کوبیده شده و صاف و صوف راه رفته است که اصلاً چرا به خودت زحمت می دهی و برای او چیزی می نویسی، و اگر هم می بینی که یک کار تازه ای کرده است، باید ببینی که مبنای این کاری که کرده چی بوده است. براساس همان معیارهایی که توی ذهن خودت جا افتاده اند و براساس یک پیش فرض کلیشه یی که نمی شود با یک اثر تازه روبه رو شد. باید معیارها را از توی دل خود اثر بیرون بکشی. این کار سواد و مطالعه لازم دارد و دقت و جزئی نگری و صبر و حوصله لازم دارد. اگر مرد این میدانی، بیا جلو. و گرنه بگو این کاره نیستم و برو دنبال یک کار دیگری که بلد باشی.


هیچ شده که حرف منتقدان به داستان نویسی شما کمکی کرده باشد؟


نه. هرگز.


نظر خوانندگان عادی چه؟


آره، خیلی زیاد. علی الخصوص خواننده هایی که روشنفکر نباشند و تحت تأثیر تئوری مئوری های مختلف هم نباشند. اشکلوفسکی و یا کوبسون و باختین و رولان بارت و بابک احمدی هم نخوانده باشند و حتی اسم اینها هم به گوششان نخورده باشد. چه قبل از چاپ و چه بعد از چاپ، اظهارنظرهایی که از خواننده های خودم می شنوم خیلی به دردم می خورد. به هر دوست عزیز و نازنینی که داستانی می دهم بخواند، یک مداد هم می دهم و خواهش می کنم که لطفاً هر نکته ای که به نظرتان رسید، توی حاشیه بنویسید یا یک علامتی بزنید. مداد می دهم، نه خودکار- که بعداً بشود پاک کرد. یکی از بهترین خواننده های من مادرم است. ایشان خیلی به دقت و با حوصله هرکدام از ارتکابات من را می خوانند و اظهارنظرهایی که می کنند، چه مثبت و چه منفی، همیشه به دردم می خورد. چون که از دل خود اثر بیرون آمده است و هیچ شائبه ای هم توش نیست. من همیشه دوست دارم نوشته های خودم را قبل از چاپ بدهم به ایشان بخوانند. هر نوشته ای را که به ایشان می دهد، اوّل یک دور به سرعت می خوانند و حرفی نمی زنند. این خواندن بار اوّل به قول خودشان به دلیل اشتیاق اوّلیه و ارضای حس کنجکاوی است. بعد، بار دوم که می خوانند، سر صبر و با حوصله و به دقت می خوانند و هر نکته ای که به نظرشان برسد به من می گویند. بعد از چاپ هم که می خوانند، بارها پیش آمده است که یکی دو تا غلط چاپی خیلی ریز پیدا کرده اند که از چشم من در رفته است. با اینکه این همه دقت می کنم و آخرین نمونه های قبل از چاپ را هزار مرتبه می خوانم:


اغلب رمان های شما در مجموعه ای که تا حالا منتشر کرده اید، به نظرم، یک منظومه ی منسجم را نشان می دهند. فکر می کنم تأثیرناپذیری شما از گرفت و گیرهای منتقدان باعث شده با یک نویسنده روبرو شویم که از همان اول تقریباً تصمیمش را گرفته که در کدام مسیر حرکت کند.


کاملاً درست می فرمایید. من توی یک مسیری حرکت کرده ام که خودم فکر می کرده ام که باید بروم و به کاری که می کردم و دارم می کنم اعتقاد داشته ام و اعتقاد دارم و اظهارنظرهای منتقدین هیچ تأثیری نداشته است خوشبختانه تا حالا و فکر می کنم که از این به بعد هم هیچ تأثیری نداشته باشد. یک نکته ی عجیبی که نمی دانم بگویم خوشبختانه یا بدبختانه چون که اصلاً مهم نیست اینکه اظهارنظرهایی هم که تا حالا شنیده ام خیلی متفاوت بوده است. مثلاً یک نفر در مورد کتابی که چند نفر دیگر کوبیده اند و گفته اند که نویسنده اینجا حق مطلب را ادا نکرده و موفق نبوده است و دلشان به حال من سوخته است می گوید که این کتاب خودِ جنس است و یکی از بهترین دستاوردهای فلانی بوده است و امیدواریم که در همین جهت گام بردارد. یک نفر همین اواخر نوشته است با این دو سه تا کتاب آخری که از جعفر خوانده بودم دیگه کم کم داشتم ناامید می شدم، اما این کتاب جدید نشان داد که نه، یک امیدی هست و مثل اینکه طرف دارد برمی گردد به همان حال و هوای کّله ی اسب و سفر کسرا. یک نفر می گوید بهترین کار او فلان کتاب است و او هیچ وقت نتوانست کتابی مثل آن کتاب بنویسد. خب، این ساده ترین راه اظهارنظر کردن است که یک کتاب یک نویسنده را که از همه معروف تر شده است بگیری و همه ی کارهای دیگر او را با این کتاب مقایسه کنی و بگویی که دیگه هرگز نتوانست یک چنین کتابی بنویسد- مخصوصاً که این کتاب کم ورق هم باشد و خواندنش به این دلیل راحت تر از کتاب های دیگر باشد. مثل اینکه قرار بوده است که نویسنده دوباره یک کتاب مثل همان کتاب بنویسد و هی ادای خودش را دربیاورد. اگر نویسنده این کار را هم بکند، لابد یک عدّه ای پیدا می شوند که بگویند نویسنده هرگز نتوانست از توی چاله ای که خودش کنده بود بیاید بیرون. اگر بخواهیم خودمان را بدهیم دست این حضرات دانشمندی که کلّه هاشان پُر از معلومات و محفوظات مدرن و پسامدرن و ساختارگرایی و پساساختارگرایی و این حرفهاست، معلوم نیست به ساز کدامشان باید برقصیم. فرض کنید که من تصمیم بگیرم پسر خوب و حرف شنوی باشم و به حرف یکی از این حضرات گوش بدهم و همان راهی را در پیش بگیرم که ایشان توصیه فرموده اند، جواب دانشمندان دیگر را چی بدهم؟ پس همان بهتر که گوشم بدهکار هیچ حرفی نباشد و همان کاری را بکنم که دلم می خواهد و خودم فکر می کنم درست است. که همین کار را هم کرده ام و خیلی هم خوشحالم از این بابت.


6  از درس و مدرسه بیزارم


شما معمولاً برای سیستم آموزشی و دانشگاهی این امکان را نمی بینید که در ادبیّات نقش پیش برنده داشته باشید. این یعنی اینکه از محفل های آموزشی داستان و ادبیات دلزده هستید؟


سیستم آموزشی ما که من تا آنجا که یادم می آید همیشه در جهت فراری دادن دانش آموز و دانشجو از ادبیّات عمل کرده است. امکان بالقوه اش که وجود دارد. اما در عمل یک ادبیّاتی را به بچه ها تحمیل می کنند که بچه ها دوست ندارند یا یک جوری با آنها رفتار می کنند که بچه ها را مرعوب می کند. به نظرم عیب کار بیشتر در شیوه ی آموزش بوده است. آموزش ادبیّات کلاسیک خلاصه شده است در ارائه ی منتخبی ا زمتون و شرح مشکلات متن- یعنی شرح واژه ها و اسامی خاص و توضیحاتی در مورد سال نوشته شدن متن و سال تولد و وفات نویسنده. یک مجموعه ی اطلاعاتی که آدم باید حفظ کند و سر جلسه ی امتحان جواب بدهد. به این ترتیب، ادبیّات تبدیل می شود به یک هیولا که یا ناچاریم به جنگش برویم و ناکارش کنیم و یا اینکه باید از دست او فرار کنیم. با این مثالِ هیولا، مطلب خیلی واضح و روشن می شود: آنهایی که می روند سراغ این رشته، با یک ادبیّات ناکارشده و آش و لاش شده سروکار دارند که مثل جنازه ای درازش کرده اند روی تخت تشریح وآنهایی که از دست او فرار کرده اند و رفته اند به سراغ رشته های دیگر، هرگز برنمی گردند پُشت سرشان را نگاه کنند و این هیولا را همیشه مزاحم رُشد و پیشرفت خودشان می دانند و اگر خیلی باانصاف باشند، یک تجمّل زائدی می دانند که بود و نبودش هیچ فرقی به حال آدم نمی کند. سیستم آموزشی ما یک نسلی از تحصیل کرده هایی تربیت کرده است که فرقشان با تحصیل نکرده ها فقط این است که یک امتحان هایی داده اند و قبول شده اند و یک مدرک هایی گرفته اند که آنهایی که مدرسه نرفته اند ندارند. یک چنین سیستمی استعداد بالقوه ای را هم که وجود دارد از میان می برد. از توی محفل های ادبی مستقل هم چیزی بیرون نیامده است. من هیچ وقت توی هیچ محفل ادبی و غیرادبی مستقل و غیرمستقلی نبوده ام و طرف کارگاه های داستان نویسی هم نرفته ام هرگز، چون که همیشه فکر می کردم که این جلسه ها یک جور سرگرمی بیهوده و وقت تلف کردن است و آخر سر نتیجه ای هم نخواهد داد. تازه شاید آدم را دچار یک توّهمی هم بکند. خلوت آدم را به هم می زند. نویسنده به یک خلوتی احتیاج دارد که از همه چی حیاتر تر و مفیدتر است برای او.


اصلاً نوشته را می شود آموزش داد؟


آره، می شود. چرا نمی شود؟ تا یک جاهایی. فقط اصول اوّلیه و مبادی را می شود یاد داد. یک چیزهایی هست که البته خیلی هم واضح و مبرهن است و با خواندن سه چهارتا کتاب هم می شود یاد گرفت. دیگه احتیاجی به کلاس و دفتر و کلاسور هم نیست. اما وقتی که شاگرد شما مبادی را یاد گرفت، باید براساس این مبادی یک کاری صورت بدهد که آن کار یادگرفتنی و یاددادنی نیست. اصل قضیّه هم همین «کار» است. اسم این «کار» را آفرینش می گذارید، خلاقیّت می گذارید، هر اسمی که می خواهید روش بگذارید. من ساده اش کرده ام و می گویم «کار». کار یاددادنی و یادگرفتنی نیست. مال خود آدم است. باید از اعماق وجود آدم بجوشد. اگر توی اعماق وجود آدم یک شور و آتشی نباشد، یک عالمه هم کتاب خوانده باشد و مدرسه و دانشگاه رفته باشد و کارگاه داستان نویسی رفته باشد، نمی تواند چیزی بنویسد که شما را درگیر خودش کند. با دانش و معلومات نمی شود آرتیست شد. شما قلم مو به دست گرفتن و مداد به دست گرفتن و ترکیب رنگها را به یک نفر که می خواهد نقاشی یاد بگیرد می توانید یاد بدهید و تاریخ هنر را هم می توانید به او یاد بدهید، اما آن چیزی که او را نقاش می کند این معلومات نیست، آن کاری است که می کند، یعنی آن طرح و آن تصویر و آن نقشی است که می کشد. و تازه معلومات، همان مبادی که گفتم، گاهی وقتها دست و پاگیر می شود. معلومات فقط تا آن اندازه ای به درد می خورد که برای آن کاری که داری می کنی لازم است. بقیّه اش زائد است، مزاحم است. یک بار اضافی است که دست و بالت را می بندد و نمی گذارد آن چیزی که قرار است از اعماق وجودت بجوشد بیاید بالا. باید مواظب باشی که یک خروار کتاب روی خری که می خواهی سوارش بشوی بار نکنی. خره سنگین می شود و راه نمی رود و تو را به هیچ جایی نمی رساند.


کسانی هستند که معتقدند تجربه ی نویسندگی را از راه آموزش باید انتقال داد. تا جایی که می دانم شما پرهیز می کنید. هیچ وقت دوست نداشتید کلاسی برای این موضوع بگذارید؟


هیچ وقت طرف این ماجرا نرفته ام. به شدّت پرهیز می کنم.


کلاس های آموزش نویسندگی را دکان بازی می دانید؟


شاید همه ی کلاس ها هم به این صورت نباشد. شاید یک حُسن نیّتی هم در کار باشد و بعضی اساتید بخواهند مثلاً با این کلاس ها ادبیّات معاصر را به طرف تعالی سوق بدهند. اصلاً بیایید هیچ کاری به اینکه شاید بشود با این کار یک پولی هم به جیب زد نداشته باشیم. فرض کنیم که یک اساتید وجود دارند که دلشان به حال ادبیّات معاصر سوخته است و می خواهند معلوماتی را که دارند در اختیار دیگران قرار بدهند. یک نگاه مختصری هم که به دور و بر خودمان بیندازیم، می بینیم تعداد این اساتید این روزها خیلی زیاد شده است. واقعاً چرا؟ چه اتفاقی دارد می افتد؟ من فکر می کنم در روزگاری که آدم ها به راحتی در معرض اطلاعات قرار می گیرند، این گرایش که این اطلاعات را در اختیار دیگران قرار بدهند به یک صورتی همه گیر می شود. شما نمونه ی خیلی دم دستی اش را در فیس بوک و وایبر می توانید ببینید. ذهن هر آدمی یک گنجایشی دارد. میزان معلوماتی که توی ذهن تلنبار شده است لب به لب می شود و می خواهد سرازیر بشود و بریزد بیرون و این دست همان لحظه ایاست که طرف تصمیم می گیرد که این معلومات را با دیگران share کند. حالا یک کمی به عقب برگردید و اصلاً کاری به کار فیس بوک و وایبر نداشته باشید و به آدمی فکر کنید که یک حجم انبوهی از معلومات توی ذهن خودش تلنبار کرده است و به این دلیل یکاحساس دانشمندی شدیدی به او دست داده است و هیچ برنامه خاصی هم برای به کار گرفتن این معلومات ندارد. خب، این معلومات را چه کار کند؟ اگر این معلومات معلومات ادبی باشد و یک ربطی هم به داستان نویسی داشته باشد و ایشان هم شاهد وضعیّت اسف بار داستان نویسی معاصر ما باشد و دلش سوخته باشد به حال ما، معلوم است که می آید وسط و یک کلاسی راه می اندازد و تبدیل می شود به استاد. به همین دلیل است که این همه استاد داریم.


فکر می کنید نویسنده ی تازه کار خودش باید با آزمون و خطا جلو بیاید؟


باید ببینیم نویسنده ی تازه کار دنبال چی هست. اگر دنبال این است که با نویسنده های دیگر معاشرت کند و سر خودش را گرم کند و یک تفریحی بکند و بعدش هم یکی از داستان هاش توی مجلّه چاپ شود و اوّلین مجموعه ی داستانش هم به زودی دربیاید، باید بلافاصله برود توی یکی از این کلاس ها ثبت نام کند. خوشبختانه نرخ ثبت نام هم زیاد بالا نیست. کلاس های داستان نویسی نرخشان بالا نیست. برخلاف کلاس های بازیگری که نرخشان خیلی بالاست. فکر می کنم بالاترین نرخ ها را کلاس های بازیگری دارند. آخه چون که بلافاصله بعد از این که دوره اش را تمام کنی یا حتی در حین کلاس احتمال دارد که دری به تخته ای بخورد و یک راهی به یک صحنه ای پیدا کنی و عاقبت به خیر بشوی. احتمال این قضیّه همیشه وجود دارد و به همین دلیل هم هست که این همه نرخها بالاست. اما توی کلاس داستان نویسی از این خبرها نیست. اگر خیلی پُشت کار داشته باشید و رابطه ی خوبی هم با اساتید برقرار کنی، آخر سر یک داستانی توی مجلّه چاپ می کنی و هیچ حق الزّحمه ای هم بابت آن به شما نمی دهند و یک مجموعه ی داستانی چاپ می کنی و ده درصد یا دوازده درصد از قیمت پُشت جلد کتاب را به شما می دهند و هزارتا هم بیشتر چاپ نمی کنند. حساب کن ببین چه قدر می شود. پول آژانس یک ماه شما هم نمی شود. اما یک بازیگر توی این مملکت صد و پنجاه میلیون تومن دستمزد می گیرد. پس اوّلین کاری که باید بکنیم این است که نویسنده ی تازه کار را اصلاً منصرف بکنیم که نیاید توی این وادی. یا اینکه برود توی کلاس بازیگری ثبت نام بکند. اما اگر اصرار کرد و یک سرسختی و لجاجتی به خرج داد، باید به او گفت که در روزگار انفجار اطلاعات، اصلاً لازم نیست وقت خودت را با کلاس ملاس و کتاب متاب و جلسه ملسه تلف کنی. مبادی را با دو سه تا سرچ مختصر توی اینترنت یاد می گیری. و آن وقت، نوبت می رسد به کار کردن. فقط باید کار کنی. هیچ چاره ی دیگری نداری.


توی یک دهه ی گذشته ازدحامی از شاعر و نویسنده در این مملکت به وجود آمده. اینها که می دانند پولی درش نیست و کلی هم خفت و خواری دارد. خب فکر می کنید چرا ول کن قضیه نیستند؟


واقعاً نمی دانم. خیلی ساده گرفته اند همه چی را. یک جور چشم و همچشمی و رقابتی هم در کار است. درسته که به قول شما پولش توش نیست، اما خرجی هم ندارد. طرف می تواند با یک کتاب که چاپ می کند ادعا کند که شاعر است و نویسنده است و برای دیگران قیافه بگیرد و کلاس بگذارد. من فکر می کنم تعداد شاعر و نویسنده توی این مملکت از تعداد خواننده های ما خیلی بیشتر است. نه خواننده به معنی آوازخوان البته. جون که توی مملکت از هر دو نفر یک نفر صدای خوبی دارد و آواز می خواند. اما به همین ترتیب، اگر بخواهیم آمار بدهیم، از هر ده نفر دو نفر شاعرند و یک نفر نویسنده. ببینید از این تعداد شاعر و نویسنده که ریخته اند توی این مملکت، اگر نیم درصدشان هم کتاب می خواند، چه خبر می شد! تیراژ کتاب رکورد خاورمیانه که سهل است، رکورد امریکا و اروپا را هم می شکست. پس معلوم شد که شاعر و نویسنده اصلاً کتاب نمی خواند. آن تعدادی هم که کتاب می خوانند آن قدر کم اند که اصلاً نمی شود روی کتاب خواندنشان حساب کرد. یعنی صنعت نشر نمی تواند روی این تعداد حساب کند. این مسابقه های داستان نویسی و جایزه مایزه ها هم که این سال های اخیر رواج پیدا کرده است به جای اینکه کتاب و کتابخوانی را توسعه بدهد، به رقابت ها دامن می زند و تعداد شاعرها و نویسنده ها را زیاد کرده است. همه دلشان می خواهد نویسنده و شاعر باشند تا جایزه ببرند. نویسنده از همان ب ی بسم الله فقط توی فکر چاپ کردن است. هنوز داستان اوّلش را تمام نکرده، دارد دنبال ناشر می گردد و توی این فکر است که یک واسطه ای پید کند که سفارش او را به فلان ناشر بکند. من یک دخترعمه دار که سی سال است به من سرکوفت می زند که تو بودی که نذاشتی من نویسنده باشم و تو یتمام فایمل پُر کرده است که من سی سال پیش که یک دو تا از داستان های او را خوانده بودم گفته بودم چر و پرت است و او هم از فرط ناامیدی همه را پاره کرده است و اگر پاره نکرده بود، حالا برای خودش یک نویسنده ی معروفی شده بود و یک عالمه جایزه هم گرفته بود. هر نویسنده ای را که می خواند، می گوید من یک زمانی خیلی بهتر از این یارو می نوشتم و خیلی حیف شد که همه را پاره کردم ریختم دور و تمامش تقصیر این جعفر فلان فلان شده است. من راستش خیلی ها را از نوشتن منصرف کرده ام. اما واقعاً هیچ وقت هیچ بُخل و کینه و عداوتی در کار نبوده است. داستان های دختر عمه ام را هم نگفتم چرت و پرت است و اصلا ًدلم نمی خواست پاره کند. نشستم خواندم و یک علامت هایی هم توی حاشیه زدم (با مداد، نه خودکار) و گفتم اگه بخواهی درست بشود، این کارها را باید بکنی و این حل و اصلاحات را باید انجام بدهی. (و این مال یک زمانی بود که حوصله ی این کارها را داشتم. این روزها اصلاً حوصله اش را ندارم.) اما دخترعمه اصلاً حوصله اش را نداشت که روی داستانی که نوشته است وقت بگذارد و زحمت بکشد. توقع داشت که من در عوالم قوم و خویشی بگویم آفرین، آفرین، دست شما درد نکنه، خسته نباشید، و داستانش را ببرم بدهم توی یک مجله ای چاپ کنند. عشق چاپ خیلی بد کوفتی است. این دختر عمه ی من هم اگر از همان ب ی بسم الله عشق چاپ نداشت و یک صبر و حوصله ای به خرج می داد و داستان هایی را که نوشته بود پاکنویس می کرد و دوباره نویسی می کرد، شاید تا حالا یک چیزی شده بود و یک اسمی در کرده بود. با اینکه معلوم است که هیچ فرقی به حال ما نمی کرد و هیچ تکانی هم به ادبیّات معاصر نمی داد.


غیر از فک و فامیل، از غریبه ها کسی را ناامید کرده اید که به حرف شما گوش نکرده باشد و بعداً نویسنده ی خوبی شده باشد؟


من هیچ وقت سعی نمی کردم کسی را ناامید کنم. اصلاً به من چه؟ هرکسی هر کاری که دلش می خواهد بکند. هیچ وقت هم هیچ علاقه ای نداشتم که ارتکابات چاپ نشده ی دیگران را بخوانم و همیشه از زیرش در می رفتم. حتی از دوستان نمی گرفتم و خداخدا می کردم که به من ندهند. چون که می ترسیدم مبادا توی منگنه قرار بگیرم و مجبور بشوم بخوانم و یک اظهارنظرهایی بکنم که یک عواقبی داشته باشد. اهل ریاکاری و تعارف نبودم و هرچی که به نظرم می رسید می گفتم و این یک کمی خطرناک بود و ممکن بود رفاقتمان به هم بخورد. عواقبی که گفتم منظورم همین بود. در موارد خیلی زیادی بود که اظهارنظرهایی که کردم و بی احتیاطی هایی که مرتکب شدم سبب شد که روابط دوستانه ی خیلی خوبی که داشتم به هم بخورد و در موارد انگشت شماری هم البته خیلی محکم تر شد. هیچ اصراری نداشتم که طرف به حرفهای من گوش بکند و آن حاشیه هایی را که نوشته بودم در نظر بگیرد. از قضا خیلی هم خوشحال می شدم که به حرف های من گوش نمی داد و حاشیه هایی را که نوشته بودم نادیده می گرفت و کار خودش را می کرد، چون که دفعه ی بعد که یک داستان جدید می داد که بخوانم، خیلی راحت عذرخواهی می کردم و دلیلی خیلی روشنی هم برای این کار خودم داشتم: تو که به حرف های من گوش نمی دی×


امیدوار چی؟ یعنی شده که کسی را با شدت و حدت تشویق کرده باشید که بنویسد؟


نه. آخه اصلاً جَنَم معلمی نداشتم و هرگز و اصلاً ندارم. وقتی هم که یک داستان چاپ نشده از یک دوست یا از یک غریبه می خوانم، مثل یک معلّم یا منتقد نمی خوانم. مثل یک دوست و مثل یک خواننده می خوانم و اظهارنظرهایی هم که می کنم عکس العمل هایی است که یک خواننده نشان می دهد. هیچ وقت هیچ علاقه ای نداشته ام به این که همه ی دنیا را تشویق کنم به نوشتن. توی این تشویق ها یک جور ریاکاری و یک جور ساده انگاری کودکانه می بینم که از ریاکاری هم بدتر است. آخه چرا همه باید بنویسند؟ من نمی دانم چرا همه این قدر دوست دارند بنویسند. هم دوست دارند بنویسند و هم نوشتن را خیلی کار ساده ای می دانند. فلان کارگردان معروف که چهل سال است دارد فیلم می سازد و همه او را به اسم فیلمساز می شناسند و خیلی هم به اسم فیلمساز احترام و اعتبار دارد، ناگهان تصمیم می گیرد رمان بنویسد. آخه چره؟ من نمی فهمم. مثل اینکه احساس می کند که با این همه کاری که در زندگی کرده و این همه اعتبار و احترامی که برای خودش در عالم فیلمسازی به دست آورده است، تا وقتی که یک کتاب ننویسد یک چیزی به دنیا بدهکار است. آن دوستانی که ایشان را تشویق کرده اند به این کار به ایشان ظلم کرده اند. دوست نبوده اند. ریاکاری و تک و تعارف با دوستی مُنافات دارد. هر آدمی دوست دارد همیشه از همه ی آدم ها حرف های خوب خوب بشنود و برود برای مادرش و برای زنش تعریف کند که فلان کس به من گفت که تو بهترین نویسنده ی ایرانی و بهترین کارگردان ایران و جهانی و نابغه ای... اما دوستی واقعی یعنی اینکه هر چیزی که به نظرت می رسد و عین واقعیّت را به او بگویی و راستش را بگویی و عواقب این راست گفتنت را هم به جان بخری.


از ایده ی داستان خوانی در جمع دیگران خوش تان نمی آید؟


خیلی هم خوشم می آید. خیلی هم کار خوبیه این کار. اما به این شرط که فقط داستان خوانی باشد و مخلّفات نداشته باشد. پیشگفتار و پسگفتار نداشته باشد. پرسش و پاسخ و تجزیه و تحلیل و نقد و تفسیری هم در کار نباشد. نویسنده برود آن بالا داستان خودش را بخواند و برگردد بنشیند سر جای خودش. هیچ حرفی هم کسی نزند. هیچ اظهارنظری هم کسی نکند. فقط وقتی که نویسنده داستانش را تا آخر خواند، همه ی حضّار دست بزنند و نویسنده برود بنشیند سرجای خودش. و بعدش هم یک نویسنده ی دیگر برود آن بالا. و داستان خوانی به همین ترتیب ادامه پیدا کند تا آخر شب. آخر شب هم یک پذیرایی مختصری بکنند و یک معاشرتی صورت بگیرد و بعدش هم همگی خداحافظی کنند و بروند پی کارشان. اگر به همین صورتی که گفتم برگزار بشود، خیلی هم خوب است و معقول است. اما من دوست دارم به جای اینکه بکوبم بروم توی یک چنین برنامه ای شرکت کنم، داستان خودم را در خلوت و فقط برای خودم و فوقِ فوقش یکی دوتا از دوستان خودم بخوانم. چون که اصلاً خوبی اینکه داستان خودت را با صدای بلند بخوانی این است که طنین جمله هایی را که نوشته ای با گوش خودت بشنوی و ببینی که آیا آن جمله ها و آن گفت و گوهایی که نوشته ای که همه از روی شنیده هاست و توی ذهن خودت ساخته ای قابل ادا کردن هست یا نه. اینجاست که جمله ها و گفت و گوهایی که نوشته ای امتحان خودشان را پس می دهند. پس داستان خودت را حتماً باید با صدای بلند بخوانی و جمله ها و گفت و گوهایی را که نوشته ای حتماً باید با صدای بلند ادا کنی و با گوش خودت بشنوی و این کار را باید در خلوت خودت بکنی، نه در میان یک جمع و در یک جای شلوغ پلوغ. توی خلوتِ خودت صدای خودت را به وضوح می شنوی، اما توی یک جلسه ای که شلوغ است و همهمه است، صدای خودت توی شلوغی گم می شود. و تازه می ترسم مجبور باشی توی میکروفون بخوانی و صدای خودت را از توی بلندگو بشنوی و این دیگه فاجعه است. صدایی که از توی بلندگو پخش می شود صدای خودت نیست و هیچ شباهتی هم به صدای خودت ندارد. نه. من از این ایده اصلاً خوشم نمی آید.


7  من روشنفکر نیستم


از این محفل ها قبل و بعد از انقلاب همیشه بوده. هیچ وقت توی آنها شرکت نکرده اید؟


هرگز. فقط یک بار به عنوان تماشاچی یا فضولباشی رفتم توی یکی از این جلسه ها که ببینم چه خبر است. خیلی بچه بودم. تازه از دبیرستان آمده بودم بیرون. یک داستان هم خواندم که همه خیلی خوششان آمد و تشویقم کردند. با آقای میرعلایی رفته بودم. آقای میرعلایی گفته بود می خواهم ببرمت یک جایی که چندتا آدم معروف ببینی. گفتم باشه. یک داستان هم بیار که بخونی. گفتم باشه. یک داستان را که تازه پاکنویس کرده بودم بردم و برای جمع خواندم. اوّلین باری بود که در حضور جمع داستان می خواندم و اوّلش که شروع کردم، صدام می لرزید. تا آمدم به خودم بیایم و به صدای خودم عادت کنم، داستان تمام شد. داستان خیلی کوتاه بود. وقتی که دیدم همه از داستانی که خوانده ام خوششان آمده است، خیلی خوش خوشانم شد. وقتی که برگشتم خانه، خیلی دیر شده بود. مادرم دلواپس شده بود. گفت کجا بودی تا این وقت شب؟ گفتم فلان جا بودم و شروع کردم به پُز دادن که فلان کس آنجا بود و فلان کس آنجا بود... هیچ کدام را نمی شناخت. فردا و پس فرداش هم به یکی دوتا از دوستهام پُز دادم که رفته بودم خونه ی فلان کس و فلان کس و فلان کس هم آنجا بودند و یک داستان هم خواندم که تا یک ساعت بعد همه داشتند تجزیه و تحلیل و نقد و تفسیر و پایین و بالاش می کردند. خلاصه تا یک مدتی حسابی باد کرده بودم و خودم را زیادی جدّی گرفته بودم. اما بعد از مدّتی، خدا را شکر، بادم خوابید. آن داستانی را هم که توی آن جلسه خوانده بودم و همه ی حضّار این همه تعریف کرده بودند توی اوّلین مجموعه ای که چند سال بعد فراهم کردم نگذاشتم. تازه این اوّلین مجموعه ای را هم که چاپ کردم دیگه هرگز تجدید چاپ نکردم. ببینید من چه قدر دور شده بودم به همین زودی از حال و هوای آن داستانی که توی آن جلسه خوانده بودم. با همان یکی دو باری که یک سرکی توی این جلسه ها کشیدم و تازه آن هم به صورت مستمع آزاد، از جلسه ملسه به کلی بیزار شدم. دیدم چه فایده ای دارد که یک عده ای دور هم بنشینند و برای هم شعر و داستان بخوانند و هی از همدیگر تعریف کنند و تک و تعارف تیکه پاره کنند و تازه بعدش هم تبدیل بشوند به یک باند و دچار این توهّم بشوند که از توی همان اتاقی که نشسته اند دارند سرنوشت ادبیّات معاصر را مشخّص می کنند؟ شاید تنها فرقی که این گردهم آیی ها با مهمانی های دوستانه دارد این است که توی یک مهمانی دوستانه شما یک کمی آزادترید و شاید هم یک کمی بلاتکلیف، اما توی این محافل ادبی یک دستور جلسه ی مشخّص دارید و همه ی حضّار تکلیف خودشان را می دانند و دور یک موضوع مشخّصی می چرخند.


در اصفهان حلقه ای از نویسندگان و متجرمان تأثیرگذار از دهه ی چهل شکل گرفت که تا حالا هم به شکل کج دار و مریز پیش آمده. با این حلقه رفت و آمد داشتید؟


نه. اصلاً. اوّل اینکه سن و سالم قد نمی داد. وقتی که جُنگ اصفهان در می آمد، من دبیرستان می رفتم. هوشنگ گلشیری و احمد گلشیری دبیر دبیرستان بودند و جوان ترین نفرات جُنگ هم شش هفت سالی از من بزرگ تر بودند. احمد گلشیری توی مدرسه ی ما معلم زبان بود، اما هوشنگ توی مدرسه ی ما درس نمی داد. با این همه تا وقتی که اصفهان بودم، چندبار هوشنگ را ددیم. اوایل دهه ی پنجاه که من آمدم تهران، جُنگی های اصفهان هم بیشترشان آمده بودند تهران و تهرانی شده بودند. آقای ابوالحسن نجفی و آقای احمد گلشیری و احمد میرعلایی توی مؤسسه ی فرانکلین کار می کردند و هوشنگ گلشیری هم توی دانشکده ی هنرهای زیبا درس می داد. تهران که آمدم، بیشتر می رفتم پیش آقای میرعلایی که هم توی فرانکلین بود و هم توی شورای عالی فرهنگ و هنر که مجله ی فرهنگ و زندگی و مجله ی رودکی را در می آوردند و اوّلین داستان های خودم را دادم به آقای میرعلایی. دانشکده ی هنرهای زیبا زیاد می رفتم- یکی به این دلیل که ناهارش خیلی ارزان تر از دانشکده ی خودمان بود و یکی هم به دلیل چندتا دوست نازنینی که داشتم- و هوشنگ گلشیری را آنجا زیاد می دیدم و خیلی هم تحویلم می گرفت و سلام و علیک خیلی گرم و نرمی هم باهم داشتیم، اما هرگز یک داستان هم به او ندادم که بخواند. فقط یک بار یک داستان دادم به احمد و آن هم فقط برای چاپ، چون که احمد مسئول ادبیّات مجله ی پیک جوانان بود در فرانکلین. داستان من را توی مجله ی پیک جوانان چاپ کرد و یک حالی به من داد، چون که یک پولی هم به من دادند. اما داستان های چاپ نشده ام را که توی یک دفترچه ی صورتی رنگ چهل برگ بود دادمش به آقای میرعلایی که یک فکری به حالشان بکند. همان عشق چاپی که همین الان صحبتش بود. آقای میرعلایی هم می خواست یک لطفی در حق من بکند. دفترچه را داده بود به آقای کاظم رضا که داشت یک هرازچندگاه نامه ای منتشر می کرد به اسم لوح که چهار شماره اش هم تا آن موقع درآمده بود و من هم دیده بودم و فقط قصّه بود و من به همین دلیل خیلی هم خوشم می آمد از این مجموعه. من اوّلش خیلی ذوق کردم، اما شماره ی بعدی خیلی طول کشید تا دربیاید و من هم توی این فاصله یک کمی به خودم آمده بودم و منصرف شده بودم و دیگه دلم نمی خواست که آن داستان ها را چاپ کنم. دست به دامن آقای میرعلایی شدم که آن دفترچه را از آقای کاظم رضا پس بگیرد. من خودم رفتم دنبال این قضیّه و پُرسان پُرسان آقای کاظم رضا را پیدا کردم و خواهش کردم که دفترچه ام را پس بدهد. دفترچه ام را پس داد، اما خبر داد که توی این فاصله داستان ها حروفچینی شده و چاپ شده و شماره ی بعدی توی چاپخانه است. حالم خیلی گرفته شد. اما خب، کار از کار گذشته بود و سبویی بود که ریخته بود. این وسط، نه آقای میرعلایی هیچ تقصیری داشت که دفترچه را داده بود به آقای کاظم رضا و نه آقای کاظم رضا هیچ تقصیری داشت که داستان ها را چاپ کرده بود. تمامش تقصیر خودم بود و همان عشق چاپی که گفتم.


چرا با روشنفکرها میانه ای ندارید؟


کی گفته میانه ای ندارم؟ این وصله ها به من نمی چسبد. من خیلی هم مخلص همه ی روشنفکرهای تهران و اصفهان بوده و هستم و دوستان روشنفکر هم فراوان دارم و خیلی هم افتخار می کنم به این دوستی. فقط می ترسم مبادا خودم لایق این دوستی نباشم و دوستان عزیزم را از خودم ناامید کنم.


می دانم که الان خودتان را روشنفکر نمی دانید. اما وقتی کتاب اول و دوم تان درآمد هیچ وقت خودتان را روشنفکر ندانستید؟


نه والله! شاید داشتم با کمال پُررویی وارد این حیطه می شدم و خودم را به زور قالب می کردم، اما نبودم و نیستم و نخواهم بود.


خُب چرا خودتان را روشنفکر نمی دانید؟


آخه روشنفکر یک تعریفی دارد و یک مقام والایی دارد و روشنفکر بودن یک شرایطی دارد که من ندارم. البته ما معمولاً با این کلمه خیلی بازی می کنیم و وقتی که می گوییم روشنفکر، هیچ معلوم نیست منظورمان کدام روشنفکر است. همان روشنفکری که صدسال پیش و در زمان مشروطیّت با ایده های تازه ای که به جامعه عرضه می کرد می خواست باعث و بانی یک تحوّلی بشود یا آن روشنفکری که فقط به این دلیل روشنفکر است که دچار توهّم نبوغ است و از جامعه طلبکار است و خودش را یک تافته ی جدابافته ای می داند و هیچ کس دیگری را هم به جُز خودش داخل آدم حساب نمی کند و به هر صورتی که هست می خواهد این سرامد بودن و متفاوت بودم خودش را به رُخ ما بکشد- با رفتار و کردار و ادا و اطوارش، با لباس پوشیدنش، با سلیقه ها و اظهارنظرهاش، با نوشته هاش ... خدا نصیب نکند!


کسی هست که شما او را روشنفکر برجسته بانید و مو لای درزش نرود؟


عارف قزوینی، میرزاده ی عشقی، میرزافتحعلی آخوندزاده، عبدالرحیم طالبوف، میرزاحبیب اصفهانی، جهانگیرخان صوراسرافیل، ملک الشعرای بهار، علی اکبر دهخدا، نیما یوشیج، مجتبا مینوی...


8  کانون به چه درد من می خورد؟


راستش، کلی لیست و مجله ورق زدم و گشتم تا ببینم در دار و دسته ای بوده اید یا نه. ظاهراً هیچ نبوده اید. این تصمیم دلایل خاصی داشته است؟


دلیل اوّلش این بوده است که من از بچگی یک آدم خجالتی و مردم گریزی بودم و با جمعیّت و کار گروهی هیچ میانه ای نداشتم. بعدش هم اصلاً فکر می کنم این کاری که ما داریم می کنیم یک کاری است که همیشه در خلوت و تنهایی نتیجه می دهد و با دار و دسته بازی و گروه بندی و این چیزها جور در نمی آید. احتیاجی به این کارها نیست. لشکرکشی که نمی خواهیم بکنیم. هیچ مرام و ایده و اندیشه ای را هم نمی خواهیم به جامعه تحمیل کنیم. نویسنده باید یک گوشه ای بنشیند و به کار خودش مشغول باشد. هرچه کمتر در معرض دید باشد آرامش بیشتری دارد. بازیگر و خواننده که نیست که هی برود روی صحنه و خودش را نشان بدهد. سخنرانی هم لازم نیست بکند. هر قدمی که در جهت به هم زدن خلوت و آرامش خودش برمی دارد یک ظلمی است که دارد در حق خودش می کند. آن نویسنده ای که یک روز در میان دارد سخنرانی می کند و توی جلسه های پرسش و پاسخ و نقد و تفسیر و این چیزها شرکت می کند، لابد هرچی که قرار بوده است بنویسد نوشته است و هرکاری که قرار بوده است بکند کرده است و هیچ کار دیگری ندارد بکند و رسیده است به منصب استادی. من که اصلاً یک چنین احساسی نداشته ام هرگز و ندارم. خب، یک آدمی که توهّم استادی ندارد، خجالتی و مردم گریز هم هست، یک عالمه کار نکرده و ناتمام هم ریخته است روی سرش، چه کار می کند؟ می رود یک گوشه ای می نشیند و کار خودش را می کند و نه توی هیچ دار ودسته ای هست و نه توی هیچ محفلی.


بعضی دچار این اشتباه شده اند که ادبیات از توی همین کافه ها و از روی همین صحنه ها بیرون می آید.


وقت خودشان را دارند تلف می کنند.


در کانون نویسندگان هم عضو نبوده اید؟


نه. توی یکی دو تا از جلسه های کانون هم همان سی و چهل سال پیش یک سرکی کشیدم که ببینم چه خبر است. به صورت مستمع آزاد و فقط محض کنجکاوی. توی آن جلسه ای که من رفتم، یادم هست که صحبت اساسنامه بود و بیشتر جرّ و بحث هایی که بود در مورد اساسنامه بود. یک بحث هایی هم در مورد موضع سیاسی کانون درگرفته بود که برای من که توی ماجرا نبودم و فقط تماشاچی بودم خیلی شنیدنی بود و آخر سر هم منجر شد به یک شکاف و دودستگی و یک عده ای رفتند یک تشکیلات دیگری درست کردند و اعلام کردند که ما این کانون را قبول نداریم و تشکیلات خودمان را قبول داریم. من دیدم هیچ علاقه ای به این که عضو یک چنین کانونی بشوم ندارم یا عضو هر تشکیلات دیگری که خودش را نماینده ی نویسندگان ایران می داند. اصلاً به من چه؟ کانون به چه درد من می خورد؟ یکی دو سال بعد که افتادم توی کوران ماجرا و با واقعیّت های نشر کتاب آشنایی بیشتری پیدا کردم، به این فکر افتادم که چه قدر خوب است که نویسنده ها هم مثل خیّاطی ها یا چلوکبابی ها یا بستنی فروشی ها یک کانونی ، انجمنی، تشکیلاتی، داشته باشند که از حقوق صنفی آنها دفاع کند. یک کانون صنفی و انجمن صنفی که از نویسنده ای که به نوشتن به عنوان یک کار و یک حرفه نگاه می کند حمایت کند و هوای او را داشته باشد تا روی پای خودش بایستد. یک انجمن مستقل که به هیچ جناحی وابسته نباشد و مال همه ی نویسنده ها باشد. شما نگاه کنید. هر صنفی و هر حرفه ای یک انجمنی دارد که از حقوق صنفی و حرفه یی اش حمایت می کند، اما نویسنده جماعت هنوز نتوانسته است یک انجمن صنفی برای خودش درست کند. یعنی اصلاً به دنبال این قضیّه نبوده است. فقط رفته است به دنبال دار و دسته بازی و لشکرکشی که آن هم آخر سر مُنجر شده است به صادر کردن اعلامیّه های مختلف به مناسبت سالگرد فلان ماجرا یا درگذشت فلان مترجم و نویسنده. این فاجعه است. نشان می دهد که نویسنده جماعت در کشور ما هنوز به حقوق صنفی خودش آگاهی ندارد. نشان می دهد که نویسنده اصلاً نمی خواهد هیچ تلاشی در جهت حرفه یی شدن به خرج بدهد و ترجیح می دهد که همچنان در محدوده ی ادبیّات محفلی و روشنفکربازی درجا بزند. اگر یک انجمن صنفی مستقل برای حمایت از حقوق صنفی و حرفه یی نویسندگان تشکیل بشود که به هیچ گروه و دار و دسته ای هم وابسته نباشد، من بلافاصله عضو می شم.


سال هایی که در دانشگاه درس می خواندید به لحاظ سیاسی و اجتماعی پر تب و تاب بود. هیچ وقت قاتی آن قضایا شدید؟


نه. ما فقط یک بار توی دانشکده ی خودمان شورش کردیم و آن هم به این دلیل بود که یکی از بچه ها سرکلاس ناگهان سکته ی قلبی کرد و تا آمدند او را به دفتر برسانند و دکتر بیاید بالای سر او، مُرد. همه ی بچه ها از کلاس ها ریختند بیرون و شروع کردیم به شعار دادن و شعارها همه علیه رئیس دانشکده بود. بعد، پلیس آمد و چندتا از بچه ها را هم کتک زدند و خلاصه یک بلبشویی شد. همه از یک طرف به خاطر همکلاسی مان ناراحت بودیم و از یک طرف خوشحال بودیم که کلاس ها تعطیل شد. اعتراض ها تا سه چهار روز بعد ادامه داشت و کلاس ها توی این مدّت تعطیل بود و من هم از این فرصت استفاده کردم و یکی دو روز رفتم اصفهان و یک استراحتی به خودم دادم. یکی دو سال هم فوق لیسانس می خواندم، اما نصفه کاره رها کردم و مدرک نگرفتم. و آن هم به این دلیل بود که اصلاً سرکلاس نمی رفتم. یا اینکه می رفتم کتابخانه یا اینکه می رفتم پینگ پونگ بازی می کردم. پینگ پونگ من توی آن دوره خیلی پیشرفت کرده بود و بازیکن قهّاری شده بودم اما ناگهان یک گروهی که با بازی دانشجوها مخالف بودند و معتقد بودند که دانشجوها باید مثل آدم بروند سرکلاس و اسم خودشان را هم گذاشته بودند گروع رعد، آمدند میزهای پینگ پونگ را جمع کردند و من هم از روزی که میزها را جمع کردند، دیگه نرفتم دانشگاه. بعدش هم که انقلاب فرهنگی شد و دانشگاه ها بسته شد و خیال همه را راحت کردند. این بود سابقه ی فعالیت های سیاسی این جانب!


یعنی به خاطر یک میز پینگ پونگ؟


آخه من فقط به خاطر پینگ پونگ می رفتم دانشگاه. وقتی که میز پینگ پونگ را جمع می کنند، به چه دلیل برم؟


خُب قبلاً چرا از مدرسه فراری بودید؟


از درس خواندن همیشه بیزار بودم. من فکر می کنم این درسی که ما می خوانیم قسمت دبستانش خیلی خوب است. الفبا و چهار عمل اصلی و تاریخ و جغرافی اش خیلی خوب است و همین طور بیا تا هندسه و حتی جبر. دو سال اوّل دبیرستانش هم بد نیست. می شه یک کاریش کرد. اما از نیمه ی دوم دبیرستان وحشتناک است. از وقتی که ما وارد یک مقولاتی می شویم که به هیچ دردی نمی خورد. فقط یک مُشت محفوظات انتزاعی است که ما را می برد به یک جاهایی که خیلی پرت و پلاست و خیلی دور است از واقعیّتی که توش زندگی می کنیم. من از سال سوم دبیرستان قاتی کردم و شروع کردم به در رفتن. هر جایی که می رفتم، از مدرسه بهتر بود. می رفتم سینما، می رفتم کوه صُفه، می رفتم کنار زاینده رود، حتی می رفتم کتابخانه، اما مدرسه نمی رفتم. هنوز امتحان های ثلث اوّل را نداده بودیم که پدرم را احضار کردند و به او خبر دادند که پسر شما تا این تاریخ- که شاید فقط یکی دو ماه از اوّل سال تحصیلی گذشته بود- هفتاد و پنج ساعت غیبت داشته است. پدرم به جای اینکه از دست من عصبانی بشود، از دست مدرسه عصبانی شد و سر مدیر و ناظم داد کشید که تقسیر شماهاست که یک کاری کرده اید که پسر به این خوبی که تا یکی دو سال پیش شاگرد اوّل بود و فلان و بهمان بود از مدرسه بیزار شده است و به جای مدرسه می رود سینما. آخه ما توی اصفهان مگه چندتا سینما داشتیم؟ چهار پنج تا سینما بیشتر نبود. از این سینما در می آمدم، می رفتم توی اون سینما. هر فیلمی که می آمد اصفهان من دیده بودم و هر فیلمی را هم دو بار و سه بار و گاهی بیشتر. بهترین فیلم های زندگی ام را همان سال های دبیرستان دیدم. تریستانای لویی بونوئل، مردی که والانس را کشت جان وین، ماجرای نیمروز گاری کوپر که همان High Noon معروف باشد. اسم فارسیش را گذاشته بودند ماجرای نیمروز و ما هم به اسم اصلیش کاری نداشتیم. کابوی نیمه شب، ایزی رایدر، سرباز آبی کندیس برگن. بیشتر فیلم ها را هم البته به خاطر هنرپیشه ها می رفتم، نه به خاطر کارگردان. اصلاً نمی دانستم کارگردان چی هست و چه کاره ی فیلم است. هرچی که بود هنرپیشه ای بود که توی فیلم بازی می کرد. هنرپیشه. نه بازیگر. بازیگر یک معادلی بود که بعداً متداول شد. من و دوستهام به اون آرتیستی که توی فیلم بازی می کرد می گفتیم هنرپیشه. شاید تازه با تریستانا بود که کشف کردم که گارگردان چه کاره است و کارگردان شناس شدم. اما همیشه هم سینما نمی رفتم. یک وقتهایی پیش می آمد که هرچی فیلم دیده بودم و دوبار و سه بار هم دیده بودم و هیچ برنامه ی مشعشع دیگری هم در کار نبود و به عنوان آخرین انتخاب (the last choice) می رفتم یک سری می زدم به یک کتابخانه ای بود. به اسم کتابخانه ی فرهنگ، پُشت مدرسه ی چهارباغ، اوّل خیابان شاه عباس. این کتابخانه هم خیلی جای خوبی بود. هرچی بود، از مدرسه خیلی بهتر بود. اوّلین کتاب های زندگی ام را توی این کتابخانه پیدا کردم. از این کتابخانه خیلی خیلی بیشتر چیز یاد گرفتم تا مدرسه. می دانید چرا؟ برای اینکه من با پای خودم و به انتخاب خودم، یعنی با میل و اراده و با تصمیم خودم می رفتم توی این کتابخانه. مدرسه به زور می رفتم، دبستان به زور می رفتم و دبیرستان هم به زور می رفتم، اما این کتابخانه کتابخانه ای بود که خودم پیدا کرده بودم و خودم دلم می خواست بروم و خودم می رفتم. هیچ کس هُلم نداده بود که برو اینجا. هر کتابی که توی این کتابخانه پیدا می کردم، توی اعماق وجود من فرو می رفت و مال من می شد. فرق نظام طلبگی هم که مال ماست با نظام آموزش اروپایی که تحمیل شده است به ما همین است. توی نظام طلبگی این طلبه است که می رود به دنبال استاد، اما توی نظام آموزش اروپایی که تحمیل شده است به ما و ما را اسیر خودش کرده است، یک معلومات یکسانی تحمیل می شود به همه ی دانش آموزان و دانشجویان و تلاش می کنند که همه را از دم عین هم بکنند. ما همگی قربانی یک چنین سیستم بی رحمی هستیم.


اگر اعلام کنند که در این نظام آموزشی را تخته خواهند کرد خوشحال می شوید؟


نه. اصلاً. این یک سیستمی هست که صدها سال است که در دنیا جا افتاده و تازه صد سال است که رسیده است به ما. چی می خواهید به جای این سیستم بگذارید؟ دیگه کاریش نمی شود کرد. این سیستم شده است نماد پیشرفت و تمدّن بشری و هر روز داریم در افغانستان و پاکستان و در نیجریه یک عالمه تلفات می دهیم و یک عالمه شهید می دهیم به خاطر بقای این سیستم. ملاله یوسف زای در دفاع از این سیستم تا پای مرگ رفت و بعدش هم البته پاداش خودش را گرفت و به شهرت جهانی رسید. اما واقعیّت این است که این سیستم در نهایت فقط به درد حکومت ها می خورد که هم از این طریق بتوانند نیروی جوان جامعه را سرجای خودش بنشانند و اختیارش را به دست بگیرند و هم اینکه بتوانند برای خودشان نیروی کار تربیت کنند.


9  نمی دانم سیاست به چه درد می خورد


نسبت به سیاست بدبین هستید؟


من اصلاً نمی دانم سیاست به چه دردی می خورد. بلد نیستم. سر در نمی آورم که چرا یک عده ای این همه وقت خودشان را سر این مسائل تلف می کنند. من فکر می کنم دولت باید یک امنیّتی برقرار کند و یک شرایطی فراهم کند که همه ی مردم در آسایش و رفاه زندگی کنند و کاری به کار سیاست نداشته باشند.


تا حالا شده که از سیاست یا تصمیم های سیاسی که دیگران می گیرند بترسید؟


همیشه ترسیده ام. چون که اصلاً سردر نمی آورم و به همین دلیل همیشه خودم را می کشم کنار.


خُب نویسنده اصلاً می تواند بدون نگاه سیاسی باشد؟


توی جامعه ای که آلوده است به سیاست و مسائل سیاسی، نویسنده نمی تواند خودش را منزّه و برکنار نگه دارد. نویسنده هم دارد توی این جامعه زندگی می کند و آدم هایی هم که توی نوشته های او هستند دارند توی این جامعه زندگی می کنند و درگیر این مسائل اند. دست خودشان نیست. نویسنده ناچار است این چیزها را ببیند و برای ما تعریف کند. اما نگاه سیاسی و تماشا کردن این درگیری ها خیلی فرق می کند با جانبداری و ارزش گذاری. جانبداری و ارزش گذاری کار نویسنده نیست. نویسنده باید آن چیزی را که می بیند برای ما تعریف کند و به ما نشان بدهد و به ما یک مجالی بدهد که خودمان قضاوت کنیم. اگر بخواهد چیزی را به ما تحمیل کند، حتی اگر به صورت غیرمستقیم و زیرزیرکی، از حیطه ی کار خودش که مشاهده است آمده است بیرون و دارد کلک می زند. من به یک چنین نویسنده ای اعتماد ندارم و کتاب او را نمی خوانم.


با این حساب نصف بیشتر نویسندگان راه حل های سیاسی ای را که به ذهن شان رسیده به اسم ادبیات به خورد ما داده اند. خُب فکر می کنید چرا تا این اندازه نویسنده های ایرانی دنبال این کار رفته اند؟


متأسفانه همین طور است که می گویید. ادبیّات ما با سیاست همیشه مخلوط بوده است در صد سال اخیر. سیاست زده بوده است. بیشتر داستان نویس های معاصر ما چپ بوده اند و از موضع چپ دنیا را دیده اند و داستان نوشته اند. حتی ابراهیم گلستان که من این همه دوستش دارم و به او احترام می گذارم و فکر می کنم که چند تا از بهترین داستان های کوتاهی که در دهه ی چهل چاپ شده است مال اوست، توی دو تا مجموعه داستان اوّلش چندتا داستان توده یی دارد که در ادامه ی سنّت رئالیسم سوسیالیستی اتحاد جماهیر شوروی است. بزرگ علوی و صادق چوبک و فریدون تنکابنی و احمد محمود که خب، تکلیفشان معلوم است. فرهنگ چپ و فرهنگ توده یی بدجوری در داستان نویسی و شعر و شاعری معاصر ما ریشه دوانده است و آثار آن تا همین امروز هم باقی است. صادق هدایت هم توی بعضی داستان هاش یک رگه هایی از این اندیشه وجود دارد. چندتا از منظومه های بلند نیما- کار شب پا، پادشان فتح، خانواده ی سرباز، ناقوس و مرغ آمین- سمپاتی او را به ادبیّات رئالیسم سوسیالیستی به خوبی نشان می دهند. خوشبختانه نیما خودش را از این ادبیّات کشید بیرون، از این ادبیّات فاصله گرفت و توی شعرهای کوتاهش به یک استقلال و تشخّصی دست پیدا کرد و اصلاً همین شعرهای کوتاهش بود که او ار به یک شاعر بزرگ و پیشتاز و تأثیرگذار تبدیل کرد. ابراهیم گلستان هم توی دو تا مجوعه داستان آخرش از این ادبیّات فاصله گرفت. اما نویسنده ها و شاعرهای زیادی داریم که هنوز هم توی همان حال و هوا به سر می برند. و مترجم های زیادی. این گرایش چپ و چپ اندیشی را در انتخاب هایی که مترجم های ما در هفتاد سال اخیر کرده اند به راحتی می توانید ببینید.


وقتی رمان های شما را می خوانم، همیشه این سؤال برایم پیش می آید که شخصیت «پدر» در رمان های جعفر مدرس صادقی چرا غالباً پیر، محتضر مُرده یا از رده خارج است.


نمی دانم. من در مورد کارهای خودم اصلاً بلد نیستم توضیح بدهم. اما فکر می کنم پدر همیشه هم پیر و محتضر نیست و از رده خارج هم نیست. درست برعکس. بیشتر وقتها حضور دارد و حضور خیلی پُررنگی هم دارد و سایه اش روی سر آدم ها سنگینی می کند. یعنی شما به جای اینکه بپرسید چرا پیر و محتضر و از سر آدم ها سنگینی می کند. یعنی شما به جای اینکه بپرسید چرا پیر و محتضر و از رده خارج، خیلی بهتر بود بپرسید چرا این همه زنده و سرحال است و چرا همیشه و در همه جا حضور دارد و حضوری به این سنگینی و پُررنگی؟ و آن وقت من. هیچ جوابی نداشتم به شما بدهم و فقط می گفتم نمی دانم.


منظورم این است که از رده خارج هستند ولی ماشاءالله از دور خارج نمی شوند و متأسفانه جا را برای جوان ها خالی نمی کنند.


شاید.


پدرانی که از گاوخونی تا روزنامه نویس به وجود آورده اید رابطه ی متعارفی با فرزندانشان ندارند و از هم بُریده اند. اما د رعین حال صمیمی ترند با کسانی که فرزند خودشان نیستند.


لابد همین طور است که می فرمایید.


شما، به نظر خودتان، توانسته اید از سیطره ی فضا و لحن درخشانی که در گاو خونی به وجود آوردید خلاصی پیدا کنید؟


من که خودم حتماً. دلیلش هم همین که بلافاصله بعد از گاوخونی دوتا داستان نوشتم که توی یک حال و هوای کاملاً متفاوتی بودند و هیچ ربطی به گاو خونی نداشتند. اما منتقدین در مورد این کتاب یک کلیشه ای درست کرده اند و توش گیر افتاده اند. خود آنها هستند که توی آن فضا مانده اند، نه من. و انتظار دارند که نویسنده هم همچنان توی همان فضا درجا بزند. چون که می خواهند به این ترتیب خیال خودشان را راحت کنند که به یک متر و معیاری در مورد نویسنده رسیده اند. نویسنده هم توی این فاصله دست بردار نبوده است و هی پُشت سر هم کتاب داده است بیرون و هر کتابی هم توی یک حال و هوای دیگری بوده است و حالا حضرات یک کمی افتاده اند به زحمت. حالا برای قضاوت کردن در مورد او باید وقت بیشتری بگذارند و حوصله ی بیشتری به خرج بدهند. اما من که هیچ وقت ندیده ام که یک چنین اتفاقی بیفتد.


اما گاهی فکر می کنم بیشتر این داستان ها را در یک سال نوشته اید و حالا خُرد خُرد منتشرشان می کنید. همه اش فکر می کنم ما را سرکار گذاشته اید. لحن بحضی از آنها و حتی نحو بعضی از جمله ها و دیالوگ ها خیلی شبیه هم هستند.


از توی پیله ی خودم نیامده ام بیرون. حال و هواها عوض شده است و فضاها عوض شده است و گسترش پیدا کرده است، اما خود من از سر جای خودم تکان نخورده ام. این تعبیر را یک زمانی در مؤخّره ای که برای چاپ جدید قسمت دیگران و داستان های دیگر نوشته بودم به کار بردم. اما به جای از پیله ی خودم، نوشته بودم از دایره ی خودم نیامده ام بیرون و توی این فکر هم نیستم که از دایره ی خودم بیایم بیرون. شعاع دایره به مُرور بیشتر می شود و دایره بزرگتر و بزرگتر می شود و به جاهای دورتری می رسد، اما خود من همچنان ایستاده ام آن وسط از سر جای خودم تکان نخورده ام. حالا هم که می گویم از پیله ی خودم نیامده ام بیرون، نمی خواهم بگویم که بنا دارم یک زمانی این پیله ای را که به دور خودم تنیده ام سوراخ کنم و به یک پروانه ای تبدیل بشوم و پرواز کنم. اصلاً توی فکر سوراخ کردن و پروا رکردن نیستم و خودتان می دانید که چه قدر از این تمثیل های دستمالی شده ای که یک سوءتفاهم هایی هم به وجود می آورد بیزارم. شاید هم به همین دلیل بود که توی آن مؤخّره کلمه ی پیله را به کار نبردم و نوشتم از دایره ی خودم. نوشتم این نویسنده هیچ وقت خیال ندارد از دایره ی خودش بیاید بیرون و فکر می کند همین جا که هست خیلی خوب است و نوشتم این نویسنده همین است که هست و نمی خواهد چیزی به جُز همین که می بیند باشد.


عنوان رمان هاتان را چه طوری انتخاب می کنید؟ اغلب عنوان هایی را که می بینم عبارت ها و ترکیب ها و کلمه های آشنا هستند و به نظرم برای انتخاب های دور از ذهن تمایل کمتری در شما هست.


عنوان داستان هم مثل اسم یک بچه ای است که متولّد می شود. بچه من اعتقاد دارم که خودش اسم خودش را از توی شکم مادرش می آورد بیرون. پدر و مادر باید حواسشان را جمع کنند و همان اسمی را که بچه با خودش می آورد بیرون روی او بگذارند. اگر این اسم را پیدا نکنند و هی به این در و آن در بزنند و از روی کتاب اسم اسم پیدا کنند، آن وقت آن اسمی که انتخاب می کنند نچسب و تصنّعی از آب درمی آید و تا آخر عمر آن بچه وبال آن بچه خواهد بود. در مورد رمان هم همین اتفاق می افتد. اسم خودش همراه رمان و همین که اوّلین مسوّده نوشته می شود، می زند بالا. زور نباید زد. نویسنده فقط باید حواسش را جمع کند و همان اسمی را که با خود رمان آمده است بالا پیدا کند. هر اسم دیگری روی آن بگذارد، نچسب و تصنّعی از آب در می آید. وقتی که نویسنده در می ماند و آن اسمی را که با رمان آمده است بالا پیدا نمی کند، آن وقت ناچار است به این در و آن در بزند، عنوان هایی ریموند کاروری انتخاب کند و یا توی کتاب لغت بگردد و حافظ و مولانا و شاهنامه را زیر و رو کند... اسمی که از روی استیصال انتخاب شده باشد نچسب است، متظاهرانه است، توی ذوق می زند، لوس است، عجیب و غریب است، گمراه کننده است و هزار عیب و علّت دیگر دارد.


10  از سنّت بُریده ایم


شما به زبان حسّاس هستید. این حسّاسیّت از کی شروع شد؟


نمی شود با زبان کارکرد و حسّاس نبود به زبان. و آن هم کاری که ما داریم می کنیم. همه چی با زبان ساخته می شود. زبان ناموس ماست. ما دارمی با یک زبانی کار می کنیم که متکی است به یک ادبیّات هزارساله. حُرمت این زبان را باید نگه داریم. یک امانتی است این زبان که از ناصر خسرو به دست ما رسیده، از فردوسی به دست ما رسیده، از بیهقی به دست ما رسیده. نویسندگان ترجمه ی تفسیر طبری اگر می دانستند که ما هزار سال بعد چه بلایی به سر این زبان می آوریم، از غصّه دق می کردند. من فکر می کنم حسّاسیّت من نسبت به زبان از زمانی شروع شد که با متون کلاسیک آشنا شدم. با اوّلین متنهایی که خواندم، تازه فهمیدم که موسیقی نثر یعنی چه، آهنگ کلام یعنی چه. کشف کردم که این زبانی که ما هر روز توی روزنامه ها و مجله هامان و توی رادیو و تلویزیون و توی مدرسه و دانشگاه و توی تاکسی و اتوبوس از روش رد می شویم و له و لورده اش می کنیم، چه سابقه ای دارد و چه قابلیّت هایی دارد.


یادگیری زبان انگلیسی و خواندن ادبیّات انگلیسی توی این حسّاسیّت نقش داشته؟


خوبیش به این بود که فهمیدم که رفتار بعضی نویسنده ها با زبان چه فرقهای با رفتار نویسنده های دیگر دارد. توی انگلیسی هم نویسنده های زیادی داریم که از روی سر زبان رد می شوند و زبان برای آنها فقط یک وسیله است. رج می زنند. هیچ تفاوتی میان آنها نمی بینی. هیچ تشخّصی وجود ندارد. هیچ آهنگی وجود ندارد. صدای نویسنده را نمی شنوی. صدای آن داستانی را که دارد تعریف می کند می شنوی و آن پیامی را که دارد ابلاغ می کند می گیری، اما صدای خود نویسنده را نمی شنوی. وقتی هم که کتاب را می بندی، چیزی ته ذهنت رسوب نمی کند. هیچ تمایلی نداری که دوباره به این داستان برگردی. یک عالمه از این نوشته های خنثی هر روز توی روزنامه ها و مجله ها و کتاب ها چاپ می شود که همه براساس اصول و قواعد دستور زبانی نوشته شده و خیلی هم واضح و روشن یک اطلاعات مشخّصی را در اختیار شما قرار می دهد، اما فقط بعضی نوشته هاست که دلت می خواهد توی قفسه ی کتاب هات نگهشان داری و سر فرصت و وقتی که یک فراغ بالی بیشتری داری، دوباره و سه باره یک سری به آنها بزنی و یک مُرور مجدّدی بکنی.


به نظرتان فارسی از عهده ی روایت همه ی آن چیزی برمی آید که در دوران جدید می گذرد؟


ما قابلیّت های زبان فارسی را درست و حسابی نمی شناسیم. زبان فارسی فقط زبان متون کلاسیک و زبان هزار سال پیش و هشتصد سال پیش نیست و فقط زبانی که این روزها به کار می بریم و توی این روزگار با آن سروکار داریم نیست. عیب کار ما این است که ارتباط خودمان را با گذشته از دست داده ایم و به همین دلیل اعتماد به نفس خودمان را هم از دست داده ایم و در مقابله با تحوّلاتی که اتفاق می افتد خودمان را می بازیم.


فکر می کنید زبان فارسی باید به سنّت ادبیّات کلاسیک اتکا کند؟


راه دیگری ندارد. بدون این سنّت اصلاً زبان فارسی هیچ معنایی ندارد و دست ما خالی می ماند. اما این سنّت برای مقابله با ضرورت های دنیای معاصر کافی نیست و این خیلی طبیعی هم هست. هر زبانی در طول زمان دستخوش یک تغییراتی می شود و خودش را با شرایط روزگار تطبیق می دهد. زبان زنده یعنی این. نمی تواند ثابت بماند. زبان فارسی هم از این قاعده مستثنی نیست. یک تغییراتی کرده است و یک فراز و نشیب هایی به خودش دیده است، اما این دلیل نمی شود که ما از سرچشمه جدا بمانیم و یادمان برود که این زبان چه قابلیّت هایی دارد. همین قابلیّت هاست که به ما کمک می کند که در مقابله با ضرورت های زمانه کم نیاوریم و هویّت فرهنگی خودمان را هم حفظ کنیم. تازه زبان فارسی نسبت به زبان های اروپایی خیلی کمتر دستخوش تغییر شده است. در یک جامعه ی پویا زبان هم پویاتر است و ناچار است که خودش را با شرایط جدید تطبیق بدهد. اما در یک جامعه ای که تحوّلات خیلی به کُندی و یا بُریده بُریده و با وقفه های طولانی صورت می گیرد، زبان هم خیلی به کُندی تغییر می کند. دو تا اتفاق توی یک چنین جامعه ای می افتد: یکی اینکه زبان تغییر چندانی نمی کند و در نتیجه نمی تواند یا به سختی می تواند خودش را با تحوّلات جامعه تطبیق بدهد و دیگر اینکه به دلیل آن وقفه ها و بُریدگی هایی که در طول تاریخ پیش آمده است، پیوند و ارتباط زبان با پشتوانه ی دیرینه اش گسسته می شود و از دست می رود. و این همان دو تا اتفاقی است که برای ما افتاده است. ما از یک طرف یک زبانی داریم که در طول هزار سال به همان صورتی که بوده است باقی مانده و تغییر خیلی مختصری به خودش دیده است و از طرفی، به خاطر گسستگی ها و وقفه هایی که در سیر تحوّلات تاریخی مان پیش آمده است، ارتباط خودمان را با گذشته از دست داده ایم و پُشتمان خالی شده است. حالا که از خواب بیدار شده ایم و می خواهیم یک راهی برای تعریف کردن دنیا و سازگار شدن با تحوّلات جهانی پیدا کنیم و از قافله عقب نمانیم، می ترسیم که مبادا این زبانی که باش سروکار داریم از پس این کار بر نیاید و خودمان را می بازیم. چون که از یک طرف قابلیّت های زبان فارسی را نمی شناسیم و از طرف دیگر، به دلیل بی هویّتی و گسستگی فرهنگی، مرعوب غرب و زبان های اروپایی شده ایم و به این نتیجه می رسیم که زبان فارسی با ضرورت های زمانه سازگار نیست. زبان فارسی تقصیری ندارد. این ما هستیم که از سنّت فرهنگی خودمان بُریده ایم و در نتیجه تقصیری ندارد. این ما هستیم که از سنّت فرهنگی خودمان بُریده ایم و در نتیجه نتوانسته ایم با اتکا به این سنّت و تلفیق این سنّت به زبان زنده ی روزگار خودمان، به یک زبانی دست پیدا کنیم که با ضرورت های زمانه جور دربیاید و جواب بدهد.


شما به زبان پاکیزه و سرراست اعتقاد دارید؟


زبان پاکیزه و سرراست یعنی چه؟ اگر منظور شما همان زبان پاک و سره نویسی است و اینکه مثلاً زبان فارسی را از لغت های بیگانه پاک کنیم، به نظرم یک مسخره بازی و یک تفنّن کودکانه است و هم ناشی از بی سوادی است و هم ناشی از تعصّب. هیچ زبان زنده ای در دنیا وجود ندارد که خالص باشد و لغت های بیگانه توش نباشد. یک عالمه لغت های فارسی هست که رفته است توی زبان های اروپای و یک عالمه لغت های اروپایی هست که آمده است توی زبان فارسی و جا خوش کرده است. هیچ عیبی هم ندارد خیلی هم خوب است. به شرطی که آن لغت بیگانه توی زبان جا بیفتد. یک وقتی هست که ما برای یک دستگاهی که از اروپا آمده است هیچ لغتی نداریم. چه عیبی دارد که همان طور که آن دستگاه را وارد زندگی خودمان کرده ایم، اسم آن را هم وارد کنیم؟ تلفن مال ما نبوده است، فکس مال ما نبوده است، کامپیوتر مال ما نبوده است... چه اشکالی دارد که به تلفن بگوییم تلفن و به فکس بگوییم فکس و به کامپیوتر هم بگوییم کامپیوتر؟ به تاکسی هم می گوییم تاکسی و به اتوبوس هم می گوییم اتوبوس و به هلی کوپتر هم می گوییم هلی کوپتر... اما بعضی وقتها یک معجزه ای اتفاق می افتد و یک معادلی می سازیم که خیلی خوب جا می افتد و خیلی خوب جواب می دهد. مثل هواپیما. واقعاً عالی است. معلوم است که وقتی هواپیما را داریم، دیگه نمی گوییم ارپلین. یا فرودگاه به جای ارپورت. حرف ندارد. اگر برای تلفن و تاکسی و اتوبوس هم یک معادل هایی ساخته می شد که جواب می داد، هیچ عیبی نداشت. اما فعلاً که هیچ معادلی وجود ندارد و هیچ عیبی هم ندارد که وجود نداشته باشد. عربی هم که جای خود دارد. عربی از هزار و دویست سال پیش با زبان ما مخلوط شده و هنوز هم نیمی از کلمه هایی که هر روز به کار می بریم ریشه ی عربی دارد. چه عیبی دارد؟ از فارسی هم یک عالمه کلمه رفته است به عربی و به قول خودشان معرّب شده است. همه ی آن جوامعی که با هم ارتباط داشته اند در طول تاریخ، بده و بستان های فرهنگی داشته اند با هم و از زبان های همدیگر مایه گرفته اند. پهلوی از یونانی گرفته است و یونانی از پهلوی گرفته است و به عربی داده است و فارسی از یونانی گرفته است و عربی از یونانی و پهلوی گرفته است و ما هم از عربی گرفته ایم. اینکه فارسی از عربی بیشتر گرفته است تا عربی از فارسی و از پهلوی، دلیل نمی شود که آن عربی هایی که با زبان ما مخلوط شده اند و ما هزار سال است که داریم به کار می بریم و توی ادبیّات ما خانه کرده است، هنوز عربی باشد. آن عربی هایی که با زبان ما مخلوط شده اند و ما هزار سال است که داریم به کار می بریم و توی ادبیّات ما خانه کرده است، دیگر عربی نیست. فارسی شده است. یک وقتی عربی بوده است. اما وقتی که آمد توی زبان ما و ما به کار بردیم و توی زبان ما جا خوش کرد و توی ادبیّات ما هم رفت، دیگر عربی نیست. فارسی شد. مال خودمان شد. هیچ نگران نباشید و اصلاً فکر نکنید که دارید به یک زبانی حرف می زنید که نصفش عربی است. یک کلمه ای هم عربی نیست. تمامش فارسی است. سلام عربی نیست. آن سلامی که ما به هم می کنیم عربی نیست. عرب ها به جای سلامی که ما می کنیم، می گویند مرحبا. بعضی وقتها هم می گویند السّلامُ علیکم یا اهلاً و سهلاً. هرچی که بگویند، سلام نمی گویند. آن پارسی زبانی که اصرار دارد که به جای سلام بگوید درود تا به این ترتیب وطن پرستی و عرق ملی و سواد خودش را به رُخ ما بکشد، دارد وقت خودش را بی خودی تلف می کند و بی خودی دارد خودش را سبک می کند. سلام و درود در زبان فارسی خیلی با هم فرق می کنند.


شما نگران زبان فارسی هستید؟


من هم برای زبان فارسی نگرانم و هم برای آن نسل بی سواد و بی خبری که این زبان را نمی شناسد و به همین دلیل ارتباط خودش را با فرهنگ خودش از دست داده است و بی هویّت و پادر هواست. وقتی که نویسنده ها از دست زبان مادری شان شاکی اند و افسوس می خورند که چرا این زبان جهانی نیست، شما از نسل جوانی که از صبح تا شب دارد با موبایل خودش ور می رود و یا نشسته است پُشت کامپیوتر چه انتظاری دارید؟ شرکت مایکروسافت خیلی بیشتر دلش به حال زبان فارسی می سوزد تا آن جوان های بی خبری که از صبح تا شب دارند برای همدیگر پیامک پنگلیش می فرستند. الان یکی دو سال است که شرکت های کامپیوتری بزرگ بین المللی یک ترتیبی داده اند که شما هر گوشه ی دنیا که باشید می توانید با هر کامپیوتری و با هر موبایل قراضه ای به زبان مادری تان تایپ کنید. اما توی این سال هایی که امکان تایپ فارسی در کامپیوتر و موبایل وجود نداشت یا خیلی کم بود، پنگلیش نویسی آن قدر همه گیر شد که کم کم به صورت یک عادت درآمد و حالا هم که هر فارسی زبانی توی هر موبایل و هر کامپیوتری و هرجا که باشد می تواند فارسی تایپ کند، هنوز خیلی ها پنگلیش می نویسند. به یکی از این دوستان گفتم چرا پنگلیش می نویسی؟ گفت آخه با پنگلیش دستم روون تره. تندتر می نویسم. فقط به همین دلیل! آن چیزی که در حال حاضر هم دارد زبان فارسی را تهدید می کند و هم نسل جوانی را که زبان فارسی زبان مادری شان است بی سوادی این نسل و بُریدگی و بی خبری و عدم دلبستگی به این زبان و دستاوردهای این زبان است.


به نظرتان مطبوعات و رسانه ها در بیمار کردن و نابود کردن زبان فارسی نقش دارند؟


یک سهل انگاری و شتابی در کار مطبوعات وجود دارد که از روی ناچاری است. مطلب باید به موقع حاضر باشد، ستون خالی نمانده است و باید پُر شود، ی ملاحظاتی باید در نظر گرفته شود که از اختیار نویسنده و دبیر صفحه و ستون نویس بیرون است. با این همه، مطبوعات می توانند خیلی کارها صورت بدهند و نقش خیلی مهمّی در اعتلای فرهنگی داشته باشند. متأسفانه مطبوعات در کشور ما روی موج سوارند و همه ی تلاش آنها در این جهت است که همان چیزی را به خورد خواننده هاشان بدهند که آنها می خواهند. تازه من دارم از مطبوعات مستقل حرف می زنم. حساب مطبوعات وابسته و رسانه ی ملّی جداست. خب، آنها یک رسالت و مأموریت دیگری دارند و دارند یک کار دیگری انجام می دهند که معلوم است. اگر قرار باشد یک هشداری به جامعه داده شود که زبان در معرض تخریب است و باید یک فکری به حال خودمان بکنیم، جاش توی همین مطبوعات مستقل است، اما این مطبوعات هم به قدری درگیر مُناقشه های سیاسی و روزمرّه اند، که هیچ وقت و فضایی برای طرح این جور مسائل ندارند.


شما نمونه های یک دوره ی طلانی نثر سالم را منتشر کرده اید. چرا سراغ متن هایی مثل اسرارالتوحید، کلیله و دمنه یا گلستان نرفته اید؟


اسرارالتوحید را خیلی دلم می خواست کار کنم. سعادت نداشتم. یعنی فرصتی پیش نیامد. اگر فرصتی دست بدهد، شاید در آینده، شاید در زندگی بعدی... اما کلیله و دمنه و گلستان سعدی اصلاً توی ردیف متنهایی نبودند که من سراغشان رفتم. من فقط به دنبال متنهای ساده و داستانسرا بودم. کلیله و دمنه یک متن فنّی و پیچیده است. سراغاز یک دوران جدید در نثرنویسی فارسی است که از قرن ششم هجری شروع می شود و تا زمان صفویه و قاجاریه ادامه پیدا می کند. بهترین نمونه های نثر فارسی، یعنی ساده ترین و سالم ترین نمونه ها، از همان اواسط قرن چهارم هجری تا قرن ششم هجری به دست ما رسیده اند. از آن به بعد، نثر می رود به طرف فنّی شدن و به کار گرفتن صنایع لفظی و آهنگین شدن و دور شدن از معنا و می رود به طرف تعقید و خودنمایی و انحطاط. تازه بعد از تحوّلات اواخر قاجاریه است که ما به دلیل ضرورت های زمانه، تلاش می کنیم دست و پای خودمان را از قید و بند تعقیدات و صنایع لفظی با زکنیم و برگردیم به سمت ساده نویسی. اما این ساده نویسی هم خودش یک عوارضی دارد. این ساده نویسی اواخر قاجاریه یک واکنش دادائیستی بود در مقابل نثر فخیم و عصا قورت داده و غیرقابل فهم و به بُن بست رسیده ی آن دوران و با یک حرکت های انقلابی و رادیکال همراه بود که با شرایط آن دوران البته خیلی جور در می آمد. تلاش هایی هم که برای تغییر خط صورت گرفت به رهبری میرزا ملکم خان و میرزا فتحعلی آخوندزاده در ادامه ی همان نهضت ساده نویسید بود. تلاش هایی هم که برای زدودن عربی جات از زبان فارسی و علم کردن زبان پاک صورت گرفت، در ادامه ی همان جنبش ساده نویسی بود. جامعه ای که از زبان فخیم و باشکوه و مطنطن و الکن قاجاری به ستوه آمده بود می خواست دست و پای خودش را از هر قید و بندی که او را به گذشته متّصل می کرد رها کند و نسلی از متجدّدان رادیکال که از اروپا الهام می گرفتند داشتند همه چی را زیر پا له می کردند. بهترین اتفاقی که توی این دوران پُر از التهاب و هیجان و دگرگونی افتاد این بود که یک نویسنده هایی مثل میرزا حبیب اصفهانی پیدا شدند که از سرچشمه ها باخبر بودند و نثر ساده و بی پیرایه ی معاصر خودشان را با اتکا به کی پیشینه ی ادبی ریشه دار و غنی به اعتلا رساندند و به یک ادبیّات جدید و ماندگار تبدیل کردند. و همین که التهابات و هیجانات بعد از مشروطه فروکش کرد و یک آرامشی پدید آمد، یک فرصتی به وجود آمد تا به یک گذشته ی دورتر یک نگاهی بیندازیم و منتهای کلاسیک متعلّق به قرن چهارم و پنجم و ششم هجری را از زیر خاک بکشیم بیرون. چاپهای منقّحی که از این متون بیرون آمد، نشان داد که صدها سال روی چه گنجینه های گران قیمتی خوابیده بودیم و خودمان خبر نداشتیم. من توی مجموعه ی بازخوانی متون تلاش کردم چندتا از این متونی را که از زیر خاک آمده بود بیرون، معرّفی کنم و عرضه کنم به خواننده هایی که حوصله اش را ندارند بروند سراغ تصحیح های اوّلیّه ی آکادمیک، گرد و غباری را که روی این متون نشسته بود پاک کنم و این متون را بدون حواشی و به همان صورتی که بوده است در اختیار شما بگذارم تا به عنوان ادبیّات بخوانید و لذّت ببرید.


به ویرایش دواوین شاعران و شعرهای کلاسیک تمایلی ندارید؟


نه. آخه اصلاً بلد نیستم. شعر زیاد حالیم نیست. خیلی دوست دارم و خیلی هم می خوانم. توی حاشیه ها هم با مداد علامت می گذارم تا یک جاهایی را که دوباره می خواهم بخوانم راحت تر پیدا کنم و یک جاهایی را که نمی فهمم بعداً از یک نفر بپرسم یا بگردم معنی لغت ها را پیدا کنم. با مداد علامت می زنم، نه با خودکار. که بعداً بشود پاک کرد. اما فقط همین. می خوانم و لذّت می برم.


شعر بیشتر از داستان می خوانید؟


آره. خیلی بیشتر.


از این شعرهایی که این روزها در می آید خوشتان می آید؟


نه. اصلاً. من فقط کلاسیک می خوانم.


منبع: ماهنامه تجربه، شماره33

مطالب مرتبط
برچسب ها: تجربه ، مطالب مجلات
نام:
ایمیل:
* نظر:
ادامه
آخرین خبر

روش حرفه‌ای خرید و فروش خودرو، تنها با 1 تماس و در 1 روز

اولین محموله نفتی ونزوئلا به آمریکا رسید

حرکت الاکلنگی قیمت سکه و دلار در روز آخر هفته

کاهش قیمت نفت به زیر 70 دلار

برگ‌های جدید چین بعد از ترک میز مذاکره با آمریکا

قیمت طلا و سکه کاهش یافت

ترکیه خرید نفت از ایران را متوقف کرد

خرما در عمده‌فروشی‌ها به ۴۲ هزار تومان رسید

سامانه پویانگار ملل (رمز یکبار مصرف) در ملل راه اندازی گردید

پیش ثبت نام بازار متشکل ارزی آغاز شد

نسل جدید تلفن سازمانی، راهکاری برای کاهش هزینه و افزایش بهره‌وری

توقف ظریف در بندرچابهار

تحرکات آمریکا در عراق برای منع انتقال دلار به ایران

روحانی: قیمت ارز 8 هزار تومان هم نیست

جزئیات جدید از دادگاه متهمان پدیده

حاشیه های دیدار دوستانه دانشجویان با رهبرانقلاب

واکنش زاکانی به طرح گفتگوی ملی اصلاح‌طلبان

ماجرای عبور از خطوط قرمز رهبرانقلاب در برجام

انتقاد شدید اژه ای از هنجارشکنی ها

وحشت کهنه سرباز آمریکایی از جنگ با ایران

پهپادهای یمنی سامانه پاتریوت آمریکایی را هدف قرار دادند

تکذیب افزایش نظامیان آمریکایی در بغداد

خیابان منتهی به مقر دولت انگلیس به دلایل امنیتی مسدود شد

خبری وحشتناک برای ترامپ و دارودسته اش!

مراکز روان درمانی صهیونیستی پاسخگوی نیاز شهرک‌نشنیان نیست

آمریکا واردات نفت از ونزوئلا را از سر گرفت

آمریکا: تهدید داعش در افغانستان جدی‌تر شد

حزب مودی در انتخابات هند پیروز شد

تقابل پارلمان اوکراین با رئیس‌جمهور

تیلرسون: ترامپ در دیدارش با پوتین به اندازه او آمادگی نداشت

اسامی ١٢ محور مسدود جاده‌ای

خلع سلاح یک سارق مسلح توسط طلافروش

گردباد و سیل مرگبار در آمریکا

خاطراتی از ماموریت های اورژانس در ماه مبارک رمضان

خودکشی غم انگیز مادر و پسر در شب چهلم پدر!

از گورخرهای پارک ملی کویر چه خبر؟

فراخوان دعوت پزشکان داوطلب برای مراسم اربعین حسینی

یک روز گرم رمضانی با مرزبانان میرجاوه در نقطه صفر مرزی

برخورد مرگبار قطار با چوپان ۶۰ساله خوشابی

آرزوهای یک جوان سرطانی روی آنتن زنده تلویزیون