رصد

کد خبر: ۷۲۳۰۲
تاریخ انتشار: ۱۹ آذر ۱۳۹۴ - ۰۸:۳۷

آقای بطحایی بگذارید با این سوال شروع کنیم که چرا طلبه ها سراغ رمان نویسی آمده اند؟ ما البته این را می دانیم که سابقه این مسئله به دهه های قبل بر می گردد. اما چه ضرورتی باعث شده که طلبه علوم دینی سراغ رمان نویسی برود؟


احمد بطحایی: می شود به این سوال از هر بعدی پاسخی داد؛ از وجه رسانه ای و تبلیغی ادبیات و هنر گرفته که در میان روحانیون این نوع استفاده سابقه دیرین دارد یا این که نهاد روحانیت با توجه به زیست علمی و عملی خود تجربیات خاص و ویژه تری نسبت به سایرین دارند. ولی به شخصت دوست دارم به جای جواب حلی یا پاسخ نقضی جواب دهم: چراکه نه؟ منظورم این است مگر روحانیون و طلاب علوم دینی چه تفاوت ویژه ای با اصناف دیگر دارند. آیا کسی از کافکا پرسید کارمند حقوقی را چه به داستان؟ یا برای کسی سوال پیش آمده که جناب جرج اورول شما که افسر پلیسی چرا سراغ رمان و ادبیات آمده ای؟ می شود به این لیست خیلی های دیگر از داستایوفسکی تا آگاتا کریستی و سلینجر را هم اضافه کرد. حتی به نظرم با توجه به سابقه استفاده علمای دینی در اسلام – مولوی و عطار و سعدی و ... – و حتی مسیحیت – مثلا همین بر گمان عزیز و دنی بویل – استفاده از ادبیات و داستان در میان طلاب از لحاظ منطقی توجیه پذیرتر است. بله، می دانم که بحث هویت رمان مدرن و تردید و عدم قطعیت و تعارضش با ساختار قطعی دین مطرح می شود ولی با تمام این تفاسیر و تفاصیل به گمانم بهتر است این گونه هم به قضیه نگاه کرد. از سوی دیگر یک طلبه و روحانی در هر سطحی و مرتبه ای، قبل از هر چیزی یک انسان است با دغدغه ها، احساسات، عواطف، نیازها و خلاقیت هایش. کسی که تجربه می کند پیروز می شود و بسیار بیشتر شکست می خورد و مثل همه می خندد و گریه می کند.


علی غبیشاوی: احتمالا تلقی اولیه مخاطبان مجله شما و اصلا هر کسی که عنوان «داستان نویسی طلاب» به گوشش می خورد این است که طلبه ها بسته به رسالت اجتماعی که برای خودشان تعریف کرده اند نگاهی ابزاری به داستان نویسی دارند و آن را مدیا و قالبی متفاوت از قالب های سنتی برای بیان آموزه های موردنظرشان می دانند. این نگاه تا حدودی درست است و البته بسیاری از طلاب – حداقل از هم دوره ای ها و رفقای من – با همین نگاه وارد این حوزه می شوند ولی فکر می کنم بعد از درگیر شدن جدی تر با ادبیات داستانی نگاهی متفاوت تر از قبل به مسئله پیدا می کنند. این دیدگاه و نگاه جدید ممکن است لزوما به معنای نفی دیدگاه گذشته نباشد یا حتی آن دغدغه و دیدگاه ابتدایی عمیق تر باشد ولی به هر حال دیدگاهی متفاوت از تصور اولیه است.


امیر خداوردی: به عنوان کسی که تخصص اش فقه و اصول است رمان را مدیوم مناسبی برای تفقه در دین البته برای خودم می دانم و به کسی هم توصیه نمی کنم.


آقای خداوردی، چرا رمان را به دیگران توصیه نمی کنید؟


خداوردی: مثل شعر است مثل نقای یا هر هنری که شما را به فکر کردنی متفاوت وادارد یک نقاش آیا داد می زند که یا اهل العالم بیایید نقاش بشوید؟


غبیشاوی: من نمی دانم امیر با چه استدلالی به طلبه ها توصیه نمی کند وارد فضای ادبیات داستانی شوند ولی من نیز واقعا چنین توصیه ای به آن ها ندارم. طلبه هایی که به فعلیت رسیدن حداکثری ظرفیت ها و آموزه های دینی را در جامعه به عنوان هدف و دغدغه زندگی شان نصب العین خود قرار می دهند باید بدانند ظرفیت های ادبیات داستانی برای محقق شدن چنین هدف والا و ارزشمندی، ظرفیت های محدودی است و بسیار هم دیربازده. به هزار و یک دلیل اقتصادی، اجتماعی، تاریخی و جامعه شناختی ما با جامعه هدفی که به طور وسیع کتابخوان (به طور عام) و رمان خوان (به طور خاص) باشد رو به رو نیستیم و طلبه ای که در مدیوم های سنتی و غالبا شفاهی خود می تواند اثرگذاری وسیع تری داشته باشد وقتی سراغ ادبیات داستانی و محدودیت هایش بیاید ممکن است بعد از مدتی امکان عملی شدن آن اهداف را در آن نیابد.


خداوردی: من گفتم توصیه نمی کنم ولی نگفتم نهی می کنم. نوشتن یک امر شخصی است به هزار و یک دلیل کوچک و بزرگ محتاج است و مادامی که دلیلی نداریم خب دلیلی نداریم که بنویسیم کسی که مجبورمان نکرده. من در مورد طلبگی هم همین نظر را دارم و به کسی توصیه نمی کنم طلبه شود، نهی هم نمی کنم. بستگی به خود افراد و حال و وضع شان دارد. اما با علی موافقم که رمان در مقابل منبر اصلا رسانه پرمخاطبی نیست. البته اگر رمان را رسانه تبلیغی ببینیم که اساسا با این مخالفم.


غبیشاوی: من هم با این مخالفتت موافقم.


آقای غبیشاوی، خود شما تجربه متفاوتی داشتید؟ یعنی وقتی باجدیت وارد ادبیات شدید نسبت به قبل دیدگاه تان تغییر کرد؟


غبیشاوی: من طی سیاه مشق هایی که پیش از این در نشریه  ای اینترنتی راجع به راه طولانی هنرورزی و ورود طلاب به عرصه ادبیات داستانی و ادبیات نمایسی نوشتم سعی کرده ام تجربه های خودم و برخی از دوستانم را در مواجهه با پروسه آموزش و ممارست با ادبیات داستانی بنویسم. یکی از مهم ترین ایستگاه های این مسیر طولانی به نظر من – همان طور که سیداحمد هم به درستی اشاره کرد – قطعیت گریزی هر نوع تعریفی از هر نوع پدیده ای در داستان و در مقابل برخی تعریف های قطعی آموزه های دینی از برخی پدیده های دنیاست. داستان نویسی تلاش برای بازتعریف جهان از نگاهی شخصی است، در حالی که در افق دینی ممکن است بسیاری از پدیده ها از قبل تعریف مشخصی داشته باشند و اجازه و مجالی برای پرسش یا بازتعریف به کسی داده نشود.


خداوردی: بنده قبل از طلبگی به داستان رو آورده بودم، در سال های خیلی دور. جایی خوانده بودم که طلبگی هنوز وارد داستان نشده و یک سری حوادث هم دست به دست هم داد تا وارد این گود شدم. مدتی حوزه هنری را کنار حوزه علمیه جمع کرده بودم تا این که آمدم قم و کمی فراموش کردم داستان هم می نوشتم، البته ابتدایی و دست و پا شکسته. رفقای داستانی را جستم و دوباره به آغوش داستان بازگشتم. این مدت به فقه و اصول مشغول بودم و فکر و ذکرم این بود. بعد که به آغوش داستان برگشتم گفتم عجب چیز خوبی است برای تفقه، تأمل و اندیشیدن در مورد دین.


بطحایی: البته مشخص است که همان طور که علی گفت بسیاری از طلاب در ابتدای امر با هدف یافتن وسیله ای – دقیقا به معنای وسیله و ابزار – برای تبلیغ دین سمت داستان و ادبیات (و حتی رشته های دیگر هنری) کشیده می شند ولی در ادامه با شناخت بهتر  بیشتر نسبت به ذات تأمل برانگیز هنر قطعا تغییر و تحول پیدا کردند. البته این تغییر به معنای انحراف از هدف اولیه نیست. بیشتر به معنای شناخت دقیق تر از مسئله خود است. طبیعی است که داستان و رمان یک طلبه با توجه به نوع زیست و تجربه های او متفاوت است از رمان یک غیرطلبه.


خب درست است. اما جایگاه روحانی با تصویر دیگری عجین شده. شما قصد دارید شمایل دیگری از روحانیت بسازید؟ یا دست کم تصویر دیگری به شمایل قبلی یک روحانی اضافه کنید؟


بطحایی: قبول دارم که این شمایل رایج روحانیت در جامعه نیست ولی غریب هم از فضای روحانیت نیست. شما نگاهی به تاریخ بیندازید. می بینید که روحانیون هم، ولو سنتی، دور از آبادی نبوده اند. خصوصا در مورد ادبیات وداستان. از حاج نورا... اصفهانی – در کتاب «مقیم و مسافر» - گرفته تا شیخ ابراهیم زنجانی – در چندین اثر داستانی خود – و سیدجلال الدین مویدالاسلام – در کتاب «مکالمه سیاح ایرانی» - و خیلی از روحانیون سنتی داستان های کوتاه و بلند (چیزی شبیه به ساختار رمان و شبیه تر به سفرنامه) نوشته اند. پس ما آن قدرها هم تافته جدابافته ای از ساختار اصلی حوزه نیستیم. حتی یادم است آیت ا... مکارم شیرازی یکی از مراجع معاصر ما رمان شبه کلاسیکی به نام فیلسوف نماها نوشته است. البته مدعی نیستم لزومان آثار خوب و قابل اعتنایی نوشته شده اند که در بعضی از موارد این ادعا گزافه نیست. ولی با همه این ها قبول دارم تصویری که از روحانیت در ویترین رسانه ها قرار دارد، متفاوت است از شمایل یک روحانی داستان نویس.


خداوردی: من متأسفانه به این چیزها فکر نمی کنم. شمایل روحانیت در دست من نیست. به عنوان صنفی که در آن حضور فعال دارم بدم نمی آید شمایل به روزتر و جذاب تری داشته باشم. اما این را رسالت خود نمی بینم.


غبیشاوی: لزوما نه. شمایل روحانیت طی سال ها به شکل فعلی درآمده است و بعید می دانم با فعالیت های پراکنده ای چن کارهای کوچک ما دستخوش تغییری شود.


مطمئنا حکایتی که در سنت دینی هست با نتایج اخلاقی همراه است ولی شما به عنوان یک طلبه رمان نویس این تضمین را در رمان تان باید به خواننده بدهید؟ یا این که تاکتیک و استراتژی متفاوتی با آن چه در سنت دینی هست باید در پیش بگیرید؟


بطحایی: بحث تضمین دادن یا ندادن نیست. یک سیداحمد بطحایی رمانی نوشته و در آن قبل از هر چیز داستان گفته یا لااقل سعی کرده داستان بگوید نه وعظ و خطابه، اتفاقا برخلاف عمده طلاب داستان نویس ملبس بوده و بیش از یک دهه است تبلیغ می رود و سخنرانی می کند و خطابه می گوید. ولی در این جا سعی کرده داستان بگوید. مشخص است که داستانش حاوی حرف ها، تأملات، درگیری ها و دغدغه های شخصی نویسنده بوده ولی مشخصا مانند سنت سابق ادبی در حوزه خطایی و واعظانه نیست. پس قبول دارم ما با جریان ادبی متفاوتی در میان طلاب و روحانیون مواجهیم. هرچند همان طور که قبل تر گفتم هرچقدر هم داستان ها و روایت ها مدرن باشند دغدغه های نویسندگان طلبه منحصر به فرد و متفاوت  از جریان متعارف داستانی است. یادم است روزهای اولی که شروع به نگارش رمان کردم جناب محمدحسن شهسواری عزیز پس از این که داستان ها کمی روی غلتک افتاد می گفتند تفاوت شما با داستان نویسان امروز این است که حرف جدی دارید و این دغدغه تاتن متفاوت است از داستان های آپارتمانی و شهری متداولی که انگار همه را از روی هم نوشته اند.


غبیشاوی: البته من این جا می خواهم مناقشه ای در صحبت های احمد داشته باشم. اتفاقی که در قریب به چهار دهه گذشته – خواسته یا ناخواسته – افتاده این است که لایه های بسیار زیادی از جامعه به خاطر منتسب بودن قدرت اجتماعی به نهاد روحانیت، ممکن است انتظاراتی از این نهاد برایشان پدید آمده باشد که خود روحانیت آن را قبول نداشته باشد. بگذارید مثالش را درباره همین موضوع خودمان عرض کنم. من وقتی رمانی از نویسنده ای را می خوانم که می دانم نویسنده اش پرستار بیمارستان یا مهماندار هواپیما یا کارمند بانک یا ... است، حداکثر انتظاری (انتظار یا پیش زمینه ذهنی) که ممکن است از چنین رمانی داشته باشم این است که در حوزه موضوعات و جزئیات آن حرفه خاص اطلاعاتی درست به من ارائه دهد و استفاده ای دراماتیک از آن جزئیات در داستان خود به کار ببرد. اما وقتی داستان یا رمانی از نویسنده ای طلبه دستم می آید و می خواهم آن را بخوانم اولین اتفاقی که می افتد این است که همه پیش زمینه هایی که درباره طلبه ها و نهاد روحانیت دارم به ذهنم می آید. اولا ازآن جا که پیوند وثیقی بین مفهوم دین و این نهاد ایجاد شده، من آن اثر ادبی را – به مثابه نه حالا لزوما متنی دینی اما – برآمده از آموزه های دینی می انگارم و انتظار پیدا می کنم که فی المال نتیجه آن اثر ادبی گزاره ای در تقویت یکی از آموزه های دینی باشد. ثانیا انتظار پیدا می کنم که قرائتی منطبق با قرائت های – نه فقط دینی بلکه حتی – رسمی از پدیده های پیرامون و مسائل اجتماعی و انسانی در این اثر ادبی بخوانم. ثالثا انتظار پیدا می کنم همه تکنیک ها و موقعیت ها و کشمکش ها و شخصیت پردازی های آن اثر ادبی، حداقل در رویه ظاهری شان به گونه ای پرداخت شده باشند که کمترین زاویه ای با آموزه ها و خطوط قرمز فقهی و اعتقادی و اخلاقی پیدا نکنند. خب حالا آن داستان نویس طلبه با این انتظارها چه باید بکنند؟ اصلا این انتظارها را به رسمیت می شناسد؟ نهایتا آن داستان نویس طلبه ممکن است به این جا برسد که اعتراف کند من شاید در حوزه حرفه و شأن اجتماعی که برای خودم تعریف کرده ام، کاملا حاضرم و باید از یک سری مبانی و آموزه ها دفاع کنم ولی به عنوان یک داستان نویس فقط در پی واکاوی سوالات ذهنی ام – به قول آقای خداوردی تفقه – راجع به جهان و پدیده های آنم و مخاطبان آثار ادبی که طلبه ها نوشته اند هم باید با این پیش زمینه جدید به خوانش آثارشان بپردازند. مثل داستانی که یک راننده یا کارمند نوشته نه بیشتر. ولی آیا – به هزار و یک دلیلی که طلبه ها ممکن است در شأن نقشی نداشته باشند – جامعه مخاطبان چنین ادعایی را می پذیرد و حاضر است در انتظاراتش تجدیدنظر کند؟ سوال آقای غلامی راجع به این که طلبه های داستان نویس می خواهند هویت جدیدی از طلبه ها ارائه دهند ناظر به این انتظارات نیست؟


خداوردی: علی جان شما یعنی اولا می توانی همه انتظارات آدم هایی که ممکن است یک روز رمان شما را اتفاقی دست بگیرند و بخوانند را برآورده کنی؟ ثانیا اصلا می خواهی چنین هفت بی جاری بنویسی؟ ثالثا اگر بخواهی و بتوانی و بنویسی آیا از دل این رمان شکل می گیرد؟ این بود آن چیزی که از خودت انتظار داشتی برادرم؟ طبیعی است که نویسنده دغدغه های خودش را دارد و طبیعی است که از آن ها بنویسد و البته که نویسنده ای که عنوان روحانی یا طلبه را یدک می کشد چیزی بنویسد در راستای همین دغدغه ها اما طبیعی و معقول نیست حداقل به رغم من، که بخواهد تما انتظارهایی که از صنف او وجود دارد را برآورده کند.


شاید یک تفاوت عمده دیگر سنت دینی با سنت رمان نویسی در این باشد که در رمان نویسی با طرح مسئله مواجه هستیم نه حل آن. اما در سنت دینی با راه حل هایی که داده می شود یک نوع راه نسبتا قطعی پیش پا گذاشته می شود که از پیروان آن سنت خواسته می شود به آن عمل کنند. حالا سوال این است که رمان روی وظیفه دینی شما تأثیر می گذارد؟


خداوردی: تعارض بین قطعیت دین و عدم قطعیت در رمان را نمی فهمم. مگر دستاوردهای ما از دین قطعی است و همه چیزش را فهمیده ایم؟ وظیفه من شاید تقفه در دین باشد و رمان به خوبی از عهده این امر بر می آید.


غبیشاوی: آن چه شما درباره سنت رمان نویسی در اکتفا به طرح مسئله می فرمایید البته شاید در آثار داستانی مدرن بیشتر به چشم بخورد اما در آثار کلاسیک اتفاقا نمونه های بسیاری پیدا می شود که این گونه نیست و نویسنده دردمندانه در پی ارائه راه حلی برای معضلات و کاستی های به تصویر کشیده شده در داستانش بر می آید. اما درباره سوال تان باید بگویم من و هر کسی که داستان می نوسد سعی می کند – باید این گونه باشد که – به داستان خود و اقتضائات دراماتیک آن بیشتر از هر فلسفه و ایدئولوژی و کلان روایتی ملزم باشد و البته که اگر آن پاسخ های قطعی دینی برای من درونی شده و در ناخودآگاهم ته نشین شده باشند، بدون این که من بخواهم آگاهانه بهشان ملزم باشم، روی کاغذ می آیند.


بطحایی: ضمن موافقت با صحبت های امیر، قطعیت سوال شما را رد می کنم. یعنی چه کسی گفته رمان صفا و حتما طرح مسئله است و نه حل آن منظورم این نیست که رمان قطعا حل مسئله است بلکه عرضم این است که لابدیت و قطعیت این مسئله آن قدرها هم روشن نیست. از طرف دیگر اگر سخن شما را بپذیریم مگر کیفیت طرح مسئله با نشان دادن زوایای مختلف آن نمی تواند ما را به پاسخ یا پاسخ های موردنظر هدایت کند؟ این به این معنا نیست که رمان بنده یا آقای خداوردی این گونه است بلکه به طور کلی عرض می کنم.


در سنت دینی هر عملی دست کم یک جزایی دارد. اما در سنت رمان نویسی این قطعی نیست.


خداوردی: البته من کلی عرض نکردم. جزئی و در مورد خودم گفتم و این مطالب را هم که در مورد تفقه و اندیشه در دین می زنم حرف امروز و دیروزم نیست. اما در مورد سنت دینی که شما از آن سخن می گویید احتمالا همین طور است که می فرمایید اما من از سنت حوزه حرف می زنم، از جایی که اهالی آن در گزاره هایی که بعدا توسط وعاظ  و اهالی منابر به صورت قطعیات دین عرضه می شود، تشکیک می کنند و بازاندیشی در دین کار مستمر و شغل هر روزشان است.


بطحایی: بنده این تناظر و مقایسه ای را که می گویید درک نمی کنم. اصلا سنت دینی چه ربطی به سنت رمان نویسی دارد. بر فرض قبول هم مگر سنت رمان نویسی قرار است نعل به نعل سنت دینی پیش برود؟ پیشتر عرض کردم رمان و داستان یک طلبه تفاوت هایی با رمان غیرطلبه دارد ولی به این معنا نیست که در آن خطابه دینی ایراد می کند. او قبل از هر چیزی سعی می کند داستان بگوید. چیزی شبیه کازانزاکیس و هرمان. حتی نه به غلیظی آن ها.


غبیشاوی: اجازه دهید من هم کمی در سوال تان مناقشه کنم. نه در سنت دینی هر عملی جزای فوری و آنی و قابل درک برای همه دارد نه در جهان داستان هیچ محرکی بدون تأثیر باقی می ماند. بله در جهان داستان شاید به آن معنای مصطلح اخلاقی  و اخروی جزا یا عقاب نداشته باشیم اما من از جهان داستان های پرداخت شده و خوبی که خوانده ام یاد گرفته ام هر حرکت و کنش و تصمیمی نهایتا واکنشی در روند تأثیر واحد نهایی داستان می یابد.


بخشی از دنیای طلبگی تبلیغ دین است. همان طور که شما انجامش داده اید. رمان روی این مسئله تأثیر گذاشته یا شما آن ها  را از هم منفک می کنید؟


بطحایی: قطعا رمان نه صرفا روی تبلیغ دینی که حتی روی زندگی شخصی من تأثیر گذاشته. گزافه نیست اگر بگویم قسمت عمده ای از شناخت خودم از محیط پیرامون، انسان ها و تعاملات شان را مدیون ادبیات هستم. نوع نگاهم به آدم ها دیگر سیاه و سفید و تک بعدی نیست. این نوع رویکرد را از ادبیات و داستان گرفته ام. چیزهایی که از ادبیات آموخته ام در سنت تبلیغی ام بسیار موثر بده ولی به این معنا نیست که بگویم به جای خطابه برایشان داستان می خوانم. این گونه بگویم همان طور که من داستان می نویسم داستان پیشتر و بیشتر من را می نویسد و می سازد و تبلیغ و تعامل من نویسنده طلبه هم از بینشی که شکل گرفته پدید می آید.


خداوردی: مقصودتان از تأثیر چیست؟ اگر معنایی عام از آن اراده کرده اید بسیاری از چیزها مثل ازدواج کردن و فرزند داشتن روی آدم و تبعا روی طلبه و طبعا روی تبلیغ طلبه – اگر اهل تبلیغ باشد – تأثیر می گذارد. اما اگر منظور از تأثیرگذار بودن تأثیری است که شخصیت من طلبه را تغییر دهد و چیز دیگری از من طلبه بسازد اصلا فکر نمی کنم هنوز چنین چیزی اختراع شده باشد. مگر می شود کسی با نوشتن رمان دگرگون شود و کس دیگری شود! بله ممکن است رفتارها تغییر کند، حرف زدن ها تغییر کد اما شخصیت و شاکله افراد این طور نیست. من در تجربه شخصی ام از زمانی که دروس سطح حوزه را گذراندم دیگر نتوانستم علاقه ای به تبلیغ داشته باشم. علتش هم این بود که نمی توانستم چیزی را به صورت قطعی و جزمی به مردم تحویل دهم که هنوز موضوع اندیشیدنم بود. هنوز داشتم مثلا احکام طهارت را بررسی می کردم و نمی توانستم به صورت قطعی احکام بگویم. غایتش این بود که بگویم در رساله آیات عظام این چنین آمده، حال آن که مثلا در این موضوع من قول ابن ابی عقیل را ترجیح می دادم که در هیچ یک از رساله ها وجود ندارد.


غبیشاوی: حرف آقای بطحایی حرف دقیقی است. ادبیات داستانی یکی از کم هزینه ترین راه های نقب زدن به ذهنیات تیپ ها و شخصیت های گوناگون اجتماعی است که می تواند به طلاب به عنوان صنفی که باید ارتباط وسیعی با مردم داشته باشند کمک کند آدم های پیرامون شان را از زاویه دیدهای متعددتر و متنوع تری ببینند.


یعنی رمان روی وظیفه دینی شما تأثیر می گذارد؟


غبیشاوی: اگر کسی واقعا با تأمل و نیازسنجی اتفاقات پیرامون و نگاه به توانایی هایش وظیفه ای دینی برای خودش تعریف کرده باشد، بعید است رمان نویسی تغییری در اصل آن وظیفه بگذارد و شاید فقط در شیوه های اجرا و پیشبرد دغدغه هایش بازنگری هایی بکند.


بطحایی: اگر منظورتان این است که رمان ( به معنای مدرن آن ) وظیفه دینی من را تغیر داده که مشخصا نادرست است. ولی می توان این گونه گفت که در کیفیت و شکل زندگی من تأثیر گذاشته که بالطبع در کیفیت وظیفه دینی من نیز موثر بوده. به عبارت ساده تر من بعد از داستان بسیار متفاوت از من قبلش است.


خداوردی: اگر حتما ضرورت دارد خود را موظف به وظیفه ای دینی بدانیم رمان می تواند خودش وظیفه دینی باشد. وقتی فرم اندیشیدن و تفقه، رمان باشد و چنان چه فرم را از محتوا جدا ندانیم و از آن جا که تفقه، وظیفه ای دینی است، بنابراین رمان می شود وظیفه دینی. و البته تشخیص وظیفه و به عهده گرفتن آن از موضوعات است و مکلف است که باید ببیند شرایط به عهده گرفتن آن را دارد یا خیر.


ظاهرا سیاست این است که علوم انسانی را اسلامی می کنند. اما رمان یک کالا و فرم به شدت غربی است. ترویجش با سیاست های حوزه در تعارض نیست؟


خداوردی: ما را با سیاست درنیندازید جناب  غلامی عزیز. اسلامی کردن علوم و همه چیزهای دیگر خروجی حوزه است نه بطن آن.


غبیشاوی: این اسلامی سازی علوم اسلامی هم از  عناوین و اصطلاحاتی است که احساس می کنم در تهران بیشتر از قم شنیده و گفته شود. انکار نمی کنم که در قم نیز مراکز آموزشی و پژوهشی متعددی برای به سرانجام رساندن چنین طرحی در حال فعالیت اند اما طیف های بسیار زیادی از بدنه – و به قول آقای خداوردی بطن – حوزه هنوز در فضای دیگری می اندیشند و ممکن است تا چند دهه آینده حداقل به صورت خودآگاه، چنین موضوعاتی را به عنوان اهداف ضروری و برنامه های آینده خود قرار ندهند. در مورد طیف های حوزوی نیز که چنین دغدغه هایی دارند باید عرض کنم موضوعات اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و حقوقی بسیار متنوعی در لیست اولویت هایشان قرار دارد و حداقل در آینده ای نزدیک نبوت به ادبیات داستانی و تلاش برای بومی سازی اش نمی رسد. شاید بتوان از چنین خلأهایی برای پیشرفت و حرکت چراغ خاموش برخی حوزویان در این عرصه استفاده کرد و بعد با نگاهی به راه طی شده نسخه های مفیدتر و کارآمدتری برای اسلامی سازی این عرصه پیچید.


خب بگذارید این طور بپرسم که رمان بین روحانیون چه تصویری دارد؟


خداوردی: اصلا خوب نیست. چقدر از آقایان به بنده توصیه کردند دست از این بچه بازی ها بردار. فکر مراتب بالا باش. می توانی خیلی جاها را فتح کنی. در واقع در شأن یک طلبه به اصطلاح فاضل نمی دانند. کما این که «داستان و راستان» را برای مرحوم شهیدمطهری چندان مناسب نمی دانستند و این نه به آن معناست که می دانند رمان چیست. اساسا دستاویز شدن به داستان و قصه و حتی شعر چندان برایشان جالب نیست مثل خراسان برای مولوی که شاعر مذموم هم اگر نبود چندان محبوب هم تلقی نمی شد.


غبیشاوی: من برای این که درباره جایگاه رمان در بین روحانیون حرف بزنم فقط یک مثال می زنم. چند سال پیش که افتتاحیه دوره های مهرماه مدرسه اسلامی هنر با حضور یکی از اعضای جامعه روحانیت مبارز تهران برگزار شد، آن عضو محترم وقتی برای سخنرانی دعوت شد، پشت تریبون آمد و گفت من همین الان از تهران و از جلسه نظارت بر عملکرد صداوسیما می آیم و در آن جلسه همه از سریال های ماه مبارک رمضان ناراضی بودند و به نظرم سامان دادن به این وضعیت ناگوار فقط از جمع هایی مثل همین مدرسه اسلامی هنر بر می آید. این سخن یکی از پیشروترین و – به اصطلاح – روشنفکرترین اعضای جامعه روحانیت مبارز تهران است که نهایتا هنر و ادبیات را مدیوم و لباسی جدید – و به زعم خود اثرگذارتر و پر مخاطب تر – می داند که فقط باید به تن همه حرف ها و آموزه های حق آماده و از پیش انباشته شده در کتاب ها شود.


من حرف آن آقای محترم را این طور می فهمم که طلبه های نویسنده لزوما کار سختی را پیش رو ندارند. آن ها به راحتی می توانند اثر هنری تأثیرگذار خلق کنند. چون به واسطه دروس طلبگی که فرا گرفته اند تأثیرگذارترین و فطری ترین آموزه ها و مضامین را در اختیار دارند و فقط باید لباس روایت و تکنیک و شخصیت پردازی را تن آن آموزه ها کنند و به مخاطب ارائه دهند. خوب این تلقی اولیه ای از ماجراست. اما آیا تلقی دقیقی هم است؟ به نظر من نه. چون شما وقتی وارد کارزار دراماتیک کردن یک داستان یا ماجرا می شوید می بینید کار آن قدرها هم که فکر می کردید ساده نیست، در ادبیات داستانی همه چیز تابع پرداخت و صیقل دادن درست اتفاقات برای رسیدن به تأثیری واحد و چینش درست اتفاقات و عناصر است. این که همه آن اتفاقات به گونهای چیده شوند که بعد از پیش رفتن رمان خودشان خودشان را ساپورت کنند و راه بیندازند و بدون نیاز به دست و دخالتی بیرون از روایت و داستان، پایان بندی داستان و سرنوشت شخصیت ها را به صورت خودکار رقم بزنند. به نظرم این روند با نگاه آن عضو محترم جامعه روحانیت مبارز به مسئله تفاوتی ماهوی دارد. من سخن او را این گونه فهمیدم که ما برای خلق اثری دینی در حوزه ادبیات داستانی پیش از هر گونه پرداخت داستانی و طراحی پلاتی مستحکم باید نقطه پایانی برای پیروزی خیر بر شر برای داستانمان تعریف کنیم و بعد همه عناصر آن قصه را به گونه ای بنویسیم که به آن سرمنزل مقصود از پیش معین و تعریف شده – معین و تعریف شده توسط کلان روایتی به نام «دین» - برسانیم. این یکی از آن تعارضاتی است که به نظرم خیلی از دوستان داستان نویسم روزی به آن رسیدند.


بطحایی: بگذارید این گونه به سوال شما پاسخ دهم. دین و بالطبع حوزه نسبت به پدیده های مدرن و نویی که در سنت و سیره، موضوع حکمی نشده اند نگاه پراگماتیستی و کارکردگرایانه دارد. به این معنا که وقتی موضوعی (اعم از علم، فن، هنر و صنعت) از دروازه فقه و اصول فقه گذر می کند، بر اساس کارکردش ذوحکم گشته و حکمی از احکام اربعه (اباحه را فاکتور گرفتم) می گیرد. به بیان ساده تر نگاه اکثری دینی و حوزوی (اکثری به معنای رایج و غالب) رمان یا هر پدیده نوی دیگر، اگر در مفاد و محتوای خود در راستای مفاهیم و آموزه های دینی باشدف مطلوب دین است و اگر در مقابلش باشد مذموم است و در حالتی خنثی محکوم به اباحه و جواز. پس باید بگوییم رمان تصویری منفی یا مثبت ندارد. حتی از بزرگ ترین فلاسفه اسلامی مانند بوعلی و سهروردی تا بسیاری از روحانیون معاصر، داستان (به معنایی اعم از قصه و داستان و افسانه) نوشته اند و اتفاقا نگاه مثبتی به آن شده. هرچند با صحبت های امیر موافقم که در نگاه سنتی حوزه هر کاری و علمی غیر از فقه و اصول اگر مذموم نباشد، لااقل ممدوح نیست.  که به نسبت قرب و بعدش با فقه و بعد اصول فقه مورد مدح و ذم قرار می گیرد. وگرنه علوم دینی رایجی همچون فلسفه اسلامی نیز از منظر دسته ای از علما و فقهای سنتی مذموم و بلکه حرام است. البته قابل ذکر است که الان نگاه روشن تری نسبت به رمان و داستان است. تا این جا که برای اولین بار در تاریخ حوزه در سال جاری نهاد حوزه علمیه جشنواره و فستیوالی برای داستان برگزار می کند و داستان نویسان موفق (البته از منظر خود) را تشویق می کند.


خداوردی: اولا بوعی و سهروردی مخصوصا سهروردی به هیچ وجه نماینده یا نمونه ای از حوزه نیستند. هرچند خوشمان بیاید آن ها را به خودمان الحاق کنیم. در ثانی جشنواره ها و فستیوال های کذایی، دلخوش کنکی بیش نیست و در نزد اهل علم فقط جنبه ترویجی دارد و اساس اهل علم ترویج را کار آدم های بی سواد می داند و تحقیق را کار اهل علم. این روحیه بالاخص در حوزه نجف بیشتر از جاهای دیگر دیده می شد و هنوز هم برخی مراجع چون سابقه منبر و وعظ دارند متهم به سطحی بودن اند و البته این اتهام غریب هم نیست. با این تفاصیل آن قسمت از حوزه که به بیرون و ترویج نظر دارد و عمدتا مورد حمایت دولت هاست به مقوله رمان از همین جایگاه نگاه می کند و این هم  غریب نیست.


رمان یک کالای فردی است که خلقش ذهنیت و نگاه فردی حاکم است و هیچ پایان از پیش تعیین شده ای برای آن وجود ندارد. در حالی که در مدارس علوم دینی کسی که تربیت می شود از یک سیستم مشخص تبعیت می کند و در نهایت به سمت یک پایان مشخص حرکت می کند و اگر از مسیر خارج شود ممکن است کارش به انحراف و الحاد و ارتداد بکشد.


غبیشاوی: نه واقعا. فضای مدارس و اساتیدی که حداقل من تجربه کردم این گونه نبود. جالب است بدانید من دومین سال طلبگی ام برای اولین بار بلیت اکران خصوصی فیلم


« من ترانه پانزده سال دارم» را از استادی که به ما درس مغنی الادیب (ادبیات عرب) می گفت گرفتم و بعدها آن استادم به من درس فیلم نامه نویسی گفت و به واسطه تحصیلات تکمیلی اش در رشته های فلسفه و ارتباطات هم اینک مدیر صداوسیمای یکی از استان ها است. بله، حتما در شورای عالی سیاست گذاری حوزه علمیه ممکن است اسناد بالادستی برای تربیت طلاب و قرار گرفتن شان در مسیرهای مشخص و مطلوب آن اسناد بالادستی تعریف شود اما فضای داخلی حوزه علمیه آن قدر فضای محدودی نیست. به همین خاطر من و بسیاری از دوستانم آثاری نوشته ایم که می توانیم در حلقه های داستان نویسی های رمان راحت و بی دغدغه مطرح شان کنیم اما در همان حال مطمئنیم اگر بخواهیم منتشرشان کنیم توسط ممیزها قلع و قمع شود.


خداوردی: در مدرسه های دینی آن وقت که ما درس می خواندیم یک سیستم مشخص وجود نداشت و به گمانم هنوز هم ندارد. ما استادهایی داشتیم کاملا انقلابی و مدافع نظام و استادهایی هم بودند که مثلا شرط  این که به ما درس بدهند این بود که یک وقت نرویم قاضی بشویم. استادهایی بودند شیفته فلسفه و استادهایی که فلسفه را الحاد یا چیزی شبیه آن می دانستند. من توی همین مدارس م لعن بر مولوی را شنیدم و هم مدح و ثنای آن را. و افتخار می کنم که حوزه های علمیه تا این اندازه آزادمنشی دارد و همه این افراد را دور هم جمع کرده است. البته هر دوره ای بعضی از این افکار طرفداران بیشتری پیدا می کند و خدا نکند که قدرت انحصارا در اختیار یکی از این گروه ها باشد آن وقت مسئله الحاد و ارتداد رنگ خون می گیرد.


بطحایی: با صحبت های امیر موافقم. هویت حوزه به همین آزادمنشی ها و تضارب آرا و اختلاف نظرهایی است که به گمانم حوزه را – با وجود تمام ضعف ها و نقص های فعلی اش – پویاتر از دانشگاه کرده. بنده کارشناسی ارشد را در دانشگاه خواندم و الان نیز دانشجوی دکترا هستم ولی به جرأت می توانم مأخذ همان شکل حداقلی تفحص و تأمل و تشکیکم در مسائل و موضوعات و گزاره ها را حوزه و کیفیت علم آموزی در آن جا بدانم.


آقای خداوردی، برای من بیشتر از هر چیز تجربه های شما مهم است. مثلا مسئله دیگر به ایمان و اعتقاد یک طلبه بر می گردد. شما در توحید به یک خالق واحد اعتقاد دارید. اما وقتی یک شخصیت خلق می کنید که بدون شک خالقش به حساب می آیید چه اتفاقی می افتد؟


خداوردی: باید عرض کنم سوال خوبی است. من به عنوان یک مومن نه ضرورتا یک طلبه باید با مقوله ایمان به خدا ودیگر چیزها رابطه ام را مشخص کنم. به عنوان یک طلبه به این چیزها دقیق تر خیره می شوم و این خیره شدن را روی کاغذ می آورم. اما قرار نیست عقایم را به شخصیت های رمان تحمیل کنم. رابطه من و شخصیت های رمان رابطه خدا و انسان است. مخلوق بودن انسان یا این که انسان در معلوم خدای متعال است نافی اختیار انسان نیست. به قول ابن عربی علم تابع معلوم است. شخصیت داستان من معلوم من است و علم من به او تابع اوست. این که خدای متعال من را خلق کرده به این معنا نیست که من مسلوب الاختیارم و تمام سکنات و حرکات من بی اراده رخ می دهد. شخصیت رمان هم همین طور است مسلوب الاراده و اختیار نیست.


غبیشاوی: من درباره تجربه شخصی ام حرف می زنم و نمی دانم که آیا به تلقی شما از داستان نویسی یک طلبه پاسخگو هستم یا نه. من وقتی می خواهم داستانی بنویسم به هیچ کدام از آن آموزه ها و خطوط قرمزی که ممکن است مانع نوشتنم شوند فکر نمی کنم، من پیش و بیش از هر چیز دیگری خودم را انسانی می یابم که تجارب زیستی داشته و هم اینک بر اساس همان تجارب زیستی می خواهد پیراموش را توصیف کند. اگر آن آموزه های دینی و اخلاقی طی تجربه های زیستی ام در محیطی دینی و معاشرتم با آدم های به اصطلاح دیندار برایم درونی نشده باشند، بی گمان روی کاغذ هم منتقل نمی شوند و نوشته من – تازه اگر رو به روی آن آموزه های مقدس قرار نگیرد – کنارشان نیز قرار نخواهند گرفت. من به میزانی که درستی آن آموزه ها را در زندگی ام عمیقا درک کرده باشم می توانم روی کاغذشان بیاورم نه به آن مقدار و میزانی که از منبر درس اخلاق شنیده ام یا توی کتاب خوانده ام.


بطحایی: قسمتی از تجربه زیستی بنده به طور خاص همان شکل و کیفیتی است که عمده داستان نویسی دارند کما این که علی و امیر هم به خوبی اشاره داشتند. ولی به شخصه با این تعبیر خالقیت مشکل دارم. ترجیح می دهم خودم را کاشف بدانم تا خالق. مثلا احمد در رمان «هر صبح می میریم» را من خلق نکردم. پیدایش کردم. با او حرف زدم. حتی شاید برایتان جالب باشد در زمانی که مشغول نگارش رمان بودم شب هایی خوابش را می دیدم. احمد، مریم، حبیب، نادر و ... (شخصیت های رمانم) وجود داشتند و من تنها پیداشان کردم. نزدیک شان شدم و روی صفحه سفید وُرد حاضرشان کردم. طبیعی است که کشف من از ناخودآگاه و ضمیر پنهانم پیروی می کند که شما اسمش را همان خلق می گذارید. شاید بشود در جواب سوالتان این گونه گفت که تفاوت تجربه من طلبه با یک نویسنده غیرطلبه این باشد که بیشتر از دیگران درگیر مسئله ایمان و خدا هستم. درگیری به معنای تأیید یا رد نیست. بیشتر شبیه کشتی گرفتن با آن ها است. مفاهیمی که شاید در رمان یک  غیرطلبه کمتر مورد کنکاش و تفحص است. البته محدودیت هایی که یک داستان نویس طلبه برای نگارش داستان دارد به مراتب بیشتر و کمرشکن تر از غیر طلبه هاست. یک غیرطلبه تنها به اداره کتاب و ممیزی ارشاد پاسخگوست و من طلبه جدا از این ها به دوستان و اساتید و حتی مردم. بگذارید یک خاطره برایتان بگویم. چند روز پیش مهمان اساتید و دانشجویان دانشگاهی بودم که جلسه نقد این رمان را برگزار می کردند. یکی از سوالاتی که به بیان مختلف تکرار شد این بود که حاج آقا آیا در شأن شماست که شخصیت های رمانتان فحش بدهند؟ تصور کنید آن ها کلمه به کلمه رمان را با شخصیت صنفی من مقایسه می کردند. هرچقدر هم برایشان از لزوم شر برای فهم معنای خیر می گفتم فایده نداشت. پس می بینید شرایط خاصی برای داستان نویسی طلاب حاکم است.


خداوردی با تعبیر کشف مخالفم. کشف به معنای آشکار ساختن چیزی است و به نظر می رسد این جا یک چیز تام و کاملی هست و نویسنده قرار است از آن پرده بردارد. یعنی هیچ خلاقیتی از خود ندارد و شبیه یک مستندساز است. با همان خلق موافق ترم.


خداوردی با تعبیر کشف مخالفم. کشف به معنای آشکار ساختن چیزی است و به نظر می رسد این جا یک چیز تام و کاملی هست و نویسنده قرار است از آن پرده بردارد. یعنی هیچ خلاقیتی از خود ندارد و شبیه یک مستندساز است. با همان خلق موافق ترم.


در درس اخلاقی که در حوزه ها آموخته می شود روی یک سری خصائل و رذائل انگشت گذاشته می شود. ما در رمان بیش از آن که امید و خوبی ببینیم زشتی و نومیدی می بینیم. خب با این چارچوب های ذهنی چه می کنید؟


خداوردی: درس اخلاق به این صورت که مرسوم شده و یک نفر می رود بالای منبر بقیه را نصیحت می کند و معلم اخلاقش می نامند از سنت های حوزه نیست و تازه وارد است. رمان قرار نیست درس اخلاق بدهد و رمان نویس معلم اخلاق نیست البته تأکید می کنم منظورم این نوع تصنعی از درس اخلاق دادن است.


بطحایی: ساحت این دو از یکدیگر جداست و اصلا مقایسه این ها اشتباه است. کانتکس درس اخلاق چیزی است و داستان و رمان چیزدیگر. اشتباه اولیه خلط این دو با یکدیگر است. درس اخلاق ساحت وعظ و خطابه ونصیحت است. در حالی که در رمان با جهان بینی و ایدئولوژی ذهنی نویسنده در پی اتفاقات و حوادثی که برای شخصیت ها می سازد، مواجهیم. ولی به نظرم از یک منظر دیگر هم می شود این مسئله را بررسی کرد که رمان به دنیا و انسان ها می پردازد. در نگاه دینی هم دنیا محفل فنا و از بین رفتن و مرگ است . از سوی دیگر برای نشان دادن خیر نیاز به نمایش کنتراستش با شر است وگرنه سپیدی بدون سیاهی بی رنگی است و معنا ندارد.


غبیشاوی: در همان درس های اخلاق هم سنت واحدی دنبال نمی شود. استادی بر عمل گرایی و خدمت به خلق تأکید می کند، دیگری انزوا و ذکر و چله نشینی را توصیه می کند و دیگری توسل به ذوات مقدس معصومین (علیهم السلام) و زیارت و شفاعت خواهی را و خب متأسفانه یا خوشبختانه برای نبود سیاست واحدی در سامان دهی این درس های اخلاق، یک طلبه ممکن است در مسیر رشد و تحصیل خود با هر کدام از این تیپ اساتید برای چند جلسه مواجه شود. اما به نظرم داستان نویسی موفق تر است که بتواند تصویری صادقانه از انعکاس و به فعلیت رسیدن آن آموزه ها را در زندگی و تجربه های زیستی اش بنویسد.


خب، مسئله این جا موعظه نیست. مسئله فردیت نویسنده است. همان طور که خالق وقتی چیزی خلق می کند به آن می نازد نویسنده هم وقتی چیزی خلق می کند به نوعی احساس برتری غرورآمیز می کند که با اخلاق اسلامی به نظر می رسد سازگار نباشد.


خداوردی: شخصیت داستان این طور نیست که کاملا در اختیار نویسنده باشد. البته اگر رمان پدید آمده باشد. شخصیت ها در رمان نه کاملا مجبورند و نه کاملا مختار بل امر بین الامرین هستند. شاید این تعبیر رساتر باشد. من رمان را معادل قصص در قرآن می دانم. قصص با فتح که در چند جای قرآن آمده از نظر ماده به معنای دنبال کردن اثر و ردپاست. یک شخصیتی هست من دنبالش می روم و آثارش را می نویسم. من او را دنبال خودم نمی کشم.


یعنی شما در رمان چه چیزی را ضداخلاق می دانید و چه چیزی را اخلاقی؟


خداوردی: من رمان را به مثابه جهانی که در آن زندگی می کنم می بینم. آیا خدایی که این جهان را آفریده و در آن مثلا یک خروس جوان به مادرش که مرغی پیر است می پرد، این ضداخلاقی است؟ بله اگر رمان شکل نگیرد به قول قرآن قول الزور یا لهوالحدیث رخ دهد این غیراخلاقی است. قول الزور یعنی سخن با این تفاوت که تزیین شده و جالب عرضه می شود مثل سریال های ترکی. لهوالحدیث هم یعنی لهوی که از مقوله سخن است یعنی سرگرمی و چیزی که از ته آن نتیجه ای حاصل نمی شود مثل همان سریال ها و خیلی سریال های دیگر.


توی «آمین می آورم» ما با آزادی عمل شخصیت شما مواجه هستم. کم پیش می آید که شما چیزی را به آن تحمیل کنید. این از نظر من اخلاق رمان است. این همان چیزی است که در تعارض است با آن چیزی که مذهب می گوید.


طیب ا... انفاسکم. آن چیزی که من از مذهب می فهمم همین است که عرض شد. قول الزور و لهو الحدیث مذموم است نه قصص.


این طور می شود که کار دین برای دگرگون کردن انسان و جهان است. اما کار رمان صرفا باز نمودن جهان و انسان است. و وقتی این کار را شما به نحواحسن می کنید چندان پسندیده تلقی نمی شود. نیست آقای خداوردی؟


خداوردی: چه اصراری دارید که کارکردن دین را در معارضه با رمان تعریف کنید. به نظرم دین قسمتی از جهان خداست و رمان وقتی به آن برسد قرار است آن را بازنمود کند.


غبیشاوی: اتفاقا برای همین موضوع درونی شدن آموزه های دینی پیش از بیانشان را پیش کشیدم.


آقای خداوردی شما برای بازنمود این جهان محدودیتی ندارید؟


خداوردی: به صورت شخصی محدودیتی نمی بینم مادامی که دروغ نگفته باشم و بگذارم شخصیت هایم کار خودشان را بکنند و من قصص تحویل مخاطبم دهم نه چیز دیگر.


آقای خداوردی، معیار مضحکی هست که معمولا علاقه مندان سانسور به آن استمساک می کنند. می گویند به رمانی که نتوانند در جمع خانواده شان آن را بخوانند مجوز نمی دهند.


خداوردی: آن آقایان که چنین معیاری دارند لابد همه کارهایشان را در جمع خانواده انجام می دهند. آقایان ممیز سعی کنند کمی لطف کنند و رمان را خیلی در جمع خانوادگی شان بلند بلند نخوانند.


غبیشاوی: بحث سانسور و ممیزی بحث پیچیده ای است و هرکسی به اقتضای جایگاهی که دارد، از نویسنده و منتقد و ناشر تا سیاست گذار و مسئول و نماینده مجلس ممکن است حرف های مفصلی درباره اش بزند که ظاهری موجه داشته باشد. او وقتی ما داریم در جهانی زندگی می کنیم که سرسخت ترین مخالفان جریان آزاد اطلاع رسانی نیز دانسته و ندانسته و خواسته و ناخواسته تن به آن می دهند و لوازمش را می پذیرند، واقعا نمی توانم درک کنم چرا باید هنوز درباره اش صحبت کنیم. گفتم که بسیاری از دوستان طلبه ام داستان هایی دارند که باشید بتوانند در جمع های طلبگی شان راحت و بی دغدغه طرح شان کنند اما حتما برای انتشار رسمی به تیغ ممیزان گرفتار می شوند و خب این روند حتما منجر به یافتن راه هایی از سوی نویسندگان طلبه برای گذر از این مانع می شود. رمان «بی مترسک» حتی یک کلمه اش حذف نشد اما هم من هم آن مخاطبی که کارم را یک بار خوانده باشد می داند هر چیزی را که فکر می کردم باید می نوشتم و به شکل گیری پخته تر رمانم منجر می شد، نوشته ام.


بطحایی: راستش این قدر خرمت ممیزی و سانسور کوفته شده که گفتن درباره آن مفید فایده نیست. مثلا می گویند رمان و داستان نباید مشکل اخلاقی داشته باشد. خب مشکل اخلاقی یعنی چه؟ چه کسی قرار است در باب این موضوعات قضاوت کند؟ آیا او اصلا داستان را می شناسد؟ جدا از داستان دارای قوه ممیزه بین امر اخلاقی و غیراخلاقی است؟ معیارش چیست؟ معیار خواندن نزد خانواده است؟ اگر این معیار باشد باید توضیح المسائل و بسیاری از کتب روایی و حدیثی و حتی قسمتی از داستان های قرآن و بسیاری از کتب علوم تجربی را ممنوع الچاپ اعلام کرد. به نظرتان اگر نویسنده داستان یوسف پیامبر و زلیخا یا داستان نزول حضرت آدم به زمین یا حتی حضرت موسی و دختران شعیب نبی را بر مبنای قرآن و روایات بنویسد مورد سانسور و ممیزی واقع نمی شود؟ اگرالگو بردارد چطور؟ باور کنید دسته ای از این دوستان ممیز و بررسی اگر ترجمه فارسی قرآن را به اسم داستان دستشان بدهی غیرقابل چاپ اعلام می کنند. این شوخی نیست. این تراژدی است. مشکل من با نفس ممیزی و سانسور نیست. مشکلم بی قاعده و ضابطه بودن آن است، یک هرمنوتیک گسترده در خوانش داستان و تأویل های متکثر از آن. همین است که می گویم هیچ قاعده و ضابطه مشخصی وجود ندارد. یک سری قواعد دستوری کلی و مبهم. به گمانم که نه، تقریبا مطمئنم اگر یک ممیز در فاصله زمانی مثلا یک ساله یک اثر را بررسی کند دو نظر متفاوت خواهد داد. چه رسد دو ممیز اثر را ببینند.


منبع: ماهنامه تجربه، شماره 40

مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
ادامه
آخرین خبر

کشف پولشویی 3 هزار میلیاردی توسط مدیران سایپا

تامین منابع مالی و سفارش گیری برای هپکو

نحوۀ انجام معاملات در بازار پایه فرابورس ایران

طرح اقدام ملی با ساخت 400 هزار واحد مسکونی

بنزین گران می شود؟

نگاهی به قیمت دلار در روزی که گذشت

دشمن از چه راهی می‌خواست کارخانجات ایران را تعطیل کند؟

پیش بینی قیمت‌ خودرو در نیمه دوم سال

اطلاعیه عربستان بازار نفت را نگران کرد

رانندگانی که یارانه 400 هزار تومانی می گیرند!

محسن رضایی: یک بار عربستان را بخشیدیم اما دوباره به ما خیانت کرد

پیشنهاد مداح معروف به هیاتی ها درباره حذف نام شهدا

فرانسه: اولویت کاهش تنش در منطقه است، نه دیدار ترامپ و روحانی

شوخی با تحریم های آمریکا علیه ایران

دیدار ظریف با رئیس صلیب سرخ

سفر پرماجرای روحانی؛ سوغات رئیس جمهور از نیویورک چیست؟

حمایت جهانگیری از برخورد با مفسدین

ترفند مذاکره!

روایت سید حسن نصرالله از آینده‌نگری امام خمینی

مصاحبه ظریف که پمپئو را کُفری کرد!

آتش‌بار وحشتناک سلاح‌های روسی

بشار اسد: اروپا در سوریه به دنبال تحقق منافع آمریکا است

بایدن خواستار تحقیق درباره مکالمه ترامپ با رئیس‌جمهوری اوکراین شد

حمله هوایی به «الحشد الشعبی» در غرب سامراء تکذیب شد

انصارالله: می‌توانیم امارات را به دهه‌های گذشته بازگردانیم

تولسی گابارد اقدام اخیر ترامپ برای عربستان را روسپیگری خواند

وقتی آمریکایی‌ها ارتش سعودی را تحقیر کردند

حمله پهپادی به پایگاه الحشدالشعبی در غرب سامراء

تروریست‌های الشباب ۲۳ نظامی سومالیایی را کشتند

عربستان به ناتوانی در تامین نیاز نفتی هند اعتراف کرد

صندلی رشته پزشکی چقدر می‌ارزد؟

هر که دارد هوس کرببلا بسم الله...

زلزله‌ای به بزرگی ۳.۳ ریشتر دشتستان را لرزاند

در صورت مواجهه با سرو مشروب در رستوران‌ها چه باید کرد؟

سازمان امور مالیاتی: فردا باید پزشکان از کارت‌‎خوان استفاده کنند

نوجوانان اسیر ایرانی در زندان‌های عراق

زن مطلقه شاه‌مهره سرقت مسلحانه از طلا فروشی

نرخ‌های سرویس مدارس فضایی شد

توضیحات درباره شایعه مبلغ بیمه زائران اربعین

قرارهای پلید مدیرعامل با مونا در دفترش