رصد

کد خبر: ۵۳۶۸۳
تاریخ انتشار: ۲۸ خرداد ۱۳۹۴ - ۱۳:۱۳
محمد صنعتی را در ایران به عنوان روانپزشک و منتقدی می شناسند که نویسنده ها و آثارشان را به شکلی دقیق نقد روانکاوی می کند.از او در این زمینه آثار متعددی تاکنون منتشر شده است. حالا به مناسبت انتشار نامه های احمد شاملو به آیدا سرکیسیان با او درباره محتوای این نامه ها و مسئله عشق گفت وگو کرده ایم. صنعتی می گوید «عشق شور زندگی است و مایه آفرینش» و ظاهرا برای همین است که از نظر او شاملو «عشق را از دیگری می خواهد و دیگری باید او را طلب کند تا در آینه این دیگری بتواند دیده شود.»

نیاز و تمنای شاملو و فروغ در نامه هایشان نشان می دهد که این دو شاعر بیشتر به دنبال این بودند که مورد توجه قرار بگیرند.شاملو در اولین نامه اش که معلوم است در آغاز رابطه نوشته شده است: آیدا سکوت نکن، به من بگو که مرا دوست داری. یا فروغ که: برای خوشبخت شدنم پرویز به تو نیاز دارم. این توجه خواستن از دیگری، ریشه در چه حسی دارد؟


واقعیت این است که انسان آزاد و مستقل به دنیا نمی آید! وابسته متولد می شود و نیازمند! و همواره از تنهایی می گریزد. گرچه بند نافش را بریده اند ولی به صورت نمادین برای برخی سال ها وجود دارد و برای برخی دیگر، انگار همیشه! انسان قرار است در رشد و بالندگی خود، از یک وابستگی کودکانه به وابستگی بالغانه برسد، رابطه ای که اساسش عشق و اعتماد است و نیاز به دیگری. بنابراین از همان ابتدا در جست وجوی رابطه است و البته عشق! رابطه و عشقی که می باید با نخستین مراقب و همدمش که مادر است تجربه کرده باشد. پس وقتی از عشق و رابطه صحبت می کنیم باید به اولین تجربه هر آدمی اشاره کنیم که رابطه با مادر است. رابطه با مادر نخستین الگوست. این ابژه عشقی که مادر است، از بچه خود با عشق، توجه و مراقبت می کند. به او غذا می دهد، تر و خشکش می کند. در آغوشش می گیرد. نوازشش می کند. لمسش می کند. نگاهش می کند و همواره مواظب اوست. یا باید این گونه باشد. چه برای شاعر و هنرمند و چه برای آدم های معمولی. چه برای نوجوانی مانند فروغ و چه برای میانسالی چون شاملو! فکر می کنم اولین نامه مربوط به شاملویی است که نزدیک ۴۰ سال دارد و آیدایی که جوان است.


بله فکر می کنم ۱۸ یا ۱۹ ساله است.


شاملو به آیدا می نویسد «وقتی تو نیستی مثل بچه کوچولویی که دور از مادرش بهانه می گیرد و باید دلش را با بازیچه ای خوش کرد و فریبش داد ناچارم خودم را با یاد لحظاتی که با تو بودم به خاطر خنده ها... حرف هایت...» یا جای دیگری می گوید شبه من حق بده که تو را مثل بچه ها دوست داشته باشم...» می خواهد مثل بچه ای که مادرش را دوست دارد، آیدا را دوست داشته باشد! و در رابطه با این اژه عشق است که احساس امنیت و آرامش می کند و بذل توجه می خواهد. این تفسیر نمادین نیست. عین کلام اوست یا استعاره ای که خود شاعر به کار برده! این نوع عشق که عشق شورانگیز است. عشقی است بسیار ملتهب و پرشور و مضطرب و پر تب و تاب، بسیار به رابطه و عشق کودک و مادر شبیه است، و هر دو شاعر آن را تجربه می کنند. حالا در فروغ که ۱۶- ۱۷ سالش بوده و در شاملویی که دوبار هم قبلا ازدواج کرده و حالا ۴۰ سالش است. یک شاعر جا افتاده و شناخته شده، ولی باز هم در طلب عشقی است که مادر- معشوقی به او مهر بورزد و توجه کند.


اصلا حس زندگی به او بدهد.


بله. عشق، شور زندگی است و مایه آفرینش. می گوید «جمله ای را که دوست داری من همیشه برایت تکرار کنم. تو حتی یک بار هم به من نگفته ای». «طلب می کنی». عشق را از دیگری می خواهد و دیگری باید او را طلب کند. تا در آینه این دیگری بتواند دیده شود.


و ملتمسانه طلب می کند.


ملتمسانه طلب می کند. چون می خواهد از دیگری تضمین بگیرد و مطمئن شود که او را دوست دارد و می خواهد. می داند که زمانی که از معشوق دور است، تنهایی دردناکی را تجربه می کند. و هر دو به شدت احساس تنهایی می کنند. این خصوصیت انسان است که مدام تنهاست اگر در رابطه ای براساس عشق و اعتماد نباشد و برای کسانی که نمی توانند عشق بورزند، تنهایی تجربه ای محتوم است!


فروغ هم مدام در کتابش به این مسئله اشاره می کند.


بله فروغ هم فراوان می گوید.


در خانواده خودش، در خانه همسرش و همه جا تنهاست.


تنهایی در فروغ زیاد ابراز می شود. مه جا تنهاست و بیقرار! احساس تنهایی است که او را سوق می  دهد به طرف رابطه و نیاز به دیگری که در کنارش باشد و به او عشق بورزد و حمایتش کند. ولی حتی زمانی هم که با اوست، انگار از درد تنهایی رها نمی شود! نمی دانم فروغ چقدر پرویز شاپور را دوست داشت؟ ولی در این نامه ها و در شعرش همواره می خواهد که دوست داشته شود. در کار بالینی، لااقل در این جامعه، خیلی کم شنیده ام که یکی بگوید من دلم می خواهد یکی را دوست داشته باشم! غالبا می گویند من یکی را می خواهم که دوستم داشته باشد! و گاهی هم مشروط، که اگر مرا دوست داشت، من می توانم دوستش داشته باشم. و اغلب رابطه ای ناامن و مضطرب تجربه می شود که در آن نه به عشق و حضور دیگری مطمئن است و نه به ظرفیت مهرورزی خود! بنابراین همواره ناآرام، ملتهب و بیقرار است و نامطمئن از دیگری و یا شریک رابطه. فکر می کنم این ناامنی را در عشق شورانگیز (Passionate love) بیشتر می بینیم.


این وقت است که رابطه الاکلنگی می شود یعنی همان ارتباط سوژه با سوژه؟


نه رابطه یک سوژه با ابژه ای که قرار است مراقبش باشد و به او مهر بورزد.


یعنی همه دنبال رابطه مادر و فرزند هستند که تکرار شود.


به هر حال ما آن چه را که آموخته ایم و تجربه کرده ایم، تکرار می کنیم. گاهی کودکانه و گاهی هم بالغانه و در رابطه امن و مطمئن. و نخستین تجربه های هر فردی با مادر یا جانشین مادر بوده. به نظر من خیلی هم ربطی به جنسیت ندارد. یعنی رابطه با مادر در این مرحله به پسر و دختر بودن کودک چندان ربطی ندارد. می بینید که در اینجا این ایداست که می باید نقش مادر را به عهده بگیرد و در جای دیگر پرویز شاپور.


در یکی از نامه ها می نویسد پسر تو احمد تو.


بله کاملا. سال های بعد هم که در فرصت هایی شاملو و آیدا را می دیدم، آیدا ساکت و مهربان نشسته بود با وقاری مادرانه. خب احمد شاملو پرشور بود و حرف می زد، شعر می خواند، پرجنب و جوش بود و گاه شیطنت های خودش را داشت و این مادر مراقب و مهربان باید در کنارش می بود تا به قول او بتواند شعر گمشده اش را دومرتبه پیدا کند. در نامه دوم می گوید «روزگار درازی است که همه چیز را از من گریخته بود، حتی شعر که من در این سرزمین کوس خدایی می زدم. تو شعر را به من باز آورده ای.»


در واقع شاملو نیاز به دیگری دارد که بتواند شعر بگوید؟


بله، هر هنرمند و آفریننده ای، برای آفرینش نیاز به عشق دارد. حتی عشقی مجازی و در تخیل خود! افسانه نیما، چنین عشقی است. یا بسیاری نه با عشقی زمینی که باخدا در راز و نیازند و با خدا به سلطنت و جاودانگی می رسند. شاملو در نامه ای که به تاریخ ۹ خرداد نوشته، می گوید: «معنای با تو بودن برای من به سلطنت رسیدن است.» یعنی در رابطه با آن معشوقه است که من به سلطنت می رسم و به قدرت آفرینش. یا این که تو باید شعر گمشده را به من برگردانی! و در واقع هر دو شاعر، در رابط با این معشوق به شعر خود می رسند. نه این که معشوق بذر قریحه شاعری را بپاشد، بلکه انگار آن را می رویاند و شکوفا می کند. و گاهی نه معشوق که خود عشقی که معشوق محمل آن است. می بینید که در رابطه با فروغ، پرویز شاپور است که محملی برای عشق می شود تا شاعر بتواند به عشق دیگرش برسد که شعر است و اینکه بالاخره کدام یک اولویت دارد؟ در نامه ها و شعرهای شاملو خیلی واضح تر گفته می شود. در عین اینکه آیدا را بسیار می ستاید و با کلمات و عبارات زیباتری به او عشق می ورزد: تو طلوع کردی و عشق باز امد، شعر شکوفه کرد. کاملا پیوستگی حضور این معشوق با شعر آشکار است و به شعر اوجان می دهد. برخی را دیده اید که شعر می گویند، چه کلاسیک و چه مدرن و با این که شاید از همین کلمات و قوافی استفاده کرده اند، ولی شعرشان جان ندارد. خواننده را بر نمی آشوبد. گوئی واژه ها و عباراتی مرده بر صفحه کاغذ افتاده که احساس و شوری از آن برنمی خیزد.


البته در فروغ هم این مسئله عملا بوده است، هرچند ممکن است در نامه ها پیدا نباشد، چون بعد از رسیدن به پرویز شاپور شعر می گوید و اولین کتابش چاپ می شود. منتها در فروغ این مسئله همیشه با حس گناه بوده است. در مورد فروغ انگار طرف مقابل یا معشوق راضی نیست به شاعری او؟


من نمی دانم، به هر حال در یک نامه با خوشحالی می گوید که دفتر شعر را به امیرکبیر داده که چاپ کند.


اینها را خبر می دهد و فکر می کند که شاپور خوشحال می شود. ولی در یک نامه به شاپور می گوید تو اشتباه می کنی من خودم را از تو برتر نمی دانم من کسی نیستم. فکر می کنم شاید شبهه ای در میان است. شاپور شاید از این حالتی که فروغ پیدا کرده، از این عنان گسیختگی (آن طور که خود تعریف می کند) فروغ خوشحال نیست. فروغ می گوید من از بایدها گریزانم.


فکر می کنم این طوری است. شعر فروغ، احتمالا مورد اعتراض پرویز شاپور نبوده، بلکه شاید بی پروایی فروغ در رابطه هایش. این اشاراتی است که مکرر در دفاع از خودش در نامه هایش می بینیم. من پرویز شاپور  را نمی شناختم و خیلی هم در مورد شخصیتش نمی دانم. فقط می دانم در زمانی که زندگی می کرد بیشتر منزوی بود و خیل اهل هیجان و برون گرا نبود. اگر براساس دو نامه ای که در این کتاب از او هست و همچنین در قیاس با شخصیت دوست سی ساله اش عمران صلاحی که از نزدیک با او آشنایی داشت، بخواهم تصویری از او داشته باشم، باید بگویم شاپور هم شاید آدم محجوب، مرزدار و منضبط، مودت و توداری شبیه عمران صلاحی بود که می شناختم. در مقابلش فروغ خیلی پرشور و حال و پرهیجان، بی تاب و بی قرار، مضطرب و بی پروا، خودش را در همین نامه ها توصیف می کند که خیلی زود می تواند عصبانی شود و خیلی زود می تواند عاشق شود. از این طرف شاملو است که خیلی هیجان و شور دارد و روبه روی او، آیداست که در ۲۰ سالگی اش خانمی باوقار، کم حرف، آرام و مرزدار است. مثل این که در کنار هم قرار گرفتن این شخصیت های بسیار متفاوت که جذب یکدیگر می شوند، باید انگیزه هایی ناخودآگاه داشته باشد. آن که آزادی و بی مرزی را می طلبد با آدمی مرزدار و منضبط جفت می شود و آدم چارچوب دار ایده آلش را در بی پروایی و رهایی دیگری می یابد! هر کدام شان آرزوی دیگری هستند.


برای فروغ هم شاید این وجود داشته. چون شاپور هم وکیل بود و خیل یاهل چارچوب. ابراهیم گلستان هم این طور که شما می گویید...


به نظر من گلستان هم منضبط و چارچوب دار بوده. کاری به روابط دیگرشان ندارم، ولی به نظر می رسد شخصیتی این طوری بود و یا هست. و فروغ در رابطه های جدی ترش می رود به طرف مردانی که شاید این گونه اند. برای اینکه به او امنیت می دهند در حالی که خودش مرزشکن و بی پرواست. هر دو در نامه هاشان خطاب به معشوق می گویند وقتی تو هستی من آرامش دارم. اما واقعیت این است که در عین این امنیت، ناامنی و کم اعتمادی هم هست. بخصوص در فروغ و پرویز شاپور که بالاخره کارشان به جدایی می کشد.


فروغ می گوید خواندن نامه های تو برای من بزرگ ترین شادمانی خواهد بود. شاید باور نکنی که نامه ای را کهاز تو دارم روزی چند بار می خوانم و همین نامه کوچک چند ساعتی باعث خوشحالی خاطر من می شود.


بله حضور پرویز شاپور به او آرامش می دهد. مرتب می گوید که خودم باعث شدم تو بروی ولی حالا برگرد. من بدون تو احساس تنهایی و ناامنی می کنم. می بینید این احساس دو سویه را؟ او را از خودش دور می کند که بازگشتش را طلب کند و وقتی بازمی  گردد باز او را دور می کند!


حتی بعد از طلاق می گوید تو فقط باش و برای من نامه بنویس که بدانم تو هستی که امن باشم. هر دوی این کتاب ها را که می خواندم فروغ مدام حس مرگ دارد. یعنی در هر نامه از عشقش حرف می زند، از مرگ حرف می زند و از اینکه اگر نباشد بهتر است. فروغ ۱۶ ساله که این نامه ها را نوشته است ... آدم فکر می کند که باید پرشورتر باشد. اما شاملو در نامه هاش این طوری نیست و بعد از دو شکستی که در عشق داشته مدام امید به زندگی دارد و باور عشق...


با شباهت هایی که اشاره کردم ولی تفاوت های شخصیتی این دو شاعر هم زیاد است. درست است که شاملو هم در شعرهایش به مرگ می پردازد، ولی با مرگ می جنگد. گرچه جایی می گوید من با مرگ زیسته ام اما همواره در جدال با مرگ زندگی می کند و عشق برای او مهم ترین سلاح در برابر مرگ است، تا به در آستانه و ققنوس در آتش و بیقراری ماهان می رسد و آن جاست که اضطراب مرگ و نابودی نمایان می شود. درست به یاد نمی اورم که چه زمانی مشکلات بیماری دیابت و آمپوته شدن پای شاملو رخ داد و ارتباط زمانی اش با این سه دفترچطور بود. ولی در یکی از آخرین شب هایی که در بیمارستان ایران مهر بستری بود به دیدنش رفتم. خمیده و ناراحت روی تخت نشسته بود، آیدا و سیروس، پسرش هم بودند و وقتی از حالش جویا شدم، گفت «مستأصل»! حتی در آن زمان هم که نزدیک به مرگ بود و شاید بسیاری در آن حال آرزوی مرگ بکنند که از درد و استیصال رهایی بایند ولی شاملو هنوز رو به زندگی داشت. به هر حال او با مرگ می جنگید و فروغ حتی در تولدی دیگر، جهان مرگباری را توصیف می کند که در آن مادران فرزندان بی سر می زایند! انگار برای فروغ عشق به گونه ای دیگر و با معنای دیگری بود. به هر حال فروغ با آغاز فصل سرد و شاید حتی پیش از آن به پیشواز مرگ می رفت ولی برای شاملو...


عشق بود که او را زنده می کرد.


... و متجلی می شد در ابژه عشقش که آیداست و آیدا در آینه را سرود. برای شعر شاملو کتاب آیدا نقطه عطفی بود و زندگی با آیدا غنای دیگری به شعر شاملو داد.


در یک نامه به آیدا می گوید در ۴۰ سالگی نویسندگان دنیا اوج شان است و فکر می کنم من هم به این اوج با حضور تو می رسم.


بله، شاملو بعد از دو تجربه جدایی و مشکلات دیگری که می دانیم با سرگشتگی و پریشانی به آیدا می رسد. حالا اتفاق های دیگری هم که در رابطه می افتد گذراست، اما آیدا همیشه آنجا هست. همیشه حضوردارد. مانند صخره محکمی که غریقی به آن چسبیده تا از آسیب توفان و امواج متلاطم این بماند. شاملو این گونه به آیدا تکیه می کند و به شعرش تا از تباهی زندگی خود را برهاند.


شاملو در آن زمان در شرایط سخت زندگی اش بوده، بچه هایش بلاتکلیف هستند و مشکل مالی دارد و... اما فروغ شانزده ساله پرشور چرا اینقدر از حس مرگ حرف می زند...


اشاره کردم که فروغ ساختار شخصیتی متفاوتی دارد. گرچه هم در شاملو و هم در فروغ رفتارهایی خود ویرانگر و رابطه های ناپایدار وجود داشت، التبه به شکل های متفاوتی... ولی  در فروغ بی قراری و احساس هیا سرکش بیشتر است. همان گونه که در همین نامه ها خودش می نویسد؛ یک لحظه پر از شور می شود و یک لحظه دیگر می خواهد نباشد و بمیرد. خود را به در و دیوار می زند که مرزها را بردارد. در برابر دیوارها عصیان می کند. ولی در دنیای بی مرز هم ایمن نیست. در تب و تاب اضطراب و تنشی است که یا در رفتارهای غریزی مفری پیدا می کند و یا در شعرش به والایش می رسد. در تولدی دیگر که آدم انتظار دارد، تولدی دیگر باشد، که البته ازنظر شعری برای فروغ تولدی دیگرب ود، ولی آنجا هم تولد با مرگ آمیخته است. مانند فیلم خانه سیاه است! و در انتها، در آغاز فصل سرد، آشکارا به پیشواز مرگ می رود و خبرش را پیشاپیش به مادرش می دهد. به همان مادری که در نوجوانی نفرینش می کرده! باز هم در همین نامه ها و در شعر فروغ برمی گردیم به رابطه مادر و دختیر که گویی از ابتدا رابطه ای مضطرب و ناایمن داشته اند و احتمالا نه با عشق و اعتماد! چرا شاعر خبر مرگ خودش رادر ساعت چهار به مادری می دهد که با او در جنگ و جدال بوده؟ آن هم در زمانی که شعرش از پختگی بسیار برخوردار می شود؟ خب برای این دو شاعر، شور زندگی و هراس از مرگ، گرچه به آفرینش شعری ناب می رسد، ولی در زندگی شخصی آنها متفاوت ظاهر می کند... شاملو به جایی رسیده که آرامش و امنیتی می خواهد که در آن شعرش را بگوید. ولی فروغ در آستانه سی سالگی و اوج شکوفایی شعرش، به مرگ می اندیشد! برای من هنوز معمای آن حادثه روشن نیست. نمی دانم چه جوری اتفاق افتاد!


این حس پارادوکسی است که در مورد فروغ در ارتباط با مادربودن و شاعر بودن وجود داشته است. چقدر دلتنگ این بچه بوده. چقدر پسرش را طلب می کرده. فکر می کنم خود عمران صلاحی این کتاب را نوشته که به کامی ثابت کند مادرش قدر دوستش داشته و در موردش حرف زده و همسرش را به مرگ کامی قسم می داده که برایم نامه بنویس. آیا فکر می کرده که فقط باید مادر می بوده یا شاعر! یعنی نمی توانسته همزمان دو تا حس را همراه هم داشته باشد؟


عمران صلاحی دوست پرویز شاپور تنها کسی بود که کنار کامیار بود، حتی پس ازمرگ شاپور. همان طور که می گویید می خواست ثابت کند که کامیار دوست داشته شده! از مقدمه کتاب همین را می توان فهمید. اتفاقا در عکسی که در این کتاب چاپ شده، فروغ، بچه ای را در بغل دارد که گریه می کند. به هر حال پس از طلاق هم کامیار را با خودش نمی برد. ولی در سال های نخستین از کامیار مراقبت می کرده. با چه کیفیتی نمی دانیم. اصلا این دختر ۱۶- ۱۷ ساله برای مادری کردن آمادگی داشته که بچه دار می شود؟ یا مادربزرگ بچه کمک می کرده؟ من اطلاعات کافی در این مورد ندارم. اما همین سوال را نمی توان در مورد شاملو کرد؟ یا نیما و اخوان؟ که آیا شعر برای آنها مهم تر بود یا فرزند؟ گرچه ممکن است بگویید احساس مادری و پدری با هم تفاوت دارد. بله، دارد. غالبا همسران این شاعران با بچه ها بودند. این واقعیتی بود که می دیدیم. ولی سیمین بهبهانی را در هر مجلسی که می دیدم علی، پسرش، همراهش بود. گرچه به نظر می رسد که شعر غالبا بخشی از هویت شاعر است و معشوق او، لااقل در فروغ این گونه بود.


خب چرا نمی شود این دو کنار هم باشد؟


چرا نمی شود؟ در مورد سیمین بهبهانی شده بود. مانند این است که بپرسیم ازدواج و یا رابطه پایدار با شکوفا شدن شعر شاعران منافات دارد که پروین اعتصامی و فروغ فرخزاد از شوهرانشان جدا شدند؟ شاید در روابطی دشوار باشد.


یعنی اینجا باز بچه برای فروغ بازدارنده است؟


می توانسته بازدارنده باشد. همان طور که گفتم آیا اصلا فروغ ۱۶- ۱۷ ساله برای مادر شدن آمادگی داشت؟ یا چون می خواست از خانه پدری فرار کند به شاپور پناه آورد و حاصلش این بچه بود؟ در نامه  هایش می گوید که قرار است از این به بعد، خودش آشپزی کند و لابد کدبانو شود! نمی دانم. چون اطلاعات کافی ندارم. ولی پیداست که خانواده فروغ با ازدواجش لااقل در ابتدا موافق نبودند. آیا پرویز شاپور می خواست بچه دار شود؟ می خواست بچه را نگه دارد؟


فروغ بعدا نامه ای از ایتالیا می نویسد که بچه ای را دیده که او را یاد پسرش می انداخته و بعد می رود بچه های می آورد که بزرگش کند. پس این نیاز فروغ بوده که جای خالی کامی را کنار خودش حس می  کرده. اما چرا دور شده؟ اگر تمنای این بچه را داری چرا دور می شوی؟


این کار را با شاپور هم می کند. قبلا به این احساس دوسویه اشاره کردم. در نامه ای می گوید که من خودم تو را فرستادم که بروی به اهواز و... اما بعد همه اش احساس دلتنگی است که من نمی توانم بدون تو زندگی کنم. مثل این که عشق فقط در فراق تجربه می شود... احساس می کند که در این رابطه آزادی خودش را از دست داده و از آن فرار می کند. احساس می کند زندان است و زنجیر است و بعد وقتی ازش دور می شود باز احساس دلتنگی می کند. شاید برای شاملو هم این احساس گه گاه بوده. چون او همبه مسافرت هایی می رود. اما در نامه هایش این میل نیست که آیدا را دور کند غیر از یک جا که شاملو می گذارد و می رود. نامه آیدا را داریم که می گوید اصلا انتظار نداشتم بگذاری بروی. ولی این دور شدن ها در شاملو خیلی کمتر است.


خودش می گوید برای درد نان بوده و برای معیشت.


ظاهرا برای شاپور هم این درد نان بوده. چون فروغ می گوید که خودم تو را فرستادم بروی لابد برای کار و نان.


من این طور فکر می کنم در آن زمان باور عشق و باور به بودن دیگری وجود داشته. با چاپ شدن این نامه ها حدس می زنم مسئله عشق درد زمانه ماست. کاری به شاعران ندارم ولی فکر می کنم باور به عشق بین مردم کم شده است یا این که مرده است شما چگونه فکر می کنید؟


در جای دیگری به این موضوع پرداخته ام. ولی به هر حال ما الان درزمانه دیگری هستیم. دهه چهل زمانه دیگری بود. گرچهاز ابتدای قرن بیستم که گفته می شود، ساختارهای نوروتیک احتمالا بیشتر بوده و با رشد سرمایه داری، جامعه مصرف و رشد تکنولوژی ساختارهای نارسیستیک بیشتر مورد توجه قرار می گیرد یا بیشتر می شود... نگاه و برخورد نارسیستیک به دیگری و به عشق طبعا متفاوت است. نارسیستیت نمی تواند به دیگری مهر بورزد.بنابراین فکر نمی کنم که باور به عشق مرده باشد و یا نیاز به عشق کمتر شده باشد. هنوز هم گنجایش عشق ورزی ضرورت رشد یافتگی و سلامت است. هنوز هم بسیاری نیاز به عشق دارند برای اینکه بتوانند برای زندگی شان هدف داشته باشند یا زندگی شان بارور شود. فقط عشق به دیگری نیست. عشق به چیزی که به فرد انگیزه و شور زندگی بدهد. بنابراین ما با قشرهای متفاوت اجتماعی سر و کار داریم. گرچه در ضمن با نسلی روبه رو هستیم که شاید ساختاری نارسیستیک و پیش ادیپی در آن بیشتر دیده می شود. جوانانی خودمحور و لذت جو که غریزی زندگی می کنند و برای آنها عشق یا مفهومی ندارد و یامفهوم خودش را ازدست داده و فکر می کنم که فرهنگ سایبری و رابطه های مجازی هم به این معضل دامن زده است. رابطه ها به روابط مجازی تبدیل شده. لابد عشق ها هم تبدیل می شود به عشق های مجازی. در هر صورت عشق های مجازی و دیجیتالی بیشتر شده و رابطه های واقعی کمتر است. و برای همین هم در این ساختاری نارسیستیک، احساس تنهایی، تهی بودن و بی هدفی بیشتر تجربه می شود.]


منبع: ماهنامه تجربه، شماره 37
مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
ادامه
آخرین خبر

روند برگشت ارز برای صادرکنندگان کانالیزه شد

افتتاح بیش از 20 طرح عمرانی در خراسان جنوبی

افزایش ۳۱ درصدی هزینه ساخت مسکن در تهران

بازار سهام آمریکا رقیب طلا

بهره‌برداری از ده‌ها طرح در ارومیه با حضور روحانی

فواید نصب کنتورهای هوشمند برق

قیمت خودرو در بازار نزولی شد

نفت همچنان از نردبان قیمت بالا می‌رود

الگوی رفتاری در بازار وام

پکن: روابط اقتصادی با ایران مشروع و قانونی است

تحلیل توئیتری فلاحت‌پیشه از پشت پرده شلیک به سفارت آمریکا

شعری که چشمان‌ رهبر انقلاب را تَر کرد

توضیحات سفارت ایران درباره حادثه تروریستی مسیر راه آهن خواف - هرات

اظهارنظر جدید ترامپ درباره مذاکره با ایران

"وزیر اخراجی" راز خیمه شب بازی‌های "ترامپ" علیه ایران را افشا کرد

بازدید امیر اسماعیلی از سایت موشکی خارک

پوتین؛ آتش نشان یا آتش بیار معرکه؟!

توضیحات معاون روحانی درباره روند اجرای قانون بازنشستگی

انتقاد یک اصلاح‌طلب از اظهارات اخیر روحانی

گلایه رهبر انقلاب از ترانه برخی سریال‌ها

دلیل مخالفت آمریکا با خرید "اس400" توسط ترکیه

رمزگشایی اسد از یک واقعیت

رسوایی سیاست‌مداران اتریشی

راز عصبی شدن آقای اون در دیدار با ترامپ

افزایش سرطان درمیان زنان ایتالیایی

دست و پازدن اروپا در برابر چین و آمریکا

حمله پهپادی ارتش یمن به فرودگاه نجران عربستان

نامه مهم اعضای کنگره به ترامپ

دلیل مخالفت آمریکا با خرید سامانه اس۴۰۰ توسط ترکیه

واکنش حماس به نشست اقتصادی بحرین

ماجرای عجیب کارگر آجیل فروشی که در روز خواستگاری به دروغ گفت کارگردانم

آخرین جزئیات طوفان غافلگیر کننده اهواز

رود سرباز زنده شد

تندباد برای خرمشهر مشکل درست کرد

نماینده مجلس: راننده پورشه در اصفهان مرتکب قتل عمد شده است

درامتدادتاریکی؛ ازدواج با جهیزیه سرقتی!

مددکاری که جلوی دوربین نیامد

خطر در کمین بازار تهران

لحظه پرتاب‌شدن سمند از مکانیکی پس از منفجر شدن

شگرد 2 جوان برای سرکیسه کردن بیمه ها و رانندگان