رصد

کد خبر: ۴۳۴۶۲
تاریخ انتشار: ۱۵ بهمن ۱۳۹۳ - ۱۰:۴۹
این سومین گفت و گوی من است با گلی ترقی. اولی ها را در اوایل دهه ی هشتاد و در روزنامه ی شرق انجام دادم و این بار نیز از بخت یاری ام بود که بتوانم ساعت هایی همنشین این نویسنده ی کاربلدِ ایرانی باشم. ترقی تقریبا بیش از یک دهه، کاری منتشر نکرد یا نتوانست منتشر کند. اما امسال برای او خوش یمن بود. اولش با چاپ مجموعه داستان «فرصت دوباره» آغاز شد و پایان اش با چاپ رمان مهم «اتفاق» همراه بود. در فضای متلاطم این روزها این رمان از ثبات بیسار خوبی در فروش برخوردار بود و توانست نظر مخاطبان زیادی را به خود جلب کند. ترقی در سال های طولانی نویسنده گی خود توانسته به زبانی در روایت دست پیدا کند که در عین ساده گی بسیار پرضرب آهنگ و رنگین است. از سویی دیگر او با احضار مداوم بخش هایی از گذشته تلاش می کند فضاهایی را بسازد که در آن ها بتواند روندی از امر معاصر بیافریند. گلی ترقی در این مصاحبه به ایده هایی در باب نوشتن این رمان اشاره می کند. او این روزها مشغول آماده کردن رمان «بازگشت» است.

 


اولین رمان بلندتان را بعد از پنج دهه داستان نویسی منتشر کردید. چرا این قدر دیر رمان بلند نوشتید؟


چون بی خبر از فریب زمان بودم و خیال می کرد هنوز وقت زیادی برای نوشتن دارم. «کو تا چهل سالگی»! در هر حال، فکر می کنم هر تولد و هر آفرینش زمان مناسب خودش را دارد. رمزی در این کار است؛ رمزی که من و شما از آن بی خبریم. «زمانی ست برای تولد و زمانی برای موت». شاید آماده گی کامل برای نوشتن رمان بلند نداشتم. از ابتدا شیفته نوشتن قصه کوتاه و زمان فشرده آن بودم. انتخاب کلمه ها، قرار دادن واژه ای شاعرانه در کنار کلمه ای عامیانه، با توجه به موسیقی هر جمله، در قصه ی کوتاه بسیار مهم است. جا برای وراجی و ولنگاری نیست. داستان کوتاه شبیه یک سونات است. یک نت اشتباه و ناهنجار ساختمان درونی آن را به هم می ریزد. بارها برای انتخاب کلمه دلخواه خودم را آزار داده ام. مثلا دوست دارم جمله ای با صدای کشیده ی «آ»، مثل یک نفس بلند، تمام شود. آن را بلند می خوانم و بازنویسی می کنم. بازنویسی ... بازنویسی... بازنویسی. یک جور ویر یا خارشی لاعلاج. در قصه کوتاه هر کلمه مسئول است و جایی مشخص دارد. مثل ضرب و تپش و پچ پچ واژه ها در شعر. در رمان زمان و مکان پراکنده است اما این پراکندگی، مثل جدایی اقمار منظومه شمسی از هم، در نهاد، به هم وابسته اند. تعادل و بقاء آن ها در رابطه و پیوندی نجومی ست که با هم دارند.


نوشتن رمان «اتفاق» را اوایل دهه ی هشتاد شروع کردید؟


فکر می کنم هفت، هشت سال پیش بود. سریع و بدون مکث آن را نوشتم. حادثه پشت حادثه و ماجرا پشت ماجرا راه خودش را پیدا می کرد و رمان جلو می رفت. ویرایش و بازنویسی های متعدد مال بعد بود. کوتاهش کردم و پنجاه صفحه از آن را کنار گذاشتم. کتاب را با ناامیدی فرستادم به ارشاد. زمن حکومت آقای احمدی نژاد بود. نشستم به انتظار. بزک نمیر بهار میاد. دو بهار گذشت و بزک نیمه جان شد و خبری نیامد. بعد از دو سال گفتند که قابل چاپ نیست. خداحافظ. سنگین تر است که رفع مزاحمت کنید..


ببخشید وسط حرفتان، یعنی کتاب همین طور بلاتکلیف مانده بود؟


دقیقا. سکوت مطلق. نه موافقت و نه مخالفت. تا این که خسته شدم. حوصله ام سر رفت. بلند شدم و رفتم به اداره ی ارشاد. قسمت بررسی کتاب ها. در آن جا آقایی را ملاقات کردم که با تعجب به شکایت من گوش داد و در کمال دلسوزی گفت چنین چیزی امکان ندارد. در ارشاد هیچ کتابی بیشتر از پانزده روز نمی ماند! بعد هم شماره ای را گرفت و دستور داد که به کار من هر چه زودتر رسیدگی شود. رسیدگی!!! یک بار دیگر که رجوع کردم گفتند آقای مهم یا دم پایی های لاستیکی به سفر رفته اند. کی بر می گردند؟ خدا می داند. کتابم را پس گرفتم و آن را، مثل فرزندی که از سفری مشقت بار برگشته، به خانه آوردم. فرصت عالی برای بازنویسی بود و ویرایش بی آن که در فکر آن باشم.


حال که دو سال از تغییر دولت می گذرد فارغ از این که مجوز گرفته اید آیا خوشبین شده اید یا خیر؟


من با پیچ و خم و دوز و کلک های سیاسی در یاران بیگانه ام. سیاست دنیای من نیست. اما می توانم بگویم که در زمان آقای روحانی بود که دو کتاب من «فرصت دوباره» و رمان «اتفاق» مجوز چاپ گرفت. پس می توانم بگویم که ارشاد در حال حاضر با گذشته تفاوت دارد. تنها ترسم این است که دوباره برگردیم سر جای اول. همان آش و همان کاسه.


امروزه این بحث بسیار متداول شده که عده ای می گویند سانسور باید یک شبه برچیده شود و عده ای دیگر معتقدند این کار باید در روندی تدریجی انجام بگیرد. نظر شما چیست؟


یک شبه؟ یعنی شب بخوابیم و صبح بیدار شویم و ببینیم پنج هزار کتاب مجوز چاپ گرفته اند؟ برداشته شدن سانسور اتفاق غیرممکنی است و من دلم را با یان توهمان خوش نمی کنم. آخر چه طور ممکن است سانسور یک شبه برچیده شود؟ مگر ما کجا زنده گی می کنیم؟ شاید با مرور زمان درهایی باز شود. شاید یا احتمال دارد بدتر شود. سانسور دوران آقای احمدی نژاد به معنای واقعی سانسوری بی معنی بود. هیچ دلیلی برای توقیف یا حذف جمله ای وجود نداشت.. من خودم موقع نوشتن حواسم به برخی حساسیت ها هست. در همین رمان هم در جاهایی این ملاحظات را رعایت کردم. و البته کمی هم پشیمان هستم چون شاید می شد دربیاید. اما در دوران احمدی نژاد اصلا نمی دانستی چی را خط قرمز می دانند پی را نه! مثلا برای رمان «آقای الف»، که دوباره می خواهم بروم سراغش، چنان ایراد نامعقولی گرفتند که باور کردنی نبود. جوک بود. فصل اول آن در کتاب «خاطره های پراکنده» چاپ شده. اما به چاپ تمام رمان اجازه ندادند گفتند شما حق ندارید این ضخصیت را (الف را) که مردی محترم، مسلمان و معلم تاریخ است بفرستید به شهر فاسد و کثیف پاریس! آخر این سانسور است؟! گفتند این شهر برای این آدم خطرناک است! گفتم مطمئن باشید. من این آدم را می شناسم. در این مدت لب و به مشروب نزده و کاری خلاف اصول دین مبین اسلام انجام نداده است. گفتند یعنی تو بهتر از ما می دانی؟!! با خودم گفتم نکند «الف» پنهانی کارهایی می کند که من خبردار نیستم! به هر حال، بعد از توضیحات چرند و پرند از طرف من، فرمودند با یک شرط می شود همین فصل اول را چاپ کنی و در پایان آن الف باید سریع از پاریس باز گردد! پرسیدم تکلیف فصل های بعدی چه می شود؟ گفتند به ما مربوط نیست. من هم خواهی نخواهی، وارد این بازی شده بودم. گفتم در حال حاضر پول خرید بلیت برگشت ندارد. از ناشرتان بگیرید این خودش یک داستان است.


در رمان اتفاق دو ریتم را در سه تکه ی رمان اجرا می کنید؛ اول ریتمی که پر است از جزئیت و نور و رنگ و بوها که عمدتا در زمان کودکی و سال خورده گی قهرمان هاتان به ریتم غالبت رمان تبدیل می شود و دوم ریتمی که به شدت غیرتوصیفی و قصه محور است که برای میانه ی رمان و جوانی و میان سالی شخصیت ها از آن استفاده می کنید. چنین تقسیم بندی ای چه دلیل ساختاری ای برای شما دارد؟ یعنی قصد داشتید با رئالیسم همه جانبه ی بخش میانی شاعرانه گی دوران کودکی را حذف کنید؟


چرا حذف کنم؟ وقتی درباره ی آدمی در زمان و فضایی خاص می نویسم زبان و نثر و آهنگ آن خودش را بر من تحمیل می کند. کودکی دورانی ست جادویی، دوران خواب و خیال، رویاست حتا در بدترین شرایطش. شما در دوران کودکی می توانید گوشه ای برای خود پیدا کنید و در عالم خیال، مثل آلیس در سرزمین عجایب، گم بشوید. توان آرزو کردن دارید. وصف کدوران کودکی زبانی شیرین و شاعرانه می طلبد. شعر «آن روزها» ی فروغ بهترین نمونه است. چند بیت از آن در خاطرم مانده. اجازه بدهید بگویم:


«آن روزهای جذبه و حیرت


آن روزهای خواب و بیداری


آن روزها هر سایه رازی داشت


هر بسته سربسته گنجی را نهان می کرد


هر گوشه صندوقخانه در سکوت ظهر


گویی جهانی بود


خب دیگر. بیشتر از این یادم نمی آید.


مگر می شود این شعر شیرین و نوستالژیک را با سبک محکم و فاخر اخوان نوشت؟ هر دنیایی قواعد خودش را دارد. فرم و محتوایش در هم آمیخته اند. بخش اول رمان «اتفاق» شادی و نادر بچه هستند. لب دریا به دنیا می آیند. «با پیچ و خم دریا آشنا هستند و زبان آب را می فهمند». در پایان نیز، بعد از سال ها جدایی، کنار دریا بهم می رسند و زندگی جدیدی را شروع می کنند. دریا نقش مهم و نمادینی در رمان دارد.


اصولا شخصیت های فرنگی اعم از روس یا لهستانی و ... در جهان داستانی شما بسیار زیاد است. آیا به خاطر زیست خاص یا طبقه ی اجتماعی تان بوده یا کلا به این آدم ها علاقه ی داستانی دارید؟ انسان هایی سر گردان در تهرانِ این سال ها...


اولین دختر روس را در داستان «دوست کوچک» آورده ام. دختر روسی که یم آید و ع ملا دوست کوچک و عشق کودکی من را از من می گیرد. اولین تجربه رقیب. قصه اش را رد خاطرات پراکنده نوشته ام. در دبستان فیروز کوهی دختری فرنگی به کلاس ما آمد. مال دنیایی دیگر بود. زیبا با موهایی بلوند و دم اسبی. من دختری ده ساله بودم اما همان موقع دلهره ای عجیب از حضورش احساس کردم. همین طور هم شد. این اتفاق و آن دلهره مجهول در جایی تاریک ته ذهنم رسوب کرده و تا امروز، گاه و بی گاه، یقه ام را می گیرد و آزارم می دهد. شاید تانیا در مان اتفاق برگردانی از سوتلاناست. از نظر ظاهری که شبیه به اوست. در زمان نوجوانی ام روس های زیاید در تهران بودند. جای شان هم بیشتر در خایبان قوام السلطنه بود. روبروی دبیرستان انوشیروان دادگر زن و شوهر روسی در دو اتاق کوچک زندگی می کردند. سنشان از هشتاد به بالا بود. مرد، که ما او را مسیو می نامیدیم درس نقاشی می داد و زن درس فرانسه. هر دو از خانواده ای اشرافی بودند که زمان انقلاب بلشویکی به ایران پناه آورده بودند. اینجا اولین کلاش نقاشی من بود. یادم می آید که در اولین روز و رودم کتابی از نقاشی های سزان به دستم داد و خواست با دقت نگاه کنم. امپرسیونیست ها در ایران شناخته شده نبودند. بعضی وقت ها که زود به کلاس می رسیدم از گذشته و زندگی اشرافی اش برایم می گفت. از تجمل و خوش گذرانی های دربار رومانف. همه این ها را مثل فیلمی سینمایی می دیدم و تصویرشان در ذهنم جای می گرفت تا روزی در داستانی منعکس شود. از طرفی، عاشق ادبیات روس، بخصوص داستایوفسکی بودم. در دنیاهایی که آفریده بود غرق می شدم. مگر می شود دیمیتری کارامازوف را فراموش کرد یا عاشق پرنس مشکین نشد.


و بعد بخش روایی میان سالی و رئالیسم مفرطش و بعدتر قسمت کنهسالی شخصیت هاتان که با همان ریتم و بافت زبانی دوران کودکی شان نوشته ایدشان...


در دوران بزرگ سالی آگاهی، واقعیت و مسئولیت جای رویاهای کودکی را می گیرد. هر چه قدر هم مثل من آدمی خیال پرداز باشید، نمی توانید از بار سنگین واقعیت و مسئولیت شانه خالی کنید. جدال با بایدها و نبایدهای اجتتماعی و خانوادگی بعد از سن بلوغ شروع می شود. خداحافظ بی خیالی و موهبت های کودکی. از این مرحله به بعد اتفاق های ناگهانی، پی در پی، روی می دهد. دوقلوهای عاشق که اگر جدایشان می کردید، می مردند، با روی دادن اتفاقی که هرگز فکرش را نمی کردند از هم جدا می شوند. آیا الزامی در این کار بود؟ آیا بازی پنهانی سرنوشت بود؟ آیا دست خدایانی حسود در کار بود؟ نمی دانم. دلم می خواهد کسی به من بگوید. من فکر این چیزها را هنگام نوشتن نکرده بودم، گویی یک دیگری که در درونم پنهان بود، خطوط اصلی آن را به من بازگو می کرد. مثل عشق دوقلوها به یکدیگر. انتظارشان برای رسیدن به هم. مرگ پیش بینی نشده پدر و ازدواج شادی با پوشکین. نادر آمریکاست و شادی در تهران. در این مرحله از رمان با واقعیت انقلاب و جنگ و بی برقی و بیماری مادر شادی روبرو هستیم. زبان رمان خود به خود رئالیست و خشن می شود. طبیعی است. قسمت سوم، یعنی بازگشت نادر نوید تولد و زندگی جدید است. خانه قدیمی که مسکن ارواح گذشته است به فروش می رود. خانه جدید کنار دریاست. جایی که محل تولد دوقلوهاست. بوی شادمانی و امید می آید. بوی بچه های فردا. پس بیانی سبک و بازیگوش و خوشبخت می خواهد. آیا متوجه شدید که در پایان وقتی نادر و شادی کنار دریا نشسته اند، کودکی که معلوم نیست از کجا آمده، از دور رد می شود و دستش را برای دوقلوها تکان می دهد. این هم از آن اتفاق های پیش بینی و حساب نشده بود. یک مرتبه روی کاغذ شکل گرفت. نوشتن سیصد صفحه ای این رمان به من فرصت داد تا بتوانم وارد دنیای درونی شخصیت ها بشوم. بخصوص پوشکین. عشق حریص و بیمارگونه او به شادی و عشق آمیخته به خشم و نفرت به مادرش. گذشته سیاسی اش که توهمی بیش نیست. هراسش از مرگ که او را به سوی خودکشی می کشاند. به قول آقای فانی عزیز که درباره  این رمان با من صحبت کردند. «اتفاق» رمان عشق است. عشق های متعدد یک طرفه. به جز عشق دوقلوها به هم.


در اکثر آثارتان، تاثیرهای اتفاق های سیاسی و تاریخی بر شانه های شخصیت های زن شما نشسته است. اوست که مستقیم مخاطب عواقب ماجراهای سیاسی و اجتماعی ایران قرار می گیرد. تا حدود زیادی شخصیت های مرد شما در این وضعیت از صحنه خارج می شوند و این زن ها هستند که باید بایستند و به این روند تاریخی نگاه کنند. آیا زن های شما بیشتر تاریخ را می فهمند؟


ببینید، زن سبب آفرینش است. اوست که در رحم بارورش زندگی شکل می گیرد و ضامن بقای نسل هاست. جوامع ابتدایی مادرسالارند و ایزدان اولیه مادینه هستند. البته ناگهان بزرگ مادر هستی به کنار گذاشته می شود، مریم مقدس در پشت سر مسیح می ایستد اما همواره حضوری قدرتمند دارد. اسطوره را کنار بگلازیم و به زن در واقعیت امروزی اش نگاه کنیم؛ زن شاید نتواند مانند مردان حقایق تاریخی را فیلسوفانه حلاجی کند، اما بهره مند از دانشی غریزی و بصیرتی زنانه است. دنیای زن عشق یا اروس است و دنیای مردان عقل و منطق و لوگوس. صحبت برتری یکی بر دیگری نیست. صحبت از دو نحوه نگریستن به حقایق زندگی و دو ساحت درونی و روانی است ک می بایست در آشتی و تعادل باشند. اما در دنیای امروز این تعادل به هم خورده. مردان آنیما یا زن درون خود را فراموش کرده اند، تبدیل به دون ژوان های یک بعدی شده اند که مدام در طلب عشق هایی موقتی هستند که سیرابشان نمی کند و گروهی از زنان با شعارهای فمینیستی، زنانگی خود را از یاد برده اند و به رقابت با مردان برخاسته اند. در رمان اتفاق، نادر نیازمند شادی یا مکمل زنانه خود است. یک لحظه دیرتر از او به دنیا آمده و دلهره این یک لحظه تنهایی در خاطرش مانده است. در پشت جلد کتاب در توضیح عکس دوقلوها می پرسم که شادی چی در گوش نادر پچ پچ می کند. حدس می زنم که می گوید: «نادر نترس من همیشه با توام». انگار جدایی شان را از همان ابتدا می داند. نادر تا خودش را متسقل از شادی پیدا نکند قادر به بازگشت نیست. باید سال ها سختی بکشد. زندگی واقعتی و خودش را مستقل از شادی بشناسد. در عین آن که شادی نیمه دیگر اوست.مثل این که این حرف ها پاسخگوی پرسش شما نبود. شاید برای این که خسته شده ام و می خواهم کلک قضیه را بکنم..


در داستان های شما از جمله رمان اتفاق مفهوم «خانه» محوریت دارد. جهان انسان شما با خانه عجین شده. او یا در حال حفظ خانه است، یا برای باز گرفتنش می جنگد یا به آن دلگرم است. خانه نقطه ی تلاقی تمام حرکت هیا روایی تان است که به آرامش منتهی می شود. قهرمان های شما با این مفهوم خانه عجین شده اند.


چون این خانه است که هویت آن ها را می سازد. همین خانه ای که الان من و شما در آن نشسته ایم خانه مادر من است که بعد فوتش به من رسیده. اما من مدام خواب خانه شمیران را می بینم. خانه کودکیم. خانه ای که پدرم ساخته بود. خانه خانواده بود. جایگاه پدرم بود که وقتی روی صندلی در آلاچیق می نشست، سایه اش تا انتهای باغ می رفت. و کسی در باغ شمیران به مرگ فکر نمی کرد. معنایی اونتولوژیک داشت. الان نه آن خانه مانده و نه دیگر خانواده ای. انقلاب افراد خانواده را پراکنده کرد. اما خاطره آن خانه و نوستالژی اش با من هست...


چرا این نوستالژی اهمیت دارد برای شما؟ برخی منتقدان آثارتان می گویند شما مشغول تقدیس نوستالژی و گذشته هستید در آثارتان. چرا این گذشته را با نگاهی انتقادی نمی بینید؟


مگر می توان خط فاصلی میان گذشته و آینده گذاشت؟ مگر می توان کودکی را از میان سالی و زمان پیری جدا کرد. آینده در شکم گذاشته است. مثلا، من نمی توانم شخصیتی بیافرینم بدون نگاه کردن به گذشته اش. همین طور به خودم، بدون درک گذشته ام. خاطرات بخشی جاودان از ما هستند. انسان بی خاطره موجودی یک ساحتی است. اما من گذشته را تقدیس نمی کنم. اصلا در خوب و بدش قضاوت نمی کنم. در خاطرات پراکنده و دو دنیا هدف من، ضمن نوشتن نوعی زندگی نامه نه چندان واقعی، نشان دادن دوره ای از تاریخ و فرهنگ جامعه در سال های پیش از انقلاب بود. ماندن در حسرت گذشته جلوی حرکت به جلو را می گیرد اما زمانی می شود که حسرت آن بیرون آمد که آن را دید و شناخت. تقدیش گذشته نه شناخت گذشته. کم تر کسی تا این حد ارزش های بورژوای خانواده اش را مسخره کرده؟ کجای این خاطره تقدیس گذشته است؟ این ها حرف مفت است. صدبار گفته ام که خاطره ها بیش از آن که خاطره باشند، قصه اند. بابا قصه. دیگر ولم کنید. نمی خواهید بفهمید، مسئله شماست. می بایست این داستان ها را می نوشتم و دری با رو به گذشته می بستم و سپس راهی دنیایی دیگر می شدم. می رفتم به سراغ تجربه های جدید. غربت در پاریس.


اما غیر از یک داستان، پاریس در آثارتان اصلا حضور ندارد...


کاملا درست می گویید. با وجود این که سی و چهار سال است که در این شهر هستم، این شهر هیچ ارتباطی با من پیدا نکرده است.


انگار شما هم مثل آقای ابتهاج هستید! ایشان هم به ما می گفت بعد این همه سال زنده گی در آلمان هیچ ارتباطی با آن جا ندارد و زبان شان را هم یاد نگرفته!...


در مورد من حدس می زنم یک جور ترس یا مقاومت است از این که مبادا ماندگار شوم و برنگردم. فکر بازگشت از روزی که ایران را ترک کردم با من بوده. حتا در زمانی که در آمریکا تحصیل می کردم. فیلم ای تی یادتان هست؟ هم اکنون رمانی در دست دارم به اسم بازگشت. سفرهای پی در پی ام به تهران، درس دادنم در موسسه کارنامه، و اقامت چندین ماهه ام در تهران یا سفرهای کوتاه مدتم در ایران، همه برای یافتن جواب به این پرسش است. آیا شخصیت داستان من می ماند یا بر می گردد؟ او را جلوتر از خودم فرستاده ام تا ببینم چه خواهد کرد. تصمیم او سرنوشت من است. زن داستان من برگشته تا خانه اش را پس بگیرد، همین طور شوهرش را از زنی جوان. بارها به او گفته ام که خانم بیا دست از این خانه کلنگی و آن شوهر مافنگی بکش، ولی هنوز دوزاری اش نیفتاده. منتظرم ببینم چه خواهد کرد.


اصولا شخصیت های شما که از مکان هویتی شان دورهستند بسیار رها شده و پریشان اند. مثل پوشکین در رمان اتفاق. شخصیتی که به نظر من پخته ترین و چند لایه ترین پرسوناژ رمان تان است. آدمی که همیشه اسم مستعارش روی اش می ماند. آدمی که فاقد گذشته است، رانده شده و درجه ی دو است. آیا این شخصیت همان شر کلاسیک رمان نیست؟


چرا شر؟ طفلک بی گناه. پوشکین یک انسان زخم خورده است. وضعیت اش تراژیک است. تمام درد پوشکین به خاطر عشقی است که مادرش از او دریغ کرده. مادر خوش گذران و بی خیالش... درونش انباشته از زخم هایی ست که آنها را پنهان می کند اما در ته ذهنش پیوسته به فکر تلافی و انتقام است. هیچ چیز را فراموش نمی کند. بخصوص بی مهری مادرش را. زری خانم، مادر پوشکین، عاشق پسرش است اما فرصت نشان دادن این عشق را ندارد. من این نمونه کاراکتر ها را می شناسم. زنی ساده، بی خیال، عروسکی، زن بچه. زنی که مدام در مهمانی هاست. عاشق تفریح و قمار است. شوهرش مثل یک عروسک یا بچه او را دوست دارد. وقت رفتن به مهمانی لباسش را انتخاب می کند، موهاش را شانه می زند. تمام رضایت این شوهر در این است که زنش برای او تعریف کند چه قدر بهش خوش گذشته است. پوشکین با دیدن این صحنه ها رنج می کشد. می خواهد پدرش را بکشد.


اما پوشکین تبدیل به ی پدرکُش کلاسیک نشد...


او در ناخودآگاه پدرش را می کشد. مثل هملت.


در واقع به مرحله دیمیتری کارامازوف نمی رسد.


هرگز. پوشکین عاشق مادرش است و از پدرش نفرت دارد. اما میل به نابودی پدرش را معطوف به خودش می کند. حتا گمان می کنم خود کشی اش در حقیقت کشتن پدرش است.


و این آدم مدام با شرایط تاریخی نقش عوض می کند و مدام در حال فرو پاشیدن است...


چون از درون متزلزل است. شاعر بودن و انقلابی شدنش هم قلابی ست. می خواهد مطرح باشد اما کسی او را جدی نمی گیرد.


چرا نام اصلی اش در هیچ جای رمان نمی آید؟ این آدم همیشه جعلی باقی می ماند.


نمی دانم. در جوانی دوستانش اسم او را به خاطر شعرهایی که می گفت و موهای فرفری که داشت، پوشکین گذاشته بودند. یک جور مسخره کردن او بود. این اسم روی او ماند که ماند. من هم از این اسم خوشم می آمد.


با این که اسم رمان اتفاق است اما عملا چیزی به نام اتفاق محوری درش وجود ندارد. در واقع متن پر است از اتفاق های کوچک و مهم که مدام به هم می چسبند و به سرعت رو به جلو حرکت می کنند. روی هیچ کدام از این اتفاق ها هم مکثی نمی کنید. با این کار اتفاق محوری را منهدم کرده و شکلی کلاژگونه می سازید.


کتاب صبوری در سپهر لاجرودی را که می خواندم دیدم که پیدایش حیات و کیهان عملا یک اتفاق است. بارها این پیدایش آغازین به مرحله نابودی می رسد و بعد انجماد یا انقباضی به کمک اتم های اولیه می آید. حیات با اتفاقی معجزه وار شکل می گیرد. زندگی دوقلوها در چهارچوبی معین، مصون از تیرهای بلا، محفوظ است. تا این که تانیا، بدون هیچ توضیح یا هشدار، ناپدید می شود. این اتفاقی ست که قطار سرنوشت را به راهی دیگر می کشاند. تمام اتفاق های بعدی در ارتباط با این اولین اتفاق است. از خودم می پرسم آیا رخداد این اتفاق ها قضا و قدری هستند یا الزام و حکمتی در کار است. آیا رفتن نادر به آمریکا ضرورت داشت؟


و چه آمریکای خاصی ست این آمریکا...


این آمریکایی ست که خوب می شناسم. سال ها در دو موین آیوا زندگی و تحصیل کردم. ایالتی کشاورزی و سرد بود. به راستی جایی برای دق کردن. این ایالت در دل آمریکا بود و مردمانش با جاهایی مثل نیویورک بسیار فرق داشتند. مردمانی روستایی، مهربان و سنتی بودند با روحیه ای مذهبی. چیزی که من را در آن ایالت نگه داشت مهر و محبت و سادگی عجیب آدم های این شهر و ایالت بود. برای منی که شانزده سال بیشتر نداشتم زندگی در جایی مثل نیویورک ترسناک بود. همین طور برای نادر.


از یک جایی به بعد نادر در رمان گم می شود به نظر من. به مکزیک می رود و عملا ما چیزی از آن دوره ی نادر نمی بینیم.


نادر، بعد از جدایی از شیلا همسر آمریکایی اش، از زندان خودساخته اش می گریزد. می خواهد دنیای دیگری را کشف کند. آمریکایی که تا به حال فقط وصف آن را شنیده است. اگر نادر را با شرح جزییات در همه سفرهایش تعقیب می کردم بسیار مفصل می شد و با بخشی که وصف زندگی شادی در تهران بود جور در نمی آمد. تعادل رمان به هم می خورد.


شما رد داستان «پدر» جمله ای دارید که می گوید: «پدرم فولاد بود و فولاد هیچ وقت زنگ نمی زند». این یک ایده ی محوری در جهان شخصیت های شماست. در تقابل با پدر. در آثارتان پدرها نقش پررنگ تر و صدالبته استعاری تری دارند نسبت به مادرها. هر چند این پدرها گم می شوند اما از معدود مردهای قدرتمند رمان و داستان های شما هستند. مادرهای داستان هاتان حضور بیشتری دارند اما سرنوشت شان تلخ تر و عمرشان هم طولانی تر است. آیا این امر ریشه در زنده گی خودتان دارد صرفا؟


بله، پدر من واقعا همان فولادی بود که زنگ نمی زند. پانزده سال دست به گریبان با بیماری بود و مرگ را با قدرت اراده از در می راند. اسطوره قدرت کالم بود. آن چه را که باید درباره او بگویم در داستان «پدر» در کتاب دو دنیا نوشته ام. این پدر مقتدر از زنی که می ترسید مادرم بود! و تنها زنی هم بود که دوست داشت. زمانی که بیمار بود فقط مادرم حق داشت داروهایش را بدهد و بهش آمپول بزند. حتا وقتی در لندن کلینیک بستری بود، هیچ پرستاری حق نزدیک شدن به او را نداشت.


ولی پدرهای داستان های شما بسیار محبوب تر هستند؛ با این که جهان شما بر پایه ی زنانه گی بنا شده است.


پدرهای زیادی در داستان های من نیستند. پدر من چهره ای محبوب ندارد. خودخواه و گه گاه نامهربان است. در زندگی من حضوری کم رنگ دارد. اما مردی اصیل و ستایش برانگیز است. شخصیت پدر نادر در رمان اتفاق مهربان و دوست داشتنی است.


«زندگی در جوار این پدر همراه با تجربه های لذت بخش بود، همراه با حیرت و هیجانو با این پدر می شد ساعت ها حرف زد، بازی کرد، کشتی گرفت، یا نیمه شب بیدارش کرد و زیر لحافش خزید..»


اما مادر دوقلوها دست کمی از پدشان ندارد. زیبا و هنرمند است. با همه مادرهای دیگر تفاوت دارد. وجودش تجسم ظرافت و اصالت کامل است. در «خاطره های پراکنده» و «دو دنیا» درباره ی کل خانواده ام نوشته ام. جز درباره مادرم. بارها می خواستم قصه ای درباره مادرم بنویسم اما نتوانسته ام. ناتالی ساروت در سن نزدیک به نودسالگی توانست درباره مادرش بنویسد. فکر می کردم بعد مرگ مادرم می توانم داستانی درباره او بنویسم. اما الان هم که نه سال از مرگش گذشته هنوز و هم چنان قادر نیست. خب فکر می کنم وقتش رسیده این گفت و گو را در همین جا تمام کنیم و برویم سراغ نوشیدن یک استکان چای داغ.


منبع: ماهنامه تجربه، شماره34

مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
ادامه
آخرین خبر

وجود 400 هزار واحد مسکن مهر ناتمام در کشور

پُست جدید برای نعمت زاده

آخرین وضعیت حذف سه صفر از پول ملی

تجویز نسخه برای اجاره مسکن

تاریخچه پلاک خودرو در ایران

جدول گرانی ۵۶کالای اساسی؛ سیب روی گوجه را سفید کرد!

وزیر به نعمت زاده پست داد

چرا فشار دلار در این روزها می‌افتد؟

سوال ورزشی از زنگنه

اصلی‌ترین کالاهای صادراتی ایران کدامند؟

حجت الاسلام رئیسی: در قضیه برخورد با فساد هیچ خط قرمزی نداریم

توصیف جالب رهبر انقلاب از قدرت پوشالی آمریکا

هشدار رئیس اسبق سیا درباره شاخ و شانه کشیدن برای ایران

گوشه از اتهامات عجیب تهیه کننده سریال شهرزاد

زنگنه: نمی‌توانم درباره درخواست‌های نفتی از اروپا صریح صحبت کنم

دیدار جمعی از شاعران و اهالی فرهنگ با رهبر انقلاب

دفاع سعید جلیلی از ادامه یافتن جلسات «دولت در سایه»

نظر کارشناس بی بی سی درباره جنگ ایران و عراق

ادعای عضو مجمع تشخیص درباره CFT و پالرمو

گفت و گو با کاظم دارابی متهم ایرانی بی‌گناه پرونده میکونوس

واکنش حماس به نشست اقتصادی بحرین

شیطنت آمریکا در تنش بین ترکیه و قبرس

کمدین معروف اوکراینی امروز رئیس جمهور شد

نقش پنهان و آشکار اوباما در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا

پایان جنگ تجاری آمریکا با کانادا

300 هدف عربستانی در انتظار خشم انصار الله

دستگیری ۵۴ تن در ترکیه به اتهام همکاری با پ.ک.‌ک

توقف کشتی سعودی حامل سلاح در ایتالیا

آخرین نظرسنجی ها و حواشی انتخابات هند

شکاف طبقاتی در انگلیس؛ نهادهای اقتصادی هشدار دادند

نوزاد دیگری‌‌‌‌‌ در سفر اسنپ به دنیا آمد

نشست زمین به دلیل بارش شدید باران در جوانرود

درخواست پلیس راه برای زیاد شدن نرخ جریمه‌ها

آیا راهی برای پایان تخلفات مدارس وجود دارد؟

فرهنگستان زبان، از فروغی تا امروز

اجلاسی برای پاسبانی از سلامتی جهانی

سنت شلیک توپ در لحظه افطار در بوسنی

ضرب زخمه ناکوک بر گوش مدرسه

دستگیری زن سارقِ عابر بانک‌ها در متروی تجریش

بارش شدید باران در ایذه