چه کسی فروغ را شست؟
کدام راز، مرگ فروغ را یگانه کرد؟ شاید برای پیدا کردن این سوال باید دانست که در سال های آخر زندگی چه گذشت، چطور به بلوغ رسید و تولیدی دیگر یافت. گاه زیست فروغ از لا به لای شعرهایش خودنمایی می کند. شعر فروغ در دوره اول تحت تاثیر فریدون توللی، فریدون مشیری، نادر نادرپور و کارو رویکردی سانتی مانتال و اعترافی دارد و حاصلش سه مجموعه «اسیر»، «دیوار» و «عصیان» است. فروغ توسط اخوان ثالث، صدابردار استودیو گلستان، با ابراهیم گلستان آشنا می شود. او با الهام از گلستان پوست می اندازد. در دوره اوم کارنامه فروغ هم چنان نوعی رویکرد اعترافی با حس زنانه وجود دارد؛ اما برخورد عاطفی اش با جهان رنگ باخته و نوعی استقرا در جهان اطراف و جهان بینی جایگزین آن شده است. دوره دوم شعری او یکی از دستاوردهای مهم موج نوست.

فروغ در اوج رفت. هیچ کسی انتظارش را نداشت؛ جز خودش که رد سال های پایانی به مرگ می اندیشید؛ با تاثیر از دو آلیته مرگ و زندگی «خانه سیاه است» را ساخت. او یک بار با خوردن قرض کاردنال سعی کرد خودکشی کند؛ اما  خدمتکارش او را به بیمارستان رساند و از مرگ نجات پیدا کرد. او پیش از مرگ به مادرش می گوید که وقتش کم است و همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق می افتد. در آخرین نامه اش به برادرش نیز می نویسد: «اولین کسی که در فامیل ما می میرد، من هستم و بعد از من نوبت توست؛ من این را می دانم».


حسین منصوری فرزندخوانده فروغ نیز بعد از چهل سال سکوت روز مرگ فروغ را چنین توصیف می کند: «آخرین باری که فروغ را دیدم نیمروز دوشنبه 24 بهمن سال 1345 یعنی روز درگذشتش بود. فروغ تابستان آن سال به اروپا سفر کرده بود و من را گذاشته بود نزد مادرش و وقتی هم که برگشت من هم چنان نزد مادرش بودم؛ چون به مدرسه می رفتم و دیگر نمی شد من را پیش خودش ببرد. آن روز برای صرف ناهار آمده بود و از هر زمان دیگری گرفته و خاموش تر به چشم می آمد. من هر چه منتظر شدم که مثل همیشه با مادرش شوخی کند و با صدای بلند بخندد بی فایده بود».


در طول این 48 سال روایت های مختلفی از مرگ فروغ بیان شده است که اغلب قرابتی با یکدیگر ندارند و مرگ و خاکسپاری او را به رازی پیچیده بدل کرده اند. این راز آمیزی یکی از دلایلی است که همواره توجه ها را به حواشی زندگی فروغ معطوف می کند. علت دیگر تناقض فروغ با جامعه اش بود؛ با این که او در یک خانواده نظامی و مردسالار به دنیا آمد اما شجاعانه و آزاد زیست. بعد از مرگ فروغ هر روز شاهدی تازه از اعماق بهمن ماه 1345 بر می خیزد و روایت تازه ای نقل می کند و کسانی هستند که این روایت را تایید یا تکذیب می کنند.


مرگ نابهنگام و محبوبیت فروغ، خاکسپاری او را به یکی از شلوغ ترین خاکسپاری ها بدل کرد؛ حتی کسانی که در جراید علیه او می نوشتند حضور داشتند. ابراهیم گلستان در گفت و گو با پرویز جاهد درباره عدم حضورش در خاکسپاری فروغ می گوید: «هر کی می خواد باشه. تمومه قضیه. برم مردم نگاهم بکنند. آن ها که رفتند برای چی رفتند. مرتیکه تا دو روز پیش توی مجله فردوسی برای فروغ فحش نوشته بود و گفته بود فروغ شاعر نیست. اما وقتی مرد رفت: بلند شد رفت تشییع جنازه اش».


از بین شاهدان مرگ و خاکسپاری فروغ برخی حرف های متناقض می زنند. برخی از دنیا رفته اند. حرف برخی قابل استناد نیست و آن ها که غالبا به او نزدیک تر بودند سکوت کرده اند. در این میان، روایت های اصلی را پوران فرخزاد و ابراهیم گلستان بیان کردند و هم چنان خرده روایت هایی از سایرین در حال شکل گیری است. خرده روایت هایی بی ساختار که اغلب محصول کوته بینی است.


ظهیرالدوله گورستان کوچکی بین امامزاده قاسم و میدان تجریش که علاوه بر علی خان ظهیرالدوله چندتن از هنرمندان، شاعران چهره های سرشناس ایران در آن مدفونند. از سال های 1349 به بعد دفن اموات در این گورستان ممنوع شد و دفن افراد در سال های 40 تا 50 با اجازه نامه خاص و آن هم به صورت محدود انجام می شد. فروغ فرخزاد در کنار محمدتقی بهار، ایرج میرزا، رهی معیری، روح الله خالقی و قمرالملوک وزیری در این گورستان به خاک سپرده شده است. پوران فرخزاد گفته است که فروغ را به دستور فرح در ظهیرالدوله دفن کردند.


اما ابراهیم گلستان می گوید: «برید توی پرونده های صفی علیشاه نگاه کنید که به سرلشگر که جزو گروه دراویش صفی علیشاه بود و مهدی سمیعی به من گفت که من به او می گویم که ترتیب قبر فروغ را بدهد و اون گفت که اگر 25 هزار تومن بدن من اجازه می دم که این جا دفن کنند و من هم 25 هزار تومن پول فرستادم و اون اجازه کتبی سه تا قبر را داد. حالا بیان بگن دربار پولش را داد».


حسین سرفراز، سردبیر مجله «امید ایران»، «تهران مصور»، «سپید و سیاه»، «خواندنی ها» و «جوانان رستاخیر»، نیز درباره دفن فروغ در قبرستان ظهیرالدوله از قول دکتر محمد باهری، معاون کل وزارت دربار پهلوی، نقل می کند: «ابراهیم گلستان از او خواست که فروغ را در گورستان ظهیرالدوله دفن کنند. در حالی که دفن اجساد در قبرستان ظهیرالدوله ممنوع شده بود اما بعد از دو روز فروغ در آن جا به خاک سپرده شد».


امروز بعد از نزدیک به پنج دهه فضای جامعه با آن روزها فرق چندانی نکرده است. هنوز فروغ پیش رو ترین زن تاریخ معاصر ایران است و فراموش شدگان به خوبی درک کرده اند که دست آویختن به او آن ها را از قعر مرداب راکدشان به صدر اخبار می کشاند. در این میان حرف های مسعود کیمیایی درباره غسل دادن فروغ یادآور دلاوری های دن کیشوت است. مسعود کیمیایی در گفت و گویی با روزنامه شرق گفت: «فروغ فرخزاد در حادثه رانندگی سرش به جدول می خورد و کشته می شود. باید فردا برویم از پزشکی قانونی جنازه اش را تحویل بگیریم و تشییع کنیم. اتومبیل خواهرم را می گیرم، نزوده ساله ام. تصدیق رانندگی ندارم. همه سوار می شوند. محمدعلی سپانلو، مهرداد صمدی، اسماعیل نوری علاء و احمدرضا احمدی. راه می افتیم به سمت پزشکی قانونی. جنازه را با امبولانس حمل می کنند می پیچم زرگنده: آن جا یک غسالخانه هست. مردی از غسالخانه بیرون می آید. می گوید: «غسال زن نداریم. باید به مرحوم محرم شوید. خطبه ای خوانده می شود. دو نفر از ما به فروغ محرم می شویم. می شویم برادران او. روی او آبی می ریزیم».


دن کیشوت در عزم خود راسخ است. یا باید در دنیای جدید گم شود، یا تحلیل خودش را از دنیا ارائه دهد تا بتواند باقی بماند و نقشی بازی کند.


تفوات مسعود کیمیایی و فروغ فرخزاد تفاوت «خانه سیاه است» و «قیصر» است و تنها شباهتشان سیاه و سفید بودن دو فیلم است.


محمدعلی سپانلو در گفت و گو با ایسنا در تکذیب ادعای مسعود کیمیایی گفت: «این حرف آقای کیمیایی کذب محض است. آقای کیمیایی در آن زمان هیچ شهرتی نداشت که بخواهد با این جمع همراه باشد. او اولین فیلمش را در سال 1347 ساخت، در حالی که فروغ در سال 1345 از دنیا رفت. حالا می گوید شخص دیگری هم بوده که شریک جرم پیدا کند؟ او در زمان مرگ فروغ جوانکی بیش نبود و گذشته از این، مگر می شود با مرده محرم شد؟ امگر مادر فروغ می گذاشت چنین اتفاقی رخ بدهد؟ این حرف ها دروغ است و من نمی دانم هدف کیمیایی از زدن این حرف ها چیست؟


از نگاه شرع: «بین دو مرد زنده و زنی مرده صیغه برادر خواهری خوانده نمی شود. اگر زنی در چنین موقعیتی قرار گیرد غسلش توسط مرد نامحرم اشکال شرعی ندارد. حتی اگر چنین موضوعی در فقه بود برای غسال خطبه برادری خوانده می شد و شرع حکم نکرده است که فقط مسعود کیمیایی می تواند برادری کند».


پوران فرخزاد نیز در تکذیب ادعای کیمیایی گفت: «این که در زرگنده مرده شور نبود، درست است. پس از آن، فروغ را به ظهیرالدوله آوردند. در ظهیرالدوله یک اتاق کوچک و متروکی که انگار صد سال است کسی آن جا نرفته، وجود داشت و فروغ را آن جا بردند. مقداری طول کشید تا کسی برای غسل بیاید و در نهایت زنی را پیدا کردند که آمد و غسل فروغ را انجام داد. تنها من به همراه دختر عمه ام، احمدرضا احمدی، غلیرضا میبدی و اسماعیل نوری علاء (نوری علاء را مطمئن نیستم) حضور داشتیم که رفتند و فروغ را برای آخرین بار در آن اتاق دیدند. دختر عمه ام اصرار کرد که برای آخرین بار بیا و فروغ را ببین و گفت: مثل ماه شده است. من نتوانستم بروم و از آن جا آوردند و به خاک سپردند. شاهد حرف های من هم اشخاصی که نام بردم هستند».


اما مسعود کیمیایی بی کار نماند و بعد از جنجالی که به پا کرد، پاسخ داد: «از این که شنیدم، پس از انتشار مصاحبه ام، آدم ها دو دسته شده اند و دو دیدگاه مطرح می کنند، دلم شکست. من قصد ندارم با حرف هایم آدم ها را به جان هم بیندازم. تمام حرف من در نوشته ها و فیلم هایم درباره راه و رسم نزدیکی آدم ها و انسانیت است و سعی می کنم بگویم چه اتفاقی باعث دورنگی میان آدم ها می شود. پس بنابراین لزومی نمی بینم با یک مصاحبه خودم باعث دورنگی شوم».


کسانی هم بودند که کیمیایی را همراهی کردند، از جمله: عبدالرضا منجزی در پاسخ به نقد فرج سرکوهی نوشت: «به یاد داشته باشید: فیلمساز محبوب و منتقد و مستقل شما هنرمند با ارزشی ست. گفته هایش هم ارزش نقد دارد. وقتی در کانون توجه باشی، وقتی چهار دهه محبوب ترین فیلمساز وطنی باشی خیلی ها به دیدنت می آیند، خیلی ها تو را به اتاق دربسته صفحه بندی می برند و حامل پیامی هستند، مهم خروجی ست. مهم تصویری ست که روی پرده می افتد. مهم اثر توست. مجموعه آثار مسعود کیمیایی نتیجه عقاید اوست و بس. اگر شما و جریان به ظاهر چپ توانستید تاثیری در مفهوم و مضمون فیلم ها و قصه هایش بگذارید دیگران هم توفیق یافته اند».


حضور سانکوپانزا در کنار دن کیشوت یک حضور معمولی نیست: او باید نقشی تاییدکننده دن کیشوت را بازی کند. او دچار توهمات دن کیشوت نیست. اما اسیر توهمات اربابش می شود. گناه او همراهی کردن دن کیشوت است. شاید اگر او دن کیشوت را همراهی نمی کرد و دل به دلش نمی دادند، دن کیشوت منصرف می شد و باز می گشت. شاید ان موقع دن کیشوت تنها را راحت تر می شد قانع کرد.


در این میان کیمیایی که برای جاودانه کردن قهرمان فیلم هایش آن ها را حذف می کند؛ به همان سبک خود را جاودانه ساخت.


اما فروغ چه می شود؟ با وجود آن که فروغ در جامعه مردسالار زیست و به خاک سپرده شد اما به یک معنا قدرت در اختیار او بود: در طول این سال ها مزار فروغ هیچ وقت خالی نماند و هوادارانش پرستنده سنگ قبر سفید او هستند. شیفتگی نسبت به او آن قدر حاد است که منتقدان تحلیل معنایی آثارش را به بررسی فرم آن ها ترجیح می دهند. این ظلمی ست که نه به شخص فروغ بلکه به شعر و سینمای او شده است. شیفتگان او تمام این سال ها فقط به خودشان اندیشیدند و شوالیه های فرهنگی شمشیرشان برای احیای عدالت افراشته است. در طول تاریخ بسیاری بودند که هم چنان جا پای دن کیشوت گذاشتند و از هر رهگذری هویتی مخدوش برای خود دست و پا کردند: هویتی که خدشه ای تضادآفرین است.


منبع: ماه نامه تجربه، شماره 30