رصد

کد خبر: ۸۷۶۵۷
تاریخ انتشار: ۰۶ تير ۱۳۹۵ - ۱۱:۲۴

مریم شبانی/ نیم ساعت زودتر از قرار به شهر کتاب مرکزی رسیدم که حاتم قادری را لابه لای قفسه کتاب ها دیدم زودتر از من رسیده بود حتا. غرق نگاه کردن کتاب ها بود که سلام کردم. دعوتش کردم داخل کافه. گفت که چون زود رسیده می تواند کتاب ها را ببیند تا به ساعت قرار متعهد باشد. گفتم هر طور شما راحتید که گفت بروید کافه. فقط میز چسبیده به بار خالی بود که دورش نشستیم. توی صندلی که آرام گرفت گفت «اصلا تصورش را هم نمی کردم که شما را این جا در کافه ببینم.» جابه جا شده و نشده توی صندلی نگاهش کردم که گفت «من اصلا کافه نمی روم رستوران هم سال هاست نمی روم». گفتم تعجب نمی کنم از این حرفی که می زنید اما دوست دارم بدانم روزانه به جز دانشگاه کجا می روید؟ گفت «کتاب فروشی زیاد می روم. قدم می زنم حول و حوش خانه معمولا زیاد پرسه می زنم. کوه هم که کنار خانه است و هفته ای یک بار می روم.» گفتم احتمالا اگر دیوار به دیوار دربند نبودید کوه هم نمی رفتید. با خنده ای که کرد تایید حرفم را گرفتم. گفت «احتمال اگر نزدیک نبود نمی رفتم.» دعوتش کردم به انتخاب نوشیدنی. به شوخی گفت «اسپرسو که نمی خورم.» دنباله شوخی اش را گرفتم و گفتم می دانم که با اجبار مشکل دارید پس خیال تان راحت باشد که این جا در انتخاب نوشیدنی آزادید و اسیر نام «یک فنجان اسپرسو» نیستید. خندیدیم. انتخاب حاتم قادری یک نوشیدین سرد کم شیرین بود، یک لیوان نعناع و لیمو. یک دمنوش گرم گل گاوزبان هم برای من. با این که عصر بود اما دعوت کیک را رد کرد. گفت« رژیم غذایی ام منظم است. ظهر در دانشگاه ناهار خوردم و تا شام چیزی نمی خورم.» نگاهش کردم و زیر لب گفتم برای همین این قدر لاغر مانده اید که جوابم را داد: «یک دلیل لاغری من همین زیاد نخوردن است. یک دلیل هم راه رفتن زیاد است و دلیل دیگر هم بیماری دیابت است.» روی پیشانی اش رد عرق بود. انگار گرمای ساعت چهار عصر را هنوز با خود داشت و خنک نشده بود.


 یکی دو سالی است که به جز تعدادی نامه به دو دخترم در هلند و آمریکا چیزی ننوشتم.» ارتباط من با بچه هایم خیلی کم است. گایه دو ماه یا سه ماه می شود که با آن ها صحبت ندارم. این جور وقت ها اظهار دلتنگی می کنند و من هم از دغدغه هایم برای شان می نویسم. بعضی وقت ها هم از رویدادهای اطرافم با آن ها صحبت می کنم نامه ها احوال پرسی نیست.»


داشت می گفت: «امروز روز خیلی گرمی است و ...» که یک سوال از او پرسیدم. گفتم این روزها چه می نویسید و مشغولیت تان چیست؟ گفت» یکی دو سالی است که به جز تعدادی نامه به دو دخترم در هلند و آمریکا چیزی ننوشتم.» گفت فقط نامه آن هم برای بچه ها؟با همان ریتم آرامی که در صحبت کردنش داشت جوابم را داد: «فکر می کنم امکان چاپ کارهایی که می کنم وجود ندارد و باری همین دست به قلم هم نشدم.» می خواستم بدانم مشغولیت ذهنی حاتم قادری این روزها چیست. دوباره سوالم را پرسیدم و این بار جوابم را گرفتم: «یک کار انجام شده راجع به آرمان شهر دارم. این کار پاسخ به پرسشی قدیمی در ذهن خودم است که اصلا آرمانشهر دست یافتنی است یا نه. به جز این درس گ فتارهایی هم در الهیات سیاسی دارم که امکان چاپ آن وجود ندارد. چند سالی هم هست که در دانشگاه پروژه کشف ذهن را دنبال می کنم. الان مشغول کار روی شریعتی هسم که امکان چاپ آن هم نیست. یک قمدار هم برای نوشتن تنبلی می کنم. یک مقدار هم سعی می کنم به عنوان یک کنشگر اندیشگی نقش ناظر داشته باشم.» خندید توی دلم گفتم چرا دارد می خندد؟ ربط خنده اش در جمله بعدی بود که گفت «ی مقدار هم خطم بد شده وب اعث شده که فعلا ننویسم. خلاصه دلایل برای ننوشتنم زیاد است» و باز خندید.


لیوان نوشیدین را که جلوی حاتم قادری گذاشتند بلافاصله برداشت و چند قلپ خورد. معلوم بود که تشنه است. ذهنم هنوز توی نامه هایی بود کهب رای دخترهایش می نویسد. می خواستم بدانم چرا نامه می نویسد وقتی دور و برمان پر است از اپلیکیشن های ارتباطی صوتی و تصویری پرسیدم نامه هایی که می نویسید کاغذی است یا دیجیتالی؟لیوان نوشیدنی را گذاشت روی میز و گفت: «من تایپ بلد نیستم می نویسم و شمسی خانم تایپ می کند و برای بچه ها می فرستد.» گفتم حالا چرا نامه؟ نامه های تان وجه خاصی دارد؟ شنیدن جوابی که داد از زبان یک پدر خیلی عجیب بود آن هم از زبان یک استاد دانشگاه. خیلی راحت گفت« ارتباط من با بچه هایم خیلی کم است. گایه دو ماه یا سه ماه می شود که با آن ها صحبت ندارم. این جور وقت ها اظهار دلتنگی می کنند و من هم  از دغدغه هایم برای شان می نویسم. بعضی وقت ها هم از رویدادهای اطرافم با آن ها صحبت می کنم نامه ها احوال پرسی نیست.» تعجبم را از آن چه گفته بود در نگاهم نشان دادم و از دلیل این ارتباط کم با بچه هایش پرسیدم با سه دختر و یک پسرش گفت« اصولا ارتباطات من با آدم ها کم است.» معترضانه گفتم بچه ها که «آدم ها» نیستند. خون سردانه جوابم را داد که «درست می گویید ولی این طور است دیگر. هر کسی به من می گوید چرا به دیدنم نمی آیی می گویی پسرم دو سال است که ازدذواج کرده و من پانزدهم اسنفدماه گذشته برای اولین مرتبه آن هم اتفاقی به خانه اش رفتم.» به خودم جزئت دادم وب ه شوخی گفتم انگار مشکلی در شماست که از بچه ها هم دوری می کنید. لبخند زد و خیالم راحت شد که از حرفم ناراحت نیست.


«میرزا صالح اشتباه می کند من حرف هایش را شنیده ام اما یک اشتباه وحشتناک می کند و فکر می کند من جزو کمیته تسویه بودم من اصلا آن جا نبودم.» این که آقای میرزاصالح هر کاری را که در انجمن اسلامی شده می خواهد پای من بگذارد خوب نیست. او من را به عنوان فرد نمی بیند و به عنوان یک جمع می بیند».


لبخندش را عمق بخشید و گفت مشکل که زیاد دارم شاید این هم یکی اش است. بیشتر در خلوت خودم هستم. بچه ها می آیند و سر می زنند.» فکر کردم هنوز با ماجرای خلوت گزینی حاتم قادری کار دارم در این گپ و گفت اما ترجیح دادم جبهه بحث را عوض کنم و بعد با دست پر برگردم سر انزواطلبی خود خواسته اش. انگشت گذاشتم روی پروژه کشف ذهن که چند دقیقه قبل بین حرف هایش گفته بود. پرسیدم این کشف ذهن که دنبال آن هستید می خواهد چه کار کند؟ حالت نشستن اش را که دست به سینه بود تغییر داد. لیوان نوشیدنی را از جلوی دستش کنار گذاشت و اول کشف ذهن را برایم تعریف کرد: «کشف ذهن پیش از آن که به حوزه معرفتی و گزاره های بیرونی معطوف باشد به وضعیتی که در آن گزاره سازی می شود توجه می کند. وقتی روی جلال آل احمد و علی شریعتی به عنوان دو نمونه کار کرده ام. منظورم این است که یک برش مهم از تاریخ را مدنظر دارم و مرادم فقط این افراد نیست. دبنال این هستم که بفهمم مواجهه ما چگونه بوده و اسطوره های ما چگونه ساخته و پرداخته شده است. یادم از کتاب آشوب آمد که درباره محمد مصدق نوشته شده است. کتابی که در اصل پایان نامه ای دانشگاهی زیر نظر حاتم قادری بود که بعد از انتشار در اقلب کتاب خیلی از دوستداران محمد مصدق را خوش نیامد. پرسیدم رهاورد کشف ذهن چیزی است شبیه کاری که درباره مصدق در کتاب آشوب شده است. عینکش را از روی صورتش برداشت و گذاشت روی میز. آرام و شمرده شروع کرد به شرح دادن: «کشف ذهن به پروژه کتاب آشوب نزدیک است اما متفاوت است با آن چه آن جا انجام شد. بعد از انتشار آن پایان نامه از هر دو طرف ایراد گرفتند و مخالفت ها زیاد بود. حتا این نسبت را می دادند که عمدا دارید چهره ها را می شکنید. در حالی که اصل کار حمله به چرهه ها نیست و بیشتر تحلیل از زوایای متفاوت است.»


جدی تر از قبل شده بود دست راستش هم رد حرف زدن به کمکش آمده بود تا این مشغولیت ذهنی اش را بهتر برایم توصیف کند. ریتم صدا و حرف زدنش اما همان بود که بود که آرام و یکنواخت. انگار می خواست یادم بیاورد که حاتم قادری از آن آدم هاست که می خواهد حرفش را با استدلال مقبول مخاطب کند نه با بلند و آرام کردن صدا پرسیدم می شود مصداقی تر درباره کشف ذهن برایم بگویید که چه می کند؟ و گفت «افرادی مثل جلال ال احمد و شریعتی و صادق هدایت حسن شان این است که آثارشان خیلی زیاد است و نمونه خوبی برای کشف ذهن هستند. مثلا آل احمد نامه هایش بسیار مهم است و ذهن او را باید از راه نامه هایش خواند نه از روی کتاب هایش ریعتی هم شخصیتی رمانتیک است و همه گزاره های معرفتی اش را از فضای رمانتیک می گیرد و اسطوره سازی می کند. موضوع کشف ذهن در آوردن این هاست.» زیر لب گفتم یک جور مواجهه واقعی با آدم هاست انگار با گفتن «دقیقا» تایید کردم. لیوان نوشیدین را برداشت و زمین گذاشت چیزی نخورد.


گفتم اصلا کف ذهن از کجا برای شما مهم شد؟ لبخند زد و گفت « یک داستان قدیمی برایت بگویم؟» سر تکان دادم که یعنی بگویید. این بار یک قلپ نوشیدنی خورد و بعد گفت «این علاقه در من قدیمی است اما تا شکل بگیرد و تبدیل به یک دیسیپین دانشگاهی شود طول کشید. از جوانی به روان شناسی و علوم سیاسی علاقه داشتم چون آن ها را علومی می دیدم که با امور روزمره مردم سر و کار داشتند. فلسفه هم زیاد خوانده ام و بیست و چند سال است که با دانشجویان دکتری از افلاطون و سقراط صحبت می کنم. می دانم که اگر قرار بود صرف اندیشه ورزی محض انسان ها را به یک وفاتی برساند تا حالا رسانده بود. در واقع جنسیت نوع خاستگاه، اجتماع، فرهنگ ، ترس و بیم و شجاعت ما در قالب گزاره ها خودشان را آشکار می کنند. اگر به این مسائل پرداخته شود یک خلا مهم را پوشش می دهیم. من وقتی جلال را می بینم احساس می کنم او نوعی اودیسگی هویت دارد و دنبال ملجا و پناه می گردد. این متفاوت از وجه بیرونی اوست».


آقای میرزاصالح در دانشگاه رابطه اش با من خوب بود. ولی نوع رفتاری که با دانشجویان داشت تحریک کننده بود. دکتر اکبر با ریاست دانشگاه که قائم مقام حزب رستاخیز بود خیلی رفیق بود و با حرف هایش دانشجویان را تحریک می کرد آدم بیست ساله شرایط خودش را دارد و طبیعی است که اعتراض می کند».


صحبتش که تمام شد یادم آمد از نقدهایی که در اوج دوران اصلاحات به اطلاح طلبان و دانشجویان دفتر تحکیم وحدت دشت به اطلاح طلبان می گفت ذهن شما روستایی است. آن نقدها را یادآوری کردم و پرسیدم آن زمان م نگاه تان این بود که ذهنیت آن ها را جلوی آفتاب بگذارید تا خودشان هم ببینند؟ وقتی وسال می پرسیدم به واژه واژه آن دقت می کرد. دست راستش را گذاشته بود زیر چانه و می شنید. صحبت من که تمام شد مکث نکرد. جوابم را داد: «کالبد شکافی ذهن برای من هم مهم است و هم خیلی دوستش دارم» گفتم اما خیلی ها دوست ندارند ذهن شان خوانده شود و شاید به همین دلیل بود که آن زمان اصلاح طلبان نقدهای شما را برخورنده تصور می کردند و لقب مخالف خوان به شما داده بودند. لبخندش را پررنگ تر کرد که نشانه تایید حرفم بود. با همان بی تفاوتی نهفته در صدایش گفت «تا وقتی که درباره بقیه بگوییم خوب است اما وقتی نوبت به ما برسد خوب نیست. من به هر حال روشم انتقادی است.حتا این پروژه هم ی جورهایی انتقادی است اما خب معمولا حس خوبی به ما دست نمی دهد که بخواهیم ذهنیت خود را کشف کنیم.»


روی همین جمله آخرش ایستادم. فکر کردم بد نیست اگر روی کشف ذهن حاتم قادری متمرکز شوم. گفتم اجازه می دهید ذهن تان را کشف کنم؟ خندید گفتم شاگردی می کنم و درس پس می دهم با لبخند پررنگی گفت «کشف ذهن من هم خوب است» برگشتم سر صحبت یک ربع قبل و پرسیدم به چه علت ارتباط شما با بچه های تان این قدر کم است؟ مثل استادی که مچ دانشجو را بگیرد یا بخواهد یادش بیاورد که درسش را خوب نخوانده همراه با لبخندی که چاشنی ریتم صحبتش کرد گفت« این که کشف ذهن نیست. کشف ذهن این است که شما قراین را کنار هم بگذارید و بعد بگویید گمانه زنی من چنین است. نه این که از من بپرسید.» خودم را جمع و جور کردم تا با اعتماد به نفس به حاتم قادری بگویم که فکر می کنم خود بزرگی دارد تا جایی که می تواند چای بچه ها را هم بگیرد. بعد هم نگاهش کردم و پرسیدم تایید می کنید که خود بزرگی دارید؟ این که تلویحا  خودخواه خوانده بودمش هم تغییری در نگاه و صدایش ایجاد نکرد. توی صندلی هم تکان نخورد. همان بود که بود با مقدار قابل محسوسی بی تفاوتی نهادینه شده در نگاه و گفتارش. سکوت که کردم جوابم را داد گفت «نظرات را تایید نمی کنم اما مخالف هم نیستم. معتقدم آدم ها اگر خودشان را دوست داشته باشند چیز خوبی است. یکی از مشکلات جامعه ما این است که خودمان را دوست نداریم و بیشتر فدایی این و آن می شویم.» انگار که خواسته باشم تایید حرفم را بگیرم دوباره گفتم همین من بزرگ شماست که باعث می شود بچه ها را نبینید؟ لبخندش را بیشتر کرد و گفت «بچه ها خودشان می دانند که من معمولا دلتنگی ندارم و اگر هم باشد برای شمسی خانم است. دیدن آدم ها را دوست دارم به بچه هایم هم علاقه دارم و خودشان می دانند اما ...» پریدم وسط حرفش که با این روحیه اصلا چرا چهار تا بچه اوردید؟ بدون مکث جواب داد گفت «شما درست می گویید شرایط اول انقلاب بود و نگاه سیاسی و ایدئولوژیک آن زمان من با تصورات امروزم خیلی فرق می کرد. حتا فکر می کردم بیشتر از چهار بچه می گویید. شرایط اول انقلاب بود و نگاه سیاسی و ایدئولوژیک آن زمان من با تصورات امروزم خیلی فرق می کرد. حتا فکر می کردم بیشتر از چهار بچه هم می توان داشت اما الان طور دیگری فکر می کنم. ولی من به بچه هایم علاقه دارم و آن ها هم حرف من را می فهمند. به هر حال من آدم ها را کم می بینم. موبایل ندارم. ایمیل نمی بینم».گفتم از این انزواطلبی خسته نمی شوید؟ نه «اصلا» را با تاکید گفت و من باز هم راضی نشدم گفتم گمان می کنم به خودتان باروانده اید که خسته و اذیت نمی شوید. گفت «این طور نیست» سماجت کردم و پرسیدم عذاب وجودان ندارید که ارتباط تان با بچه ها کم است؟ کلافه نشد از این اصرار من اما جدی تر از قبل جوابم را داد. گفت یک تصور غلط در ذهن شما وجود دارد که فکر می کنید کم دیدن به معنای کمی علاقه است. من این طور نمی بینمو. من دوست دارم فاصله ام را با بقیه آدم ها بیشتر کنم» این را که گفت لیوان نوشیدنی را بالا برد بعد هم دست چپش را گذاشت روی دیوار بار کافه و چشم دوخت به من. گفتم این روحیه انزواطلبی امروز شما با روحیه انقلابی گذشته شما تفاوت ماهوی دارد. پرسیدم چطور شد از تجربه آن فضاهای شلوغ حضور و بحث در انجمن حجتیه به انزواطلبی امروز رسیده اید؟ برای جواب دادن اصلا فکر نکرد. انگار در منظومه ذهنش تکلیفش با خودش مشخص است که برای جواب دادن به هیچ سوالی مکث نمی کند گفت «بعضی کارها که در دوره ای انجام دادیم جزو علایق مقطعی آدم است. گاهی اوقات وظیفه و تکلیف انجام می دهیم. آن زمان همانجمن حجتیه انتخاب اولم نبود. بخشی از یک فرایند و نقشی بود که در این فرایند داشتم. به مرور احساس کردم که باید به خودم برگردم و درباره چیزهایی که می دانم تامل کنم» گفتم قبول اما از شما به عنوان یک روشنکفر این قدر انزواطلبی پذیرفتنی نیست. اعتراض کرد که «چرا نباشد؟ من سال هاست که می گویم روشنفکر الزاما متعهد نیست. یک زمانی شاید این طور فکر نمی کردم اما الان برای آن خطوط نظری هم قائل می شوم. اصلا این طور نیستم که بخواهم تعیین تکلیف بکنم. این حرفم به معنای انفعال هم نیست. من بارها به همام پسرم و یا حسنا دخترم گفته ام که لازم نیست مسیر من را طی کنند. اتفاقا آدم وقتی در مسیری که رفته بازخوانی می کند بیشتر منزوی تر می شود و در لاک خودش فرو می رود».


فکر کردم حاتم قادری تا به این جا که شصت ساله شده چند بار چرخش فکری داشته جوانی اش که در فضای رمانتیسم انقلابی گذشته اما در دوران میان سالی اش که مصادف شده بود با دوران اصلاحات در قامت یک روشنفکر منتقد رمانتیسم روشنفکران دهه چهل را نقد می کرد و تنه به فردگرایی لیبرال می زد. این ها را به خودش هم گفتم و بعد از امروزش پرسیدم. گفتم گمان می کنم دغدغه های رمانتیستی و سوسیالیستی دوباره در شما پررنگ شده است؟ تایید کرد گفت« بالاخره آدم از تحولات چیز یاد می گیرد و اندیشه های خودش را بازبینی می کند یک بار به گذشته خودت نگاه انتقادی می کنی یک بار به چیزهایی که دیگران می گویند نگاه انتقادی می کنی یک بار به چیزهایی که دیگران می گویند نگاه انتقادی داری و یک بار هم دقت می کنی که چگونه بین این ها انتخاب و گزینش می کنی و ترکیب جدیدی شکل می دهی. این ها هر کدام زوایای پردردسری است. من هیچ وقت ایدئال گرا نبودم اما هر چه جلوتر آمدم متوجه شدم که عدالت بیشترین نیاز جامعه است ضمنا من هیچ وقت یک لیبرال کلاسیک نبودم و نیستم» گفتم تاکید زیادی روی بازبینی گذشته دارید و من هم دوست دارم به گذشته برگردم و با شما این مسیر را تا به امروز بیایم. خندید و گفت بفرمایید. گفتم هر زمان که از شما درباره تجربه دوران دانشجویی سوال می شود خودتان را از اتفاقات آن زمان که اوج آن حضور در انقلاب فرهنگی بود کنار می کشید و می گویید که همان زمان هم به گفت گوی انتقادی اعتقاد داشتیم. معترضانه گفتم نمی شود نام گفت و گوهای حذفی آن زمان را بگذارید گفت و گوی منتقدانه به خودم جرئت دادم و پرسیدم به قول آقای شایگان احیانا روشک کاری نمی کنید؟ برخلاف تصورم به جای این که از لحن سوال ناراحت شود لبخندش را بیشتر کرد. خیالم راحت شد و حواسم را جمع کردم برای شنیدن جوابش. می دانستم که رفت و برگشت سوال های من و جواب های حاتم قادری از این جا به بعد قرار است تندتر شود. جوابش به سوالم این بود که «وقتی انقلاب شد من یک جوان بیست و دو ساله بودم. نباید هیچ وقت انتظاری که الان از من در شصت سالگی دارید از آن جوان بیست و دو ساله داشته باشید. آنز مان هم سعی می کردم برخوردم با جریانات انتقادی باشد. حالا آن اتفاق ها را نتیجه اش هر چه بوده نباید به حساب من بگذارید». گفتم این که بگویید نیت من خوب بوده کافی است؟ دست راستش را بالا آورد تا تاکیدش بر جمله ای که می خواهد بگوید بیشتر شود گفت نه! صحبت از نیت نیست. صحبت از باورهاست» گفتم قصد شبیه سازی ندارم اما با این استدلال شما  می شود به نقش تقی شهرام در ماجرای ترور مجید شریف واقفی هم جور دیگری نگاه کرد. می شود گفت تقی شهرام خودخواه نبوده و باور داشته که شریف واقفی تجدیدنظر طلب است و باید حذف شود. مثالم را خیلی دور از خودش خواند. گفت «شاید بخت من بوده که این میزان درگیر ماجراهای انقلابی نبودم. ولی در حدی که بودم هم اعتقادم بر این است که خامی بوده سادیگ بوده و حتا بی اطلاعی. معنایش این نیست که اگر از گذشته پشیمان نیستم حاضر به تکرارش هستم» گفتم این حرف شما خیلی مهم است اما برای من که شما را به عنوان یک روشنکر نگاه می کنم مهمتر این است که اگر امروز آقای حاتم قادری مثلا به آقای حسن روحانی می گوید دست های شما آلوده است برای این که به خودش اطمینان کنم باید اول مطمئن شوم که دست هایش آولده نیست و اگر زمانی هم آلوده بوده یک جایی دست هایش را شسته است. پرید وسط صحبتم که «حرف بی ربطی می زنید» گفتم می خواهم تاکید کنم که اعتراف به اشتباه برای پذیرش مواضع امروز شما از جانب من خیلی مهم است. با همان دست تکیه داده به دیواره بار و آن یکی دست زیر چانه جوابم را داد. گفت «مثال شما اشتباه است. من اگر کار غیراخلاقی انجام داده ام باید دست خودم را بشویم ولی ممکن است سادگی کرده باشم و خامی». گفتم پس مثال ملموس تر می زنم. با دقت نگاهم کرد و منتظر مثال ماند. گفتم شما که در زمان دانشجویی تا حدی نقش گروه فشار را در دانشگاه بازی کردید تا زمانی که تکلیف خودتان را با آن تجربه روشن نکنید نمی توانید از گروه فشار انتقاد کیند. خیلی خون سرد گفت « با تو موافق هستم اما اول باید نشان دهی که من گروه فشار بودم. بعد هم ببینیم که چقدر این فشاری که می گویی زیاد بوده و چه فضاهایی را تغییر داده است» پرسیدم ناراحت نمی شوید اگر مصداقی صحبت کنم؟خندید و سرش را تکاه داد انگا که توی دلش گفته باشد این گوی و این میدان. گفتم شما جزو دانشجویان انقلابی در دانشگاه شهید بهشتی بودید که در پروژه انقلاب فرهنگی نقش داشتید و از جمله تاثیراتی که گذاشتید اخراج دکتر اکبر، رئیس دانشکده علوم سیاسی آن دانشگاه و غلامحسین میرزا صالح و راه اندازی یک دانشگاه موازی در داخل دانشگاه بود. پریدم ناراحت نیستید از این که دکتر اکبر بعد از اخراج از دانشگاه در پارکینگ عمومی فیش می فروخت؟ خندید و گفت « انقلاب مسائل خاص خودش را دارد و البته معنای این جمله من این نیست که اگر انقلاب مسائل خودش را دارد شما همیشه می توانید ان مسائل را تکرار کنید و جلو ببرید. من سال هاست به این نتیجه رسیدم که اگر به جای اقدامات رادیکال وارد فضاهای حل بحران شویم به نفع مان است. ولی به عنوان یک جوان بیست و دو ساله آن زمان از چنین برداشتی استقبال نمی کردم». آمدم یک مثال دیگر بزنم که دعوتم کرد به شنیدن ادامه صحبتش. سکوت کردم گفت «من همان زمان ها مدتی سر دبیر مجله جوانان بودم و به مناسبتی چند روز قبل داشتم آن مجله ها را روق می زدم و دیدم که چه تتیرها و مطالب تندی داشتیم. ولی می دانم آن زمان این تندی ها را با هدف سیاسی کاری انجام نمی دادم.»


من هنوز قانع نشده بودم فکر کردم باید بخشی از اعتماد به نفس مثال زدنی حاتم قادری را به خودم منتقل کنم تا راحت تر بتوانم بحث را ادامه دهم. داشت نگاهم می کرد که دنباله حرفش را گرفتم و گفتم منطق موقعیت را می فهمم و این را که می گویید آن زمان تصور کار غیراخلاقی نداشتید درک می کنم اما شما باید نسبت به نتایج اقدامات تان به لحاظ اخلاقی پاسخ گو باشید. گفت «دست های آلوده جایی است که فرد می داند کار صادقانه انجام نمی دهد و به نظرش می رسد که دستش آلوده است. شما دنبال یک چیز دیگر هستید. می خواهی به این برسی که اقدامات رادیکال امر بدی است. این خیلی خوب است ولی ممکن است من در بیست سالگی به این جا نرسم و در چهل سالگی برسم. تونسل بعد از من هستی و در موقعیت دیگری قرار گرفتی و تجربه دیگری دار. شما هم باید در آن موقعیت ها قرار می رگفتید تا معلوم شود انتخاب تان چه می بود» خواستم یک مثال ملموس بزنم که خیلی خون سرد پرسید «من بحثم را ادامه بدهم یا شما بپرسید؟» سکوت کردم و با اشاره دست نشان دادم که گوش می کنم. با همان ریتم آرام صدا توجهم را سمت خودش جلب کرد و گفت «درباره همان مثال قبلی ات یک نکته می خواهم بگویم. تقی شهرام می تواند بگوید من با نیت آدم کشتن دستور ترور شریف واقفی را ندادم. به نظر من باید از او پذیرفت اما این پذیرش به این معنا نیست که باید اجازه داد این نوع اتفاق در جامعه تکرار شود» گفتم می خواهم یک مثال دیگر بزنم.


ارجاع دادم به کتاب از سپیده تا شام که خاطرات آذر آدریان پور، همسر دکتر شجاع شیخ الاسلام است از حوادثی که بعد از انقلاب و به دنبال زندانی شدن همسرش که وزیر بهداشت رژیم پهلوی بود بر سر این خانواده آمد. گفتم پیامد تصمیم ها و حوادثی که شما رد آن دخیل بودید خیلی از زندگی ها را به مسیر دیگری انداخت و آدم هایی که فقط یک بار فرصت زندگی کردن داشتند این فرصت شان را باختند. پرسیدم می خواهم بدانم که تکلیف شما در برابر آن آدم ها چیست؟ باز هم بدون مکث جواب داد گفت «حرفت را کاملا می فهمم و قبول دارم. اما را سوالت را از طرف دیگر نمی پرسی. چرا فکر نمی کنی که آن آدم ها و خانواده ها در زمان خودشان آدم های قدرتمندی بودند و با سیاست های شان مستقیم و غیرمستقیم زندگی های زیادی را تباه کردند». انتظار این پاسخ را نداشتم از حاتم قادری. معترضانه گفتم من درباره سرهنگ نصیری یا رئیس ساواک صحبت نمی کنم. دکتر شیخ الاسلام یا دکتر اکبر به عنوان استاد دانشگاه چه زندگی هایی را تباه کرده بودند؟ خندید و با خند گفت محاکمه می کنید و نه گفت و گو. گفتم این شیوه سوال پرسیدن را در دوران اصلاحات از شما آموختم. خندید و بدون هیچ تکان و تغییری در نشستن اش صحبتش را ادامه داد گفت « این که من در هیچ کجا حکمی نگرفتم و نه استاندار شدم و نه وزیر و وکیل نشان می دهد که برای خودم یک مشی داشتم. البته وقتی تب و تاب انقلاب بلند شد من هم رفتارهایی کردم قبول دارم که یک جایی این رفتارها می تواند از حدش بیرون رفته باشد. اما این که حدش کجاست محل بحث است. به نظر من مهم ترین نکته این است که آن کارها را با چه نیتی انجام می دادم. اصلا درباره دکتر اکبر خوب بود که خودش زنده بود و نظرش را راجع به من از ایشان می پرسیدید». مرعوب جوابش نشدم گفتم اتفاقا دکتر میرزاصلاح حی و حاضر است و حرف هایی درباره نقش شما در تسویه اش از دانشگاه زده است. خیلی سریع واکنش نشان داد که «میرزا صالح اشتباه می کند من حرف هایش را شنیده ام اما یک اشتباه وحشتناک می کند و فکر می کند من جزو کمیته تسویه بودم من اصلا آن جا نبودم.»


لیوان نوشیدنی را برداشت و یک قلپ از آن خورد. لیوان را که زمین گذاشت گفتم همه حرف غلامحسین میرزاصالح آن نیست که شما برگه تسویه اش را امضا کردید که اتفاقا در این مورد اشتباه می کند. او به عنوان استاد دانشکده علوم سیاسی می گوید شما چند جوان پرشور بودید که می گفتید برخی استادان مشکل دار هستند و باید به جای آن ها استادان متعهد در دانشگاه درس بدهند که منجر به حذف خیلی ها شد . پرسیدم قبول ندارید که یک عده آتشش را مهیا کردند و یک عده هم کاغذش را امضا کردند؟ خون سردتر از قبل با لبخندی پررنگ روی صورتش جوابم را داد: « به عقیده من اتفاق بدی نبود...» پریدم وسط صحبتش و گفتم حذف تعدادی استاد دانشگاه بد نبود واقعا؟ دعوتم کرد به شنیدن حرف هایش گفت «من معمولا با استادانم رابطه خوبی داشتم و با خود میرزاصلاح هم رابطه ام خوب بود. احترام آقای میرزاصالح و دکتر اکبر هم جای خودش. اما این که آقای میرزاصالح هر کاری را که در انجمن اسلامی شده می خواهد پای من بگذارد خوب نیست. او من را به عنوان فرد نمی بیند و به عنوان یک جمع می بیند». گفتم این ها که می گویید پاسخ این که گفتید خیلی هم بد نشد نیست. دعوتم کرد به صبر و شنیدن. ادامه صحبتش را گرفت. «شرایط آن روز را باید در نظر بگیرید. یک نمونه اش را فقط می گویم. مسجد دانشگاه ملی به اوین مشرف بود. ظهر و غروب که در مسجد دانشگاه نماز می خواندم فکر می کردم این همه آدم در آن جا زندانی هستند و هیچ کدام از استادان اعتراضی هم ندارند.


حتا بعضا از آنس یاست ها دفاع هم می کردند. چرا این ها را نباید ببینیم. یک نکته مهم تر هم بگویم. من به عنوان شخص از سال 64 مواضع انتقادی پیدا کردم و از نگاه گذشته ام فاصله گرفتم اما تیپی مثل آقای میرزاصالح تا لحظه آخر از سیاست های نظام گذشته دفاع می کرد. گفتم این مقایسه که چیزی را عوض نمی کند و من می خواهم بدانم که شما به لحاظ اخلاقی باری روی دوش تان احساس می کنید؟ گفت نه! وجدانم معذب نیست اما کارای گذشته ام را دوباره تکرار نمی کنم» اعتراض کردم که این نوع مواجهه تان خیلی تقدیرگرایانه است اعتراض کرد که «چرا شما فکر می کنید من حتما باید فاجعه ای را مرتکب شده باشم. چرا فقط من را به عنوان یک جوان بیست و دو ساله می خواهی نگاه کنی.. اصلا چرا فکر می کنید این که خودتان این جا جلوی من نشسته اید دست های پاکی دارید؟ همین الان برای این که بتوانید مجله دربیاورید چه کارهایی می کنید؟» گفتم هیچ کاری نمی کنیم و اگر می خواهید درباره همین حرفی که زدید هم می توانیم صحبت کنیم. گفت «بحثم این نیست. من فقط می گویم نقش من این قدر نبوده که کسی بخواهد بگوید تو در این مقام بودی و چنین و چنان کردی. اصلا دقت کرده اید که کتاب های همین آقای میرزاصالح را انتشارات کویر منتشر می کند؟ محمدجواد مظفر که نقش بیشتر و فعال تری رد ماجراهای دانشگاه ملی داشت».


عصبانی نبود. نشانی از ناراحتی هم در چهره نداشت. خون سرد بود و بی تفاوت برای همین فکر کردم باز هم می توانم ادامه دهم. گفتم هنوز برایم عجیب است که به رغم انتقادهایی که از گذشته دارید اما ذره ای در خودتان احساس گناه در برابر آن محذوفان احساس نمی کنید. خندید. شبیه استادی بود که از دست دانشجوی سمجش نه کلافه می شود و نه توان تحملش را دارد. نگاهم کرد و گفت «من خطا نکردم. اگر بخواهی من را به خاطر اعتقاد 22 سالگی ام محاکمه کنی درست نیست. باید از من بپرسی هنوز همان طور فکر می کنی یا نه و من هم جواب می دهم که آن طور فکر نمی کنم. همین آقای میرزاصالح در دانشگاه رابطه اش با من خوب بود. ولی نوع رفتاری که با دانشجویان داشت تحریک کننده بود. این طور نبود که دانشجویان با میرزاصالح پدر کشتگی داشته باشند. اما وقتی در کلاس حرف های غیرمذهبی می زنید یا دست زیباترین دخترهای دانشگاه را می گیرید دکتر اکبر با ریاست دانشگاه که قائم مقام حزب رستاخیز بود خیلی رفیق بود و با حرف هایش دانشجویان را تحریک می کرد آدم بیست ساله شرایط خودش را دارد و طبیعی است که اعتراض می کند». گفتم کم و بیش قانع شدم که پاسخم را چنین داد: «قانع نشوید!» خیلی هم کشدار این جمله را گفت. خنده ام را که دید گفت «می بخشید که این را می گویم اما برایم اصلا مهم نیست که قانع شوید یا نشوید. نه این که به شما اهمیت نمی دهم بلکه قرار نیست مرعوب شوم». خندیدم و گفتم به شناختی که از شما دارم طبیعی است که قانع شدن یا نشدن من برای تان اهمیت نداشته باشد. این بار با هم خندیدیم قاطی خنده گفتم خیلی خوب است که دیوار دفاعی آدم این قدر محکم باشد و شنیدم که گفت «امیدوارم شما هم بتوانید در آینده دیوار دفاعی محکمی داشته باشید.»


خواستم دعوش کنم به یک نوشیدنی دیگر که دیدم تازه لیوانش نصف شده و او هم که با تعارفان مرسوم نسبتی ندارد. پس فکر کردم یک سوال دیگر بکنم و کم کم فتیله بحث را پایین بکشم. حدس می زدم در ادامه انتخابات ریاست جمهوری سال 92 که حاتم قادری آن را«خرداد خسته» خوانده بود احتمالا انتخابات مجلس اسفند 94 را هم خسته یا چنین چیزی نام گذاری کند. گفتم احساس می کنم به روحیه رمانتیک قدیم ها برگشتید با این نگاهی که به عرصه مشارکت سیاسی دارید؟ خیلی بی تفاوت پرسید «ربطش به رمانتیک بودن من چیست؟» گفتم همین که دستاورد دو انتخابات اخیر را کوچک می دانید نشان دهنده روحیه رومانتیستی شماست. حس کردم باید توضیح بیشتری بدهم تا دوباره جمله معترضه ای رد جواب نشنوم. گفتم انتخابات اخیر مجلس یک پیام خیلی مشخص برای شناخت مردم ایران داشت و آن این که با اتکا به عقلانیت حداکثری و با یک تحلیل رئالیستی از صحنه سیاست می توان در حد مقدورات بیشترین امتیاز را از طرف مقابل گرفت. نگاهش کرد که دقیق گوش سپرده بود به آن چه می گفتم. پرسیدم حدس می زنم این رئالیسم را روحیه رمانتیستی شما نمی پسندد؟ خندید و گفت «می خواهم به سبک خودت بگویم چقدر خوب است آدم دیوار دفاعی به این محکمی برای انتخابات داشته باشد». خندیدیم و من سکوت کردم تا پاسخ را بشنوم. گفت «بارها گفتم و سال هاست دارم می گویم که طرفدار مشارکت انتقادی هستم. شخصا رای نمی دهم چون آدم رمانتیک و کمال جویی هستم اما اگر کسی با رویکرد انتقادی رای دهد به او احترام می گذارم. اما شاید به من بگویید تو هم بیا رای بده و آن وقت می گویم که من نظر خودم را دارم».گفتم فکر نمی کنید که در رای ندادن شما مقدار زیادی تنزه طلبی وجود دارد؟ بی تفاوت شانه اش را بالا انداخت و گفت «عیبی ندارد». خندیدم و گفتم حواسم هست که قرار نیست مرعوب شوید. خندید و گفت «مخالف این نیستم که می گویید تنزه طلبی است ولی اعتقادم این است که یک عده باید در جامعه پیدا شوند که حرف دیگری بزنند. تعداد این ها هر چقدر هم کم باشد اشکالی ندارد. یک وقت هست که دلت نمی خواهد صدای رای ات را به دیگری بدهی حتا اگر یک نفر باشی. چون خوشبختانه در جامعه آدم نافذی نیستم می توانم بگویم رای نمی دهم و مواضعم را حفظ می کنم. به هر کسی هم که رای داده احترام گذاشتم. چی از این بهتر می خواهید؟ ولی این را که می خواهی با تحکم به من بگویی باید رای بدهم قبول ندارم» گفتم تحکم که نکردم آقای دکتر! خندید و گفت «اعتراض من به این است که نباید امر سیاسی را به انتخابات هر چهار سال یک بار تبدیل کرد» این را که گفت دفترم را بستم و گفتم من دیگر سوالی ندارم و نگاهش کردم و پرسیدم اذیت تان که نکردم؟ خندید و برای اولین بار توی صندلی جابه جا شد. دستش را از لبه بار برداشت و گذاشت روی میز و گفت «من عادت دارم به بحث های کلاسی و اصلا دلخور نمی شوم». نگاهی به اطراف کرد و گفت «اجازه رفتن به من می دهی؟» به احترامش بلند شدم و با حاتم قادری خداحافظی کردم. خیلی سریع از شهر کتاب خارج شد.


منبع: ماهنامه اندیشه پویا، شماره 35

مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
ادامه
آخرین خبر

آنالیز رفتار بازارها در ۲ ماهه نخست سال ۹۸

گشت دبیر ستاد تنظیم بازار برای پیگیری اوضاع بازار

سه پیش‌بینی برای تورم در سال ۹۸

هشدار به خودروسازها

سازمان تعزیرات و مسئله دریافت وصول یک جریمه 8 میلیاردتومانی

موج سواری سودجویان، علت گرانی های اخیر

رفت‌وبرگشت قیمت‌ها و نوسانگیری کوتاه‌بُرد

حمایتِ سازمان حمایت از پراید 60 میلیونی؟!

دستیار ویژه وزیر صنعت: ۱۰۰ هزار خودرو به بازار می‌آید

اسکوتر ۱۲ میلیون تومانی BMW رونمایی شد

روحانی: قطعاً از رنج و مشکلات مردم خبر دارم

دیدار ظریف با نخست‌وزیر عراق

رمزگشایی از حملات ترامپ به ایران

بسته جامانده‌های ۴ خرداد

عراق بین ایران و آمریکا

یکشنبه تاریخی؛ سرانجام عصر ائتلاف اصلاح طلبان و اعتدال گرایان؟

ماجرای بازداشت مهندس ایرانی در فرانسه به کجا رسید؟

عطریانفر: اصلاح‌طلبان در سال ۸۸ هزینه بیهوده دادند

جلسه شورایعالی انقلاب فرهنگی به ریاست لاریجانی برگزار می شود

دلیل رفتن ترامپ به ژاپن بعد از سفر ظریف

درگیری شدید میان معترضان و پلیس فرانسه در پاریس

فرودگاه بین‌الملی «الحدیده» یمن گلوله‌باران شد

حملۀ لیون؛ تشدید تدابیر امنیتی و ایجاد محدودیت برای جلیقه زردها

شلیک قایق توپدار ارتش رژیم صهیونیستی به سوی قایق لبنانی

کشته شدن ۱۴ نفر از نیروهای خلیفه حفتر در جنوب طرابلس

حمله به یک مسجد در آلمان

رقبای جانشینی «ترزا می» کیستند؟

واکنش تند دبیرکل سازمان ملل به نامه منصور هادی

می، تاچر دوم نشد

کشتی یخ‌شکن هسته‌ای جدید روسیه به آب انداخته شد

یک دختر ایرانی رکورد هوش "انیشتن" را شکست

تصاویر هولناک از آغاز سیل در سربیشه

خداحافظی چند روزه از شهر!

کشف ٢ جمجمه انسان در ارتفاعات دربند

آیا زیر پای تهران خالیست؟

انا مجنون الرقیه (س)

"داریم می‌ریم که یک ایران خیالش راحت باشه"

2 سال حبس در انتظار فرزندان بی معرفت

طوفان فروکش کرد؛ رگبار در راه پایتخت

طنین ندای الغوث الغوث در آسمان ایران و کشورهای اسلامی