رصد

کد خبر: ۷۲۹۲۳
تاریخ انتشار: ۰۷ دی ۱۳۹۴ - ۱۵:۰۳
آذر منصوری کمی دیرتر از ساعت قرار رسید. وارد شهر کتاب که شد مشغول گوشی تلفن همراهش شد که لابد شماره من را بگیرد. جلو رفتم و دعوتش کردم به حضور در کافه. نگاهش کردم که مثل همیشه ساده و راحت لباس پوشیده بود. وقت نشستن هم پالتوی ضخیمی را که روی مانتو پوشیده بود درنیاورد همان طور که روی صندلی نشسته بود تکیه داد به دیواره کافه و وقتی که خواستم منو را نگاه کند گفت سرما خورده و یک نوشیدنی گرم سبک می خورد. دو دمنوش لیمو و عسل سفراش دادم و نگاه کردم به آذر منصوری که توجهش به تلفن همراهش بود که داشت زنگ می خورد. تلفنش را سایلنت کرد و دورتر از خودش روی میز گذاشت و نگاه کرد به من. بی مقدمه پرسیدم شما خسته نمی شوید هر روز از ورامین به تهران می آیید و برمی گردید؟خندید خیلی هم خندید گفت «وقتی این مسیر جزو برنامه های روزانه کسی باشد به آن عادت می کند مثل من که دیگر به آن عادت کرده ام و سه چهارم روزهای هفته را از ورامین به تهران می آیم» با خند گفتم آخر رانندگی هر روزه در آن جاده اعصاب می خواهد. تعجب کردم وقتی که گفت: «اصلا ماشین آوردن داخل تهران دیوانگی است و اعصاب می خواهد. و با تعجب نگاهش کردم وقتی که داشت شکل رفت و آمد هر روزه اش بین تهران و ورامین را توضیح می داد: «من از ورامین تا شهر ری با تاکسی می آیم و از شهر ری هم با مترو به هر جای تهران بخواهم می روم شب ها هم سعی می کنم حداکثر تا نه و نیم خودم را به شهر ری برسانم.» قبلا که شنیده بودم آذر منصوری هر روز این مسافت طولانی را در رفت و آمد است تعجب کرده بودم و حالا تعجبم مضاعف شده بود. وقتی که فهمیدم رابطه خوبی هم با حمل و نقل عمومی دارد. صفحه تلفن همراهش روشن شد. به من نزدیک تر بود تا خودش بی اختیار نگاهم رفت سمت تلفن همراه اش و دیدم شماره ای با پیش شماره شرق کشور است. نگاهم از تلفن به خودش چریخد و پرسیدم احساس نمی کنید زمان زیادی در این رفت و آمد از دست می دهید؟ همان طور که دستش را زیر چانه اش جابه جا می کرد لبخند زد و گفت: «اگر خودم رانندگی کنم زمانم تلف می شود اما در تاکسی و مترو خیلی کار می کنم. اصلا خیلی از یادداشت های روزنامه ای را در تاکسی و مترو می نویسم. کتاب می خوانم خیلی وقت ها لپ تایم را هم با خودم همراه دارم و در مترو و تاکسی کار می کنم.»

فکر می کردم اگر من دبیر کل شوم آسیب پذیری تشکیلات بیشتر می شود. به همین دلیل هم قائم مقام و معاون سیاسی دبیر کل نشدم. اما به آقایان هم گفتم که هر خانم دیگری جای من رای اول را آورده بود و این ملاحظات را نداشت، تلاش می کردم که دبیر کل شود

دمنوش لیمو و عسل آماده شد. خیلی زود مشغول هم زدن شد تا عسل داخل لیوان حل شود. گفتم شما که بیشتر زمان روزانه تان در تهران می گذرد چرا برای زندگی به تهران نیامدید در این سال ها خندید و گفت: من کار و زندگی ام در ورامین است.» گفتم آها! روی همین «کار» که گفتید مکث می کنم. خانم آذر منصوری به جز سیاست شغل دیگری هم مگر دارد؟ خندید زیاد هم خندید این بار. خودش را به صندلی جابه جا کرد. یک قلپ از دمنوش نوشید و گفت «بله! کار می کنم. من مزرعه دار هستم» تعجب کردم فکرش را نمی کردم نگاه کنجکاو من را که دید تندتند چند قلپ از دمنوش خورد و از شغل و کارش گفت: «ما مزرعه داریم یک مجتمع داریم که هم تولید محصولات کشاورزی است و هم فراورده های دامی» پرسیدم این ما که می گویید یعنی شما و چه کسی؟ گفت «پنج خواهر و برادر هستیم که صد هکتار زمین زیر کشت داریم» زیر لب گفتم باری کشاورزی در این وسعت پیش زمینه هم داشتید لابد تاییدم کرد. گفت که «پدرم کشاورز بود و از کودکی با کشاورزی اشنا بودم. بعدا هم مدرک دانشگاهی ام را در مهندسی کشاورزی با گرایش علوم صناعی غذایی گرفتم.» شیطنت کردم و پرسیدم از آموخته های دانشگاهی هم در کارتان استفاده کردید یا همان کشاورزی سنتی به ارث رسیده را ادامه دادید؟ لیوانش را گذاشت روی میز و با همان ته خنده ای که روی لب داشت گفت «کارهای پژوهشی زیادی در کشاورزی انجام دادم. مثلا یک وقتی بود که کیفیت ماکارونی در ایران خیلی پایین آمده بود تحقیق کردم و متوجه شدم گندمی که در تهیه آرد ماکارونی در کشورهای دیگر استفاده می شود با گندمی که آرد نان از آن حاصل می شود تفاوت دارد. آن گندم نامش بروم است که آرد سمولینا از آن تهیه می شود. ما این بذر را تهیه کردیم و محدوده ای حدود یک هکتار از این گندم گاشتیم و اتفاقا محصول خوبی هم برداشت کردیم.»


با خنده پرسیدم چه محصولاتی کشت می کنید و بعد دلیل خنده ام را هم با گفتن این جمله که می خواهم بدانم می توانم گاهی بیایم آن جا و یک دل سیر میوه بخورم مشخص کردم. حالا نوبت آذر منصوری بود که بخندد و بگوید «نه نمی توانی! ما محصولات استراتژیک مثل گندم و جو و ذرت و تخمه آفتابگردان کشت می کنیم» جوابم را که داد پرسیدم اصلا سوال من این است که فعالیت های سیاسی برای شما فرصت رسیدگی به امورات کشاورزی باقی می گذارد؟ همان طور که توی صندلی جمع شده بود جوابی را داد که انتظارش را داشتم. «من آن قدر که نیاز است نمی توانم وقت بگذارم» خندیدم و گفتم پس معاش شما از جایی دور از تلاش سیاسی شما تامین می شود. همان طور که داشت با قاشق برش های لیموی داخل لیوان را هم می زد یک چشمه دیگر از فعالیت های کارآفرینی اش را هم رو کرد تا تعجبم بیشتر شود: «بله کاملا این طور است» گفتم فکر کنم اگر سیاست در زندگی شما وارد نمی شد شما الان یک کارآفرین اقتصادی بودید. تکیه اش را از روی دیوار برداشت و صاف نشست تولی صندلی. دو دستش را گذاشت روی میز فکر کرد نگاهش افتاد روی صفحه تلفن همراهش که دوباره روشن شده بود؛ این بار یک تماس با پیش شماره شمال کشور. بعد که خوب توی صندلی جاگیر شد گفت «سال 76 پژوهشی در زمینه فرآوری آب لیمو از لیمو انجام دادم. مشغول پژوهش شدم که دریابم چه می شود کرد تا تلخی آب لیمو کمتر شود. میزان آب دهی افزایش پیدا کند ولرد هم کمتر شود. ولی این کار همزمان شد با اولین دوره انتخابات شوراهای شهر و روستا و انتخاب شدنم.» نمی دانم این خاطره را چرا تعریف کرد شاید می خواست بگوید که سیاست از کجا بود که پایش را در زندگی او محکم کرد و به جای یک افق دوافق پیش رویش گذاشت افق سیاست و افق فعالیت کارآفرینی. به این فکر می کردم که از ابتدای صحبت من نیمه دیگر آذر منصوری را شناخته ام، نیمه ای که شاید فعالیت های سیاسی او در این سال ها مانع از دیده شدنش بوده. نگاهش کردم تکیه داده بود به پشتی صندلی و من را نگاه می کرد. اجازه خواستم و دمنوش چای و عسل دیگریی برایش سفارش دادم برای خودم هم یک قهوه. بی مقدمه پرسیدم چرا دبیر کل حزب اتحاد نشدید؟ آقایان مانع شدند که یک خانم دبیر کل شود؟ لبخند روی لبش پررنگ تر شد و ترجیح داد به جای جواب مستقیم به سوال من داستان را از اول تعریف کند: «آمدن من در حزب اتحاد یکی دو روز قبل از کنگره اتفاق افتاد. نظرم این بود که اگر ما نباشیم شاید حزب بتواند با فراغ بال بیشتری به فعالتش ادامه دهد. اما یک روز مانده به کنگره دوستان فرمی به من دادند تا پر کنم و عضو اتحاد شوم. اتفاقا از من پرسیدند در کدام قسمت از ارکان حزب آماده همکاری هستید که من بهشوخی نوشتم در آبدارخانه. گفتم شما کار کنید و من به شما چای تازه دم می دهم» و بلندبلند خندید. خندیدم و پرسیدم پس چه شد که بالاترین رای را در شورای مرکزی آوردید؟ بقیه خنده اش را قورت داد و گفت «روز کنگره دوستان گفتند که برای شورای مرکزی کاندیدا شوم ابتدا قبول نکردم و بعد از اصرار زیاد قبول کردم و از بد حادثه رای اول را آوردم» پرسیدم بد حادثه؟ سرش را که به علامت تایید پایین آورد با تعجب گفتم شما که این همه برای ارتقای مشارکت سیاسی زنان تلاش می کنید و حالا هم از تعیین سهمیه زنان در مجلس دفاع می کنید آن وقت رای بالای خودتان در یک حزب سیاسی را «بد حادثه» توصیف می کنید؟ دوباره خندید. گفت «وقتی اولین رای را می آوری انتظارات زیادی ایجاد می شود که باید بتوانی به آن انتظارات پاسخ بدهی. یکی از انتظاراتی که بعد از رای اول آوردن من ایجاد شد این بود که شما باید دبیر کل بشوید» گفتم بله! و چه کسانی مخالفت کردند؟ پاسخ داد: «خودم» گفتم باور نمی کنم. خنده اش تبدیل به سرفه شد و از شانس خوبش همان لحظه دمنوش لیمو عسل را هم آوردند سر میز. همان طور داغ داغ یک قلپ خورد برای کم کردن سرفه اش و بعد گفت «باور کنید هر زن دیگری که رای اول را می آورد تلاش می کرد که دبیر کل بشود» گفتم چرا خودتان نه؟ شروع کرد به هم زدن محتویات داخل لیوان و گفت «فکر می کردم اگر من دبیر کل شوم آسیب پذیری تشکیلات بیشتر می شود. به همین دلیل هم قائم مقام و معاون سیاسی دبیر کل نشدم. اما به آقایان هم گفتم که هر خانم دیگری جای من رای اول را آورده بود و این ملاحظات را نداشت، تلاش می کردم که دبیر کل شود» پرسیدم باور کنم که آقایان حیاط خلوتی برای ممانعت از دبیر کلی شما تشکیل نداده بودند. خندید و گفت «حرف من را باور کن فقط ملاحظات بود که...» حرفش را ادامه دادم و گفتم که «باعث شد این فرصت تاریخی را از دست بدهید» با لبخند گفت «بله! یک فرصت تاریخی برای فرهنگ سازی مشارکت سیاسی زنان از دست رفت.»


صدایش گرفته بود آثار سرماخوردگی روی صورتش نشسته بود. تازه اول روز بود و بعد از صحبت ما قرار بود چند جلسه هم برود. چند قلپ پشت سر هم از دمنوش خورد و به من نگاه کرد که داشتم درباره دفاعش از اختصاص سهمیه سی درصدی برای زنان در مجلس می پرسیدم. اما و اگر داشتم گفتم شما از اختصاص سهمیه برای زنان دفاع می کنید اما من دغدغه پیشینی تری دارم و آن هم روند تایید صلاحیت کاندیداهاست و فکر می کنم تا این چانه زنی وجود دارد شاید سهمیه مشخص کردن در اولویت نباشد. با تعجب نگاهم کرد و سوالم را با سوال جواب داد و پرسید «یعنی اگر تعداد زنان در مجلس از هر طیفی بالا برود به نظرم شما بد است؟» گفتم خیلی هم خوب است اما بعد از رفع موانع پیشینی. حس کردم که دوباره می خواهد سوالی از من بپرسد و برای همین پیش دستی کردم و با یک مثال نگاهم را شرح دادم. گفتم اصلا به نظر من اگر نه نماینده زن فعلی مجلس بشوند بیست نفر خوب نیست و شاید حتا به ضرر من به عنوان یک زن باشد باز هم سوال کرد. انگار می خواست ته ذهنم را دقیق بداند. پرسید «نگران این هستی که خانم هایی با تفکر ضد زن به مجلس راه پیدا کنند؟» گفتم سهمیه مشخص برای زنان شاید فرصت حضور یک مرد با تفکر اصلاحی را بگیرد. مشخص بود مخالف است. لبخند از صورتش محو شده بود و خیلی جدی گفت «نفس بالا بودن تعداد خانم ها در نهادی مثل مجلسقدرت لایی گری آن ها را بالا می برد.» گفتم این را رد نمی کنم اما فکر  می کنم این اتفاق باید بدون سهمیه بندی بیفتد. قبول نکرد و گفت «کشورهایی در همسایگی خودمان که از این روش استفاده کردند و تعداد خانم ها را در نهادی مثل پارلمان بالا بردند اگرچه نتوانستند صددرصد نتیجه بگیرند اما این ظرفیت باعث مطرح شدن مطالبات زنان این شکورها در نهاد پارلمان شده است. از طرف دیگر به جامعه هم آموزش می دهد که حضور زنان را در نهادهای تصمیم گیری بپذیرند.» جوری که بخواهد قانعم کند نگاهم کرد لیوان دمنوش را برداشت و بدون این که از آن بخورد گفت قبول دارم که یک زمین آماده برای ما وجود ندارد و همه چیز مهیا نیست تا ما بازی خوب خودمان را بکنیم. اصلا می دانم که شیب زمین به نفع بازی ما نیست اما بالاخره پذیرفته ایم که در همین زمین بازی کنیم. فعلا که سهمیه بندی صورت نگرفته اما ما تلاش می کنیم سی درصد مجلس را زنان بگیرند و نگاه مان هم اصلا کمی نیست و تلاش می کنیم زنانی به مجلس راه پیدا کنند که وقتی داخل مجلس رفتند خیال ما راحت باشد که مطالبات زنان را پیگیری می کنند» پرسیدم همین الان که زمان ثبت نام انتخابات است صد زن قوی و تحلیل دار در حد نمایندگی مجلس در میان نیروهای سیاسی شناسایی کرده اید؟ از در اعتراض در آمد که «وقتی می گویید صد زن قوی تحلیل دار و متخصص من می گویم مگر ما دویست مرد متخصص و تحلیل دار در حد نماینده مجلس داریم؟» خودش جواب داد و گفت «نداریم می خواهم بگویم که این شایسته سالاری را فقط معطوف به زنان نکنید. فراموش هم نکنید که همیشه یک صحنه رقابت نابرابر میان خانم ها و آقایان داشته ایم. این که من روی سی درصد تاکید دارم به این دلیل است که این یک نرم و معیار جهانی است و ما باید تلاش کنیم به آن برسیم» پریدم وسط صحبتش و گفتم که حرف من هم همین است و می گویم به جای سهمیه بندی باید فرهنگ سازی بشود تا حضور خانم ها در نهادهای سیاست گذاری و تصمیم گیری خود به خود پذیرفته و نهادینه شود. توی صندلی اش جابه جا شد و شروع کرد با ناخن روی میز ضرب گرفتن تا حواسم را جمع خودش و پاسخش کند. گفت «من تجربه خیلی از احزاب دنیا را بررسی کردم و این طور نبوده که خانم ها خودشان باییند جنس مشارکت سیاسی مردانه است چون جنس ساختار قدرت مردانه است. به همین لیل خیلی از احزاب بزرگ دنیا به این نتیجه رسیدند که چون حضور زنان در این ساختار ضروری است باید راهکاری برای  حضور و فعالیت خانم ها بیندیشند تا از طریق آن حضور زنان در قدرت جریان سازی شود». این را گفت تا نتیجه ای را که می خواهد از بحث بگیرد. «کار سخت پیش می رود اصل همین صهمیه سی درصدی را هم به سختی توانستیم برای احزاب اصلاح طلب جا بیندازیم و حالا باید تلاش کرد تا این نگاه تبدیل به یک جریان شود.» فکر کردم بهتر است بحث مشارکت سیاسی زنان را همین جا تمام کنم و منتظر نتیجه انتخابات مجلس بمانم اما حیفم آمد یک سوال دیگر از آذر منصوری نپرسم. بی قمدمه پرسیدم شما شخصا در سال های فعالیت برای اثبات خودتان مشکلات زیادی داشتید؟ گفت نه اجازه ندادم جمله بعدی را بگوید. همین را می خواستم بشنوم تا نتیجه بگیرم اگر زنان اراده و انگیزه لازم را داشته باشند آن قدرها هم مسیر پیش روی شان بسته نیست. بدون اما و اگری تایید کرد. گفت «همیشه به خانم ها می گویم گمان نکنید که در مشارکت سیاسی برای شما فرض قرمز پهن شده شما به فکش آهنین نیاز دارید و باید خیلی هم گستاخ باشید تا بتوانید خودتان را در تشکیلات سیاسی اثبات کنید.»


با اظهار امیدواری آذر منصوری که حضور زنان در مجلس آینده بیشتر و موثرتر از همیشه مجلس باشد بحث مشارکت سیاسی زنان را بستیم. صفحه تلفن همراهش دوباره روشن شد این بار شماره تلفنی از جنوب کشور یادم آمد چند روز قبل سفری به یاسوج داشته برای صحبت در دانشگاه این شهر صحبتی که به دلیل مخالفت برخی دانشجویان و درگیری هایی که در پی داشت در نهایت انجام نشد و حرف و حدیث هایی را دامن زد. با خنده گفتم که می گویند همراهان شما اسلحه کشی کرده اند به روی دانشجویان معترض ماجرا چیست؟ خندید و گفت «اولا که من همراهی ندارم و خودم تنها به این طرف و آن طرف می روم. ثانیا دانشجویانی که من را دعوت کرده بودند ناخن گیر هم همراه نداشتند چه برس به اسلحه» وقتی که دید من دست زیر چانه زده و آماده شنیدن بقیه ماجرا هستم داستان آن روز را هم تعریف کرد: «داخل دانشگاه با فضایی غیرقابل پیش بینی مواجه شدم. بچه هایی که مخالف حضور من بودند قبل از شروع سخنرانی داخل سالن شده و در را بسته بودند. فقط شعار می دادند و اجازه نمی دادند صحبت شروع شود. عادت من این است که همیشه سعی می کنم فضا آرام شود تا فضایی گفت و گویی شکل بگیرد. اما آن روز یک گروه از سمت راست و یک گروه از سمت چپ و یک گروه از پشت سر هجوم آوردند سمت منو من به دانشجویان می گفتم واکنش نشان ندهید اما فضای به حدی تند شد که بچه ها من را به بیرون دانشگاه منتقل کردند که کار خیلی سختی هم بود چون درگیری شدید شده بود. چند تایی از دانشجویان هم در نتیجه درگیری مصدوم شدند.»


ظهر شده بود و زمان رفتن. وقتی داشتیم آماده می شدیم برای بلند شدن و رفتن از آذر منصوری که حالا حواسش دوباره گرم گوشی تلفنش شده بود پرسیدم احتمال ائتلاف اصلاح طلبان و اصول گرایان در انتخابات مجلس پیش رو چقدر است؟ به عنوان عضوی از شورای سیاست گذاری جبهه اصلاحات به این سوال فکر نکرد و سریع جواب داد. گفت «من تا حالا نه در نفی و نه در اثبات چنین ائتلافی حرفی نزده ام به این دلیل که هیچ چشم انداز روشنی از بررسی صلاحیت ها و تعداد افرادی که بعد از بررسی صلاحیت ها باقی می مانند نداریم.الان نمی توانیم بگوییم آن قدر اصلاح طلب باقی می ماند که اصلاح طلبان بتوانند برای دو سوم حوزه های انتخابیه لیست بدهند. پس چون فضای پیش رو مشخص نیست نمی توانیم بگوییم ائتلاف نمی کنیم و ممکن است این ائتلاف شکل بگیرد. همه چیز به بعد از تایید صلاحیت ها و تصمیم گیری هیئت های داوری استان ها مربوط است.» ایستاده پاسخم را داده بود. تا جلوی در بدرقه اش کردم و برگشتم داخل شهر  کتاب.


منبع: ماهنامه اندیشه پویا، شماره 31

مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
ادامه
آخرین خبر

آنالیز رفتار بازارها در ۲ ماهه نخست سال ۹۸

گشت دبیر ستاد تنظیم بازار برای پیگیری اوضاع بازار

سه پیش‌بینی برای تورم در سال ۹۸

هشدار به خودروسازها

سازمان تعزیرات و مسئله دریافت وصول یک جریمه 8 میلیاردتومانی

موج سواری سودجویان، علت گرانی های اخیر

رفت‌وبرگشت قیمت‌ها و نوسانگیری کوتاه‌بُرد

حمایتِ سازمان حمایت از پراید 60 میلیونی؟!

دستیار ویژه وزیر صنعت: ۱۰۰ هزار خودرو به بازار می‌آید

اسکوتر ۱۲ میلیون تومانی BMW رونمایی شد

روحانی: قطعاً از رنج و مشکلات مردم خبر دارم

دیدار ظریف با نخست‌وزیر عراق

رمزگشایی از حملات ترامپ به ایران

بسته جامانده‌های ۴ خرداد

عراق بین ایران و آمریکا

یکشنبه تاریخی؛ سرانجام عصر ائتلاف اصلاح طلبان و اعتدال گرایان؟

ماجرای بازداشت مهندس ایرانی در فرانسه به کجا رسید؟

عطریانفر: اصلاح‌طلبان در سال ۸۸ هزینه بیهوده دادند

جلسه شورایعالی انقلاب فرهنگی به ریاست لاریجانی برگزار می شود

دلیل رفتن ترامپ به ژاپن بعد از سفر ظریف

درگیری شدید میان معترضان و پلیس فرانسه در پاریس

فرودگاه بین‌الملی «الحدیده» یمن گلوله‌باران شد

حملۀ لیون؛ تشدید تدابیر امنیتی و ایجاد محدودیت برای جلیقه زردها

شلیک قایق توپدار ارتش رژیم صهیونیستی به سوی قایق لبنانی

کشته شدن ۱۴ نفر از نیروهای خلیفه حفتر در جنوب طرابلس

حمله به یک مسجد در آلمان

رقبای جانشینی «ترزا می» کیستند؟

واکنش تند دبیرکل سازمان ملل به نامه منصور هادی

می، تاچر دوم نشد

کشتی یخ‌شکن هسته‌ای جدید روسیه به آب انداخته شد

یک دختر ایرانی رکورد هوش "انیشتن" را شکست

تصاویر هولناک از آغاز سیل در سربیشه

خداحافظی چند روزه از شهر!

کشف ٢ جمجمه انسان در ارتفاعات دربند

آیا زیر پای تهران خالیست؟

انا مجنون الرقیه (س)

"داریم می‌ریم که یک ایران خیالش راحت باشه"

2 سال حبس در انتظار فرزندان بی معرفت

طوفان فروکش کرد؛ رگبار در راه پایتخت

طنین ندای الغوث الغوث در آسمان ایران و کشورهای اسلامی