وکیل تسخیری، تسخیر نشد / گفت وگو با جلیل بزرگمهر، وکیل تسخیری دادگاه نظامی پس از کودتا
در آن صحنه آرایی نیازی به حضور او نبود و پیش از آغاز دادگاه تجدیدنظر، جلیل بزرگمهر اجبارا بازنشسته شد. بهترین توصیف این وکیل شریف را موکل او بیان کرده است: «شما وکیل تسخیری بودید اما تسخیر نشدید.»

· لطفا خودتان را معرفی و مختصری از زندگی تان را بفرمایید.

به یاد مرد جاویدان تاریخ ایران، دکترمحمد مصدق که به ما از خودگذشتگی در راه آزادی و آزادگی آموخت، من جلیل بزرگمهر، فرزند عبدالحمید، اصالت لنکران قفقاز را دارم و از سال ورودم به ارتش فقر مالی بود.

· چه سالی؟

1311. خاطره ای که بارز است از ورود به زندگی اجتماعی، حمام رفتم. تطهیر کردم، نماز خواندم. یک سوره ای از قرآن خواندم. دست توسل به خدا دراز کردم. شهریور سال 1320 من، معاون آجودانی دانشکده افسری بودم که بلافاصله به آجودان دانشکده که همان ستاد دانشکده افسری بود منصوب شدم. قضیه دموکرات ها پیش آمد. ارتش به طرف زنجان حرکت کرد. وقتی که عده می فرستاد آذربایجان مرا به رکن سوم ستاد لشکری فرستادند که باید به آذربایجان حمله بکنند. راحت نبودم. همسرم اهل کاشان است. خیلی می ترسید. تازه از قم خلاص شده بود. رفت دامن عمویش، مرحوم اللهیار صالح، را گرفت. فکر کنم با رزم آرا مناسباتی داشت. تلفن کرد که فلانی را نفرستید. او هم مرا نفرستاد. ولی در پرونده ام نوشت. در آن جنایات آذربایجان الحمدلله خدا ما را حفظ کرد. آن جا درجه بود، امکان وسعت مالی بود. من هم در مضیقه مالی بودم. ولی گوارای من نبود.

در اوایل شهریور ماه 1331، به محضر دکترمحمد مصدق احضار شدم. به آن جا رفتم، از من فی الجمله احوالی پرسید. روی تختخواب دراز کشیده بود. بلند هم نشد. از من پرسید کی می خواهید بروید؟ گفتم: دو، سه روز دیگر. گفتم جناب آقای دکترمصدق چه توصیه هایی برای من دارید؟ گفت: دو توصیه بیشتر ندارم. یکی از اغتشاش جلوگیری شود، یکی هم از دزدی. گفتند امری ندارید؟ گفتم خیر. دست داد. خواستم ببوسم، نگذاشت. در حین حدود هشت ماه خدمت [به عنوان رئیس اداره غله ونان] اواخر اردیبهشت سال 1332 اعمال من را به نظرش می رساندند. طوری که مأموریت تمام شد و آمدم نزد ایشان، من در ملی بودن یک فرد شناخته شده بودم. فعالیت عدم تجاوز به حقوق مردم و آرام کردن آن جا در دهه اول مرداد 1332 بود که پس از انتصاب به ریاست غله هر هفته، ده روز، یک بار من باید می رفتم وضعیت غله را گزارش می دادم. احتیاجاتمان را از لحاظ پول و غیره از ایشان می خواستم. خودشان مکلف کرده بودند. من به آن جا رفتم، گفت: به من صورت موجودی هایت را بده. یک مقدار غله در آذربایجان ذخیره بکن که صادر کنیم. روز 25مرداد قرار جدیدمان بود. به علت همان کودتای نافرجام، به نخست وزیری رفتیم. آن جا از مراجعین غلغله بود. برای این کار زمینه ای حاضر نبود. بعد هم 28مرداد شد که من از آن جا رانده شدم. دو سه روز بعد از کودتا هم با شماتت هایی به من تلقی می کردند که تو منصوب دکترمصدق هستی و به صورت تهدیدآمیز می گفتند عکس شاه را برداشتی. در حدود روز چهارم سرهنگی به نام معاون زاده را فرستادند که غله را از من تحویل بگیرد. من تحویل ندادم، جاخالی کردم و به خانه رفتم. بیکار شدم.

در کار ساختن همین آشیانه بودم که زمینش را اوایل سال 1332 خریدم و شروع به ساختن کردم. غروب بود، برای خرید سیم برق هیمن خانه به لاله زار رفتم. روی پیشخوان فروشنده که مرد خیلی بامحبتی بود. دیدم عکس علی اصغر نقدی با کلاه سپهبد و علایم نوشته «دکترمصدق سپهبد علی اصغر نقدی را به عنوان وکیل مدافع تعیین کرد.» به او تلفن کردم. گفتم آقای تیمسار در این کاری که به جنابعالی رجوع شده حاضرم منشی شما شوم. گفت: وقتی به شهر آمدم با همدیگر صحبت می کنیم. او در جواب دادگاه که استخراج کرده بود، برای قبول وکالت، نوشته بود من اطلاعات حقوقی ندارم و نمی توانم وکالت را قبول کنم. دکترمحمد مصدق به دادگاه نوشته بود حالا که ایشان قبول نمی کنند بیایند زندان، با مشاوره او یک وکیل تعیین کنیم. این را در جواب نوشته بود که برای رفتن به زندان از علیحضرت همایونی کسب اجازه کنید. حالا که از من خواست یک وکیل تعیین کنم، سرکار سرهنگ جلیل بزرگمهر را معرفی می کنم که دانشکده حقوق دس خوانده و افسر شایسته ای است. بلافاصله دکترمصدق که دید او نمی خواهد وکالت را قبول کند، به دادگاه می نویسد که وکیل تسخیری تعیین کنید. اسم من جلو می آید. از همین استفاده می کنند. در روز 19مهرماه 1332 سراغم فرستادند. من گفتم مینوت تان را بدهید. مینوت را دادند و من قبولی ام را اعلام کردم.

عکس که در سال 1339 به این جانب عطا فرموده در زیر عکس مرقوم داشته اند: به رسم یادگار به جناب آقای سرهنگ بزرگمهر وکیل مدافع خود اهدا می شود. 12 اسفند 1339، امضا دکترمحمد مصدق.

باز عکس دیگری است که زیرش نوشته: به پاس وظیفه شناسی جناب آقای سرهنگ بزرگمهر، وکل تسخیری این جانب در دو دادگاه بدوی و تجدیدنظر نظامی این عکس ناقابل خود را به ایشان تقدیم می کنم و توفیق ایشان را بیش از پیش در خدمت به وطن عزیز خواهانم، احمدآباد آبان ماه 1341، امضا دکترمحمد مصدق.

· در پذیرش وکالت دکترمصدق تردید نکردید؟

ببینید تردید وقتی است که دفعتا واحده به کلام یک چیزی رجوع کنند. مقدمه این کار را من خودم پیش کشیدم. بحث تردید نبود. بحث عشق و علاقه و وورد در موضوع بود. این ها با هم خیلی فاصله دارند.

· [واکنش خانواده و اطرافیان به قبولی وکالت دکترمصدق چه بود؟]

بعد از قبولی به خانه آمدم. پدرزنم و برادرزنم آن جا بودند. برادرزنم که جزو دستگاه بود، بقیه گفتند این چه کاری بود کردی؟ برادرزنم گفت: سرتیپ اخوی، که معاون ستاد ارتش و جزو کودتاگران بود، گفت این کار برای بزرگمهر خیلی خطرها دارد. خیلی ناراحت شدم. گفتم دکترمصدق مرا وکیل نکرده است، من یک وکیل تسخیری هستم. آن وقت بغضم ترکید. گفتم: همین جلوی خانه عباسعلی خان، پدرخانم روزهای سه شنبه یک ماشین می آمد، متعلق به پسرش فرمانده هنگ موتوری؛ یک ماشین می آمد متعلق به جلیل بزرگمهر، رئیس غله و نان؛ یک ماشین می آمد برای آقای سیف الله معظمی، وزیر پست و تلگراف. داماد عباسعلی خان، آن وقتی اللهیار صالح بود، یکی می آمد، یکی هم برای سلیمان صالح، رئیس بازرسی تلفن. تمام کوچه را ماشین می گرفت. آیا آقای دکترمصدق در این یک ماه و نیم فرق کرده است؟ همه شماها خواهش تقرب پیدا می کردید حالا او عوض شده؟ شروع کردم به زار زار گریه کردن، گفتند نه خب قبول، مبارک باشد. برادرانم از من دوری کردند. چه می گویند؟ کجای کارید؟ هرکسی اسم او را می آورد، می خواهند هلاکش کنند.

من نمی گویم شجاعت کردم. ولی می گویم وظیفه خودم را خواستم انجام بدهم. خدا را شکر انجام دادم و روسفید بیرون آمدم. به شما بگویم هزاران بار گفته ام و در کتاب چهارمم هم هست، آقایان محترم مشکل من مشکل دستگاه نبود. مشکل من خود دکترمصدق بود که مرد عادی نبود. تحمل کردم، تحمل خودش مسئله است. خدا را شکر که خداوند به من صبر داد. حوصله و ایمان در راه او داد. اعتقاد به راه او که توانستم این امر خطیر را با فرجام خوب به پایان برسانم. بعد از تمام شدنش هم سهل است. حیثیت خودم را هم حفظ کردم. علی رغم مضیقه مالی، به در خانه ناکسان نرفتم. تحت نفس بودن را حفظ کردم.

· [در مدت وکالت دکترمصدق چه برخوردهایی با ایشان داشتید؟]

سه جا برای من دردناک است: قبرستان، بیمارستان و زندان. علی الخصوص در آن تاریکی های غروب. سعی می کردم او را تنها نگذارم. وقتی در دادگاه آشوب بر می داشت، ظهر هم کنار ایشان می ماندم. رعایتش را می کردم. همه جمعه ها را نزد ایشان می رفتم. من ایشان را یک وجودی می دانستم که لیاقت کسب فض را آن قدری که باید ندارم. او را رها نمی کردم. شب عید به من گفت: آقا بروید. به سلامت باشید. با خانه و خانواده دید و بازدید بکنید. تبریک بگویید. خانمش هم بعدش یک جفت قالیچه برای ما آورده بود.

بعدازظهر روز اول عید رفتم. آن وقت وسیله زیاد نبود. گفتند آقا چطور آمدید؟ مگر نگفتم نیایید؟ گفتم آقا بر می گردیم. گفت نه، دیگر حالا که آمدید، بفرمایید بنشینید. نشستیم و صحبت کردیم. از این ور گفتیم و از آن ور شنیدیم. من او را تنها نگذاشتم.

بدترین شب هایم شبی بود که از او جدا شدم. این شعر را زمزمه می کردم. می گفتم و گریه می کردم: ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی/ چه کنم که هست این ها گل باغ آشنایی.

· بعد از آن دیگر مصدق را ندیدید؟

چرا روی تخت بیمارستان دیدم. آقای نصرت الله امینی، خدا خیرش بدهد، من را قاچاقی برد. نزد ایشان رفتم. آقا در حالت خواب یا اغما و نیمه اغما بود. نصرت الله زد روی دست آقا گفت سرهنگ بزرگمهر هستند. چشم شان را باز کردند. به راست و چپ، من را که دیدند دراز کشیده بودند، بلند شدند و نشستند و من را بغل کردند. گریه کرد، گریه کردیم، همدیگر را بوسیدیم. گفت مرد بی نظیر، مرد بی نظیر. مثل بچه ای که پدرش را مدت ها ندیده بود. نمی دانستم چه بگویم. چه چیزی بگویم؟ از زندان بگویم که از سر تا پا نحس و خاطرات جانگداز بود. زبانم بی اراده به لکنت بود. خداحافظی کردیم. خودم را در پله های طبقه سوم رها کردم. ندانسته، نفهمیده خودم را گم کردم. شب به منزل آمدم.

· [در مدت تبعید و حصر مصدق با ایشان ملاقات و گفت وگویی نداشتید؟]

من مکررا تقاضای ملاقات از مرحوم مصدق می کردم که به جهات مخاطره آمیزی برای من وعده و وعید می داد و عملی صورت نداد. من تقاضا کردم سوابقی از دادگاه نظامی را برایم بفرستند. نامه را از احمدآباد فرستاد، 8آبان ماه 1341: « جناب سرهنگ بزرگمهر، مرقومه مروخ چهار جاری رسید و موجب نهایت امتنان گردید. پرونده دادگاه بدوی و تجدیدنظر نظامی را که برای تکمیل یادداشت های خود خواسته اید در جوف 9 پاکت تقدیم می کنم و خواهانم پس از استفاده آن ها را اعانه فرمایید. شما وکیل تسخیری بودید، تسخیر نشدید و از اجرای اوامر مافوق سر باز زدید و سخن برخلاف وجدان نگفتید. هرگونه مدارکی که مورد احتیاج این جانب بود از نقل انجام وظیفه برایم تهیه مودید که نمی دانم چگونه تشکر کنم. به عقیده این جانب شما چیزی گم نکردید. چنان چه نام نیک خود را با ثروتی که بعضی از راه خیانت به مملکت به دست آوردند مقایسه کنید، معلوم خواهد شد کدام یک گواراتر و وزین تر است. بیش از آن عرضی ندارم و توفیق جناب عالی را در خدمت به وطن عزیز از خدا خواهانم.»

از ذوق در پوست نمی گنجیدم. می دیدم زمینه کتاب هایم دارد فراهم می شود که منتشر شوند.

· [از روز درگذشت مصدق خاطره ای دارید؟]

از خانه احمد مصدق به احمدآباد رفتیم. آن قدر ترافیک سنگین بود که نزدیک ظهر به احمدآباد رسیدیم. هیچ کس را نمی گذاشتند داخل برود. داخل ساختمان را می دیدند. من داد زدم شما کی هستید؟ چرا جلوی در را گرفته اید؟ من وکیل مصدق هستم. یالا بروید کنار. بالا رفتم. اصلا احمدخان را که پسر مصدق بود را هم راه نمی دادند. طبقه بالا آیت ا... طالقانی بود. دکترشایگان، عزت ا... سحابی و یکی دو نفر دیگر هم بودند که یادم نیست. آن جا یک غذایی، یکی دو تا خورشت معمولی مثل قورمه سبزی و قیمه درست کرده بودند. بشقاب، بشقاب می کردند و می بردند. خداوند دکترمصدق را رحمت کند. رحمت خدا بر ایشان جاری بود. رحمت خدا بر او هزاران بار و سعادتش در این بود که در این مقبره باشد. در این جا یاران و دوستانش بیایند و از ایشان یاد خیری بکنند. خدا بیامرزد. آرزوی من این است که روزی مردم بیایند پای این قبر مرا دفن کنند.

در حدود سال 1344 بود که تقریبا اواخر عمرش می شد، تقاضا کردم که به افتخار من از صدای مردانه دکترمصدق نواری تهیه بکنند و به من بدهند. این کار شد و احمدخان، این نوار را برایم آورد. در نوار می گوید: وقتی که بزرگمهر پیش من می آمد، من احساس زندانی بودن نمی کردم. ولی وقتی که او از من دور شد زندان برایم خیلی سخت می گذشت.

منبع: ماهنامه چشم انداز، ویژه نامه دکتر مصدق 96.3.29