جهانی که کاسترو را تقدیس می کرد، به پایان رسیده / گفت وگو با هوشنگ ماهرویان درباره تأثیر کاسترو در ایران

برخی شخصیت های جهانی بوده اند که شهرت و محبوبیتی فراتراز کشور خود پیدا کرده اند، که قطعا فیدل کاسترو در زمره این شخصیت هاست؛ هرچند که چهره این افراد در بیرون و داخل کشورشان ممکن است به کلی متفاوت و متناقض باشد. برای بررسی کوبا و عملکرد کاسترو در این کشور، با هوشنگ ماهرویان به گفت وگو پرداخته ایمو یک سوی نگاه او در این گفت و گو به ایران است و با  نگاهی جامعه شناسانه ضمن تحلیل و نقد عملکرد رهبران چپ به چرایی قرابت فعالان و روشنفکران دهه چهل و پنجاه ایران با چپ های جهان پاسخ گفته است.


--فیدل کاسترو با تاریخ ایران قرابت هایی داشته است؛ برخی از او الگوی عملی گرفتند و برخی دیگر الگوی شکلی و ظاهری. شما که این تحولات را رصد کرده اید، کاسترو را چگونه تعریف می کنید؟


درباره اقدامات عملی کاسترو بسیار گفته شده لذا من درباره کم و کیف اندیشه او صحبت می کنم. فیدل کاسترو به لحاظ تئوریک نسبت به رهبران سایر انقلاب ها، بسیار ضعیف بوده است. برای نمونه می بینیم لنین یا مائو آثاری تئوریک و در دفاع از منش و روش خود به جای گذاشته اند اما کاسترو چنین نیست و اساسا کار نوشتاری ندارد. و این که می گوید من مارکسیست یا کمونیست ام ادعایی بیش نیست چراکه او حتی نمی داند مارکس کیست. مائو با تمام اشتباهات و کشتارهایی که انجام داد به نوعی مکتبی ایجاد کرد و کار تئوریک کرد اما کاسترو ماجراجویی بیش نبود و نمی توان به لحاظ تئوریک نقدش کرد لذا باید او را به عنوان یک آوانتوریست نقد کرد.


--با توجه به کاسترویی که شما معرفی کردید این سوال به وجود می آید که چرا او در جهان و به خصوص ایران تا این حد مورد توجه قرار گرفته است؟


ببینید! بعد از کودتای 28مرداد، روشنفکری ایران در نوعی ناامیدی فرو رفت و دائما به دنبال وسیله ای برای احیای خود می گشت. به همین دلیل جریاناتی در داخل و خارج از ایران به راه افتاد که شامل چند دسته بودند. در اروپا سازمان انقلابی حزب توده تشکیل شد که در نتیجه آن برخی به سوی پکن روانه شدند و بعد از همسو شدن کوبا برخی دیگر به این کشور فرستاده شدند. گروه دیگر بیژن جزنی و رفقایش بودند که دستگیر شدند و پس از دستگیری چند نفر از آن ها فرار کردند که بخشی از آن ها صفایی فراهانی و گروهش بودند که به فلسطین رفتند و برگشتند و نهایتا فاجعه سیاهکل را به راه انداختند. زمانی که من انگلیس بودم سازمان دانشجویی به نام «احیا» هم وجود داشت که وابسته اتحادیه کمونیست ها بود، تشکل احیا و در کنار آن «سیس» دو خط مائوئیستی بودند، احیایی ها می گفتند سیاست های مائو را قبول داشتند، اما در مقابل سیسی ها معتقد به تئوری سه جهان بودند و تغییرات بعد از مائو را قبول داشتند. تئوری سه جهان می گفت جهان اول شوروی و آمریکاست، جهان دوم اروپای شرقی و غربی و جهان سوم هم سایر کشورهاست. آن ها می گفتند در جهان اول، شوروی امپریالیسم بالنده است و آمریکا امپریالیسم میرنده بنابراین باید با امپریالیسم میرنده وحدت کرد و امپریالیسم بالنده را سرکوب کرد که دقیقا عکس این عمل انجام شد.


--چرا این گروه ها و افراد شاخص آن ها به سرعت معروف و محبوب می شدند و به سرعت دنباله رو پیدا می کردند؟


سیاست غلط حکومت؛ سیاست پلیس سیاسی حکومت شاه به حدی ابلهانه بود که هرکس را دستگیر می کرد، به سرعت می کشت و متوجه نبود هر که را می کشد به آسمان می رود و اسطوره می شود.


من معتقدم روشنفکر بعد از کودتا متأثر از کوبا بود و اساس قائل به تفکر نبود چراکه امثال کاسترو اهل تفکر نبودند. در این فضا تنها کتاب «جنگ شکر در کوبا» سارتر بود که دست به دست می شد اما اگزیستانسیالیسم سارتر خوانده نمی شد، آن مقطع کسی آرون نمی خواند که متوجه آن جمله او بشود که می گوید: اگر مارکس گفته است دین افیون توده هاست. من می گویم مارکس افیون روشنفکران است. متأسفانه هنوز هم این اندیشه ها به طور کامل نقد نمی شوند. وضع اقتصاد کوبا و ونزوئلا را ببینید، گرسنه ها راه افتاده اند، اما در مقابل برزیل را ببینید. همه این مسائل به دلیل شعارهای ضد امپریالیستی بود که توسط لنین و کاسترو و ... سر داده می شد. جالب است که چین کمونیست توسط دنگ شیائو پینگ از این بند گریخت، روابط جهانی را احیا کرد، اما کوبا همچنان مقاوم است و محصولی جز توزیع فقر درو نمی کند. باید آمار بررسی شود که چندین نفر که آرزوی رسیدن به آمریکا را داشتند برای فرار از کوبا به دریا زدند و توسط کوسه خورده شدند. واقعیت این است که فرهنگ کوبا هیچ حاصلی نداشته است اما متأسفانه ایران دوره احمدی نژاد رفیق چاوز، فردی همچون کاسترو می شود.


--اما با وجود این کارنامه، کاسترو محبوب و قدیس شده.اساس چگونه این طیف افراد می توانند ارتباط قوی با جامعه برقرار کنند؟


به نظرم ویترین، اسطوره زدایی می کند و سانسور اسطوره پروری. وقت سانسور و سرکوب اتفاق می افتد شخصیت هایی رشد می کند و همچون کاسترو می شوند. واقعیت این است که در جامعه ای که فشار وجود دارد اندیشه ها فرصت اصلاح پیدا نمی کنند، در ایران دهه چهل و پنجاه هم به دلیل سرکوب های حکومت اندیشه ها ترمیم و اصلاح نشدند. همین الان و در سال 95 به کتاب فروشی ها بروید، چندین ترجمه از آثار لنین و مارکس وجود دارد ولی کسی به آن ها نگاه نمی کند اما زمان دانشجویی ما، کتاب سرخ مائو تبدیل به کتاب مقدس شده بود و عده ای بودند که روزی چند پاراگراف آن را حفظ می کردند. همه این مسائل به دلیل مخفی بودن کتاب بود اما اکنون کتاب ها پشت ویترین اند و کسی به سراغشان نمی رود و اگر هم مطالعه شوند، دیگر مقدس نیستند.


--به نسبت اندیشه چپ و حکومت بپردازیم. شما فکر می کنید کوبا تحت تأثیر اندیشه چپ از توسعه و آزادی عقب ماند یا به واسطه شخص کاسترو؟


جامعه کوبا مراحل دموکراتیک را طی نکرده بود. در صورتی که غرب این مراحل را در تاریخ خود داشت، رنسانس را دیده و رفرماسیون را طی کرده بود. کشورهایی که رفرماسیون نداشتند به دام حکومت های بسته و گروه های خشنی همچون داعش و بوکوحرام و طالبان گرفتار می شدند. به علاوه در جامعه ای که اسطوره زدایی نشده باشد نه تفکر علمی شکل می گیرد و نه توسعه صورت می پذیرد که کوبا قطعا چنین است.  تفکر علمی زمانی صورت گرفت که اسطوره شکن هایی همچون ولتر و دیدرو و دالامبر و ... اسطوره ها را نقد کردند و فضا را برای ذهن خلاق علمی باز کردند. در ایران هم چنین نشد، آقای شریعتی جامعه شناسی و فقه را ترکیب کرد یا آقای آل احمد غرب زدگی را نوشت و گفت خوب بود عثمانی ها از بین نمی رفتند. ما می گفتیم چرا این ها را نقد نمی کنید پاسخ می شنیدیم که باید در برابر حکومت وحدت داشته باشیم و یکدیگر را نقد نکنیم.


--پس به دلیل نقد نشدن بود که سیطره جریان فکری چپ ادامه پیدا کرد؟


مسلم است. جامعه ایران به سرعت اسطوره می سازد؛ یک روز مارکس اسطوره می شود روز دیگر لنین وروز بعد مائو و در ادماه چه گوارا و کاسترو. ذهن هایی که اسطوره زدایی شده اند هیچ گاه یک انسان را اسطوره نمی بینند و همواره نقاد هستند اما در ایران اسطوره زدایی صورت نگرفت.


--اما با تمام این مسائل هنوز کسانی هستند که کاسترو را مرجع و ملجاء می دانند.


من معتقدم جهان که کاسترو را تقدیس می کرد به اتمام رسیده است. این جهان، جهانی است که از اقتصاد آزاد و رقابت صحبت می کند چراکه هم مالزی را و سنگاپور را مقابل دیدگانش دارد و هم کوبا و کره شمالی را. مردم ماشین سازی کره جنوبی که حاصل تعامل است را می بینند، گرسنگی و فلاکت حاصل از اقتصاد متمرکز سوسیالیستی کوبا را هم می بینند. از نسل این حکومت ها کوبا مانده بود که با اقدام رائول کاسترو و گشودن درهای کشور به روی اوباما، تمام شد. چپ ها می گویند آمریکا، کره جنوبی را این گونه کرده است اما نمی دانند و نمی خواهند بدانند که تغییر سیاست ها بود که این کره را ساخت.


منبع: هفته نامه صدا، شماره 94