از مرگ پدر شوکه شدم / فاطمه هاشمی دختر بی تاب پدر، از آیت الله می گوید

خاطراتی جذاب از پدر می گوید اما دلش می سوزد که در شوک و ناباوری آیت الله رفت. در عین سلامت و صحت پدر، یکباره گفتند بی پدر شدیم. فاطمه هاشمی برای مخاطبان نوروزی «اعتماد»، از روزهای آیت الله می گوید از گذشته های دور تا همین گذشته های نزدیک، وقایع را کمی هم رمزآلود تعریف می کند.

· آخرین روزهای عمر آقای هاشمی چطور گذشت؟

افراد خانواده ما وابستگی شدیدی به یکدیگر داشتند. هم پدر و هم مادر محور اصلی خانواده بودند و رفتارهایشان هم از روز اول طوری بود که این وابستگی را بین بچه ها ایجاد کرده بودند. در شرایطی که این روزها در برخی خانواده ها موضع گیری بین خواهر و برادرها وجود دارد. ما همه همدیگر را دوست داشتیم که دلیلش رفتار صحیح پدر و مادر بود.

یادم هست، ما هم مثل دیگر بچه ها در دوران کودکی دعوا و شکایت می کردیم اما پدر با لبخند می گفت: «من تنبیه اش می کنم» و این جمله برای همه بچه ها تکرار می شد. یعنی طوری در مساوات رفتار می کردند که هیچ موضعی نسبت به هم پیدا نمی کردیم. این محوریت تا روز آخر هم بود.

خانه امید ما، خانه پدر و مادرم بود. من رفت و آمد زیادی به خانه آن ها داشتم، جدای از این ها هر جمعه همه دور یک سفره جمع می شدیم و ناهار می خوردیم و گپ می زدیم، در طول هفته هم به آن جا می رفتم. روزهای جمعه من از صبح به خانه پدرم می رفتم و تا شب هم می ماندم. در این مدتی که آن جا بودم با پدرم مراوده زیادی داشتم. در اوقات مطالعه ایشان چندین بار به اتاق می رفتم و مباحث مختلفی را مطرح می کردم.

· و هفته قبل از فوت آیت الله؟

هفته قبل هم به همین منوال بود، مباحثی نظیر ریاست جمهوری آینده، مواضع رئیس جمهوری آمریکا، مسائل منطقه را با یکدیگر مطرح کردیم. من در دانشگاه درس خلیج فارس میدهم و همیشه با پدر در این خصوص مشورت می کردم. در مورد مسائلی که اتفاق می افتادو ایشان صبوری می کردند هم بحث می کردیم.

طی این مدت هم اتفاق خوبی که افتاد، عقد نوه آقای هاشمی بود (لیلی دختر یاسر) آن روز خیلی خوشحال بودند. از طرفی مهدی هم به مراسم آمده بود که شادی ایشان را دوچندان کرده بود. ما هفته ای بدون تنش و راحت داشتیم. آقای هاشمی هم هیچ مشکلی نداشتند. یک «چک آپ» کامل کرده بودند که البته جواب ها بعد از فوت رسید اما همه چیز طبیعی بود. در همان هفته حتی دور حیاط می دویدند ... و وقتی ما معترض می شدیم می گفتند: «شما جوان ها تنبل هستید و باید به ورزش اهمیت دهید». روز شنبه صبح هم در منزل بودم، مهدی، یاسر، محسن و پسر محسن. از مراسم شب قبل صحبت کردیم و ایشان خیلی شوخی می کردند و خیلی خیلی سرحال بودند. بعد همه به دنبال کارهایمان رفتیم.

شب منزل بودم که مادرم تماس گرفتند که بیا این جا، داروی پدرم را هم گرفته بودم و رفتم و کلی هم شب در مورد مطالبی که در فضای مجازی گفته شده بود حتی اگر زشت بود، صحبت کردیم. پدر می خندیدند. می گفتند انسانی که عاقل است، دست به توهین و بی احترامی نمی زند. همه چیز آن شب خوب بود.

صبح دوباره با من تماس گرفتند و جویای قرص هایشان بودند ... ساعت 10هم صحبت کردیم. ظهر هم خودشان به من زنگ زدند و خواستند که مادرم را فیزیوتراپی ببرم و شب هم به خانه بروم چون با من کار داشتند ... یعنی هیچ علایمی نبود. تا ساعت 4:20 دقیقه هم ملاقات داشتند...

· پس شما هم از فوت آیت الله شوکه شدید؟

خیلی زیاد... هنوز هم هیچ دلیل منطقی در خصوص علت فوت از سوی پزشکان مطرح نشده است ...

· اگر این طور هست چرا درخواست کالبدشکافی ندادید؟

غیر از کالبدشکافی حتی می توانستند بیوبسی کنند ... ما در شرایط روحی بسیار بدی بودیم ... و این وظیفه مسئولان از جمله وزیر بهداشت و پزشکی قانونی و حتی رئیس جمهور هست که این موضوع را بخواهند ...

آقای هاشمی از شخصیت های تراز اول نظام بود و برای این طور شخصیت ها وقتی چنین اتفاقی می افتد باید بررسی های انجام شود که این طور نشد...

البته اگر از من در مورد کالبدشکافی می پرسیدند نظرم را می گفتم. چون در خصوص شخصی مثل آقای هاشمی نظر مسئولان هم مهم است.

· اعتراضی هم نسبت به این موضوع داشتید؟

من و برادرها اعتراض کردیم به شورای امنیت ملی رفتیم و توضیحات را ارائه کردیم و حالا در حال بررسی است ...

· گواهی فوت صادر شده است؟

من پیشتر از این خبر نداشتم تا این که سه هفته بعد از فوت، خانمی را در یکی از نمایشگاه های تجهیزات پزشکی دیدم که به من گفتند می دانید که پدر شما گواهی فوت ندارد و دکترها حاضر نشده اند چیزی بنویسند... این موضوع را برای محسن تعریف کردم و او هم گفت: درست هست، من که برای کارهای انحصار وراثت اقدام کرده بودند، گفتند که گواهی فوت نداشتند. به هر حال همه شوکه شدیم، مردم هم شوکه شدند.

· بر همین اساس هم هست که می گویند آقای هاشمی تنها پدر شما نبود بلکه پدر مردم بودند ...

یادم هست سال 54 مباحثی در خصوص زندانی شدن ایشان مطرح بود. ما اعتراض می کردیم که «بابا ما خسته شدیم، شما چقدر زندان می روید و بر می گردید...» با من صحبت کرد و گفت: ببین من تنها پدر شما نیستم، من در مقابل همه بچه های این کشور احساس مسئولیت می کنم، هر اتفاق خوبی برای بچه های این مملکت بیفتد برای شما هم خوب خواهد بود...

· رفتار و نگاه آقای هاشمی در ادوار مختلف در جایگاه های متفاوتی که در نظام تجربه کردند، نسبت به مردم چطور بود؟

همه پست هایی که ایشان در ادوار مختلف انقلاب بر عهده گرفتند با نظر مستقیم مردم بود... همه به رأی مردم نیاز داشت چه وقتی در مجلس بودند چه وقتی رئیس جمهوری شدند... فکر نمی کنم در این کشور کسی به اندازه آقای هاشمی خود را در معرض رأی مردم قرار داده باشد ... در اکثر موارد هم روسفید بودند... این تشییعی هم که مردم از آقای هاشمی کردند نشان از رضایت آن ها بود که آمدند... همواره بر این اعتقاد بودند که مردم باید رأس حکومت و حاکمان را بخواهند و اگر مردم نباشند باید کنار برویم.

· حاج آقا بین مردم و حکومت و شخص خودشان و حکومت چطور تفکیک قائل می شدند؟ به عنوان مثال معذوریات حکومتی هست که فرد مجبور می شود از حق و حقوق مردم بگذرد ...

اصلا این طور نبود. حقوق و مشروعیت ما از سوی مردم ارائه شده است که اگر چنین مشروعیتی نباشدف نباید باشیم...

· یعنی برای این اعتقاد و حق مردم در لایه های بالاتر هم پافشاری می کردند؟

همه جا ایستادگی می کردند... این آسیب ها و هجمه هایی که علیه ایشان ایجاد شد به دلیل این بود که در کنار مردم بودند.

· صبوری آقای هاشمی در قبال تخریب ها هم مثال زدنی بود ...

بله. وقتی سوال می کردم که چرا صبوری می کنید؟ می گفتند دلگیری جای خود دارد اما ناراحتی من این است که تخریب هایی که انجام می شود برای نظام مطلوب نیست؛ چراکه آقای هاشمی فردی بود که در انقلاب تأثیرگذار بوده است. پدر همیشه می گفت کسانی که با من برخورد می کنند، قصد دارند با انقلاب برخورد کنند. جالب بود وقتی موضوعی را در خصوص شخصی مطرح می کردم و می گفتم مثلا اگر فلان مطالب در مورد این فرد پخش شود آبروی او می رود، می گفتند: «بابا جان من این قدر مسائلی از افراد دارم که اگر بگویم یک روز هم نمی توانند در ایران سر بلند کنند اما امروز این طور خود را مطرح می کنند». وقتی سوال می کردیم که چرا نمی گویید، می گفتند مگر آبرو بردن از افراد کار درستی است...

· رفتار آقای هاشمی در ادوار مختلف دستخوش تغییر هم شد؟ بالاخره یا شرایط سنی یا پست جدید؟ مثلا در جایی محافظه کارتر شود و در جایی خیر...

خیر به هیچ وجه ... همیشه می گفتند من بر اساس آن چه مصلحت کشور است کار را انجام می دهم، حتی اگر بگویند نباید این کار را می کردی... نمود آن در ارتباطاتی است که با امام راحل داشتند. نامه هایی که در خصوص بنی صدر به امام می نوشتند یا مطالبی که در خصوص پایان جنگ مطرح می کردند. سال 61 که تنها دو سال از آغاز جنگ می گذشت به فکر پایان جنگ بودند و تعریف می کنند که امام به من لبخند می زدند... که در نهایت هم این موضوع را مطرح کردند.

ایشان وقتی متوجه می شدند که راهی اشتباه است، مباحث را با امام یا آیت الله خامنه ای در میان می گذاشتند. اما در برخی موارد هم می گفتند که دلیلی به شفافیت موضوعات در رسانه ها نیست...

· اشاره کردید که حاج آقا تخریب ها را بیشتر ضربه علیه نظام می دانستند، به طور کلی نگرانی های آقای هاشمی چه بود؟

طی سال های گذشته نگرانی هایی داشتند. وقتی دولت آقای احمدی نژاد تشکیل شد و قیمت نفت افزایش یافت، همیشه نگران پول هایی بود که از بین می رفت. در حالی که در دوران سازندگی و بعد از جنگ با آن شرایط سخت کارها انجام شد. وقتی گزارش ها از بسته شدن کارخانه ها و شهرک های صنعتی به ایشان داده می شد، بسیار ناراحت می شدند که کشور عقب می رود... دیگر نگرانی، تقابل بین گروه های چپ و راست بود، این که افرادی بر سر کار بودند که اصلا مبارز نبودند و درکی از انقلاب نداشتند و به دنبال منافع شخصی بر سر پست هایی حضور داشتند و به تخریب ها می پرداختند... آقای هاشمی از جنگ قدرت بسیار ناراحت بودند و همواره مطرح می کردند که همدلی در کشور می تواند باعث پیشرفت شود ... در پایان دوران ریاست جمهوری شان، طرحی برای رفاه اجتماعی آماده کرده بودند که متأسفانه در دولت اصلاحات بایگانی شد و بعد هم ادامه پیدا نکرد که اگر چنین طرحی اجرایی می شد، بیکاری از بین می رفت ...

· این ها نگرانی هایی بود که مطرح می شد. آیا آقای هاشمی برای بعد از خودشان هم نگرانی داشتند؟

ما هیچ وقت در این راستا صحبت نمی کردیم... همیشه می گفتند که این روزها مردم نسبت به مسائل آگاه شده اند ... پدر من با تکنولوژی های جدید کار می کردند و به فضای مجازی اشراف داشتند... می گفتند از وقتی فضای مجازی در کشور فعال شده به آگاهی و رشد و بالندگی مردم کمک شایانی کرده است و اگر از این مهم استفاده درستی شود، سطح آگاهی مردم بالاتر می رود.

· آیا برای آینده انقلاب هم نگران بودند؟

بله، خیلی نگران بودند... می گفتند به آن چه برای بعد از پیروزی انقلاب پیش بینی می کردیم، نرسیدیم و برای آینده نگرانی من بیشتر هست. این که چه افرادی بیایند و در آینده حکومت کنند.

· حاج آقا ناگفته ها را هم برای خانواده تعریف می کردند؟

مسائلی که نباید مطرح می شد را کمتر برای ما مطرح می کردند... اگر موضوع خاصی را هم مطرح می کردند که نباید علنی می شد، توضیح می دادند که نباید جایی مطرح شود ...

· معمولا افراد با سن حاج آقا در مورد بعد از خودشان صحبت می کنند، آقای هاشمی صحبتی در این خصوص داشتند؟

نه، وقتی پدر من سرحال بودند چه صحبتی... یادم هست: «بعد از فوت خاله ام که خیلی به من نزدیک بود به پدرم می گفتم بعد از فوت خاله فکر می کنم اگر روزی شما دو تا نباشید نمی توانم زندگی کنم ... بابا دعا کنید که من با شما و مامان برم... به من گفت بالا این در حق تو، دعا نیست بلکه نفرین هست... گفتم به خدا نفرین نیست... می گفتند شما بچه دارید و باید زندگی کنید...»

· کمی هم در مورد وصیت نامه صحبت کنیم، بالاخره وصیت نامه سیاسی از ایشان هست؟

پدر من تا سال 79سه وصیت نامه داشت ... روزی که این اتفاق افتاد، برادرم هر جا را گشت غیر از وصیت نامه سال 79 چیز دیگری پیدا نکرد. به محسن گفتم: یادم هست که بابا در دفترش دو کشو داشت که وقتی من آن جا می رفتم بعضی مطالب محرمانه را در این کشوها به من نشان می داد... بروید دفتر و آن دو کشو را بگردید... این ها رفتند و چیزی در آن کشوها پیدا نکردند.... گفتم: امکان ندارد چون هفته پیش بابا چند چیز را به من نشان دادند، شاید کسی زودتر رفته واین ها را برده ... چون باید باشد، من با چشم خودم دیدم و ایشان به من نشان دادند... اما نبودند، ما نمی دانیم در آن دفتر برای این ها چه اتفاقی افتاده است... اتاق را که گشتیم تنها چند صفحه پیدا کردیم که شاید وصیت نامه سیاسی ایشان باشد که به نظر می رسد، شروع به نوشتن کرده بودند...

برای من این ابهام وجود دارد... کشوها در دفتر مجمع هست ، یکی از کشوها در اتاق استراحت بود که در آن را قفل می کردند و کلید را همراهشان داشتند، یک کشویی در اتاق کار داشتند که وقتی در آن را قفل می کردند کلید آن را در کشوی اتاق استراحت می گذاشتند ... و یک گاوصندوق هم در اتاق داشتند...

· از نظر دختر آقای هاشمی میراث فکری آقای هاشمی چه بود؟

به نظر من هاشمی خود یک جریان و تفکر بود... جریانی که از دوران جوانی و تا پایان عمر دنبال کردند. در نخستین گام ورود به حوزه بود ... اینکه یک پسر روستایی وارد حوزه شود... نگاهی به مسائل قرآنی داشته باشد ... می گفتند در کشور از قرآن بهره برداری درستی نشده است... ایشان روی دو کتاب با موضوع فلسطین و امیرکبیر کار کردند... نگاهشان این بود که همواره باید سازندگی اتفاق بیفتد و امیرکبیر را انتخاب کردند چون او هم دنبال سازندگی کشور بود و این نشان می دهد که آقای هاشمی در حال انداختن تفکری اینچنین بودند... برای رسیدن به چنین نقطه ای باید فردی با مشخصاتی خاص باشید... آقای هاشمی یکسری خصوصیات ذاتی داشت و یکسری خصوصیات اکتسابی... ایشان هوش سرشار و حافظه قوی داشت... اعداد و ارقامی را مطرح می کردند که باور نمی شد... خداوند خلقیات زیادی به انسان ها می دهد اما پدر من آن ها را تقویت می کرد... صبر و تحملی که پدر من داشت، عجیب بود... آقای هاشمی همواره نسبت به مسائل خوش بین و امیدوار بود... به عنوان تعریف می کنند: «وقتی با آقایان در زندان بودند، یکی از آقایان می گفت تا در سلول باز می شد می گفتیم که می خواهند ما را ببرند، بزنند اما آقای هاشمی می گفت نه شاید می خواهند آزادمان کنند»... همواره امیدوار بود. با این که هنوز هم مشکلات وجودداشت همچنان خوش بین بود و می گفت اگر اصلاحاتی صورت گیرد باز هم می توانیم بهترین فعالیت ها را در کشور انجام دهیم... ایشان زهد و تقوا داشتند... همه چیز را بر اساس خواست خداوند نگاه می کردند... که در زندگی ما خیلی تأثیر داشت ...

· در این بین مباحثی هم در خصوص اشرافی بودن زندگی آیت الله مطرح می شود؟

این که بحث می کنند آقای هاشمی ساده زیست نبود... به یقین می گویم که از همه مقامات کشور ساده زیست تر بود... ساده زیستی این نیست که شما کثیف زندگی کنید، ساده زیستی یعنی این که خلق ثروت کنی اما به امکاناتی که ایجاد می شود، وابسته نشوی ضمن این که در راه درست خرج کنی... زندگی پدرم خیلی معمولی تر از دیگر مقامات بود. با این که وضعیت مالی ایشان از همه بهتر بود... پدرم، وقتی یک دستمال کاغذی را برای استفاده بر می داشت بخشی که مورد استفاده اش بود را می برید و بقیه را سر جایش می گذاشت... اگر وارد خانه می شد و می دید که چراغ ها روشن است، یک به یک خاموش می کرد... مهم این بود که ایشان کار می کرد و می گفت باید خلق ثروت انجام شود... می گفت اگر قرار باشد انسان ها بخورند و بخوابند چه انگیزه ای برای کار ایجاد می شود تا کشور را بسازند؟ قبل از انقلاب هم همه نوع فعالیتی می کردند، بیشتر از 70درصد سرمایه ای که به دست می آمد را یا صرف کارهای خیر یا خرج مبارزه می کرد... حتی آقای خامنه ای در خاطرات شان می گویند که من وقتی قرض کردم، بیشترین قرض از آقای هاشمی بود...

ایشان تا روز آخر همان لباس آخوندی را بر تن داشتند در صورتی که خیلی ها ساعت مچی می بندند... لباده می پوشیدند... مدل لباس آخوندی را تغییر می دهند... اما پدرم همان روال را ادامه می داد.

· برای این که مکتب هاشمی و تفکرات او حفظ شود، فرزندان فکری کرده اند؟

در شرایط کنونی ما باید تفکرات آقای هاشمی را گسترش دهیم. الان هم نسبت به گذشته علاقه بیشتری برای انجام این کار ایجاد شده، از قبل یک دفتر نشر آثار انقلاب را به پیشنهاد پدرم تأسیس کرده ایم که سازمانی غیردولتی است و برای نگهداری آثار پدرم است و باید بیشتر از گذشته کار کند... در نظر داریم خانه ای که پدرم نزدیک به 30سال در آن زندگی کرده به صورت موزه باقی بماند. وسایل را بگاریم همان طور دست نخورده بماند تا مردم بیایند و بازدید و آگاهی پیدا کنند.

· آقای هاشمی فوت کرده اند و خانواده یک پشتوانه قوی را از دست داده، از اینجا به بعد چطور ادامه می دهید؟

می دانیم که موضوع تخریب ها باز هم ادامه خواهد دشات و این گروه خناسان حتی از مرگ ایشان هم می ترسند... باز هم دروغ ها را تکرار می کنند... نشان می دهد که حتی از مرگ ایشان و بزرگی آقای هاشمی وحشت دارند و ما این ها را تحمل می کنیم... قبل تر هم این طور بوده، حرف های این نوع از افارد محلی برای خنده و شوخی ما در روزهای دورهمی بود... یادم هست وقتی کوچک بودیم و کسی حرفی می زد بابا می گفت جواب ابلهان خاموشی است... و ما خواهر و برادرها هم وقتی با هم دعوا می کردیم بلافاصله همین را به هم می گفتیم... به هر حال خیلی نگرانی از این تخریب ها نداریم.

اما این که در کنار ما نیستند رنج بزرگی می کشیم... ایشان برای من تنها پدر نبود، یک مربی، استاد و مشاور بود. بچه ها گاهی می گفتند که تو خودت را برای بابا خیلی لوس می کنی... برای من خلاء بزرگی است. هر سوالی و هر موضوعی که بود را سریع از ایشان می پرسیدم. من آن منبع را از دست دادم.

الان شب ها که می روم خیلی جای خالی ایشان را احساس می کنم... «نشده شبی خانه باشیم و همه گریه نکنیم».

مادرم و پدرم وابستگی زیادی داشت. «روزی که مادرم مریض شد و بیمارستان رفت... من شب پیش مادرم بودم. نصف شب بی تابی هایش زیاد شد، به بابا گفتم که ایشان را بیمارستان می برم، پدرم خیلی ناراحت بود و مدام راه می رفت. وقتی بیمارستان رفتم بلافاصله مادر را بردند اتاق عمل، دلم نیامد به بابا زنگ بزنم و بگویم می دانستم چقدر به هم می ریزد... اما خودشان تماس گرفتند و من گریه کردم و نتانستم خودم را کنترل کنم، حالشان پای تلفن خیلی بد شد و نتوانست با من صحبت کند ... پدر من وقتی ناراحت می شد صورت شان قرمز می شد و قیافه شان در آن یک هفته کاملا مشخص بود که ناراحت هست»... مادر شب ها همه نوع گلایه ای می کرد و پدرم گوش می کردند...

· الان برای مهدی هم سخت هست؟ این که آینده چه می شود؟

مهدی وابستگی زیادی به پدرم داشت، البته برای همه ما سخت هست...

· از این جا به بعد بین بچه ها نقش آقای هاشمی را چه کسی ایفا می کند؟

هیچ کس نمی تواند این نقش را ایفا کند اما چون ما با هم ارتباط خوبی داریم، الان بر سر هر موضوعی با هم مشورت می کنیم که قبلا با پدرمان بود. الان که مصاحبه می کنم به محسن می دهم تا ببیند که قبلا پدرم می دیدند.

· شبیه ترین فرزند به آیت الله چه کسی است؟

هیچ کس، یعنی فرزندانی که همه این ابعاد را داشته باشند، نیست. به عنوان مثال هوش و صبر مهدی به بابا رفته، بابا به مهدی می گفت «تو بوعلی سینای من هستی».

· و حرف آخر؟

در نهایت از مردم تشکر می کنم، اگر همدردی مردم با ما نبود شاید به این زودی آلام و رنج مان کاهش پیدا نمی کرد. حضور مردم قوت قلب بود که ما تنها نیستیم و همراهانی داریم...

*************

روایاتی از روزمرّگی های آیت الله

- یادم هست در دوران راهنمایی بودم که می خواستم انشا بنویسم، به پدرم می گفتم شما برای من بنویسید، ایشان موافقت نمی کردند، اما می گفتند و من هم «نت برداری» می کردم اما ایشان به من اعتراض می کردند که «فاطی من هرچی می گویم ننویس، گوش بده بعد خودت بنویس» و این طور به ما یاد می دادند.

- پیش می آمد که پدر خانواده عصبانی شود اما ندیدم یک بار ایشان عصبانی شود... در صورتی که ما بچه های شیطانی بودیم... خواسته های زیادی هم داشتیم، یک بار جواب نه نمی دادند. اگر کاری هم زیاده خواهی بود، توضیح می دادند که کار خوبی نیست و اسراف است... برعکس پدر، مادرمان از ما عصبانی می شد... .

- پدرم نسبت به غذا و لباس و پوشاک بسیار بی اهمیت بود... بارها شده بود که غذای سه روز مانده در یخچال را می خوردند... جمعه ها که ما آن جا بودیم و غذا زیاد می آمد... می خندید، می گفت این غذاها را ببرید خانه هایتان بخورید که اگر زیاد بیاید باید تا سه چهار روز آن ها را بخوریم... .

- یادم هست سال ها پیش بود که مادرم مسافرت رفته بود. من پیش پدرم خانه بودم، غذا هم بلد نبودم درست کنم، فقط سالاد الویه و ماکارونی ... یک سالاد الویه درست کردم، یک هفته شب ها که پدرم خانه می آمد آن را می خورد... بعد گفت ببین اگر این قدر سالاد الویه زیاد داریم به محافظان می دادی! گفتم به محافظان داده بودم این را مخصوصا درست کردم که یک هفته بخوریم که چیز دیگری درست نکنم... .

- قبل از انقلاب کارگر شبانه روزی در خانه داشتیم، اما بعد از انقلاب این طور نبود... صبح ها پدرم خودشان میز صبحانه را می چیدند، سماور را روشن و دیگران را بیدار می کردند. مامان من با همه بیماری که دارد هنوز خودشان غذا می پزند یعنی کارگری ندارد. همه لباس های ما را مادرم می دوخت... با این که وضع مالی خوبی داشت، می توانست بهترین لباس ها را برای ما بخرد اما خودشان با هنری که داشتند این کار را انجام می دادند... با همه این ها ما یک زندگی معمولی داشتیم... یادم هست قبل از انقلاب یک دست مبل داشتیم که بسیاری به پدر اعتراض کردند که یک روحانی نباید مبل داشته باشد، ایشان می گفت قیمت این مبل از فرش ارزان تر است... چون آن وقت ها همه فرش دستباف داشتند... .

- یک بار که باز مادرم نبود از روی تنبلی به جای سفره، روزنامه انداختم... بابا گفت این چه کاری است... سفره بنداز و ظرف تمیز بگذار... کلا انسان منظمی بود... همیشه کفش ملی می پوشید... وقتی سوغاتی برای او می آوردیم، می گفت: سوغاتی ها را ببرید، بدهید دیگران استفاده کنند... .

- پدرم وقتی در خانه بود با ما بازی می کرد... در دوران کودکی با ما «یه قل دو قل، گل یا پوچ، والیبال، پینگ پنگ، تیراندازی و ...» همه را با ما بازی می کرد... حتی ماشین پدر که کثیف می شد به ما می گفت ماشین را بشویید دستمزد شما را می دهم و ما را تشویق به کار هم می کرد... مسافرت که می رفتیم از ما می خواست شعرهایی که بلد بودیم را بخوانیم... مثل ایشان کسی را ندیده بودیم که از لحظه لحظه زندگی اش استفاده کند ... .

- حاج آقا با نوه ها و نتیجه ها سرگرم بود... ایشان دو تا نتیجه از دختر من دارد و یک نتیجه هم از پسر محسن که یک سالش هست... نخستین نوه خانواده، دختر من «سارا لاهوتی» بود. دخترم زمانی به دنیا آمد که من دانشگاه می رفتم، بابا با دختر من خیلی سرگرم بود... یک روز می خواستم کلاس بروم اما مادرم خانه نبود... به بابا گفتم شما سارا را نگه می دارید، گفت اگر بماند، نگه می دارم... دخترم حاضر نشد بماند گفت: بابا جون کتاب دستش می گیرد و من گشنه می شوم و من را یادش می رود... اما کلا پدرم با بچه ها رابطه خوبی داشت... .

- پدرم این اواخر اصلا تلویزیون را نگاه نمی کردند و می گفتند که همه را دروغ می گوید. سایت های مختلف خبری را سر می زدند.

- از دوستان نزدیک پدرم ... آقای خامنه ای بودند، در آن دوران آقای باهنر و آقای ربانی املشی بودند که حاج آقا می گفتند ما صیغه برادری با هم خوانده ایم... بعدها احمد آقای خمینی بودند.

منبع: روزنامه اعتماد، سالنامه نوروزی 96