ضد رای بودم اما حقیقت را گفتم / یک فنجان اسپرسو با سید مصطفی هاشمی طبا در کافه نزدیک کتاب

خودش واکنش خاصی به شور و شوقی که حضورش در کافه ایجاد کرده بود نداشت. آمد، سلام کرد. روی صندلی نشست و دور و اطراف را ورانداز کرد. وقتی هم که گفتم خسته رقابت های انتخاباتی نباشید، لبخند زد وگفت: «نه! اصلا خسته نیستم.» منوی کافه را که جلویش باز کردم گفت: «هر چیزی که شما انتخاب کنید می خورم.» گفتم حداقل بگویید دمنوش باشد یا قهوه. خیلی جدی گفت: «یک فنجان اسپرسو می خورم، تلخ و بدون شیر.» شیطنت کردم و گفتم نمی خواهید بگویید که کام تان هنوز از انتخابات تلخ است؟ بفهمی نفهمی لبخندی روی صورتش نشست و گفت: نه! از تلخی و تندی بدم نمی آید.» یک دبل اسپرسو برای مهندس هاشمی طبا سفارش دادم و یک دمنوش مخصوص برای خودم و به شوخی گفتم: «حالا که تلخی دوست دارید من دو برابرش را برای تان سفارش دادم.» خندید؛ ریزریز و صمیمی.

حواسم جمع نشستن مصطفی هاشمی طبا توی صندلی شد؛ خودش را جمع کرده بود و دست هایش را گذاشته بود روی پاهایش. حس کردم کمی معذب است. یادم آمد که یکی- دو روز قبل تولد هفتاد و دو سالگی اش بوده و با تبریک گفتن تولدش خواستم که پوسته معذب بودنش را کنار بزنم. تاکتیکم جواب داد. خندید و گفت: » من از دوم خردادی ها پیشی گرفته ام چون اول خردادی هستم.»

خندیدیم و من بی مقدمه از چرایی کاندیداتوری اش برای انتخابات ریاست جمهوری پرسیدم. اول هم از واکنش خانواده اش پرسیدم. می خواستم بدانم همسر و فرزندانش موافق کاندیدا شدنش بوده اند یا با او مخالفت کرده اند. گفت: « ما یک خانواده خوب داریم که مخالف نبودند.» اما «مخالف نبودند» را جوری گفت که حس کردم حداقل یک مخالفت توی خانواده داشته. گفتم هیچ مخالفی نداشتید؟ معلوم بود که سبک و سنگین می کرد که به من بگوید یا نه، و گفت: «مخالف که نه اما پسرم نگران بود که مبادا به صحنه بیایم و فول کنم. اما بعد که ماجرا پیش رفت از نتیجه راضی بود.» گفتم پسرتان دقیقا از چه چیزی نگران بود؟ خیلی صادقانه گفت: «چون تجربه آقای غرضی در دوره قبل برایش خوشایند نبود، تصور می کرد که شاید ماجرای من هم مثل غرضی تمام شود. اما در ادامه دلش قرص شد.» با این حرفی که زد مطمئن شدم که صداقت او در مناظره های انتخاباتی ساختگی نبوده و در شخصیتش ریشه داشته است. توی صندلی راحت تر نشسته بود. انگار با فضای کافه اخت شده بود. می خواستم بدانم مصطفی هاشمی طبا از چه زمانی تصمیم گرفته کاندیدای ریاست جمهوری شود؛ خیلی قبل یا همین اواخر. از خودش پرسیدم که گفت: «از اسفند 1394 احساس کردم که باید به صحنه بیایم.» پرسیدم مگر اتفاق خاصی افتاده بود؟ با پاسخی که داد فهمیدم اتفاق از خیلی وقت پیش افتاده بود: «احساس کردم درباره خطرات محیط زیستی و خطراتی که آینده ایران را تهدید می کند باید هشدار داد. ما یک موسسه کوچک مشاوره ای داریم که هر سال هم تقویمی منتشر می کنیم و صفحاتی از آن را هر سال با آگهی پر می کنیم، اما در اسفند 1394 در تقویمی که منتشر کردیم صفحات آگهی اش را اختصاص دادیم به آسیب های محیط زیست ایران. اسفند گذشته که تقویم سال 1396 را چاپ کردیم دوباره همان صفحات مربوط به محیط زیست را تکرار کردیم و آن جا بود که تصمیم گرفتم وسط بیایم.» گفتم این طور که می گویید دغدغه محیط زیست شما را به صحنه آورد اما در مناظره ها و بحث ها بیشتر از کارآمد نبودن ساختارهای مدیریتی گفتید و از بزرگ بودن دولت انتقاد کردید. با صدای آرام صحبت می کرد که در شلوغی عصر کافه اگر شش دانگ حواسم را جمع نمی کردم جملاتش را بریده بریده می شنیدم. اما شنیدم که گفت: « کشور ما الان دچار بیماری سرطان شده است. این سرطان دارد از درون کشور را ویران می کند. هیچ کس هم به فکر درمان این سرطان نیست. این سرطان به نظرم بدخیم است.»

تا آمدم از چند و چون وضعیتی که او به سرطان تشبیهش کرده بود بپرسم دو دختر جوان با شوق به مهندس هاشمی طبا سلام کردند. جواب شان را داد و در جواب تعارف و تعریفی که بابت حضورش در رقابت های انتخاباتی کردند، خجولانه تشکر کرد. درخواست شان برای عکس یادگاری را هم رد نکرد اما از نوع ایستادنش حس کردم که زیاد با عکس و تعریف های این چنینی میانه ای ندارد. دوباره که روی صندلی نشست گفتم شما نسخه درمان این سرطان بدخیم را داشتید آقای مهندس؟ نگاهم کرد، گفت: «ببینید!» و مکث کرد. با این کار می خواست من به چیزی غیر از حرف های او فکر نکنم. نگاهش کردم که گفت: «ما در طول این سال ها شیره ایران را مکیده ایم، نفتش را یک جور، گازش را یک جور و جنگل و آبش را هم یک جور دیگر. این طور نبود که من فکر کنم در انتخابات برنده می شوم، من فقط احساس کردم که از آن تریبون می توانم نگرانی هایم را بیان کنم. شما خودتان بهتر از من می دانید که مردم زیادی روزنامه نمی خوانند، رادیو و تلویزیون هم که دست ما نیست. برای همین بود که فکر کردم کسی که کاندیدای ریاست جمهوری بشود، حرف هایی می زند و حئل آن حرف ها گفتمانی شکل می گیرد که می تواند خیلی ها را جلب کند.»

گفتم می خواهید بگویید که هدف تان روشنگری بود؟

بفهمی نفهمی حرفی را که زده بودم دوست داشت. لبخندش که این را می گفت. نگاهم کرد و گفت: «اوایل انقلاب که یاسر عرفات به ایران سفر کرده بود ما او را متهم به محافظه کاری کردیم. در پاسخ ما گفت که من دنبال یک وجب خاک هستم که پایم را روی آن بگذارم. حالا ما خاک را داریم اما با مدیریت بد داریم ویرانش می کنیم.»

سفارش های مان را آوردند. فنجان اسپرسو را جلوی مصطفی هاشمی طبا گذاشتم و گفتم به رغم فضای دوقطبی تبلیغات انتخابات شک دارم که نخبگان جامعه با حرف ها و دغدغه های شما همراه شدند اما درباره مردم عادی چه فکر می کنید؟ پرسیدم فکر می کنید در آن فضای ناآرام مناظره ها حرف های تان شنیده شد؟ با تاکید گفت که «شنیده شد. خوب هم شنیده شد.» منتظر ماندم دلیل این تاکیدش را هم برایم بگوید. گفت: «اتفاقا بعد از این که در پایان مناظره سوم شعر آقای یمینی شریف را خواندم توجه ها به حرف هایی که زده بودم بیشتر شد. برای همه ما ماندن ایران مهم ترین چیز است و این را همه می فهمند.» گفتم دغدغه های شما در مناظره ها یک جورهایی مکمل حرف های آقای روحانی و جهانگیری بود. پرسیدم فکر می کنید اگر سمت گیری مناظره ها جوری نبود که آن دو نفر مجبور به پاسخگویی به رئیسی و قالیباف می شدند، از دغدغه های شما حرف می زدند؟ با اطمینان خاصی که در صدایش بود گفتم: «آن ها هم بعد از مناظره دوم گفتمان شان تغییر کرد و به سمت نجات زیستگاه انسانی و صلاح کشاورزی سوق پیدا کرد.» پرسیدم از طرف تیم اقای روحانی پیام و سفارشی در مورد نوع حضورتان در مناظره ها داشتید؟ سرش را تکان داد و گفت: «نه! اصلا.» گفتم این که قبل از مناظره ها کنار آقای روحانی و جهانگیری می نشستید به ذهن متبادر می کرد که شاید هماهنگی خاصی با هم دارید. این برداشتم را هم با تاکید رد کرد و گفت: «نه من با کسی هماهنگ کردم ونه کسی سراغ من را گرفت. خودم هم اجتناب می کردم اما طبیعتا با آقای روحانی و جهانگیری هم راستا بودم.» پرسیدم هفته آخر از شما نخواستند که به نفع آقای روحانی انصراف دهید؟ باز هم گفت «اصلا». و جمله خبری بعدی اش باعث تعجبم شد که گفت: «یک آدم خیلی محترمی با من تماس گرفت که به نفع آقای رئیسی کنار بروم. من هم گفتم خودم صالح تر از ایشان هستم و قرار هم نیست کنار بروم.» خیلی دلم می خواست بدانم کسی که درخواست انصراف هاشمی طبا به نفع رئیسی را داشته چه کسی بوده اما نگفت. فقط گفت: «خود آقای رئیسی اگر زمانی خواست به ایشان می گویم. آن فرد نامه انصرافی تهیه کرده بود که من امضا کنم اما قبول نکردم.» شنیده بودم که از مصطفی هاشمی طبا و مصطفی میرسلیم تعهد گرفته بودند که تا پایان رقابت ها به نفع هیچ کاندیدایی کنار نروند و حالا می خواستم درستی و نادرستی این شایعه را از او بپرسم. پرسیدم و گفت: «نه اصلا چنین چیزی نبود.»

تعارفش کردم به نوشیدن قهوه که حتما سرد هم شده بود. فنجان و نعلبکی را با هم برداشت و قهوه تلخ را سرکشید؛ لاجرعه. فنجان را که روی میز برگرداند دوباره او را به فضای مناظره ها بردم. گفتم در سوالاتی که در مناظره ها از کاندیداها پرسیده می شد نه به اصلاح حکمرانی توجه شده بود و نه حفظ سرزمین. پرسیدم بعد از مناظره اول کسی به رویکرد سوالات اعتراض نکرد؟ تاییدم کرد. گفت: «هم روی سوالات دقت نشده بود و هم روش مناظره خوب نبود. اگر می خواستمد مناظره ها خوب باشد باید شش نفر کاندیدا را داخل شش باکس می گذاشتند و یک سوال را از همه می پرسیدند و هیچ کدام هم جواب دیگری را نمی شنید. مردم هم جواب ها را با همدیگر مقایسه می کردند.» بعد هم بلافاصله گفت: «باز هم تاکید می کنم که هدف من نوعی روشنگری بود. اگر مطمئن بودم که حرف های من امکان عملیاتی شدن دارد، یقینا نوع دیگری تبلیغ می کردم که رای بیاورم. من فقط می خواستم مردم را به مشکلات توجه بدهم. می خواستم بگویم با دیدگاه خاصی جامعه را رنگ روغن زده اند تا بگویند تحریم ها اثر ندارد و همه هم نتایج را دیدیم.»

داشتم می گفتم شما در حرف های تان هیچ وعده ملموس و جذابی برای مردم نداشتید که صحبتم را قطع کرد و گفت: «من در قامیل خودم نظرخواهی کردم. من حدود 20 پسرخاله دارم که در اصفهان زندگی می کند. از بنا و نقاش هم هستند تا دیپلمات و پزشک. همه شان درک خوبی از مباحثی که طرح کرده بودم داشتند. درست است که مردم به من رای ندادند و اگر هم نمی گفتم به آقای روحانی رای بدهید باز هم به من رای نمی دادند، اما فراموش هم نمی کنم که مردم در این انتخاب جبهه گیری سیاسی داشتند.» گفتم اصلا چرا کردیدبه آقای روحانی رای بدهیم؟ انگشت های دو دستش را توی هم قلاب کرد و گفت: «با این اسامی که آقای رئیسی دور خودش جمع کرده بود اگر رای می آورد تکرار بدتر احمدی نژاد می شد. پس من شاید همه چیز آقای روحانی را نپسندم ولی گفتم به آقای روحانی رای بدهید که دوره قبلی تکرار نشود.»

روی تک جمله «شاید همه چیز آقای روحانی را نپسندم» متمرکز شدم. پرسیدم حالا که انتخابات تمام شده و آقای روحانی هم دوباره رای آورده اصلی ترین انتقاد شما به او چیست؟ خیلی سریع جوابم را داد: «انتقادم به فصل مشترک های آقای روحانی و احمدی نژاد است.» تعجب کردم. پرسیدم فصل مشترک روحانی و احمدی نژاد؟ که گفت: «بله!» پرسیدم منظورتان سیاست های توزیعی- حمایتی آقای روحانی مثلا یارانه ها و طرح نظام سلامت است؟ که گفت: «آقای احمدی نژاد که ظاهرا حزب اللهی هم بود بدترین نوع لیبرالیسم را در کشور پیاده کرد.»

شنیدن این حرف از یک تکنوکرات برایم عجیب بود. پرسیدم واقعا چیزی که آقای احمدی نژاد پیاده کرد لیبرالیسم بود؟ دنبال کلمه مناسب می گشت تا جوابم را بدهد. بریده بریده گفت: «نه! ببینید، ظاهرش لیبرالیسم بود. بدترین شکلی که می شد از لیبرالیسم نشان داد همان کاری بود که آقای احمدی نژاد کرد.» گفتم آقای هاشمی طبا لیبرالی ترین حرف هایی را که یک سیاستمدار می توانست این سال ها بزند شما در مناظره های انتخاباتی زدید که اتفاقا حرف های درستی هم بود. می فهمیدم که توی ذهنش دنبال واژه بهتری بود تا منظورش را به من برساند. پرسیدم دقیقا کدام کار آقای احمدی نژاد لیبرالی بود آقای مهندس؟ این بار سریع جوابم را داد و گفت: «ظاهرسازی اش برای رفاه مردم و این که به مردم اطمینان بدهد همه چیز خوب و آرام است.» گفتم این کارها که نوعی تظاهرهای سوسیالیستی بود که او انجام داد. قبول نکرد. گفت: «دوره احمدی نژاد یک نمایش بد از لیبرالیسم بود. این که به مردم حس اطمینان و آزادی مصرف بیشتر القا کرد در حالی که لیبرالیسم واقعی در جهت رشد جامعه حرکت می کند.» گفتم من هنوز قانع نشدم که روی اقدامات دولت احمدی نژاد صفت لیبرالی بگذارم اما می خواهم بدانم آن چه می گویید با دولت آقای روحانی فصل مشترک داشت در چه بود؟ گفت: «در اطمینان دادن به مردم برای مصرف بیشتر. اصلا چرا به رغم این آلودگی هوا باید به مردم اجازه بدهیم این قدر زیاد بنزین مصرف کنند؟ باید مصرف بنزین را کم کنیم و پولی که به واردات بنزین می دهیم خرج توسعه کشور کنیم.» گفتم منظورتان را گرفتم اما شما که طرفدار کوچک شدن دولت هستید چطور از دولت می خواهید که در سبک زندگی و نوع مصرف مردم دخالت کند؟ گذاشت سوالم تمام شود و بعد خیلی شمرده شمرده گفت: «آقای روحانی اگر همان روز اول که به ریاست جمهوری رسید پرداخت یارانه را قطع می کرد و راهش را از احمدی نژاد جدا می کرد هیچ اتفاقی نمی افتاد. به جایش باید آن پول را به سازمان های کنمک رسان می داد تا به نیازهای مختلف نیازمندان رسیدگی شود.»

نه توی صندلی تکان می خورد و نه برای حرف رزدن از دست هایش استفاده می کرد. زبان بدنش خلاصه شده بود در صورتش و چینی که گاهی به ابروهایش می انداخت یا لبخندی که گه گاه روی لبش می نشست؛ مثل همان تصویری که در مناظره های انتخاباتی می دیدم. به دور و بر هم توجهی نداشت؛ به کسانی که با دیدنش لبخند رضایت می زدند، نگاهش می کردند، زیر لب سلام می گفتند و حتی چند لحظه هم پای میز ما می ایستادند و گوش می دادند. به آخرین جمله ای که گفته بود برگشتم و گفتم آقای روحانی به جای این که یارانه ها را افزایش بدهد برخی سیاست های حمایتی مثل طرح نظام سلامت را جایگزین کرد. گفتم قبول دارم که در اجرای این طرح و محاسبات ریاضی و اقتصادی آن هم اما و اگرهای زیادی وارد است و پرسیدم فکر نمی کنید اگر آقای روحانی یارانه ها را قطع می کرد در این انتخابات شکست می خورد و نتیجه همان طور که شما گفتید بازگشت تفکری بدتر از احمدی نژاد می شد؟ بدون مکث جوابم را داد و گفت: «شکست و پیروزی یک بحث سیاسی است اما نباید از یاد ببریم که مصلحت ایشان چه بوده.» پرسیدم و شما معتقدید اشتباه کرده است؟ گفت: «اگر ایشان فکر می کردند که با قطع یارانه ها شکست می خورند و وضعیت کشور هم بدتر می شود خب همیشه ترجیح بد بهتر از بدتر است. شاید راه حلی که از نظر ایشان عاقلانه بوده از نظر من عاقلانه نباشد اما به هر حال ایشان توانستند کشور را اداره کنند و دست شان درد نکند.» خندیدم و گفتم آقای هاشمی طبا آخرش نفهمیدم انتقاد می کنید یا نه؟ جدی جوابم را داد: «من دارم روی سیاست های اشتباه دست می گذارم. یارانه را که گفتم. بگذار واردات را هم بگویم که دولت برای این که پول بیشتری به دست بیاورد تشویق به واردات می کند و حتی تشویق به سفر خارج از کشور می کند.» گفتم زمان آقای احمدی نژاد که انگور و اهو هم از خارج وارد می شد اما الان هواپیما وارد می شود، و پرسیدم تفاوتی بین این ها نیست؟ گفت: « دولت فعلا آچمز است، چون ساختار اقتصادی ما مشکل دارد. از یک طرف باید مصرف را کم و کنترل کنیم و به جای آن سرمایه گذاری های بزرگی بکنیم که به نفع جامعه ما باشد. مثلا در دوره جنگ و در دولت مهندس موسوی من رئیس ستاد طرح های انقلاب بودم. آن زمان 120 طرح صنعتی و اقتصادی بزرگ را با صرفه جویی ارزی راه انداختیم. اما در دولت احمدی نژاد با آن امکانات ارزی بسیار بالا این اتفاق نیفتاد چون او فقط دنبال این بود که خودش را عزیز دردانه مردم بکند.» گفتم خودتان هم می دانید که در زمان جنگ، مردم برای پذیرش سیاست های انقباضی آماده تر هستند تا امروز. گفت: «باید با مردم روراست باشیم. باید مردم را عادت بدهیم که با موضوعات مهم کشور جدی و مسئولانه برخورد کنند.» پرسیدم میخواهید به مردم بگویید که مصرف نکنند؟ «بله» را بلند گفت و بعد یک مثال زد: «می دانید که در پنج سال گذشته حدوده 10میلیون تلویزیون در کشور ما تبدیل به ال ای دی و ال سی دی شده است؟ پول این نمی توانست باری اشتغال و توریسم و کشاورزی صرف شود؟ می شد.» گفتم شما می خواهید دولت سبک زندگی را مردم را تغییر دهد. سریع تأییدم کرد و گفت: «خیلی از کشورها هنوز این تلویزیون های جدید را ندارند. مگر قرار هست هر چیزی که همه دارند ما هم داشته باشیم؟ ما اگر قرار است چیزی را مصرف کنیم خودمان باید عرضه تولیدش را داشته باشیم.» بفهمی نفهمی عصبی بود. انگار در ذهنش راه رفته صنعت ایران و ناکامی هایش را مرور می کرد. گفتم من حرف شما را درک می کنم اما شما با جامعه ای طرف هستید که به مصرف عادت کرده. حرفم را قطع کرد و گفت: «من این حرف را نمی پذیرم. الگوی مصرف را باید تغییر داد. ما به خار مردم این کار را نکردیم بلکه به خاطر نیاز دولت واردات می کنیم و گرنه در هیئت دولت اگر بپرسید پورشه خوب است؟ از 30عضو هیئت دولت همه می گویند نه. اما وارد می کنند چون برای تأمین مخارج دولت، باید دلارها را به ریال تبدیل کنند. این همه کالای لوکس به همین دلیل وارد کشور می شود. برای تبدیل کردن دلار به ریال و تأمین مخارج دولت. همین چند روز قبل یک صندلی دیدم به قیمت 15میلیون تومان.» صدای سوت مانند موسیقی ای که در کافه پخش می شد تناسب جالبی با آخرین جمله هاشمی طبا داشت؛ صندلی 15میلیون تومانی.

چند ثانیه سوالی نپرسیدم تا مهندس هاشمی طبا نفسی تازه کند. به ساعتش نگاه کرد و پرسید: «ما تا ساعت چنددر خدمت شما هستیم؟» گفتم این قدر زود من را از مصاحبت خودتان محروم نکنید. لبخند زد و من هم سوالم را پرسیدم. گفتم شما می خواهید بگویید که دولت آقای روحانی در مواجهه با بحرانی به نام واردات تنبلی کرده است؟ «ببینید!» را خیلی کشید و گفت: «من اصلا دولت را مقصر نمی دانم. کاری هم به منش و روش آقای روحانی ندارم. این را هم می دانم که نیروهایی در کشور هستند که منتظرند آقای روحانی توی چاه بیفتد و توی سرش سنگ بزنند. همین الان هم مدام دارند می گویند باید به مطالبات مردم جواب بدهید. اصلا همین اصطلاح «مطالبات مردم» یک حرف ضد انقلابی است که از زمان آقای خاتمی شروع شد که ایشان با شعار توسعه سیاسی جلو آمد و بلافاصله مخالفانش گفتند مطالبات اقتصادی مردم. متأسفانه یک عده هستند که اصلا خرابکار هستند.» زیر لب پرسیدم چه کسانی مثلا؟ هاشمی طبا شنید و اتفاقا جوابم را هم داد: «نیت ها همه بد نیست اما به نظر من آقای قالیباف و آقای رئیسی با دیدگاه هایی که در تبلیغات انتخاباتی شان اعلام کردند اگر رأی می آوردند کشور از زمان احمدی نژاد بدتر می شد. من تردید ندارم که آقای رئیسی دوست دارد که کشور خوبی داشته باشیم اما روش برخورد او کشور را به جای دیگری می رساند. همین که می گویند ما یارانه را سه برابر می کنیم مخرب است.» گفتم من از شما که سال ها در کشور وزیر بودید و مسئولیت داشتید می پرسم که صحبت از سه برابر کردن یارانه جز جلب رأی، می تواند هدف دیگری داشته باشد؟ با تأکید گفت: «غیر از این نیست.» دو بار هم گفت. بعد سرش را تکان داد و گفت: «مشاور اقتصادی آقای رئیسی، آقای فرهاد رهبر است. آقای رهبر خوب می فهمد که این مسائل یعنی چی ولی برای این که آقای رئیسی رأی بیاورد گفته شما این وعده را بدهید. خیلی ها به من گفتند که حرف های من درباره قطع یارانه ها ضدرأی بود. مهم نیست که ضدرأی بود، آدم باید کلمه حق را بگوید.» گفتم این به کنار. سوالم این است که یک کارمند معمولی شهرداری تهران می تواند باور کند که حساب بانکی شهردار تهران همانی است که آقای قالیباف توی تلویزیون به مردم نشان داد؟ لبخند روی صورتش نشست. چین پیشانی اش باز شد. توی صندلی جابه جا شد و گفت: «ان شاءا... ایشان درست گفته باشند اما من که علنا گفتم باور نمی کنم. اصلا اگر درست باشد نشان می دهد که ایشان مدیریت اقتصادی خانه اش را نداشته است.» لبخندش پررنگ تر شد. فهمیدم که دارد گفتن حرفی یا چیزی را مزه مزه می کند. سوالی نپرسیدم تا بگوید و گفت: «به دوستی می گفتم من اصلا شرایط رئیس جمهور شدن را ندارم چون برای رئیس جمهوری باید کم هم شیشه خرده داشته باشی که بتوانی گلیم ات را در این جامعه از آب بیرون بکشی.»

دوباره به ساعتش نگاه کرد اما چیزی نگفت. من هم از همین سکوت نجیبانه استفاده کردم و پرسیدم آقای مهندس شما چندساله بودید که وزیر دولت آقای رجایی شدید؟ انگار سوال بی ربطی بود. چند ثانیه فکر کرد و با چاشنی تعجب گفت: «33ساله». منتظر همین جواب بودم. پسیدم چرا امروز در کشور یک جوان 33ساله وجود دارد که جای پست آن روز شما بنشیند و وزیر شود؟ حالا که منظورم را فهمیده بود لبخند زد و گفت: مشکل بزرگ این است که در جامعه ما کادرسازی انجام نشده. در کابینه آقای روحانی به من پیشنهاد شد وزیر ورزش شوم که گفتم از سن من گذشته است. بعد هم مقایسه کردم که وزرای ورزش ما چه کسانی بودند و چه عملکردهایی داشتند و اسم بردم از ورزشکارانی مثل علیرضا دبیر یا علی دایی و بهنام محمودی و گفتم اگر این ها وزیر شوند که آسمان به زمین نمی رسد.» گفتم سوال من هم این است که چرا به جوانان اعتماد نمی شود؟ نگاهم کرد و گفت: «علتش محافظه کاری جامعه ماست. من خودم معتقد به جوان گرایی هستم و می دانم که عملکرد جوانان ما بدتر نخواهد بود.» با لحن اعتراضی گفتم چرا در همه این سال ها نیروهای سیاسی و تکنوکرات ما نتوانستند یا نخواستند کادرسازی کنند؟ برای جواب دادن تمرکز را از نیروهای تکنوکرات سوق داد به جای دیگری. گفت: «من مخلص آقای جنتی هم هستم. اما چطور حوزه علمیه ما نتوانسته یک رئیس شورای نگهبان مثلا 60ساله تربیت کند که ایشان با 90سال سن مجبور نباشند ای مسئولیت را عهده دار باشند. 90سالگی سن بازنشستگی است. انگار مدیران ما از جوانان می ترسند.» خندیدم و گفتم عجیب است از آدم هایی که خودشان با سن کم مدیر و رئیس شدند و حالا از صدرنشینی جوانان می ترسند. گفتم انتقادم اتفاقا به نیروهای اصلاح طلب است که انگار اعتقادی به کادرسازی نداشتند. نگاهم کرد و گفت: «یک نقص بزرگ فکری است که احساس می کنند جوانان اعتقاد یا قابلیت ندارند.»

احساس کردم این پا و آن پا می کند برای رفتن. گفتم آقای مهندس فقط یک سوال دیگر دارم. حرفی نزد. فقط نگاهم کرد تا سوالم را بپرسم. گفتم توی مناظره های انتخاباتی، از مناظره اول تا سوم، لحن صحبت و روحیه کاندیداها خیلی تغییر کرد اما شما هیچ تغییری نکردید، خویشتن دار و اخلاق مدار ماندید. پرسیدم که چگونه در آن فضا که گاهی ملتهب هم بود خونسرد ماندید؟ خواست حرفی بزند اما چند ثانیه سکوت کرد انگار یک دور تند مناظره ها را دوباره توی ذهنش مرور کرد. گفت: «ببینید! مثال از کوزه همان برون تراود که در اوست، همیشه صادق است. شاید در مناظره اول آدم ها تحفظ داشتند اما در مناظره سوم خودشان را رو کردند. واقعیت وجودی من هم همانی بود که در سه مناظره دیدید.» شروع کردم به جمع کردم وسایلم از روی میز و توی همین حالت گفتم یک سوال دیگر هم بپرسم آقای مهندس؟ «بپرس» را با مهربانی گفت. پرسیدم شما که در فضای انتخابات از حکمرانی عقلانی صحبت می کردید، شاگرد شریعتی هم بوده اید، هنوز هم دل در گروی شریعتی دارید؟ با تأکید گفت: «شریعتی یک نقطه عطف در زندگی من بود. شریعتی به دینداری من معنا بخشید.» گفتم تأثیر شریعتی در زندگی گذشته شما را نمی خواهم انکار کنم، می خواهم بدانم شما امروز به جوانان توصیه می کنید که شریعتی بخوانند؟ که باز هم با تأکید گفت: «حتما می گویم شریعتی بخوانند. رابطه من با شریعتی نزدیک بود و همان زمان هم با دکتر درباره برخی مسائل بحث می کردم و ایراد می گرفتم. الان هم به برخی فرازهایش ایراد دارم. ولی من شاگرد آقای مطهری، علامه جعفری و آیت ا... طالقانی هم بودم و کسی که به لحاظ دینداری به زندگی من جهت داد شریعتی بود.»

گفتم بعد از شریعتی خواهی نخواهی روشنفکری دینی ما تحولات دیگری هم داشته و مثلا مهندس بازرگان با سخنرانی «آخرت و خدا هدف بعثت انبیا» پروژه خود را در مقابل پروژه شریعتی ترعیف کرد... صحبتم را قطع کرد. گفت: «با آقای بازرگان نسبت فامیلی داشتیم و خیلی به ایشان احترام می گذاشتم. چند باری هم به خانه ما آمده بود. اما مهندس بازرگان با دیدگاه علمی می خواست چیزهایی را اسلامی کند که این رویکرد در روح آدم اثر نمی گذارد. ولی تعلیمات مکتبی اسلامی را دکترشریعتی به ما آموخت. درد جامعه را دکترشریعتی فهمیده بود.» گفتم اگر با وجهه امروزتان که یک تکنوکرات هستید به عقب برگردید باز هم در جبهه مخالبان مهندس بازرگان قررار می گیرید؟ پاسخم را صادقانه داد و گفت: «من با مهندس بازرگان خیلی موافق نبودم. آقای بازرگان را همان طور که خودش گفت برای کاری که برای انقلاب لازم بود بکند یک فولکس واگن ضعیف می دیدم.» پرسیدم یعنی دولت بازرگان باید آن طور که مثلا منتقدان چپ در نشریات شان می نوشتند بیشتر اخراج می کرد و بیشتر صنایع و بانک ها را ملی و بیشتر اعدام می کرد؟ سرش را تکان داد و گفت: « نه! نه! آن حرف ها که تندروی بود. یادتان نرود که حنیف نژاد به شریعتی می گفت توریویزیونیست هستی و انقلاب را عقب می اندازی. بنابراین شریعتی رادیکال به آن معنا نبود. حرف من این است که شریعتی انسان اجتماعی تربیت می کرد و روی همین قابلیت شریعتی تأکید می کنم. ضمنا همین دوستان نهضت آزادی و نشریه شان در زمان جنگ به ما می گفتند کمونیست کوپونیست. اصلا متوجه نبودند که جامعه چطور باید اداره شود.»

هنوز سوال داشتم و قانع نشده بودم اما وقت رفتن بود. مهندس هاشمی طبا زودتر از من بلند شد، عجله داشت برای رفتن اما به درخواست پسر جوانی که تقاضای عکس یادگاری کرده بود نتوانست «نه» بگوید. ایستاد. عکس را گرفت. با من خداحافظی کرد و دوباره جلوی در کافه با درخواست عکس یادگاری مواجه شد. ایستاد برای عکس.

منبع: ماهنامه اندیشه پویا، شماره 43