شهرت متعجبم می کرد
سال 1382 به اجبار زندگی از گرمسیر اهواز به شهری سردسیری کوچ کردم. شهری که هیچ مدل نمی توانستم با سرما و شرایطش کنار بیایم. سرما مرگ من بود و آن روزها باید آماده می شدم بروم خدمت سربازی. شاعر بودم و شکست عمیق هم در همان ابتدای جوانی خورده بودم که شده بود قوز بالای قوز زندگی. یک روز توی «تاکسی» صدای خسته و خش داری را شنیدم که می خواند: « الهی سقف آرزوت خراب بشه روی سرت» هی «نفرین» می کرد با آن صدای عجیب و غریبش و آدم نمی دانست تکلیفش با صدا چیست. این مدل شعرها و این مدل ترانه خواندن ها آن روزها تازگی داشت. یک جور مکتب «واسئخت» بود در موسیقی. از راننده اسم خواننده را پرسیدم. اسم کسی را گفت که بعدها فهمیدم اشتباه است. خواننده واقعی آن آلبوم «محسن چاوشی» بود. صاحب صدا و ترانه هایش روز به روز بیشتر گل می کردند و هر جا که می رفتی (یا حداقل جاهایی که من می رفتم) صدای او بود که به گوش می رسید. نمی دانم چه شد که به صدا جاروی رفتگر که می آمد می خوابیدم. «محسن چاوشی» همچنان آلبوم های غیرمجاز بیرون می داد و می شد کم کم بهتر شدن و حرفه ای تر شدن سطح ترانه ها و موسیقی اش را حس کرد. هر ترانه ای که بیرون می زد زمزمه قشر وسیعی از جامعه می شد و تند تند روی سی دی تکثیر می شد و به خانه های مردم می رفت. نمی دانم چرا یا شاید هم می دانم اما مجال گفتنش اینجا نیست. به هر صورت روز به روز و آلبوم به آلوم با صاحب این صدا که در فرم ساختار ترانه ها و اجراهایش متفاوت از بقیه بود بیشتر خو می کردم. زخم و خشی توی صدا و ترانه هایش بود که آدم را معطل رها می کرد و البته اعتیادآور بود. آخر من هم بچه جنگ بودم. یک روز که ترانه جدید محسن چاوشی را گوش می دادم «پدرم همیشه می گه یادته بهت می گفتم/ اگه بچه های اهواز که نه ابرن نه پرنده ن/ توی بازی ام ببازن تو عشقشون برنده ن!» بیشتر وابسته شدم. سال 84 بود. نم یدانم تلفنش را از کجا گیر آوردم. زنگ زدم. این تماس سرنوشت خوشی نداشتم چاوشی گوشی تلفن را به رفیق ترانه سرایش سپرد و تلفنی با این آقای ترانه سرا دعوایمان شد. خیلی مفصل گذشت و گذشت.

محسن چاوشی کارش را خیلی جدی ادامه می داد و من هم همچنان مخاطب پر و پا قرصش بودم. روز به روز بهتر می شد. این یک واقعیت است همیشه گفته ام که آدم ها در مواجهه با چاوشی دو دسته اند. یا دوستش دارند یا متنفرند. هیچ توجهی و دلیل مشخصی هم این وسط وجود ندارد. اما من عاشق شعر، صدا و کارهایش بودم و هستم. اولین آلبوم مجازش «یه شاخه نیلوفر» بیرون امد و همین کافی بود که بازار موسیقی منفجر شود. ترانه فیلم «سنتوری» مهرجویی را هم خوانده بود و همین بیشتر باعث شهرتش شده بود. او تا امروز چندین و چند تک ترانه و آلوم موسیقی منتشر کرد و سال گذشته هم آلبوم آخرش « پاریو بی قایق» در همین مجله و به نظر کارشناسان بهترین آلبوم موسیقی پاپ شناخته شد. حالا من با آن آقای ترانه سرا که تلفنی با هم دعوایمان شد دوستانی صمیمی هستیم و هنوز فکر می کنم یکی از قابل ترین شاعران بی سر و صدا و بی حاشیه این مملکت است. «حسین صفا» را می گویم. رفاقتم با محسن چاوشی را هم دوست دارم. گوش شنوایی دارد و نقدپذیرد. از نقد بیشتر از تعریف خوشش می آید و هیچ وقت اسیر حاشیه ها نمی شود و می خواهد به قول خودش زندگی کند و راحت باشد. شاید در خلال خواندن گفت و گو اشتراکات عجیب آن روزهای من را با روزهایی که محسن چاوشی تعریف می کند متوجه شوید و خیلی خرده نگیرید که چرا این حرف ها و خاطرات را گفتم. نکته های آخر اینکه: در این گفت و گو سعی کردم بیشتر شنونده باشم و بگذارم حالا که خواننده کم حرف به حرف آمده راحت تمام حرف هایش را بزند. این را هم بگویم: خیلی ها فکر می کنند و حتی مطمئن هستند که صدای محسن چاوشی صدای خودش نیست و با افکت های صوتی به این شکل و شرایط می رسد. اما من و دوستان دیگری که صدای او را زنده و موقع خواندن و دل دل کردن ترانه ای، پای کی بورد شنیده ایم معتقدیم که صدای او کوچک ترین تفاوتی با آن چه شما می شنوید ندارد. هیچ تفاوتی گفت و گوی پیش روی شما بخشی از گفت و گوی من با محسن چاوشی است. حرف هایی از جسن زندگی که شاید برای خیلی ها تازگی داشته باشد.


ما به بهانه خرداد ماه که یادآور جنگ است و روزهای خرمشهر با هم حرف زدیم. محسن چاوشی کرد است اما در خرمشهر به دنیا آمده جنگ زده مشهد است و از بیست سالگی ساکن تهران شده. داستان همین قدر طولانی است، آن قدر طولانی که خودش می گوید: «خسته ام واقعا خسته ام»


آقای چاوشی اگر موافق باشدی از زمان تولد شروع کنیم. دقیقا چه سالی به دنیا آمدید و کجا؟


من هشت مرداد سال 1358 در خرمشهر کوچه شاهین نزدیک به شط به دنیا آمدم و 9 ماهه بودم که جنگ شروع شد. پدر و مادر من کرد هستند ولی به خاطر شغل پدرم که کارمند شرکت نفت بود خانواده هم طبعا ساکن خرمشهر شده بودند. جنگ که شروع شد از خرمشهر بیرون آمدیم و جنگ زده این شهر و آن شهر شدیم و به قولی دوران جنگ زدگی خانواده ما هم از همین تاریخ شروع شد. آن دوران به صورت کوتاه مدت و بلند مدت به شهرهای مختلفی پناهنده شدیم کرمانشاه، کرج، آبیک قزوین و تهران خیابان ولیعصر کوچه رشت. در نهایت سال 62 رفتیم مشهد و تا بیست سالگی ساکن شهرک شهید بهشتی این شهر بودیم.


حالا چرا مشهد؟


این شهرک در واقع شهرک جنگ زده ها بود و مشهد هم به خاطر شرایط جغرافیایی و فاصله اش تا شهرهای آسیب پذیر شهر امنی محسوب می شود. البته من که آن موقع کوچک بودم و تصویری از روزهای اول خاطرم نیست. به هر صورت من در همین شهرک پا گرفتم بزرگ شدم به مدرسه رفتم و همان طور که گفتم تا بیست سالگی همانجا بودم.


از تصویر حرف زدید. اولین تصویرهایی که از آن روزها دارید چه تصویرهایی است؟


ساختمان ها یا به اصطلاح بلوک های این شهرک پنج طبقه بودند و خانه ما بلوک 16 آپارتمان 45 بود. دقیقا آخرین خانه منتهاالیه بلوک. دقیقا بالای بالا. در هر طبقه 9 واحد وجود داشت شاید اولین تصویرهایم به چهار سالگی برگردد و این چیزهایی که می گویم. این شهرک نزدیک پادگانه امام رضا بود و درست مشرف به فرودگاه. فرودگاه خیلی خیلی نزدیک بود. یعنی پشت بام که می رفتم می توانستم به راحتی هواپیماها را ببینم. اولین چیزهایی که یادم می آید غذاهای مانده سربازها بود که هر شب با ماشین می آوردند شهرک و همه کاسه به دست می رفتند غذا می گرفتند. همیشه از بالا این صحنه را نگاه می کردم. جنگ زدگی بود بالاخره. از بالا نگاه می کردم این مراسم تقسیم غذا را که واقعا شرایط و تصاویر خیلی خوبی نیستند. این اولین تصویرهایی است که در ذهن من شکل گرفت. خانواده ما خانواده ای هشت نفری بود. پدر و مادرم و چهار پسر و دو دختر. من فرزند پنجم بودم و خواهر کوچکم که مشهد به دنیا آمد فرزند ششم خانواده.


از شرایط آن روزها می گفتید و اولین تصویرها...


شهرک، 42 بلوک داشت که 12 بلوکش مخصوص خانواده های دیگر بود. یعنی یک دیوار بین این دو دسته بلوک ساخته بودند. در واقع دیواری بود که خانواده های جنگ زده را یک طرف قرار می داد و خانواده های خاص دیگر را یک طرف دیگر. آن طرف بهشت بود و طرفی که ما بودیم جهنم. اول سیم خاردار بینمان گذاشتند و بعد دیوار ساختند بین این 12 بلوک و بلوک های ما. من بیشتر اوقات می رفتم روی پشت بام و از بالا آن طرف را نگاه می کردم. آن طرفی ها پارک داشتند و زمین فوتبال و ... خلاصه آن طرف دیوار خیلی جای سرسبز و قشنگی بود. اما این طرف یک دوزخ تمام  عیار بود. بلوک های قسمت ما از بلوک روبه رویی ما شروع می شد. از بلوک 13 تا بلوک 42. بعد از بلوک 42 هم بازارچه ای بود که همه مایحتاجشان را از آن جا تهیه می کردند. یادم می آید که از شهرهای مختلفی جنگ زده این شهرک شده بودند. حتی از شهرهایی مثل قصر شیرین هم خانواده هایی بودند. همین طور از اهواز، خرمشهر و آبادان. البته بیشتر خرمشهری ها و آبادانی ها بودند و از اهواز جمعیت کمتری آن جا بود. چون اهواز به نسبت خرمشهر و آبادان زیاد آسیب ندید. کردها و حتی ترک های جنگ زده هم ساکن این شهرک بودند و خلاصه از هر طرفی کم و بیش آدم هایی گریخته از جنگ، دور هم جمع شده بودند و کنار هم زندگی می کردند.


پس از همان بدو تولد با آپارتمان نشینی بزرگ شدید...


بله ولی چه آپارتمان نشینیی ای! آن جا فرهنگ آپارتمان نشینی و این جور حرف ها وجود نداشت. آدم هایی بودند که از شرایطی به ناچار به شهر دیگر و شرایط دیگری مهاجرت کرده بودند و داستان مهاجرت در هیچ شکل و زمینه ای داستان ساده ای نیست.


زندگی در شرایط جنگ زدگی آن هم با این قشر مختلف و متنوع چه ویژگی هایی داشت؟


واقعا وضعیت عجیب و غریب و خاصی بود. مدام اتفاقات بد و تلخی رخ می داد که البته طبیعی هم بود. مردم از شهرشان جدا شده بودند و غصه این را داشتند که آمده اند به شهر غربت. من آن جا بین عرب ها، عجم بودم و بین عجم ها عرب! دقیقا تا یک زمان طولانی بین این دو دنیا گیر کرده بودم. هیچ فرهنگی وجود نداشت و همه چیز در یک بلبشو می گذشت. فقر بیداد می کرد . کار و شرایط مساعدی نبود و به همین دلیل خیلی ها به سمت خلاف کشیده می شدند. واقعا خیلی جای کثیفی بود. پر از آشغال و ... نه گاز داشتیم نه تلفن نه هیچ وسیله رفاهی دیگری. آب را هم که می رفتیم از یک جای دیگر می آوردیم. روزی سه چهار ساعت آب نداشتیم. جمعیت زیاد بود و آب کم پمپ هم جواب این همه خانواده را نمی داد و زمانی هم که آب بود تا طبقه پنجم که ما بودیم نمی رسید. مجبور  بودیم آب را توی تشت و دیگ و این جور چیزها ذخیره کنیم. وقتی هم نفت می آمد یک صف طولانی شکل می گرفت که هیچ وقت تصویر این صف ها از یادم نمی رود. از وقتی یادم می آید با برادرها و پدرم سر وصف نفت بودیم. مثلا هفت، هشت ساله که بودم پیت های نفت را به صف می گذاشتیم و توی سرما می ایستادیم که نفت گیرمان بیاید و بعد هم باید پنج طبقه این پیت های سنگین را می بردیم. بالا فصل گرم سال هم سیلندر گاز یکی از دغدغه های اصلی بود. هر چند روز یک بار سیلندر گاز می آوردند که آن هم بساطی داشت برای خودش. حال که دارم فکر می کنم می بینم از وقتی خودم را شناختم چیزی که بیشتر از همه آزارم می داد دیدن فقر مردم بود. فقر فرهنگی، مالی، اجتماعی و ...


کودکی چطور می گذشت؟


تنها سرگرمی ما فوتبال بود یا لاستیک تراکتوری ... چیزی ... را می چرخاندیم و یکی هم توی این لاستیک بود که این قدر می چرخید تا در نهایت بالا می آورد و این تمام سرگرمی ما بود. خاک بازی و تیله بازی و این طور چیزها هم بود. یک بازی هم بود به اسم «روبط». یک چیزی بود تقریبا مثل زوو... نمی دانم چه داستانی دارد که بچه های جنگ حافظه تصویری عجیب و غریبی دارند.


خلوت شخصی روزهای کودکی چطور می گذشت؟


ذهنم مدام درگیر این بود که چرا آدم ها این قدر زودزود می میرند. مرگ خیلی آزارم می داد. شاید به خاطر فقر بود؛ اما به نظر من دق می کردند. از یک شرایط خیلی خوب به چنین شرایط بدی رسیده بودند. نه کار داشتند نه آینده درست و مشخصی؛ از طرفی واقعا نمی توانستند و نمی دانستند باید چه کنند. فشارهای عصبی زیادی روی خانواده ها و مخصوصال مردهای خانواده بود و از شدت این فشارها و این فکرها که چطور دشمن آن ها را از شهر خودشان آواره کرده دق می کردند. واقعا شاید گفتنش ساده باشد اما در عمل و در موقعیت اصلا مسئله ساده ای نبوده و نیست.جنگ زده ها به تعداد نفرات خانواده شان جیره می گرفتند. مثلا هر ماه به هر نفر 350 تومان پول می دادندو این پول به کجا می رسید؟ با این که خیلی  چیزها مجانی بود ا ما این پول اصلا کفاف نمی داد مخصوصا برای خانواده های پرجمعیت. البته شاید تنها چیزی که این وضع را کمی قابل تحمل می کرد این بود که اوضاع تقریبا باری همه یکسان بود. اما مرگ این آدم ها باری من واقعا دردناک بود. بلوک ما کنار در شهرک بود و من تقریبا هر روز شاهد مراسم تشییع جنازه یکی از اهالی شهرک بودم. دیدن این تصاویر یکی از فراموش نشدنی ترین و تلخ ترین تصویرهای ذهنی و زندگی من است. غربت هم واقعا آزاردهنده بود. مردم بومی آن جا خیلی با جنگ زده هایی مثل ما رابطه خوبی نداشتند شاید اگر خودمان را جای آن ها بگذاریم به این نتیجه برسیم که آن ها هم حق داشتند. وضعیت هیچ کس آن زمان خبو نبود. خیلی ها ما را بی خانمان خطاب می کردند. به خاطر این اصطلکا درگیری هم زیاد پیش می آمد. خوب یادم هست مثلا وقتی می خواستم بروم نان بگیرم مادرم مدام نگران بود که سالم برمی گردم یا نه.


مدرسه کجا رفتید؟


هفت ساله بودم که رفتم مدرسه و نشستم سر کلاس اول. مدرسه ای بود در همان شهرک به اسم مدرسه «شهید جهان آرا» یکی از بلوک ها را تبدیل کرده بودند به مدرسه و بچه ها می رفتند آن جا و تا کلاس پنجم درس می خواندند. من هم تا کلاس پنجم همان جا درس خواندم.


فکر کنم خیلی بازیگوش و شیطان بودید. درست است؟


تا یک زمانی بازیگوش بودم و همه اش فکر بازی. درس نمی خواندم. کلاس پنج 2 تا تجدید آوردم. ریاضی و تاریخ. از اول تا سوم راهنمایی هم نزدیک 10 تا تجدید آوردم و خلاصه درس ها را به زور قبول می شدم. به قول معروف ناپلئونی رد می کردم. اصلا دنبال درس نبودم. دغدغه هایم چیزهای دیگری بود.


مثلا چه دغدغه ای داشتید در آن سن و سال؟


همین چیزها... سیاهی خانه ها فصل سرما مردم برای این که خودشان را گرم کنند توی خانه پیت حلبی می گذاشتند و صندوق های چوبی را تکه تکه می کردند و می ریختند توی پیت حلبی و وسط اتاق آتش روشن می کردند تا گرم شوند. شوفاژ بود ولی آب خیلی کم فشارتر از این حرف ها بود که این شوفاژها را گرم کند. همیشه سقف خانه ها سیاه بود از دود این آتش های خانگی. خانه ها سیاه بودند.


چرا مشهد ماندگار شدید؟


جای دیگری نداشتیم برویم یا نمی توانستیم. خرمشهر چیزی نداشت. همین الان هم خیلی وضعیت بسامانی ندارد.


داستان موسیقی از کجا شروع شد؟


نمی دانم این داستان از کجا شروع شد. فقط می دانم یکسری عقده در دل من بود که می خواستم با موسیقی از آن ها عقده گشایی کنم. به مقطع راهنمایی که رسیدم عملا دیوانه موسیقی شده بودم و تقریبا تمام وقتم به گوش دادن موزیک می گذشت. اصلا نمی دانستم این خواننده ها و گروه ها کی هستند یا نام و نشانشان چیست. چون آن زمان کاست بود و این کاست ها هم که برچسب و لیبل درست و حسابی نداشتند. آن زمان که مثل امروز سی دی ها به صورت اورجینال و باکاور درست و حسابی منتشر نمی شد. فقط کاست بود که به دست ما می رسید و با ولع گوش می دادیم و خیلی از اسم خواننده ها و ... اطلاعی نداشتیم. خیلی وقت ها ممکن است کسی از من اسم خواننده ای را بپرسد و من بگویم نمی شناسم و بعد ترانه اش را بگذارد و من تمامش را حفظ باشم. دلیلش این است که من فقط موسیقی گوش می دادم و اسم ها خیلی برایم مهم نبود یا اگر هم بود کسی را نداشتم که از او سوال بپرسم. ویدئو و ماهواره و این جور چیزها هم که وجود نداشت.


چه موسیقی هایی گوش می دادید؟


بیشتر غربی گوش می کردم. هیچ موزیکی را با جزئیاتش نداشتم. بعدها هم که سی دی آمد من دیگر دنبال این موضوع نبودم و بیشتر مسئله ام این بود که خودم موسیقی بسازم. دو تا خواهرزاده داشتم که یکی شان دختر بود. خواهرزاده ام کیبورد کوچکی داشت با کلاویه هایی کوچک. خواهرم این کیبورد کوچک را به من هم می داد تا من هم از آن استفاده کنم. با همان کیبورد شروع کردم به ساز زدن ابتدایی. چهارده سالم که بود اورتور آهنگ «پروانه ها» را روی همان کیبورد کوچک ساختم. بعدها کلام به این اورتور اضافه شدم و یک سری آکورد اما اصل آهنگ همان چیزی بود که در چهارده سالگی ساختم.. نمی دانم چطور ساختمش. آن وقت هم که دستگاه ضبطی وجود نداشت و مجبور بودم توی ذهنم این ملودی ها را ثبت و ضبط کنم. یادم می آید همان سال ها برای پیدا کردم یک کابل MIDI کل شهر را گشتم ولی هیچ کس نمی دانست کابل MIDI چیست. مسخره ام می کردند می گفتند «برو بابا» دنبال این بودم که بتوانم یک جوری این کیبورد را به چیزی بزنم تا بتوانم صدایش را ضبط کنم. آخر سر هم با یک ضبط یک کاسته «کوهفرد» این کار را انجام دادم. در همین حد. نوازش را هنوز دارم. بدون کلام بود. همین طوری می ساختم.


پس نوازندگی را این مدلی شروع کردید؟


بله روی همان کیبورد بچگانه و به صورت کاملا آماتور و خودآموز. آنقدر با کیبورد وی می رفتم تا بتوانم آن چیزی که توی ذهنم می آمد را روی کلاویه ها پیاده و در نهایت ثبت کنم. حاصلش هم همین ها شده که می شنوید.


دوره دبیرستان هم همین قدر عشق موزیک بودید؟


دوران دبیرستان هم فقط موزیک گوش می دادم و در واقع خودم را این طور خالی می کردم. سال اول دبیرستان روی کلاویه های کیبوردم علامت گذاشته بودم و این علامت ها را حفظ می کردم که نت ها یادم باشد. یک روز سر کلاس جبر داشتم روی نیمکت علامت ها را نمرین می کردم که معلم آمد بالای سرم و خلاصه بعد از یک دیالوگ کوتاه با پس گردنی از کلاس بیرونم کرد و البته من هم دیگر سر کلاس نرفتم. صبح با دوچرخه به هوای مدرسه از خانه بیرون می زدم و توی خیابان ها می چرخیدم و موزیک گوش می دادم و ظهر هم برمی گشتم خانه؛ یعنی که مدرسه بودم. پدر و مادرم هم طفلی ها فکر می کردند پسرشان از صبح تا ظهر تو دبیرستان مشغول درس خواندن است. WALKMAN کوچکی داشتم که هزار تومان خریده بودمش و در واقع وسیله موسیقی گوش کردن من بود. تمام ساعات فرضی حضورم در مدرسه را بیرون توی خیابان روی دوچرخه موزیک گوش می کردم و سرکلاس نمی رفتم. همه فکر می کردند تمام 9 ماه را مدرسه می روم. دروغ خیلی بزرگی بود. همان سال یعنی سال اول دبیرستان مردود خرداد شدم با معدل 6.


خانواده پیگیر وضع درس و مدرسه نبودند؟


بندگان خدا آن قدر درگیر زندگی و سختی هایش بودندکه واقعا نمی توانستند توجه زیادی کنند. حق هم داشتند و ما هم توقعی نداشتیم. خلاصه کارنامه مردودی خردادم را با یک مهر قرمز دستم دادند و من هم باید علی القاعده کارنامه را نشان پدر و مادرم می دادم. خانه که رسیدم مهر مردود را با تیغ پاک کردم و با سیب زمینی مهر قبولی درست کردم و زدم روی کارنامه. با یان کار سه ماه تابستان کیف کردم و تا توانستم خوش گذراندم و اواخر شهریور هم با دوستانم رفتیم نیشابور گردش. خانواده هم نفهمیدند تا روز 31 شهریور که پدرم کارنامه را گرفته بود دستش و رفته بود من را کلاس دوم دبیرستان ثبت نام کند. آن جا بود که لو رفتم. از نیشابود که برگشتم همین که خواستم پایم را بگذارم توی خانه متوجه سنگینی فضای خانه شدم. نرفته برگشتم. سوار دوچرخه فضایی و تک ترمزم شدم و از شدت ترس تصمیم گرفتم از خانه فرار کنم. خلاصه با دوچرخه محبوبم کلی توی شهر چرخیدم تا شب شد و رفتم ترمینال. اما ماشینی نبود که مرا فراری بدهد. آن شب هوای مشهد هم کمی سرد بود و من فقط یک تی شرت آستین کوتاه تنم بود. قصد داشتم بروم کرمانشاه و از آن جا هم بروم یک جای دیگری کار کنم. دوچرخه ام را خیلی دوست داشتم و توی ترمینال بالاخره بعد از کلی بغض و آه از دوچرخه دل کندم و گذاشتمش وسط ترمینال که یک نفر بعد از من بیاید و آن را بدزدد و ببرد برای خودش به خیال خودم دیگر رفتنی بودم.


پول داشتید؟


800-700 تومانی داشتم. خلاصه شب را رفتم مسجد ترمینال خوابیدم که صبح راهی شوم. صبح که شد از تلفن عمومی زنگ زدم به دوستم «غلامحسین رئیسی»که توی بلوک ما می نشستند. یعنی بلوک 16 اتاق 17. گفتم: «من دارم از این جا می روم» خواستم کمی پول به من قرض بدهد. گفت: «حتما! بیا این جا کمی بهت پول بدهم بعد برو. مبادا دست خالی بروی.» خلاصه من ساده را کشاند خانه شان. رفتم سراغ دوچرخه و در کمال ناباوری و تعجب دیدم دوچرخه را کسی ندزدیده و جدی جدی شده بود وبال گردنم. خلاصه رفتم خانه غلامحسین و تا رسیدم برادرم فرهاد و پدرم هم رسیدند و گیرم انداختند. فهمیدم همه اش نقشه بوده و آن ها با هم دست به یکی کرده بودند که مرا بگیرند. خلاصه من را بردند خانه و هیچ کس هم حرفی نزد. کتک هم نخوردم. همه اش تخیلات خودم بود. برادر دیگرم مهرداد روی کشتی کار می کرد و آن زمان خارج از ایران بود. همگی نصیحتم کردند و ما هم نشستیم دوباره سر همان کلاس اول دبیرستان و باز هم مردود خرداد شدم! نمی رفتم مدرسه پدر و مادرم پیگیری می کردند که ببینند مدرسه می روم یا نه، ولی من باز در می رفتم. خلاصه بار دوم که مردود شدم کلا درس را ول کردم.


خانواده هم حریف نشدند...


نمی دانستند با من چه کنند. توی دنیای دیگری بودم برای خودم. نه شر بودم نه منزوی. فقط یک جای دیگری سیر می کردم و از طرفی خانواده دوست داشتند که من هم درس بخوانم و مثلا مهندتس بشوم و ... درکم نمی کردند. حق هم داشتند. کلا آدم خوشحالی نبودم. خانواده ام هم واقعا نمی دانستند باید با من چه کنند. خودم هم نم یدانستم سوال زیاد داشتم و کسی نبود جواب آن ها را بدهد. مثلا می گفتم چرا این جا به دنیا آمدم چرا باید تحقیر بشوم و ... از هر لحاظ که بگویید تحقیر شدم...


تحقیر؟ چرا تحقیر؟


بله آن روزگار این طور بود که خانواده وسیله یا پوشاکی را که نمی خواستند یا نمی پوشیدند می دادند به خانواده های دیگر. چرا باید لباس کس دیگری را می پوشیدم؟ همیشه می ترسیدم که مبادا یک لحظه همکلاسی ام رو کند به من و بگوید: «لباس تنت مال من است». همین چیزهای به ظاهر کوچک آدم را پریشان می کرد. از کوچک شروع می شد تا چیزهای بزرگ و بزرگ تر. من هیچ وقت این حرف ها را نزده ام و حالا هم ابایی ندارم از گفتنشان.


جنگ زدگی است دیگر ... ریشه آدم را یک طور دیگری می سازد.


می گویند وقتی بچه به دنیا می آید تا دو سالگی همه سویه های شخصیتی اش به شکل می گیرد. رفتار و شیوه و شخصیت آدم ها از بدو تولدشان شکل می گیرد. مثلا «زانکو» پسرم بادبادک را می گیرد جلوی صورت من و بی هوا آن را می ترکاند و قاه قاه هم می خندد، اما من وحشت می کنم و دو متر می پرم هوا. چون از همان نوازدی هر صدای بلندی برای من معنی اش صدای بمباران بود. از بس که صدای تیر و ترکش و بمب و خمپاره توی مغزم نشسته بود. مادرم می گوید صدای هواپیما که یم آمد تو جیغ می زدی بگذدیم برگردم به چیزی که درباره فقر می گفتم و این را اضافه کنم که خود فقر شاید آنقدرها آدم را اذیت نکند، اما نگاهی که از بیرون به عنوان یک فقیر به تو می شود آزاردهنده است. این نگاه تحقیرآمیز مدام منزوی ات می کند و باعث می شود همیشه از هر جمعی فرار کنی. جایی که ما زندگی می کردیم هم وضع همین طور بود شاید آن ها هم نمی دانستند و تجربه نداشتند که با یک آدم جنگ زده چه طور باید رفتار کنند. یک سری از دوستان ما که تهران جنگ زده بودند سید خندان زندگی می کردند. آن جا هم ساختمانی بود مخصوص جنگ زاده ها شرایط آن ها آن طور که می گفتند کمی بهتر بود. یکس ری چیزهای دیگر هم بود که بدجوری اذیتمان می کرد. مثلا ما نمی توانستیم برویم «لباس نو» بخریم یا اگر می خریدیم یک لباس خیلی معمولی می خریدیم.


گفتید پدرتان کارمند شرکت نفت بود؟


بله وقتی مهاجرت کردیم هم که دیگر سر کار نمی رفت. خودتان می دانید مهاجران چه وضعی داشتند آن زمان. شهر جدید، آدم های جدید... گفتم که واقعا این شاریط این قدر تلخ و ناگهانی بود که خیلی از مردها دق می کردند و می مردند. خرمشهر جزو شهرهای خوب ایران بود. قبل از جنگ همه از آمریکا و اروپا برای تفریح می آمدند خرمشهر. حالا این وضعی که برایش پیش آمده بود واقعا مرگ آور بود. خرمشهر تلی شده بود از خاکستر. شده بود میدان جنگ تن به تن چیزی نداشت دیگر. خاک بود. هنوز هم متاسفانه خیلی وضع مساعدی ندارد.


در مشهد دوست صمیمی هم داشتید؟


تنها خوبی جنگ زدگی و شرایط شهرک شهید بهشتی که ما آنجا زندگی می کردیم این بود که همه هم سطح بودند. کسی خیلی بالاتر یا پایین تر نبود. مثل دوره آموزشی سربازی که هیچ کس درجه ای ندارد و همه مثل هم هستند. همه یک غذا می خورند و با هم خوب و مهربان هستند. به همین خاطر است که می گویند آموزشی بهترین دوره سربازی است. ما هم آن زمان با هم خوب بودیم چون جز همان جمعی که بود کس دیگری را نداشتیم و همه از یک شرایط آمده بودیم و در یک شرایط زندگی می کردیم. جالب است برای آن هایی که شاید آشنایی زیادی با آن شرایط ندارند بگویم که مثل در هیچ خانه ای بسته نبود. همسایه ها می آمدند و می رفتند و کسی برای وارد شدن به خانه کس دیگر در نمی زد. این قدر با هم خانه یکی بودند. چیزی نبود که از هم مخفی کنند. غذایمان را با هم می خوردیم و همیشه با هم بودیم و همین طور در کنار هم رشد کردیم. جنگ زده ها حداقل به هم آسیبی نمی رساندند.


از دوستانتان بگویید.


مثلا همسایه ها بغل دستی ما «سیدعلی موسوی» بود که بعدها فوتبالیست مشهوری شد. علی بچه خرمشهر بود. بیست سال من و علی با هم همسایه بودیم و با هم فوتبال بازی می کردیم. از دوستان دیگری که آن جا داشتم «علی مونس فر» بود که از دزفول آمده بودند. «غلامحسین رئیسی» بچه آبادان بود. «رسولی ها» ها هم خرمشهری بودند.


آن جا می گفتی کرد هستم یا خوزستانی؟


آن جا همه ما خوزستانی به حساب می آمدیم. فرقی هم نمی کرد که اهل کجا هستم مهم این بود که همه جنگ زده ها بودیم. اما اکثرا ساکنین این شهرک خرمشهری و آبادانی بودند. حتی از جنگ زده های کرستان عراق هم داشتیم. مثلا «حسین تمیمی» از بچه های جنگ زده کرد عراق بود. صدام بیرونشان کرده بود و آن ها هم خودشان را رسانده بودند آن جا. آدم های باحالی بودند همه. تمام دلخوشی ما این بود که بعدازظهرها دور هم جمع شویم، بازی کنیم، بگوییم و با هم بخندیم. این طور می گذشت روز و روزگار ما در آن شهرک و من هم با این چیزها بزرگ شدم.


درس به کجا رسید؟


کلا تعطیلش کردم. واقعا نمی توانستم می رفتم هندسه یا جبر بخوانم که چی بشود؟ سه رشته هم که بیشتر وجود نداشت. علوم انسانی بود و ریاضی و تجربی. راه دیگری هم وجود نداشت. بعد از یک مدت دیدم هیچ کاری نمی توانم بکنم و همین خیلی پریشانم کرده بود.


کار هم می کردید؟


بله تابستان ها کار می کردم. یادم می آید پاساژی بود به اسم پاساژ قائم در میدان 17 شهریور توی این پاساژ کار می کردم.


چه کاری؟


ادویه هفت رنگ های مخصوص و سوغات مشهد را می ریختم تو شیشه و این ها را خط به خط روی هم می گذاشتم که می شد هفت رنگ ادویه مختلف. دقیقا یادم هست که هفته ای پنجاه تومان. حقوق می گرفتم. پنجاه تا تک تومانی. سر ماه می شد دویست یا نهایت سیصد تومان. درس را که هم رها کردم رفتم توی یک کلاه دوزی مشغول به کار شدم. بگذار موضوعی را به شما بگویم که حتی خانواده ام از ان خبر ندارند. من آن روزگار سیگار هم می فروختم. می رفتم محله هایی مثل وکیل آباد و پارک ملت و ... که آشنایی کسی من را نبیند و سیگار می فروختم. البته بعضی ها هم مرا می دیدند و رویشان را می کردند آن طرف که مثلا من را ندیده اند. اما خوشبختانه هیچ وقت خانواده ام از این موضوع خبردار نشدند که پسرشان در یک مقطعی سیگارفروشی هم کرده. خلاصه این کارها را هم انجام دادم.


به هر صورت از خانه که نمی شد انتظار خاصی داشت پس خودت باید هزینه ات را درمی آوردی...


پدرم با همه شرایطی که جنگ به ما تحمیل کرده بود و واقعا شرایط بغرنج و سختی بود هیچ وقت نگذاشت دستمان جلوی کسی دراز شود و مردانه اوضاع خانواده را مدیریت کرد. پدرم یک مدتی مسئول همین شهرک بود. بنیادی بود به اسم بنیاد مهاجرین جنگ تحمیلی که پدر مسئول آن جا شد. بعد آن جا تبدیل شد به ستاد بازسازی و نوسازی. پدرم آدم باسوادی بود و هست. وقتی پدرم بازنشسته شد با پیکانش کار می کرد. یکی از ترانه هایی که خوانده ام و شما هم آن را قبل از این گفت و گو شنیدی حرف از یک پیکان دلتنگ می زند. این همان پیکانی است که پدرم با آن روزگارمان را در زمان جنگ و بعد از جنگ مدیریت می کرد و نان حلال می آورد خانه.


پولی که از کار درمی آوردید خرج چه می شد؟


دقیقا یادم نمی آید که چه کار می کردم با آن پول. یک خاطره هم دارم از آن ادویه فروشی بگویم.


حتما.


این ادویه فروشی انباری داشت که درست بالای خود ادویه فروشی بود. آدم هایی که جنس می آوردند می گذاشتند توی این انباری. خلاصه دخمه ای بود برای خودش. یکسری گوین آوردند که توی آن ها پر از اسباب بازی بود. تفنگ ترقه ای و از این جور چیزها. من هم همیشه آرزوم داشتم یک تفنگ ترقه ای داشته باشم و با دیدن این گونی ها و محتویاتشان چشمم برق اتفاد. وقتی همه رفتند من ماندم و گونی های باز اسباب بازی. صاحب گونی ها را می شناختمم. بعد از کلی کلنجار یکی از تفنگ ترقه ای ها را برداشتم. یک ترقه هم بیشتر نمی خورد. خلاصه تفنگ ترقه ای را دزدیدم و بعدازظهر که شد برگشتم خانه. شب تا صبح خوابم نبرد. هی به خودم فحش می دادم که چرا این کار را کردی. گیرم که یک ترقه هم زدی، بعدش چه؟ خلاصه تا صبح از این پهلو به آن پهلو شدم. ساعت شش صبح از خانه بیرون زدم. هفت و نیم باید سر کار می بودم. ساعت هفت پاساژ باز می شد نشستم تا پاساژ باز شود و این آقا بیاید. با ترس و لرز رفتم توی مغازه و رو به روی طرف ایستادم و گفتم» «عمو من می خواهم یک چیزی بگویم» گفت: «بگو پسرم» سرم را انداخته بودم پایین «من این تفنگ ترقه ای را دزدیدم» منتظر بودم سیلی اش بخوابد توی گوش یا پس گردنم. از ترس اینقدر چشمایم را به هم فشار دادم که نزدیک بود منفجر شوند. دیدم نمی زند. دستم را گرفت و ده تا ترقه گذاشت روی همان تفنگی که توی دستم بود. مانده بودم چه کنم. ترقه ها و تفنگ را گذاشتم و با بغض از مغازه بیرون آمدم. همان روز و از این مرد یاد گرفتم که چطور آدم ها را ببخشم و گذشت کنم. از فردا باز هم رفتم سر کار.


پس در نهایت درس را ول کردید و بیکار می چرخیدید.


بله مادرم از وضعیت من اصلا راضی نبود. بیچاره ها نمی دانستند با من چه کار کنند. گفتم که من اصلا بچه شر و شوری نبودم. فقط توی هپروت خودم بودم. به هیچ کدام از سوال هایم جوابی داده نمی شد و من همین طور وسط یک سری سوال و اماو اگر زندگی می کردم و فقط و فقط موسیقی بود که به دادم می رسید. صبح تا شب با همان والک منی که گفتم موزیک گوش می دادم و نمی دانستم باید چه کنم. دلم برای پدر و مادرم می سوخت. تصمیم گرفتم بروم بزرگسالان یا به قولی مدرسه شبانه ثبت نام کنم. رفتم رشته کاردانش که تازه باب شده بود سر کلاس اول دبیرستان نشستم. ترم اول معدلم شد چهارده و نیم. درس ها را پاس کردم.


یک دفعه متحول شدی؟ چطور؟


نمی دانم ولی همه اش فکر می کردم که باید یک کاری برای خانواده ام انجام بدهم.هیم زمان ها بود که با دوستی آشنا شدم که کمی فضای من را عوض کرد. اسمش محمد بود؛ «محمد بحرانی پور» محمد در آن مقطع صمیمی ترین دوستم شد. به هر صورت رفتم حسابداری خواندم. برای حسابداری هم باید سه مرحله را قبول می شدم. حسابداری مقدماتی، صنعتی و تکمیلی. هر سه را هم قبول شدم. دوره تایپ و کامپیور هم رفتم و قبول شدم.


خانواده هم خوشحال که بچه سر به راه شده...


دقیقا همان دبیرستانی که بودم به دانشگاه تبدیل شد. خلاصه ترم اول سر کلاس دانشگاه بودم که گفتند باید دو تا درس را پاس کنی تا دیپلمت را بدهیم. بهداشت کار و کارورزی. سر جلسه امتحان مسئله را با هم تراز کنید. هر چه سعی کردم و مغزم را ریختم روی کاغذ نشد. ماشین حساب را زدم روی زمین و خرد کردم و از سر جلسه بیرون آمدم. این داستان مصادف شا با هجرت ما از مشهد به تهران. بیست سالم بود که آمدیم تهران. از یک جای غریب به جایی غریب تر.


چه شد که بعد از بیست سال آمدید تهران؟


شرایط واقعا شرایط مناسبی نبود. همه شده بودند موادفروش و اهل خلاف و جنگ هم که خیلی وقت بود تمام شده بود. مادرم به پدر اصرار کرد که دیگر نمی توانیم مشهد زندگی کنیم و باید برویم تهران. برادرهایم هم که برای خودشان کار می کردند و وضعشان تقریبا خوب بود و زندگی خودشان را داشتند. خلاصه شرایطی فراهم شد که ما به تهران نقل مکان کردیم.


کجای تهران ساکن شدید؟


یک خانه کوچک خریدیم در خیابان خوش، تقاطع هاشمی. یک سال حیران بودم که باید کجا بروم یا چه کنم. بیست سال جای دیگری و در شهر دیگری رشد کرده بودم و حالا آمده بودم جایی که نه کسی را می شناختم نه جایی را بلد بودم. از غربتی به غربت دیگر آمده بودم. آن جا با آدم هایی رفاقت کرده بودم و به سختی با شرایط کنار آمده بودم و حالا باز دوباره روز از نو و روزی از نو. باز باید با جای جدید اخت می شدم.


تا این جا که هنوز موسیقی جدی نشده؟ یعنی کاری بیرون نداده اید.


نه نه اصلا پیش زمینه داشتم البته. پیش زمینه داشتم البته. یعنی با همان کیبورد کوچک یک چیزهایی می زدم مشهد که بودیم مهرداد برادرم که به خاطر شغلش خارج زیاد می رفت برایم یک گیتار چینی آورد و من با این گیتار و کیبورد چیزهایی می زدم برای خودم و با همان ضبط کوچک هم ثبتشان می کردم. هلاصه تهران که آمدیم مهرداد پول فرستاد و من با همان پول یک کامپیوتر خریدم و یک کیبورد بهتر. برای خودم شروع کردم به ساز زدن. می خواهیم بگویم که دغدغه اش را داشتم و مدام فکر می کردم که من با این موسیقی باید خودم را خالی کنم. یکی دو سال فکر می کردم که باید چه کنم. همه چیز به من فشار می آورد. غربت و بیکاری و این چیزها... خدمت هم نرفته بودم. تمام برادرها و خواهرهایم تحصیلات خوبی داشتندو م مانده بودم حیران و روی هوا. هیچ چیز جذبم نمی کرد. هر طوری  بود خودم را کشاندم و پیش بردم. برادر بزرگم به زور و با مدرک سیکل من را فرستاد خدمت. تنها مدرکی که توی خانه داشتم همین سیکل بود. رفتم بابل خدمت سربازی. خوش رودپی، پادگان المهدی. سه ماهی که آن جا بودم خیلی دوران خوبی بود. می نشستم شعر می نوشتم یا توی ذهنم موزیک درست می کردم. خلاصه یکی دو شعر نوشتم که بعدها در آلبوم اولم منتشر شدند.


پس دو سال خدمت هم بابا بودید.


نه کمی بعد به عنوان دژبان انتخاب شدم و آمدم تهران. تهران که آمدم در یگان با دوستی آشنا شدم به اسم «بهزاد احمدوند». خانه شان هفت تیر بود و وضع مالی تقریبا خوبی داشتند و توی خانه اش یک استودیوی کوچکی سر هم کرده بود. کامپیوتری داشت و تشکیلاتی. خودش هم گیتار می زد ما یگان تشریفات موزیک دژبان کل بودیم و ساز می زدیم آن جا.


چه سازی؟


ساکسیفون آلتو.


بله بودید؟


نه مجبور بودیم یاد بگیریم آن جا هم با «علیرضا مهدیخانی» آشنا شدم و از آن طرف هم احمدونر استودیو داشت و این ها . مهدیخانی گفت من یک دوست شاعری دارم که اگر دوست داری شما را با هم آشنا کنم. من آن وقت ها توی این فکر بودم که یک چیزهایی ضبط کنم.


تا آن موقع چیزی خوانده بودید؟


بله برای خودم یک چیزهایی می زدم و می خواندم. خلاصه شرایطی فراهم شد که با اقای احمدوند رفت و آمد پیدا کردم. آن جا یکسری کارها را ضبط کردم. دیدم نه انگار می شود یک کارهایی انجام داد همین شعر «الهی سقف آرزوت» (نفرین) را همان جا ضبط کردم.


ملودی این کارها چطور شکل گرفته بود؟


قبل از این که بروم خدمت یکسری اتود زده بودم و یک سری دوستان هم محله ای تهران هم به من گفته بودند که می شود روی این ها کار کرد. برگشتم تهران و این ها رفتند دو شعر از «مریم حیدرزاده» گرفتند و خلاصه این ترانه ها تقریبا این طوری شکل گرفت. سرابزی که بودم هم یک شعر از حمید مصدق اتود کرده بودم که شاید شنیده باشید «چه کسی خواهد دید/ مردنم را بی تو» این ها را ضبط کردم. مهدیخانی من را با «حسین صفا» آشنا کرد و یک روز تلفنی با هم حرف زدیم. توقع داشتم صفا یک آدیم باشد با ریش بلند و موی بلند و و... اما صدایی که از پشت تلفن شنیدم صدای پخته و بسیار پرجذابه ای بود. خلاصه با حسین صفا آشنا شدیم و حسین آمد خانه ما. در همان اولین دیدار ترانه «کفتر چاهی» را به من داد. گفت این را بخوان ببینیم چه می شود. حسین شعر حمید مصدق را که خوانده بودم از طریق مهدیخانی شنیده بود. کفتر چاهی را ضبط کردیم و من آن وقت 9 ماه خدمت بودم. این اتودها که دوستان هم محله ای بعدها ارشاد بردند یک دفعه پخش شد. من این ترانه ها را دادم به این دوستان هم محله ای که بروند مجوزشان را بگیرند. همه را هم با ساز کیبور زده بودم. خیلی ساده بود. فقط می خواستیم ببینیم ارشاد مجوز می دهد یا نه. ارشاد هم گفته بود این ها خوب نیست و استاندارد نیست و کیفیت خوبی ندارد و این حرف ها. خلاصه مجوز نگرفت به هر صورت و این قدر دست به دست این آلبوم بین بچه ها چرخید تا در نهایت یک دفعه بیرون پخش شد.


واقعا چطور پخش شد؟


از بس که دست به دست بین بچه ها چرخید و ما هم که بلد نبودیم حرفه ای باشیم و از اثرمان محافظت کنیم. اصلا توی این باغ ها نبودیم. آخر سر هم رفت روی اینترنت و در عین ناباوری گرفت.


چطور فهمیدید که کار گرفته؟


شش، هفت ماه بعد از این که کار پخش شد فهمیدیم دارند آلبوم را به صورت زیرزمینی می فروشند. بعد از شش ماه من صدای خودم را توی ماشین شنیدم. توی یک تاکسی و خیلی خندیدم. صدای خودم را شنیده بودم ولی نه در دست مردم. ماجرا به مطبوعات کشیده شد و شکایت و شکایت بازی. بعضی وقت ها خنده ام می گرفت. نمی دانستم چرا می خندم. شاید هیستریک بود خنده ام. اما برایم جالب بود که یک نفر نشسته توی تاکسی و دارد صدای من را گوش می کند. بعد از آن که کار معروف شد دوستان هم محله ای از من شکایت  کردند.


چرا؟


آن ها فهمیدند که کار گرفته و ناراحت بودن که سهم آن ها توی کار نادیده گرفته شده ما با هم یک قراردادی بسته بودیم که این ها به عنوان نماینده کار را ببرند ارشاد و به نوعی تهیه کننده کار باشند. به قول خودشان حدود دو میلیون هم هزینه کرده بودند. دو سه تا جوان بودند و از من شکایت کردند. اول کار همه دلی کار کردند و فقط می خواستند دیده و شنیده شوند. به من گفتند تو این کار را پخش کردی و به ما ضرر زدی. این بنده خداها رفته بودند یک کیبورد خریده بودند که این کار را ضبط کنیم. من که پول نداشتم کیبورد خوبی بخرم دو شعر هم از «مریم حیدرزاده» خریده بودند به قیمت 800 هزار تومان. خلاصه سر هم کمتر از دو میلیون خرج کرده بودند آن زمان شکایت کردند و گفتند که باید خسارت ما را بدهی. من هم هر چه قسم خوردم که این کار را من نکردم نه آن ها باورشان می شد نه من می توانستم ثابت کنم..


پس پول خرج کرده بودند واقعا


بله البته کیبورشان را سر همین اختلافات از من پس گرفتند و بقیه اش هم هزینه شعر حیدرزاده بود. کار به مطبوعات کشیده شد. اسم من هم آن زمان سر زبان ها بود. این ها فکر کردند که چاوشی معروف شده و ممکن است برود با کس دیگری کار کند. رفتند شکایت کردند که من به خاطر شکایت آن ها نروم با کس دیگری کار کنم و با آن ها ادامه بدهم. رفتند سراغ «عی بحرینی» که آن زمان مجله ای داشت به اسم «اتفاق نو» تیتر زدند که افشاگری! 130 میلیون تومان ضرر! این قضیه را بزرگ کردند و خلاصه من مانده بودم این وسط که باید چه کنم. البته بعدها آمدند گفتند ما را حلال کن و این جور چیزها. الحق خیلی هم برای این آلبوم زحمت کشیده بودند بگذریم...


پس با همان یک آلبوم معروف شدی. چه حسی داشتی از این شهرت یک شبه؟


اصلا باورم نمی شد. فکرش را هم نمی کردم که یک روز کسی موزیک من را بشنود. روز به روز هم بزرگ تر شد این معروف شدن و هر چه بزرگ تر می شد بیشتر تعجب می کردم و البته می ترسیدم. به خودم می گفتم این منم؟! انگار خواب می دیدم.


منبع: ماهنامه تجربه، شماره 37