رصد

کد خبر: ۷۶۸۵۴
تاریخ انتشار: ۱۳ بهمن ۱۳۹۴ - ۱۳:۳۴
با هم وارد شهر کتاب شدیم. ابراهیم یزدی به وجد آمده بود از دیدن کتابفروشی. چشمانش بین چپ و راست و روبه رو می چرخید. «چقدر این جا خوب است» جمله ای بود که یک باره گفت. آهسته آهسته رفتیم سمت کافه پالتویش را خیلی آرام و بدون عجله درآورد، با نگاهش اطراف را می کاوید و مثل بیشتر قدیمی های هم نسل خودش پالتو را به پشت برگرداند، تا کرد و روی دسته صندلی گذاشت. خودش هم نشست اما نگاهش اطراف را می کاوید و مثل بیشتر قدیمی های هم نسل خودش هم نشست اما نگاهش به دور و بر بود. خوشحال بود از حضورش در شهر کتاب. راحتش گذاشتم و حرفی نزدم تا با نگاهش سیاحت کند. در یکی از همین رفت و برگشت های نگاهش به من نگاه کرد و گفتک نخب! برویم سر اصل مطلب:. گفتم اصل مطلب همین است که حال شما خوب است. خندید و همان جمله معروفش را که قبلا هم از خودش شنیده بودم دوباره گفت: «همیشه معتقدم که زن ها دیپلماتیک های بهتری نسبت به مردها هستند» و باز خندید. منوی کافه را باز کردم و پرسیدم قهوه می خورید یا چای و بعد پیشنهاد یک فنجان قهوه کردم. رد کرد و گفت: «دوز قهوه امروز را صبح خوردم». سرسری نگاهی به منو انداخت و انتخابش ی چای لیمو وعسل بود. پیشنهاد کیک را رد نکرد و پای سیب خواست. با انتخاب یک لیون چای لانه و کیک هویج برای خودم رفتم سر اصل مطلب و گپ و گفت با دکتر ابراهیم یزدی را شروع کردم.

نگاهش کردم که راحت توی صندلی نشسته بود و با لبخند نگاهم می کرد. بی مقدمه گفتم دوست دارم بدانم در 84 سالگی روزها را چگونه می گذرانید. تا آمد جواب دهد پرسیدم اصلا صبح ها ساعت چند از خواب بیدار می شوید؟ فکر کردم الان است که با همان لحن شوخ کشدار خاص خودش بگوید بعد از یک عمر مبارزه سیاسی و گفت و گوهای سیاسی این چه سوالی است که می پرسی اما از پرسشم تعجب نکرد. اتفاقا خیلی هم جدی جوابم را داد: «بستگی به حال و روزم دارد. بعضی روزها دوباره بعد از نماز صبح یکی دو ساعتی می خوابم بعضی روزها هم نه!» و بعد که دید منتظر شنیدن بقیه م اجرا هستم گفت «خودم را موظف کرده ام که مسافت معینی را هر روز در خانه راه بروم. این برنامه هر روز صبحم است که ترک نمی شود».


تشخیص پزشکی اش غلط است. با کدام آزمایش به این نتیجه رسیده که بازرگان سندروم ضد چپ دارد؟» خنده اش را قورت داد و گفت «بازرگان به شدت پازیتیویست بود. به این معنا که تفکر مثبت داشت. تنهاجایی که مستقیما با مارکسیسم برخورد کرده کتاب علمی بودن مارکسیست است که آن را زمانی نوشت که مرکزیت مجاهدین کمونیست شدند.


گفت که بعد از صبحانه هم می نشیند پای کامپیوتر برای تدوین خاطرات و مجموعه آثارش: «این روزها بیشتر وقتم را تدوین دو بخش از زندگی ام می گیرد. خاطرات و مجموعه آثار به کمک برخی دوستان جوان مجموعه آثارم از سال 32 تا 94 که می شود بازنمایی از 62 سال زندگی سیاسی جمع شده و در شانزده جلد تدوین شده است» نگاهم افتاد به موهای یکدست سفیدش و زیرلب گفتم 62 سال زندگی سیاسی. رفت و برگشت فقکرم را نفهمید و من دوباره متمرکز شدم روی صحبت هایش که داشت می گفت «قسمت دیگر برنامه روزانه ام تدوین خاطرات است. جلد اول خاطراتم را چند ماه قبل انتشارات کویر منتشر کرد و جلد دوم هم که نام هجده سال در غربت بر آن گذاشته ام زیر چاپ است. جلد دوم یک دفتر دوم هم دارد که شامل سه هزار نامه است». با تعجب گفتم سه هزار نامه؟ دستش را چند باری بالا و پایین کرد که یعنی بله سه هزار نامه! و بعد پاسخ نگاه پرسشگر من را داد: «در هجده سالی که خارج از ایران بودم با شخصیت ها و فعالان مختلف مکاتبه داشتم. با آیت ا... خمینی، مرحوم مصدق، مهندس بازرگان، مرحوم بهشتی، صادق قطب زاده، چمران و خیلی دیگر از فعالین سیاسی مکاتبه داشتم. همه نامه ها را جمع آوری کرده ام. اهمیت نامه ها در این است که ذهنیت نویسندگان نامه ها را در آن زمان منعکس می کند.» چیزی از تعجبم کم نشده بود. پرسیدم شما از همان زمان که این نامه ها بین تان رد و بدل می شد به فکر انتشار آن در روزگاری در آینده بودید که با وجود زندگی در مهاجرت و از این کشور به آن کشور رفتن ها نامه ها را حفظ کردید؟ با تکان دادن سرش به چپ و راست نشان داد که می خواهد بگوید این طور نبوده و گفت «به این امید نبودم که یک روز این ها را منتشر کنم. تصورم این بود که ما فعالیت تشکیلاتی می کنیم و باید این فایل ها را داشته باشیم. مثلا یک فایل برای لبنان و آقای موسی صدر داشتم. یک فایل برای فلسطینی ها داشتم. کارهایی که ما می کردیم به نظم و ترتیب نیاز داشت.


چای و کیک را که آوردند همان اول شروع کرد به هم زدن تا عسل در چای حل شود نگاهش کردم که برش لیمو را روی فنجان فشار می داد و بعد هم لیمو را به دهانه فنجان کشید و تلافه را رها کرد در بشقاب. وقتی دستش را با دستمال کاغذی تمیز می کرد در دست هایش لرزش خفیفی حس کردم. انگار خنده همیشگی و نقشی که سفیدی دندان هایش بر صورتش می کشد همیشه همه توجهم را می برده سمت صورتش و مانع می شده از تماشای لرزش خفیف دست هایش. به خود آدم که آمدن چا یمانع شده بود از پرسیدن سوالم. صحبت از اسناد و نامه های قدیم بود و من یادم آمد که همزمان با اوج گرفتن انقلاب دفتر کار ابراهیم یزدی در آمریکا را که این نامه ها هم در آن جا نگهداری می شده مخالفین انقلاب آتش می زنند. پرسیدم به رغم آتش سوزی اسناد و نامه ها حفظ شدند؟ تکه کوچکی از پای سیب را جدا کرده و جوابم را داد: «وقتی پاریس بودم فردای روز یکه شاه از ایران رفت دفترم در بوستون را آتش زدند. آن جا در واقع یک جور ستاد انقلاب بود دو خط تلفن مستقیم داشت که بدون محدودیت تماس ها را ضبط می کرد و اگر در ایران اعلامیه ای صادر می شد بلافاصله از از ایران روی آن تلفن ها خوانده می شد و روز بعد دانشجویان عضو انجمن اسلامی آن را پیاده سازی و تایپ می کردند.»


به حاتمی کیا گفتم چمرانی که شما معرفی کردید مهدی چمران نیست. گفتم چ چمران نیست» پرسیدم از چه نظر چ چمران نیست و پاسخ شنیدم. «چمران هیچ وقت انسان مرددی مثل این که در فیلم نشان داده می شود نبود. حاتمی کیا وقتی یادنامه من درباره چمران را خواند آمد و گفت چمران واقعی آن چیزی نیست که برخی می خواهند من بسازم بلکه چیزی است که این جا خواندم. اما در نهایت هیچ چ را براساس آن چه برخی می خواستند درست کرد.


و من هنوز نگران نامه ها و اسناد بودم که دوباره پرسیدم چیزی در آتش سوزی از بین نرفت؟ دکتر تکه ای کوچک از پای سیب در دهانش گذاشت و گفت «خیلی چیزها از بین رفت. پسر و دختر و خانمم با کمک دوستان دیگر توانستند خیلی چیزها را حفظ کنند و خب برخی هم سوخت. اسنادی در جلد دوم نامه ها هست که اطرافش سوخته و تصویرش را همان طور گذاشته ام.» می خواستم سوال دیگری بپرسم که مهدی فیروزان به قصد احوال پرسی با دکتر یزدی سمت میز ما آمد. لابد داماد امام موسی صدر و ابراهیم یزید دوستی قدیمی از لبنان دارند که این قدر از دیدن هم خوشحال بودند. خوش و بش شان که تمام شد دکتر یزدی به مهدی فیروزان گفت که از دیدن زیبایی و بزرگی شهر کتاب به وجد آمده است. فیروزان هم که حالا از روی صندلی بلند شده بود تا خداحافظی کند و به جلسه ای که داشت برسد، به یزدی گفت: « امیدی که در شما وجود دارد همیشه آموزه من در کار است». تنها شدیم و من دوباره برگشتم سر همان موضوع قبلی که ناتمام رها شده بود.


پرسیدم شما از ایام گذشته دست نوشته هم دارید یا این که خاطرات خودتان را تنها با اتکا به حافظه روایت می کنید؟ لیوان چای را که با دو دست بلند کرده بود دو دستی برگرداند. روی میز بعد انگشتان دو دستش را توی هم قلاب کرد و دو آرنجش را گذاشت روی میز انگار که بخواهد با دستانش طاق نصرت درست کند و شروع کرد به حرف زدن: «چیزهایی به عنوان دست نوشته داشتم. مثلا من برای دیدار با آقاموسی صدر به لبنان رفتم و ایشان به من گفته بود شما که تجربه بیشتری دارید برای مجلس اعلای شیعه ما دستورالعمل ها و برنامه هایی بنویس. من یادداشت هایی دارم که امام موسی صدر به من این طور گفته و من چنین کرده ام. ولی بیشتر روایت خاطرات به حافظه برمی گردد.» گفتم حافظه تان آن قدر قوی مانده که هر چه را بخواهید راحت به ذهن بیاورید؟ قبل از این که جوابم را بدهد تکه ای پای سیب خورد. خرده های کیک را هم با دست از توی بشقاب برداشت و در دهان گذاشت و گفت: «به ندرت مسائلی هست که یادم می آید اما جزئیاتش را به یاد نمی آورم. این جور جاها عصبانی می شوم که چرا یادداشت نکرده ام.» لیوانچای را برداشت و چند قلپ خورد و دوباره گذاشتش روی میز. حرکاتش به رغم لرزش خفیف دست هایش تند بود. یک جور هیجان در صدا و نگاهش بود که حرکاتش را هم تند و بی نظم کرده بود. پرسیدم اتکایش به حافظه تنها می تواند مرجع خوبی برای نوشتن خاطراتی باشد که سال ها از آن گذشته است؟ جوابش را با گفتن «ببین!» شروع کرد واژه ای که همیشه وقتی می خواهد توجه پرسش کننده را به خودش جلب کند کمی کشدار تلفظش می کند و بعداز مکث کوتاه جمله اش را می گوید. وقتی خیالش راحت شد که سراپا گوشم جوابم را داد: «من به کار سیاسی فردی اعتقادی ندارم و معتقدم کار سیاسی باید جمعی باشد. از طرفی هم مسئول نهضت آزادی در خارج از ایران بودم و به همین دلیل سفرهای زیادی می رفتم و دیدارهایی داشتم. از سفر که برمی گشتم یک گزارش کار برای اعضای شورای مرکزی نهضت آزادی می نوشتم و می فرستادم. آن گزارش ها موجود است و از آن ها در تدوین خاطراتم استفاده می کنم. شورای مرکزی نهضت نیز همین دوستانی بودند که بعضی دیگر زنده نیستند و بعضی نیز همین دوستانی بودند که بعضی دیگر زنده نیستند و بعضی هم دیگر با ما نیستند، مثل کمال خرازی و احمد عزیزی و هادی نژاد حسینیان در آمریکا و صادق قطب زاده و صادق طباطبایی و مهدی نواب در اروپا. در این گزارش ها جزئیاتی از صحبت ها و دیدارهایی که انجام داده ام آمده است. خب راستش خوراک اولیه خاطرات من همین ها هستند.»


وقتی حرف می زد انگشترش را توی انگشت می چرخاند، انگشتر عمیق قدیمی و قشنگی که جای حلقه ازدواج دستش بود و از همان اول نشستن حواسم را جلب خودش کرده بود. شاید همین توجه بود که یک باره حواسم را برد سمت بچه هایش و از دکتر یزدی پرسیدم داشتن شش بچه برای کسی که فعالیت سیاسی می کرده و سال های طولانی در مهاجرت و سفر بوده هیچ وقت دست و پا گیر نبوده؟ بلند خندید زود زود جوابم را نداد. با آرامش تکه ای کیک جدا کرد و خورد. رویش هم چای نوشید و بعد جواب داد: «این دیگر برمی گردد به جنبه خصوصی زندگی. اگر همسرم همراه نبود و همکاری و همراهی نمی کرد اصلا ممکن نبود. پدرخانم از مبارزین جدی دوران رضاشاه و قبل از آن بود و مدت ها در تبعید بود. بنابراین فعالیت سیاسی و مبارزه در خانواده خانم سابقه داشته و ایشان با این مسائل ناآشنا نبوده و از پس بچه ها برآمده» و بلندتر از قبل خندید. اشاره اش به پدرخانم که از مبارزین دوران گذشته بود ذهنم را برد سمت قدیم و خواستم ببینم که ابراهیم یزدی آیا در میان سیاستمداران و روشنفکران از مشروطه تا نهضت ملی شدن نفت به فدر یا افرادی علقه خاصی داشته است؟ چند ثانیه فکر کرد انگشترش را تندتر در انگشت چرخاند و گفت «اولین فعالیتس یاسی ام با عضویت در نهضت خداپرستان سوسیالست آغاز شد که سرشت انقلابی داشت با این که من هنوز دانش آموز بودم. برای حفظ روحیه انقلابی گردش های جمعی داشتم و به کوهستان های اطراف تهران می رفتیم. مرحوم جلال آشتیانی تفنگ می آورد و ما تمرین تیراندازی می کردیم. زمانی که وارد نهضت خداپرستان سوسیالیست شدم نهضت یک سازمان مخفی بود» حرفش را قطع کردم و دوباره سوالم را پرسیدم گفتم می خواهم بدانم از کدام سیاستمدار و یا روشنفکر تاثیر پذیرفته بودید؟ با گفتن یک «آها»ی بلند خیالم راحت شد که جوابم را خواهم گرفت. گفت «در جلسات نهضت خداپرستان سوسیالیست موظف بودیم به خواندن تاریخ معاصر ایران. تاریخ بیداری ناظم الاسلام کرمانی بهترین منبع شناخت برای من بود. اما از شخصیت ها میرزاکوچک خان جنگلی برایم شخصیت خاصی بود. اما وقتی خوب خواندم دیدم عجب مدر ساده اندیشی بوده است. شیخ محمد خیابانی برایم جزاب بود اما باز هم می دیدم در لابه لای افکار و اندیشه های شیخ محمد خیابانی ناهماهنگی هایی وجود دارد. مثلا وقتی در شوروی انقلاب بلشویکی پیروز می شود به لنین تلگراف تبریک می فرستد. برایم عجیب بود که یک شخصیت روحانی با لنین چه کار دارد. سیدجمال الدین اسدآبادی از شخصیت های مورد علاقه من بود به خصوص وقتی که در اواخر عمر می گوید اشتباه بزرگش این بوده که در پی سلاطین رفتهو باید دنبال مردم می رفتم. این حرف آن زمان خیلی مهم بود» خندیم و گفتم توجه شما را روشنفکران تکنوکرات از صدر مشروطه جلب نمی کردند و با این روحیه از همان اول معلوم بود که قرار است یک شخصیت پر شر و شور انقلابی شوید و نه یک تکنوکرات سیاسی. خیلی جدی حرفم را تایید کرد آن قدر جدی که خنده روی صورتم ماسید و گوش دادم به بقیه صحبتش. «من بیشتر انقلابی فکر می کردم. بد یا خوب. کم یا زیاد حرف های انقلابی می زدم و شخصیت های انقلابی را دوست داشتم. وقتی هم دانشگاه رفتم اوج مبارزات جنبش ملی بود و به غیر از شخص دکتر مصدق، حسین فاطمی را نسبت به سایر همکاران دکتر مصدق ترجیح می دادم و او را خالص تر می دانستم.». زیر لب گفتم انقلابی ترین وزیر در کابینه مصدق. همان طور که لیوان چای را بالا برده بود با تکان دادن سر و گفتن «اوهوم» تایید کرد.


شروع کرده بود به بازی با یقیه پیراهنش. از پشت گردن با دو انگشت روی خط اتو می کشید و جلو می آمد. بدون اختیار لابد این کار را می کرد؛ شاید یک عادت قدیمی. این بازی اش با بقیه اما ذهن من را برد سمت کار و حرفه اش به عنوان یک متخصص دارو.گفتم اصلا فعالیت سیاسی مجالی برای شما گذاشت تا در حرفه خودتان کار کنید؟ اول با خنده گفت «بله گذاشت» و بعد چند و چون این بله را هم برایم گفت: «اولین شغل من همزمان با دوران دانشجویی در سازمان بیمه های اجتماعی کارگران بود که در داروخانه مشغول شدم. ماهانه سیصد تومان حقوق می گرفتم که به عنوان نیمه وقت خوب بود. دانشکده که تمام شد با نمایندگی یک شرکت داروسازی معتبر آشنا شدم و با آن ها کار کردم. همان زمان کلنگ کارخانه تولید دارو زده شد و از همان ابتدا مدیر تولید آن جا بودم تا سال 39 که به آمریکا رفتم» نام تولید دارو را که آورد یادم آمد جایی خوانده بودم در زمان دیدار محمدرضا شاه از کارخانه تولید دارو دکتر یزدی مدیر تولید آن جا بوده و مامور نشان دادن بخش های تولید دارو به شاه. از آن دیدار پرسیدم و این که او به عنوان یکی از چهره های ناراضی و حتا انقلابی مواجهه اش با محمدرضا پهلوی چگونه بود. لبخند کم رنگی روی صورتش نقش بست و به گذشته رفت. از آن روز تعریف کرد: « در آن دیدار همه جا را به شاه نشان دادم. او اظهار علاقه کرد بخش تولید و بسته بندی پنی سیلین را هم ببیند. به ایشان گفتم اگر می خواهید آن بخش را ببینید باید لباس های تان را عوض کنید و لباس استریل بپوشید که گفت ایرادی ندارد. قبل از ورود به بخش پنی سیلین اتاقی بود که در آن جا لباس عوض می کردیم همان جا لباس های استریل را به شاه دادم و خواستم که بپوشد. آقای فاضل که مسئول پرسنل بود مدام از پشت سر به من می گفت این طور کن و آن طور نکن اما من توجه نمی کردم. در بازدید هم دائم یک قدم جلوتر از شاه راه می رفتم و فاضل از پشت سر می گفت بیا عقب تر اما من کار خودم را می کردم. در لحظه ورود هم محکم و خاص با شاه دست ندادم.» توی همان فاضی کار تخصصی اش ماندم و گفتم لابد کم کمر بیشتر شدن فعالیت سیاسی شما را از این فضای حرفه ای دور کرد؟ نه تایید کرد و نه تکذیب. فقط ماجرای آمریکا رفتنش را برایم گفت ابتدا با ویزای تحصیلی به آمریکا رفتم. یک ترم در دانشگاه ام. آی. تی درس خواندم اما دیدم بیشتر مهندسی است تا تغذیه. می خواستم برگردم ایران که دوستان گفتند مدتی بمان. در همین حین یک روز در بولتن یک مجله دانشگاهی درباره بورسی خواندم که برای مطالعات سرطانی در نظر گرفته بودند. رفتم و رئیس آن انیستیتو را دیدم. گفت که می خواهیم راجع به رابطه ویتامین آو سرطان ریه مطالعه کنیم. گفتم اگر مایل باشید من با شما کار کنم و شروع کردم. اولین گزارش علمی من مورد توجه قرار گرفت و در نشریات بین المللی تخصصی منتشر شد. همین شد که دانشگاه اصرار کرد همان جا بمانم. گفتم ویزایم تحصیلی است که دانشگاه اقدام کرد و چهار بنج ماه بعد از ورودم به آمریکا ویزای دائم من گرفته شد که بی سابقه بود. آن زمان اگر کسی می خواست ویزایش را تبدیل به ویزای دائم کند وکیل می گرفت و حدود ده پانزده هزار دلار هزینه می کرد اما دانشگاه به رایگان برای من ویزای دائم گرفت.» و با این یاداوری تایید کرده بود که سیاست مانع فعالیت های تخصصی اش نشده بود. گفتم قبول اما چرا بعد که به ایران برگشتید و به اجبار از صحنه سیاست کنار گذاشته شدید فعالیت های علمی پژوهشی خودتان را ادامه ندادید؟ شیطنت کردم و به سوالم اضافه کردم که فکر می کردید دیگر سن و سال تان گذاشته است؟ آخرین تکه کیک را هم برداشت و در دهان گذاشت. خرده ها را هم با دست از توی بشقاب جمع کرد و خورد مثل همه هم نسلان خودش که با اسراف میانه ای ندارند. لیوان چای را هم که دیگر به نیمه رسیده بود برداشت و یکی دو قلپ چای نوشید و سر صبر و بدون عجله جوابم را داد: «من می خواستم به دانشگاه بروم اما فضای سیاسی این اجازه را به من نداد. یادم هست یک بار در قم با مرحوم منتظری صحبت می کردم. ایشان به من گفت زمانی ما در حوزه درس می دادیم و شماها کار سیاسی می کردید حالا سیاست را به ما بسپار و برو در داانشگاه درس بده. گفتم معالمه خوبی است و من حاضرم و بفرمایید من بروم دانشگاه درس بدهم. در حین صحبت آقای کروبی هم وارد شد. آقای منتظری گفت خوب است ایشان در دانشگاه درس بدهد. ماجرا مربوط به زمانی است که در مجلس بودم. اما قرار نبود به من اجازه تدریس در دانشگاه بدهند. من هم وقتی دیدم در مجلس هم کاری نمی توانم بکنم، مشغول به روز کردن اطلاعات علمی ام شدم و کتاب ژنتیک مولکوی ام را همان زمان نوشتم. اما این کتاب را هم انتشارات دانشگاه چاپ نکرد. خودم چاپ اول را دراوردم. چاپ دوم و سوم و ویرایش جدیدش را هم روزنامه اطلاعات منتشر کرد که الان هم دیگر در بازار نیست و چند باری مرحوم صادق طباطبایی به اقای دعایی گفته بود که کتاب موجود نیست و آقای دعایی هم محافظه کاری ک رده و منتشر نکرد.»


چای را تمام کرد و لیوان را دو دستی و با احتیاط گذاشت روی میز. سرش را کمی خم کرده و نگاهم می کرد. گاهی هم نگاهش متمرکز می شد روی بخشی از کتابفروشی. آن قدر تمرکز می کرد که فکر می کرد می خواهد چیزی نشانم دهد یا حرفی درباره آن بخش از شهر کتاب بگوید اما نه! فقط نگاه بود. نشستنش توی صندلی هم آرام و بدون حرکت بود. برعکس هیجانی که در دست ها و عضلات صورتش بود و در حرف زدنش چند برابر خود را نشان می داد در پاهایش هیچ حرکت و تکانی نبود. فکر کردم 62 سال زندگی سیاسی و جنب و جوش از هر کجا کم نکند از انرژی پاها لابد می کاهد. خودم را از فکر بیرون کشیدم و به او که حالا نگاهم می کرد گفتم می خواهم کمی دباره مهندس بازرگان صحبت کنیم. لبخندش پررنگ تر شد و گفت بفرمایید. گفتم فریدون آدمیت در آشفتگی فکر ایرانیان می گوید که بازرگان گرفتار سندروم ضدچپ است. پرسیدم ریشه این سندروم در بازرگان از کجا ناشی شده بود؟ خندید و فهمیدم که می خواهد جوابش را با یک شوخی شروع کند. همین هم بود. از دانش پزشکی اش استفاده کرد و درباره فریدون آدمیت گفت «اولا که تشخیص پزشکی اش غلط است. با کدام آزمایش به این نتیجه رسیده که بازرگان سندروم ضد چپ دارد؟» خنده اش را قورت داد و گفت «بازرگان به شدت پازیتیویست بود. به این معنا که تفکر مثبت داشت. تنهاجایی که مستقیما با مارکسیسم برخورد کرده کتاب علمی بودن مارکسیست است که آن را زمانی نوشت که مرکزیت مجاهدین کمونیست شدند. بعد از انقلاب بود که می گفت هرچه می کشیم از چپ روی هاست که باعث به انحراف رفتن مسیر مبارزه می شود.» گفتم آدمیت هم دقیقا همین یک کاسه کردن گرایش های مختلف چپ توسط بازرگان را نقد می کند و به تشخیص آن سندروم می رسد. پرسیدم با این وصف هیچ حقیقتی در دیدگاه آدمیت وجود ندارد؟ با خنده گفت «سندروم را که کنار بگذار» گفتم چشم سندروم بی سندروم. به شویخ «آفرین» ی گفت: و بعد خیلی جدی ادامه داد» «بازرگان به عنوان یک فعال و مصلح اجتماعی با این پدیده برخورد کرد. قبل از انقلاب خیلی کم می بینید که بازرگان حمله مستقیم به چپ ها داشته باشد. بعد از انقلاب این طور شد دلیلش هم مشخص است. کافی است ادبیات روزنامه های چپ درباره بازرگان را نگاه کنید و ببینید راجع به بازرگان چپ درباره بازرگان را نگاه کنید و ببینید راجع به بازرگان چطور حرف می زدند. پس موضع گیری او هم طبیعی بود.» خواستم یک سوال بپرسم و اول مزه مزه کردم که موضع گیری اش چطور خواهد بود. دلم را زدم به دریا و پرسیدم. گفتم با توجه به روحیه انقلابی شما اگر خودتان عضو دولت موقت نبودید احتمال داشت همان حرف چپی ها را درباره بازرگان بگویید. چهره اش تغییری نکرد خب! خیالم راحت شد که سوالم ناراحتش نکرده. جوابم را این طور داد: من اگر قرار بود همان حرف ها را درباره بازرگان داشته باشم اصلا وارد دولت نمی شدم.» بعد هم دو سه هسته لیمویی را که داخل لیوان چای اش بود با قاشق برداشت و باقی مانده چای را سر کشید. ترجیح دادم در همان فضا بمانم در فضای تقابل و تعامل او با مهندس بازرگان. گفتم در خاطرات محمد هاشمی خوانده ام که گویا شما زمانی که خارج از کشور بودید با نهضت آزادی داخل کشور اختلاف داشتید و وقتی در پاریس بودید بعد از دیدار مهندس بازرگان با امام خمینی شما و قطب زاده بیانیه ای مبنی بر جدایی و انشعاب از نهضت آزادی می نویسید و حتا چند نسخه از آن پخش هم می شود. گفتم دوست دارم جواب تاریخی و نه تحلیلی شما را به این ادعای آقای ممد هاشمی بشنوم. گفت پس گوش کن. من هم گوش کردم که گفت: «بخش اول روایت آقای محمد هاشمی درست است و بخش دومش غلط. مهندس بازرگان که به پاریس آمد با هم اختلاف دیدگاه داشتیم اما این که ما اعلامیه بدهیم اصلا درست نیست. اتفاقا من خاطرات محمد هاشمی را خوانده ام و ایشان یا اشتباه می کند و یا من نمی دانم چرا این حرف را زده ما هیچ اعلامیه ای علیه بازرگان و نهضت آزادی ندادیم. یک اختلاف دیدگاه بود که طبیعی هم بود چون هر کدام در فضای خاصی تنفس می کردیم یکی در داخل ایران و یکی هم خارج از  ایران. بعد از صحبت های بازرگان با امام خمینی هم با هم بحث کردیم. آقای بازرگان به من می گفت سرعت انقلاب خیلی زیاد است و نمی توانیم هماهنگ شویم.» صحبتش را قطع کردم تا بپرسم که حق با بازرگان بود. حرفش کاملا روشن بود» پرسیدم شماها اگر می خواستید می توانستید شتاب حرکت را زمانی که در پاریس بودید کم کنید یا شتاب بود که شما را با خود می برد؟ باز هم بدون ثانیه ای تامل جواب داد «بله می توانستیم. تشکیل ستاد انقلاب در پاریس در بین املللی شدن ناگهانی انقلاب ایران و تاثیرش در داخل ایران خیلی مهم بود.» پرسشم را این بار از زاویه دیگری پرسیدم و گفتم پس چرا در دیدار بازرگان از پاریس بیشتر اختلاف های شما پررنگ شد؟ لبخند کم رمقی روی لبش نشست و گفت «در جلسه دیدار با آقای خمینی آقای بازرگان گفت که باید قدم به قدم جلو برویم و حالا که می گویند انتخابات آزاد باید در انتخابات شرکت کنیم و نماینده به مجلس بفرستیم. امام خمینی از ایشان یک سوال کرد که آقای بازرگان نتوانست به آن جواب دهد. از ایشان پرسیده شد که شما مطمئن هستی که اگر این شرایط را بپذیرید و هیجانات مردم فروکش پیدا کند دوباره می توانید در صورت نیاز مردم را به خیابان ها بیاورید؟ این سوال مهمی بود. من هم نظر آیت ا... خمینی را پذیرفتم اما اختلاف نظرها هیچ وقت جدی و اساسی هم نبود».


موسیقی ملایم و آرامی که در شهر کتاب پخش می شد تناسب داشت با حس و حال دکتر یزدی که حالا غرق شده بود در خاطرات گذشته و از هیجان لحظات اول ورودش هم کم شده بود. آرام بود با دستمال کاغذی توی دستش بازی می  کرد و حرف می زد. فکر کردم حالا که در گذشته مانده باز هم از دوستان قدیمش بپرسم. گفتم شما دوستان و همراهان زیادی داشتید در این همه سال فعالیت. تحمل مگر کدام دوست برای شما سخت تر از همه بود؟ زود نام آن دوست را گفت: «مصطفی چمران». صدایش افت کرد وقتی که نام چمران را به زبان آورد. انگار که دقایقی قبل خبر مرگ چمران را شنیده باشد پر از اندوه شد یک باره همه هیجان و نشاطی که داشت دود شد و رفت. توی صندلی پایین رفت و آه کشید. گفتم چرا مرگ چمران که چریک بود این قدر اندوهگین تان کرد؟ شمرده شمرده و با صدای آرام گفت «می دانی چرا؟ چمران دل پر دردی داشت که رفت». نگاه کردم و فکر کردم تا به حال این همه رقت قلب در دکتر یزدی ندیده ام. درباره چمران که صحبت می کرد صدایش بالا نمی رفت چاشنی اندوه هم که روی صدایش نشسته بود. از شهادت چمران گفت: «رفته بود جنوب. خرمشهر هنوز سقوط نکرده بود که من هم رفتم خرمشهر. پشت دیوار مسجد جامع تانک های عراقی سنگر گرفته بودند با ما مخالفت های زیاید شد. چمران به من گفت تو نمان و به تهران برگرد چون مسئولان آن جا با ما مخالف هستند و اگر این جا بمانی نه من را تحمل می کنند و نه تو را. من هم برگشتم تهران و چمران ماند اما خیلی اذیت شد. همین آقای غرضی که استاندارد بود بنزین نمی داد تا نیروهای چمران به خط مقدم بروند. من در اسفند 59 به دیدن امام خمینی رفتم و گفتم چمران نماینده شما در شورای عالی دفاع است و به دستور شما به جبهه رفته و دارد می جنگد. چرا این قدر اذیتش می کنند. گفتم چمران به من گفته دیگر به  تهران نمی آیم و یا آن جا کشته می شوم یا صدام را بیرون می کنم و از همان جا به لبنان می روم. اقای (امام) خمینی به احمدآقا گفت بگو دکتر مصطفی بیاید. اسفند 59 مصطفی به تهران آمد و پیش آقا رفت. فروردین دوباره می خواست ایشان را ببیند که نشد. به من گفت می روم جبهه واگر سالم برگشتم دوباره آقا را می بینم. این آخرین دیدار من و چمران بود.» موسیقی ملایمی که حالا با پایین آمدن تن صدای ما بلندتر شنیده می شد تناسب عجیبی با حال و هوای آن لحظه دکتر یزدی داشت. حرفی نزدم تا هرچه می خواهد از چمران بگوید. صدایش ضعیف تر از دقایقی قبل هم شد و کلمات فاصله دار از دهانش خارج می شدند. گفت «دل من از این جهت سوخت که می دیدم چمران با همه وجودش از آب و خاک ما دفاع می کند. تمام دانش و تجربه خودش را جنگ های چریکی را وسط گذاشت. با قاطعیت می گویم که اگر ما در جنگ با عراق زمین از دست ندادیم مرهون دو نفر است. امام خمینی و مهدی چمران. آیت ا... خمینی رهبری کاریزماتیک بود و رابطه نزدیکی بین مردم و جبهه به وجود آورده بود. چمران هم یک فرمانده بی همتا بود.» یاد تصویری افتادم که ابراهیم حاتمی کیا در فیلم چ از مصطفی چمران نمایش داده است؛ یک چمران مردد. این چمران با چمرانی که دکتر یزدی از آن حرف می زد تفاوت اساسی داشت. گفتم روایت حاتمی کیا از چمران را چگونه دیدید؟ با اشاره سر گفت که قبولش ندارد. گفت «به حاتمی کیا گفتم چمرانی که شما معرفی کردید مهدی چمران نیست. گفتم چ چمران نیست» پرسیدم از چه نظر چ چمران نیست و پاسخ شنیدم. «چمران هیچ وقت انسان مرددی مثل این که در فیلم نشان داده می شود نبود. حاتمی کیا وقتی یادنامه من درباره چمران را خواند آمد و گفت چمران واقعی آن چیزی نیست که برخی می خواهند من بسازم بلکه چیزی است که این جا خواندم. اما در نهایت هیچ چ را براساس آن چه برخی می خواستند درست کرد. چمران فیلم حاتمی کیا مبراز و قاطع نیتس. این اشتباه است.» این را که گفت آهی کشید و گفت «به قول قدیمی ها من و چمران خیلی با هم بیجی باجی بودیم. قدرش را ندانستند.» این جمله آخر را با آهسته ترین صدایی که می شد از ابراهیم یزدی شنید گفت و سکوت کرد فکر کردم دقیقه ای چیزی نپرسم و همراه با او به یاد مصطفی چمران سکوت کنیم.


باید فضایش را عوض می کردم و دوباره هیجان قبلی را به او برمی گرداندم. پرسیدم دکتر! بهترین دهه زندگی شما کدام دهه بوده؟ خندید. موفق شدم که دوباره خنده را به او بازگردانم. با خندن گفت «همه دهه ها خوب بود.». گفتم دهه خوب تر نداشتید؟ به جای جواب من چیزی را که خودش دوست داشت گفت گفت که «این روزها که مشغول نوشتن خاطراتم هستم گاهی دچار افسردگی می شوم. یک باره افسرده و ناراحت می شوم و در میانه کار به خانم می گویم که من دیگر بریدم. می روم و دراز می کشم. می گویم باتری ام تمام شده و باید دوباره آن را شارژ کنم.» با خنده گفتم تمام شدن شارژ به ابراهیم یزدی نمی آید. با کلافگی قابل درکی گفت «خانم! من همیشه در برابر بچه هایم احساس شرمندگی می کنم. . من از وقت آن ها می دزدیدم حالا هم هشت سال است هیچ کدام شان را ندیده ام» دو دستش را با «نمی دانم» ی که بر زبان آورد در هوا چرخاند و با همان چاشنی طنز خاص خودش گفت «مشکل این است که نم یدانم پیش چه کسی باید بروم و برای چه کسی باید نامه بنویسم و درخواست کنم که اجازه بدهند برای دیدن بچه هایم بروم. شما اگر کسی را می شناسید بگویید من بروم پیشش یا از طرف من به او بگویید چرا نمی شود من بروم دیدن بچه هایم». زیر لب گفتم انگار الان بزرگ ترین آرزوی شما دیدن بچه هاست. دستمال کاغذی ای را که توی دستش بود با حرص داخل لیوان پرت کرد و گفت «بله! باور کنید همین است» با آه بلندی که کشید خلع سلاح شدم و گپ و گفت را تمام کردم.


منبع: ماهنامه اندیشه پویا، شماره 32

مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
ادامه
آخرین خبر

افزایش حقوق کارمندان از این ماه باید پرداخت شود

دلار در آستانه سقوط به کانال 13 هزار تومان

بالاخره صدای مستاجران شنیده شد!

ثبت نام جدید برای دریافت سهام عدالت چگونه است؟

صادرات فرآورده‌های نفتی به افغانستان متوقف شد

تخریب ویلای میلیاردی بعد از یک سال

روغن موتور برای چندمین بار گران شد

آیا برج های میلیاردی خالی از سکنه مشمول احتکار می شوند‌؟

زمزمه آزاد شدن واردات خودرو از مجلس

چین دلارهایش را حراج کرد

خرید و فروش همزمان خودرو در یک روز، با طرح کلید به کلید همراه مکانیک

واکنش جمنا به تهدیدات اخیر آمریکا

کنایه تند «شهاب مرادی» به مسئولین برای موضوع فیلترینگ

نماینده عراق: عبدالمهدی در حال رایزنی میان ایران و آمریکا است

پیام رئیس جمهور فرانسه به روحانی

سناتور جمهوری‌خواه: جنگی با ایران اتفاق نخواهد افتاد

«گلگیر»؛ نامی که زیباکلام برای دولت دوازدهم برگزید!

پیشنهاد تغییر نام وزارت ارتباطات به وزارت اینترنت

عارف وارد گود رقابت می‌شود؟

یادداشت مطهری به مناسبت سالگرد انتخابات ریاست جمهوری

افزایش تدابیر امنیتی در آب‌های سرزمینی شورای همکاری خلیج فارس

مرگ آشکار 30 هزار یمنی مقابل سکوت محافل بین المللی

ضرر 80 میلیارد دلاری اوکراین به سبب کاهش روابط با روسیه

پوتین تسلیحات لیزری روسیه را به افسانه تشبیه کرد

حمله لفظی ترامپ به نماینده هم‌حزبی‌ خود

هوآوی: هرگز تسلیم فشارهای آمریکا نمی‌شویم

بزرگترین انتخابات پارلمانی جهان پایان یافت

ودیعه‌گذاری ۲۵۰ میلیون دلاری عربستان در بانک مرکزی سودان

ترامپ دست از سر رسانه‌ها برنمی‌دارد

افطاری فلسطینی‌ها کنار خرابه‌ها

روایتی تلخ از شروع یک زندگی قبل از سیل

ماجرای قاتل پورشه سوار در اصفهان به کجا رسید؟

علت بوی نفت در شهران تهران چیست؟

«گاوصندوق» دزدها به دام افتادند

حرف‌های مگو از داخل هیئت امنای تامین اجتماعی

هشدار پلیس به جوانان متقاضی کار در خارج از کشور

توضیحات نماینده مجلس در پی حواشی دیدار با قربانیان اسیدپاشی

پسر پولدار دختر مورد علاقه‌اش را زنده به آتش کشید!

گفتگو با خواستگار لاکچری؛ دختر تهرانی سوار BMW جوان تبهکار شد

دلایل عدم مراجعه بیماران «HIV» به مراکز درمانی