فرقه وهابیت

moftiهر چند ظهور جریان‏های فکری انحرافی، پدیده‏ی تازه‏ای نیست و تاریخ اسلامی از دهه‏ی آغازین خود و به دنبال فقدان رسول خدا (ص) تاکنون با آن دست به گریبان بوده است، اما احتمالاً می‏توان دو سده‏ی اخیر را دوران اوج‏گیری ظهور جریان‏های فکری انحرافی دانست؛ چراکه بروز تحوّلات بنیادین در ساختار حاکمیتی جهان اسلام پس از قدرت یافتن ترکان عثمانی و باز شدن پای استعمار غرب به کشورهای اسلامی از سده‏ی هجدهم میلادی با هدف سلطه بر منطقه و پاره‏ای عوامل سیاسی و اجتماعی دیگر، زمینه را برای اوج‏گیری این قبیل جریان‏ها در این برهه‏ی تاریخی، کاملاً فراهم ساخت.

یکی از این جریان‏های فکری انحرافی که در این دوران به راه افتاده و هزینه‏های سنگین و بعضاً جبران‏ناپذیری را به جهان اسلام تحمیل کرده، جریان افراطی وهابیت بوده است؛ جریانی که متأسفانه توانسته است در سایه‏ی قرائتی خشن و تنگ‏نظرانه از دین همراه با نوعی عملگرایی خطرناک، از یک سو با گسترش خشونت و ناامنی، بذر بدگمانی به اسلام و مسلمانان را در جهان بیفشاند و بهانه‏ها و دست‏مایه‏های لازم برای تبلیغات استکبار جهانی بر ضدّ امّت اسلامی را فراهم آورد و از سوی دیگر، با تکفیر و توهین مسلمانان، اختلاف میان مذاهب را تشدید نماید و کژاندیشانه در آتش تفرقه بدمد. به علاوه، هنوز خاطره‏ی تلخ تخریب اماکن متبرکه و مشاهد مشرّفه‏ی مکه و مدینه توسط آنان، در ذهن امت اسلامی باقی است. ترورهای کور و بی‏رحمانه در قالب عملیات انتحاری نیز که هر از چند گاهی به کشته و زخمی شدن مسلمانان مظلوم و زنان و کودکان بی‏گناه در گوشه و کنار جهان اسلام می‏انجامد، جلوه‏ی دیگری از جریان وهابیت است که از میزان جهالت و خباثت آن حکایت دارد. اگر چه پایگاه و مرکز این جریان نامبارک، درون عربستان سعودی است، اما تبلیغات گسترده‏ی آن در سراسر جهان با تکیه بر دلارهای نفتی، آن را افزون بر برخی کشورهای منطقه، تا عمق سرزمین‏های دوردست اسلامی در شرق آسیا و حتی آفریقا گسترانیده است. هر چند خوشبختانه ویژگی‏های فرهنگی کشور و پیوند عمیق مردم ما با مکتب اهل بیت (ع) به گونه‏ای است که زمینه‏ی چندانی برای نفوذ این جریان در ایران وجود ندارد، اما این واقعیت خوشحال کننده نباید به یک غفلت و کوتاهی بینجامد. چه، امروزه ده‏ها کتاب، مجله و سایت اینترنتی که عمدتاً توسّط فارغ التحصیلان دانشگاه‏های مکه و مدینه تولید می‏شوند و از مفتیان تندرو عربستان سعودی خط می‏گیرند و توسط نهادهای فرهنگی این کشور پشتیبانی می‏شوند، سرگرم ترویج باورهای افراطی و خشن وهابی و حمله به مذاهب و شخصیت‏های اسلامی هستند.

  بدون تردید مقابله با این هجمه‏ی حجیم تبلیغاتی، رسالت خطیر نهادهای علمی و فرهنگی کشور است. حوزه‏های علمیه‏ی شیعه و اهل سنت و دانشگاه‏ها از یک سو و رسانه‏های جمعی متعهّد از سوی دیگر می‏توانند با هم‏اندیشی و همکاری یکدیگر و از طریق روشنگری و اطلاع‏رسانی، در برابر نفوذ جریان‏های فکری انحرافی عموماً و جریان وهابیت خصوصاً، بایستند. دفتر پژوهش مؤسسه‏ی فرهنگی هنری خراسان نیز می‏کوشد تا به نوبه‏ی خود، از طریق نشر سلسله مقالات «آشنایی با جریان وهابیت»، نقشی در این زمینه داشته باشد. علاقه‏مندان می‏توانند این سلسله مقالات را به صورت پیوسته در روزهای … هر هفته پی بگیرند و ما را از دیدگاه‏ها و پیشنهادهای سازنده‏ی خویش بهره‏مند سازند و پرسش‏های احتمالی خود درباره‏ی این جریان فکری انحرافی را نیز برای پاسخگویی به نشانی پست الکترونیکی دفتر پژوهش (info@rkhi.ir) ارسال نمایند.

 

سلفیه؛ خاستگاه وهابیت

وهابیت، از بطن جریانی موسوم به «سلفیه» زاده شده است. «سلفیه» که از نظر لغوی، انتساب به گذشته یا گذشتگان و تقریباً به معنای «گذشته‏گرایی» است، در اصطلاح عنوان گروهی از مسلمانان است که ضمن مخالفت با تقلید از مذاهب چهارگانه‏ی اهل سنت (حنفی، مالکی، شافعی و حنبلی) و عداوت با مذهب شیعه، داعیه‏ی بازگشت به اصول اوّلیه‎ی اسلام را دارند. اصول اولیه‏ی اسلام نیز از نظر آنان، صرفاً ظواهر قرآن و سنت است که بر کنار از هر گونه «تأویل» و «تفسیر عقلی» و ضرورتاً مطابق با فهم و برداشت «سلف» (= گذشتگان/ مسلمانان نخستین)، معنا می‏شود؛ آن هم تنها بخشی از «سلف» به صورت کاملاً گزینشی که با قرائت خشک و خشن آن‏ها از دین، هم‌داستان بودند، نه کسانی هم‌چون علی u و به طور کلّی اهل بیت : و نیز عالمان برجسته و روشن‏ضمیر سده‏های نخستین اسلامی که بر اجتهاد مستمر در فهم نصوص دینی و تعقّل صحیح در آن‏ها، پای می‏فشردند.

به این ترتیب، «جمود بر ظواهر نصوص دینی» و «پرهیز از عقلانیت»، مهم‏ترین اصل سلفی است که نتیجه‏ی طبیعی آن در عمل، چیزی جز «تحجّر» نبوده است.

پیشینه‏ی این نگرش را باید در سده‏ی نخستین اسلامی جست‏وجو کرد؛ چراکه ما «جمود بر ظواهر نصوص دینی» و «پرهیز از عقلانیت» و در نتیجه‏ی آن دو «تحجّر» را که مؤلفه‏های اصلی اندیشه‏ی سلفی است، در سده‏ی یکم هجری در فرقه‏ی خوارج به روشنی مشاهده می‏کنیم.

پس از آن و در سده‏ی دوم هجری نیز جریانی موسوم به «اهل حدیث» به وجود آمد که با تکیه بر مؤلفه‏های پیش‏گفته، از نظر کلامی در برابر معتزله و از نظر فقهی در برابر «اهل رأی» موضع گرفت و با جمود و عقل‏گریزی سلفی، بالإجبار زمینه را برای زایش یافتن رویکردهایی انحرافی چون «مجسِّمه» فراهم ساخت.

«مجسِّمه» (= جسم‏گرایان) گروهی بودند که با استناد به ظاهر برخی آیات و احادیث و پرهیز از هر گونه تفسیر عقلانی، خدا را جسم می‏انگاشتند و برای او دست و پا و چشم و گوش و روی و موی بر می‏شمردند!! مدّعای این گروه آن بود که چنین اعضا و جوارحی در ظاهر برخی آیات و احادیث برای خداوند یاد شده و تأویل آن‏ها روا نیست. بنابراین، مثلاً آیه‏ی شریفه‏ی «الرَّحمنُ عَلَی العَرشِ استَوَی»،[۱] دلالت دارد که خداوند بر تخت خودش تکیه کرده است! یا آیه‏ی شریفه‏ی «بَل یَداهُ مَبسُوطَتانِ یُنفِقُ کَیفَ یَشاءُ»،[۲] نشان می‏دهد که خداوند دو دست دارد! یا آیه‏ی شریفه‏ی «وَ اصنَعِ الفُلکَ بِأعیُنِنا»،[۳] دلیل بر آن است که برای خداوند چشمانی است! در حالی که بدون تردید، این قبیل آیات قرآنی، به اقتضای فصاحت و بلاغت، حاوی تعابیری تمثیلی، مَجازی، کنایی و نیازمند تفسیرند. چنانکه سایر آیات قرآن کریم مانند آیه‏ی شریفه‏ی «لَیسَ کَمِثلِهِ شَیءٌ»،[۴] که به صراحت بر نفی جسمانیت خداوند و عدم مشابهت او با اشیاء دلالت دارد، این واقعیت را به اثبات می‏رساند.

با این وصف، شاید بتوان جسم‏گرایی را نوعی «مادی‏گرایی» دانست که می‏کوشد از معنوی‏ترین مفاهیم هستی، تفسیری کاملاً مادی به دست دهد. با این همه، بعدها انگاره‏های سخیف و کفرآمیز مادی‏‏گرایان، به عنوان «سنت سلف صالح»، به بخشی از «حنابله»[۵] و از آن‏ها به سلفیه منتقل شد و شخصیت‏های افراطی و خشنی چون بربهاری در سده‏ی سوم و ابن تیمیه در سده‏ی هشتم هجری، به تبلیغ و ترویج آن همّت گماشتند و زمینه را از هر جهت برای ظهور محمد بن عبد الوهاب در سده‏ی دوازدهم هجری فراهم ساختند.

بربهاری (۳۲۹- ۲۵۲ق)؛ کهن‌ترین الگوی وهابیت

ابو محمد حسن بن علی بن خلف بربهاری،[۶] محدّث، فقیه و بزرگ حنبلیان در بغداد بود. از شیوخ او می‌توان به کسانی چون ابوبکر مروزی (د.۲۷۵ق) از شاگردان احمد بن حنبل و از شاگردان او نیز می‌توان به ابن بطه اشاره نمود که دوست داشتن بربهاری را معیار شناخت پیروان سنت می‌دانست![۷] با این حال، انصاف آن است که بربهاری را به سختی می‌توان یک شخصیت علمی یا فقیه صاحب‌نظر به شمار آورد. او در واقع فردی آشوب‌طلب بود که بیش از اشتغال به تدریس و تألیف، درگیر مسائل سیاسی و عملی جنجال‌برانگیز بود. چنانکه تنها تألیف او کتابی است با عنوان شرح السنه که مجموعه‌ی مختصری از پراکنده‌گویی‌های سلفی است. گویا خود او نیز به این نکته واقف بوده و خود را در معرض چنین اتهامی می‌یافته است. احتمالاً با توجه به چنین مسئله‌ای است که می‌گوید:

«بدان که علم، به کثرت روایت و کتاب نیست. عالم کسی است که از علم و سنت پیروی کند، اگر چه علم و کتابش اندک باشد»![۸]

محتمل است که او در این سخن به خود چشم داشته و در مقام تبرئه‌ی خود بوده باشد. جالب‌تر آنکه وی تنها کتاب خود را به گونه‌ی عجیب و مبالغه‌آمیزی تبلیغ و تعظیم کرده است. او پس از آنکه هر رطب و یابسی را در کتاب خود جمع نموده، گفته است:

«هر چه در این کتاب برای تو وصف کردم، از جانب خدا و رسول خدا ۶ و اصحاب آن حضرت و تابعان و قرن سوم تا قرن چهارم است. پس تقوا پیشه کن، ای بنده‌ی خدا! و هر چه در این کتاب است بپذیر و تسلیم و راضی باش و این کتاب را بر احدی از اهل قبله پوشیده مدار»![۹]

سپس، به گونه‌ی ترحّم برانگیزی ادامه می‌دهد:

«خدا پدر و مادر کسی را که این کتاب را بخواند و آن را منتشر و به آن عمل، دعوت و استدلال نماید بیامرزد؛ چراکه آن دین خدا و دین پیامبر ۶ است»![۱۰]

و سپس افراط را به حدّی می‌رساند که کتاب خود را در ردیف کتاب خدا قرار می‌دهد و ادعا می‌کند که هر کس یک چیز بر خلاف آنچه در کتاب او آمده است روا دارد، خدا را بر هیچ دینی نپرستیده و در واقع همه‌ی کتاب او را رد کرده است! هم‌چنانکه اگر کسی به همه‌ی آنچه خدا نازل فرموده، ایمان آورد و تنها در یک حرف تردید داشته باشد، در واقع همه‌ی آیات خدا را رد کرده و کافر شده است![۱۱] این، همان جزم‌اندیشی و مطلق‌انگاری سلفی است که بعدها توسط وهابیان به میراث گرفته شد.

عقاید بربهاری

این شخصیت عمل‏گرای سلفی، در شرایطی ظهور کرده بود که جهان اسلام، دورانی بحرانی را پشت سر می‌گذاشت. در این میان، او بر آن بود تا با ایجاد یک جنبش مذهبی بر پایه‌ی عقاید حنبلی، اوضاع را به سمت اقتدار و تسلط حنابله سوق دهد. از این رو، هم با شیعیان (از جمله قرامطه) و هم با سیاست تساهل دینی دستگاه خلافت، به ستیز پرداخت.[۱۲] سخت‌گیری و شدّت عمل در برابر آنچه بدعت دانسته می‌شد، ویژگی برجسته‌ی بربهاری شمرده شده است.[۱۳] او در عقاید، پیرو سرسخت احمد بن حنبل بود. آنچه بیش از هر چیز این ویژگی را در او به اثبات می‌رساند، حکایتی است که در برخی منابع تاریخی آمده است. در این حکایت گفته شده است که وقتی ابو الحسن اشعری[۱۴] به بغداد آمد، با بربهاری دیدار کرد و از مناظرات خود با معتزله و اهل ادیان مختلف سخن به میان آورد، اما بربهاری در پاسخ به او گفت که از سخنان او چیزی نمی‌فهمد؛ چراکه اصولاً جز آنچه را که احمد بن حنبل گفته است، فهم نمی‌کند![۱۵] بنا بر آنچه شاگرد او ابن بطه نقل نموده، تردیدی نیست که وی با مناظره‌ی علمی مخالف بوده و آن را مانع کسب فایده می‌دانسته است.[۱۶] او هم‌چنین، با توجه به انحراف محسوسی که از اهل بیت : داشت، با هر گونه برگزاری مراسم عزاداری برای امام حسین u مخالف بود و با آن به سختی برخورد می‌کرد. شیعیان، از بیم آزار حنابله، در خانه‌ی رؤسا و یا مخفیانه به سوگواری می‌پرداختند. از جمله کسانی که بربهاری فتوای قتل‌شان را صادر کرد، زن خوش‌آوازی بود که گاه بر مصائب واقعه‌ی کربلا، مرثیه‌سرایی می‌کرد.[۱۷]

بدین ترتیب، می‌توان گفت دو ویژگی خشونت و تحجّر که بعدها به ابن تیمیه می‏رسد و از ابن تیمیه به وهابیان منتقل می‏شود، در بربهاری به گونه‌ی غیر قابل تحمّلی بروز داشت. ابن اثیر گزارش داده است که او و مریدانش، به بهانه‌ی نهی از منکر، به خانه‌ها یورش می‌بردند؛ اگر نبیذی می‌دیدند آن را می‌ریختند؛ چنانچه زن آوازه‌خوانی می‌یافتند او را می‌زدند و سازش را می‌شکستند؛ در خرید و فروش مردم مداخله می‌کردند؛ اگر مردی با زنی یا کودکی راه می‌رفت، او را بازخواست می‌کردند و چنانچه درمی‌یافتند که با آن فرد خویشاوند نیست، او را کتک می‌زدند و سپس دستگیر می‌کردند و بر ضدّ او شهادت می‌دادند، تا آن جا که بغداد به آشوب کشیده شد![۱۸]

این الگو که شاید تا آن روزگار بی‌سابقه بود، بعدها توسط محمد بن عبد الوهاب و پیروانش، دقیقاً مورد پیروی قرار گرفت. از این رو، به‌جا است که بربهاری را کهن‌ترین الگوی وهابیت بنامیم.

عاقبت بربهاری

   پس از آنکه بربهاری و مریدانش، با تحجّر و خشونتی بی‌سابقه، به بهانه‌ی امر بمعروف و نهی از منکر، بغداد را به آشوب کشیدند، رئیس شرطه‌ی بغداد در دهم جمادی الآخر سال ۳۲۳ ق اعلام کرد که اجتماع طرفداران بربهاری و مناظره درباره‌ی عقایدشان ممنوع است، اما بربهاری و یارانش اعتنایی نکردند، بلکه شرّ و آشوبشان افزایش یافت. چنانکه از کورانی که در مسجد ساکن بودند کمک گرفتند، بدین گونه که هرگاه فرد شافعی مذهبی عبور می‌کرد، آن‌ها را بر وی می‌شوراندند و کورها با عصای خود او را تا سر حدّ مرگ می‌زدند! تا آنکه خلیفه اعلامیه‌ی شدید اللّحنی صادر کرد و کارهای آنان را زشت خواند و باورهای جسم‌‌گرایانه‌شان را توبیخ نمود. همچنین، بر تکفیر شیعیان آل محمد ۶ و دعوت مسلمانان به بدعت‌های آشکار و روش‌های نادرست و مخالف با قرآن و انکار زیارت قبور امامان شیعه : توسط بربهاری و یارانش، خرده گرفت و آنان را شدیداً به تنبیه و تبعید و قتل و آتش زدن خانه‌هاشان تهدید کرد.[۱۹] گویا در همین زمان بوده است که بربهاری، از بیم دستگیری می‌گریزد و مخفی می‌شود.

هر چند منابعی که متهم به حمایت غیر تاریخی از حنابله هستند، علت‌های موهوم و مضحکی برای فرار و اختفای او ذکر می‌کنند. به عنوان نمونه، گفته‌اند که روزی بربهاری در حین موعظه عطسه کرد و حاضران مجلس او را دعا کردند؛ سپس هر که صدای آن‌ها را شنید برای او دعا نمود تا آنکه همه‌ی اهل بغداد برای او دعا کردند و سر و صدای آنان به دار الخلافه رسید! خلیفه از این جایگاه بربهاری هراسان شد و گروهی از دولت‌مردان نیز بر آتش کینه‌ی او دامن زدند، تا آنکه بربهاری را طلبید و او نیز گریخت و در خانه‌ی یک زن پنهان شد![۲۰] چنین حکایات عجیبی به این خاطر جعل شده‌اند که برای شخصیت‌های منفوری مانند بربهاری، جایگاه دست و پا کنند. علت دیگری نیز برای گریختن و اختفای بربهاری ذکر شده که به واقعیت نزدیک‌تر است. گفته‌اند که حاجب خلیفه، علی بن بُلَیق خواست تا فرمان دهد معاویه را بر روی منبرها لعن کنند. بربهاری با این کار به مقابله پرداخت و سپس از بیم دستگیری گریخت و پنهان شد، اما عدّه‌ای از یارانش دستگیر و به بصره تبعید شدند.[۲۱]

هم‌چنین، در منابع درباره‌ی مدت اختفای بربهاری اختلاف به چشم می‌خورد، اما ذهبی تصریح کرده که او تا پایان عمر در اختفا به سر برده و پنهان از دنیا رفته است.[۲۲]

سرانجام وی در حالی که از بیم دستگیری گریخته و در خانه‌ی یک زن پنهان شده بود، درگذشت. بر خلاف سلفیان برجسته‌ای چون ابن حنبل، چیزی درباره‌ی تشییع جنازه و مراسم تدفین او گزارش نشده است. ذهبی نقل کرده که او در خانه‌ی خواهر توزون، یعنی همان مخفی‌گاهش به خاک سپرده شد و تنها کسی که بر او نماز گزارد، خادم آن خانه بود.[۲۳] این مطلب را می‌توان نشان از عدم محبوبیت بربهاری نزد مردم و تفاوت او با علمای راستین دانست. هر چند برخی منابع حنبلی که متوجّه این رسوایی بوده‌اند، تلاش کرده‌اند برای کفن و دفن بربهاری تشریفاتی دست و پا کنند. این منابع حکایت نموده‌اند که پس از تکفین بربهاری، هنگامی که خادم خانه به تنهایی بر او نماز می‌گزارد، خواهر توزون از دریچه نگریست و دید که خانه از مردان سفیدپوشی که بر او نماز می‌گزارند، پر است! وی به هراس افتاد و خادم را طلبید، اما خادم سوگند یاد کرد که در، بسته بوده است.[۲۴] جالب است که بربهاری در اواخر عمر خود، در حالی که بیش از ۷۰ سال سن داشت، با دختر جوانی ازدواج کرد![۲۵]

   نقش بربهاری در جریان سلفیه

بر پایه‌ی آنچه گفتیم روشن شد، همه‌ی ویژگی‌هایی که بعدها به نوعی در ابن تیمیه و بیش از او در وهابیان دیده می‏شود، از تحجّر و خشونت و تکفیر و برخورد عملی با مخالفان، در این شخصیت جمع شده بود. پیروان او نیز تحت تأثیر روش او بوده‌اند. چنانکه به عنوان نمونه، ابن بطّه حکایت می‌کند:

 یکی از دوستداران بربهاری که از عوام بود و در مجلس او حاضر می‌شد، در حال مستی بر یک «بدعی»[۲۶] عبور کرد. بدعی با اشاره به او گفت: «حنبلیه این‌ها هستند»! وی به طرف او آمد و گفت: «حنبلیه سه دسته‌اند: دسته‌ای زاهدانند که روزه می‌گیرند و نماز می‌گزارند، دسته‌ای دیگر می‌نویسند و تفقّه می‌کنند و دسته‌ای هم مخالفانی چون تو را پس‌گردنی می‌نوازند»؛ سپس بر قفای او نواخت و وی را کتک زد![۲۷]

بی‏گمان این قبیل برخوردهای عملی و خشن، روشی بود که بربهاری بنیان نهاد و دری بود که او گشود. از این رو، به نظر می‏رسد نقش او در افزایش سطح خشونت سلفی و زمینه‏سازی او برای ظهور شخصیت‏هایی چون ابن تیمیه و جریان‌‏هایی چون وهابیت، از نظر دور مانده است. بربهاری را باید حلقه‏ی اتصال سلفیه‏ی نظرگرای ابن حنبل و سلفیه‏ی عمل‏گرای ابن تیمیه دانست که از هر حیث، سلفیت را برای وهابیت شدن، آماده ساخت. بربهاری به یک تعبیر، همان محمد بن عبد الوهاب بود که یک هزار سال پیشتر می‏زیست و اگر به توفیقات محمد بن عبد الوهاب دست نیافت تنها بدین خاطر بود که مانند او از حمایت‏های حکومت برخوردار نبود. وانگهی آن فقر فرهنگی که به هنگام ظهور پسر عبد الوهاب در منطقه وجود داشت، در هنگام ظهور بربهاری وجود نداشت و زمینه‏ی کافی برای ایجاد یک جنبش انحرافی از سنخ جنبش وهابیت، هنوز فراهم نبود. به علاوه، شاگردان او نیز به استثنای ابن بطه، نخواستند یا شاید نتوانستند روش‏های او را به طور کامل پی بگیرند و این نیز در عدم گسترش اندیشه‏های او مؤثر بود.[۲۸]

ابن تیمیه؛ نیای وهابیت

اگر چه عموم سلفیان در ادوار گذشته، کمابیش به ترویج اندیشه‏های سلفی همّت گماشتند و از میان آنان بربهاری کامل‌ترین الگو را برای وهابیت ارائه داد، اما به طور حتم هیچ یک از آنان به برجستگی و تأثیرگذاری تقی الدین ابو العباس احمد بن عبد الحلیم بن عبد السلام حرانی حنبلی، معروف به ابن تیمیه و ملقّب به «شیخ الإسلام»، نبوده است.[۲۹]

 وی در ربیع الاول سال ۶۶۱ق، زمانی که سرزمین‌های اسلامی زیر سیطره‌ی سپاهیان مغول قرار داشت، در شهر حران که آن هنگام از مراکز تعلیمات مذهب حنبلی بود، به دنیا آمد و تحصیلات دینی خود را نزد علمای حنبلی دمشق آغاز کرد و پس از سال‌ها تلاش برای گسترش اندیشه‌های سلفی، سرانجام در سال ۷۲۸ ق در زندان قلعه‌ی دمشق درگذشت. از شیوخ او می‏توان به ابن عبد الدائم حنبلی (د.۶۹۹ق)، مجد بن عساکر (د.۶۶۹ق)، یحیی بن صیرفی (د.۶۹۶ق)، قاسم اربلی (د.۶۸۰ق) و دیگران اشاره نمود. جدّ او عبد السلام (د.۶۵۲ق) فقیه و شیخ حنابله در عصر خود بود که به اعتراف ابن‌تیمیه، طبیعت تندی داشت؛[۳۰] طبیعتی که کاملاً به نواده‌اش ارث رسیده بود و او را به اصطلاح، «بسیار نهی کننده‌ی از منکر و دارای خشونت و جدّیت و عاری از مدارا» ساخته بود.[۳۱]

برجستگی و تأثیرگذاری ابن تیمیه در ترویج و تشدید اندیشه‌های سلفی تا اندازه‏ای است که به جرأت می‏توان او را «نیای وهابیت» لقب داد؛ زیرا آثار کلامی و فقهی او که مشحون از «جسم‏گرایی»، «شیعه‏ستیزی»، «تکفیر»، «خشونت» و «دیدگاه‏های شاذّ» است، امروزه مهم‏ترین مرجع و منبع فکری وهابیان به شمار می‏رود.

ابن تیمیه و جسم‏گرایی

یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های فکری ابن تیمیه که به ویژه در یکی از آثارش موسوم به العقیدة الحمویة انعکاس یافته، جسم‌گرایی او است. به طور کلی، او با جمود بر ظواهر برخی آیات و پرهیز از عقلانیت در فهم آن‏ها، مانند عموم جسم‏گرایان بر آن بود که خداوند در آسمان بر تخت خود تکیه کرده و قابل اشاره و حتی قابل رؤیت است و البته گاهی از عرش خود نیز پایین می‏آید![۳۲] چنانکه از او نقل شده است که روزی بر منبر جامع دمشق گفت:

«خداوند (از تخت خود) به آسمان دنیا پایین می‌آید بدین سان که من (از منبرم) پایین می‌آیم و سپس یک پله پایین آمد»![۳۳]

 ابن تیمیه مدّعی بود که سلف صالح از قرآن و سنت، همین مفاهیم ظاهری را می‏فهمیدند و بر ثبوت این صفات جسمانی برای خداوند، اجماع داشتند.[۳۴] البته سلف صالح نزد او شامل علی u نیز می‌شد، در حالی که سخنان آن حضرت در نفی چنین صفاتی از ذات ربوبی، مشهورتر از آن بوده است که از امثال ابن تیمیه پنهان بماند. با این وصف، نسبت دادن این اعتقادات، به عنوان عامِ سلف صالح و ادعای اجماع آنان، به هیچ روی قابل توجیه نیست، مگر آنکه از سلف صالح افراد به خصوصی اراده شده باشد و به هر حال، شامل علی u و اصحاب نزدیک آن حضرت نشود. در این صورت، واضح است که چنین اجماعی برای فقهای مسلمان قابل قبول نیست؛ تا جایی که حتی ابن‌حزم (د.۴۵۶ق) از علمای بزرگ اهل سنت، گفته است:

«لعنت خدا بر هر اجماعی که علی بن ابی‌طالب و اصحاب پیرامون وی، از آن بیرون باشند».[۳۵]

ابن تیمیه و شیعه‏ستیزی

یکی دیگر از ویژگی‌های فکری ابن تیمیه که در آثارش انعکاس فراوانی یافته، شیعه‌ستیزی او است. هر چند متأسفانه همه‏ی سلفیان، کمابیش شیعه را دشمن داشته‏اند و درباره‏ی آن، با بی‏انصافی و بی‏خبری سخن رانده‏اند، اما ابن تیمیه در این میدان گوی سبقت را از هم‌گنان ربوده و با تألیف کتاب‏هایی چون منهاج السنة فی الردّ علی الشیعة و القدریة که سراسر توهین و تکفیر است، به الگویی از هر نظر کامل برای وهابیان تبدیل شده است.

 بی‏انصافی ابن تیمیه نسبت به شیعه که متأسفانه به بی‏انصافی او نسبت به شخص امیر المؤمنین u منجر شده، تا اندازه‏ای است که اعتراض اهل سنت را نیز برانگیخته است. چنانکه به عنوان نمونه، ابن حجر عسقلانی (د.۸۵۲ق) یکی از علمای نامدار اهل سنت، او را به خاطر این بی‏انصافی‏ها، سخت نکوهیده و به نادیده گرفتن عمدی احادیث صحیح، متّهم ساخته است.[۳۶] بیهوده نیست که از دیرباز، یکی از اتهامات جدّی ابن تیمیه، اتهام «ناصبی‌گری»، «نفاق» و بغض امام علی u بوده است.[۳۷] این اتهام به ویژه با توجه به دفاع عجیب او از دشمنان و قاتلان اهل بیت :، به هیچ روی دور از ذهن نیست.[۳۸]

 با این وصف، نباید تردید داشت که شیعه‏ستیزی بی‌پایان وهابیان در حال حاضر، میراث ابن تیمیه است. هر چند خواهیم گفت که وهابیان در عمل به میراث ابن تیمیه بسنده نکرده‏اند و در مواجهه با شیعه، چیزهایی بر آن افزوده‏اند؛ چیزهایی که از نظر برخی منتقدان نزدیک محمد بن عبد الوهاب چون برادر او سلیمان (د.۱۲۱۰ق)، حتی با مبانی و دیدگاه‏های ابن تیمیه نیز چندان سازگار نیست![۳۹]

ابن تیمیه و تکفیر

ابن تیمیه، افزون بر جسم‌گرایی و شیعه‌ستیزی، میراث شوم دیگری نیز برای وهابیان داشته و آن همانا «تکفیر» است. البته کافر شمردن برخی شخصیت‏ها و مذاهب اسلامی، پیش از ابن تیمیه نیز وجود داشته و نمونه‏های فراوانی از آن مربوط به سلفیان نخستین، در دست است، اما متأسفانه ابن تیمیه بر دامنه‏ی آن بسیار افزود و گشاده‏دستی خاصّی را در پیش گرفت که پیش از او سابقه نداشت. در واقع تنگ‌نظری در برداشت از مفهوم توحید که با بی‌ادبی و بی‌پروایی در هم آمیخته بود، «فحّاشی» و «تکفیر» را به یکی از بارزترین ویژگی‌های او تبدیل کرده بود. به عنوان نمونه، او عرفای نامداری چون ابن عربی، عفیف تلمسانی و ابن‌سبعین را سخت دشنام می‌داد و به سبّ غزالی و فخر الدین رازی تصریح می‌کرد و نجم الدین کاتبی معروف به «دَبیران» را که دارای تألیفات ارزشمندی در منطق است، برای تحقیر «دُبَیران» می‌خواند و ابن‌مطهر حلّی از علمای نامدار شیعه را «ابن‌منجّس» می‌نامید[۴۰] و ابن سینا را کافر می‌دانست![۴۱] این «فحّاشی» و «تکفیر»، همان شیوه‏ی زشت و نامبارکی است که امروز، وهابیان به تبعیّت از پیشوای خود ابن تیمیه، در پیش گرفته‏اند.

ابن تیمیه و خشونت

خشونت را باید میراث دیگر ابن تیمیه برای وهابیان دانست؛ چراکه این ویژگی در وی برجستگی خاصّی داشته و حتی در زمان خود او نیز برای مردم قابل تحمّل نبوده است. چنانکه شاگرد وی ذهبی، به «درشتی»، «تندخویی»، «بدزبانی» و «برخورد گریه‏آور» او اعتراف کرده[۴۲] و شاگرد دیگرش ابن‌کثیر نیز نمونه‌هایی از شکایات مردم که از دست وی فریاد داشته‏اند را آورده و البته با تعصّب مخصوص به خود، همه را از سر حسادت دانسته است![۴۳] در حالی که به عنوان نمونه، نمی‌توان شکایت از وی به خاطر اجرای خودسرانه‌ی حدود و تعزیرات، آن هم با دست خودش و بدون حکم قاضی را از سر حسادت دانست! شلاق زدن مردم در کوچه و خیابان به بهانه‌ی اجرای حدود و تعزیرات که قاعدتاً نه در صلاحیّت او بوده است و نه در اختیارات او، به هیچ روی قابل توجیه نیست. برخی شکایات مردمی نیز به خاطر اقدام عجیب او به «تراشیدن سر کودکان مردم» بوده که معلوم نیست به چه صورت و با چه توجیهی انجام می‌شده است![۴۴] بدون شک این روش ابن تیمیه همان روش بربهاری بود که توسط او إحیا و نهادینه، و بعدها به وهابیت منتقل شد. از این رو، خشونت امروز یکی از عیان‏ترین و غیر قابل تحمّل‏ترین مشخّصه‏های وارثان ابن تیمیه است که متأسفانه چهره‏ی زیبا و دلربای اسلام را در چشمان بهانه‏جوی غرب، خشن و پردافعه نمایانده است.

ابن تیمیه و دیدگاه‏های شاذ فقهی

دیدگاه‏های فقهی شاذ و مخالف با اجماع علمای اسلام نیز یکی دیگر از مواریث ابن تیمیه برای وهابیان بوده است. می‌گویند او در ۶۰ مسئله، بر خلاف اجماع علمای اسلام سخن گفته[۴۵] و این هر چند کمی مبالغه‌آمیز باشد، حاکی از بی‌پروایی او در عرصه‌ی استنباط فقهی است.

بدون تردید در رأس خوارق او، حرام دانستن سفر برای زیارت قبر پیامبر ۶ و اهل بیت : و حرام دانستن توسّل به آن‏ها بوده که به تعبیر تقی الدین سُبکی (د.۷۵۶ق) از عالمان نامدار اهل سنت، پیش از ابن تیمیه سابقه نداشته است.[۴۶]

 البته او بارها پس از برخورد جدّی علما و فقهای برجسته‌ی مذاهب اسلامی و شکست در مناظره‌های گوناگون، از این قبیل دیدگاه‌های شاذّ و بدعت‌آمیز خود اظهار انزجار، توبه و ندامت نمود، ولی هر بار با لجاجت مخصوص به خود که هیچ مبنای قابل توجیهی نداشت، آن‌ها را از سر گرفت و عهد و پیمانش را زیر پا نهاد.[۴۷] این پافشاری بر دیدگاه‌های نادرست و اصرار بر مواضع غلط و بی‌توجهی به منتقدان، امروزه در وهابیان نیز به چشم می‌خورد و بزرگ‌ترین مانع بر سر راه گفت‌وگو و تفاهم با آنان است.

با توجه به مجموع آنچه گفتیم، شاید بتوان وهابیان را گروهی از اهل سنت دانست که عملاً پیروی از ابن تیمیه را جایگزین پیروی از امامان چهارگانه (ابوحنیفه، مالک، شافعی و ابن حنبل) کرده‏اند و خواسته یا ناخواسته مذهب تازه‏ای بر ساخته‏اند که به طور کامل نمی‏تواند زیر مجموعه‏ی هیچ یک از مذاهب چهارگانه باشد. البته این در صورتی است که نقش محمد بن عبد الوهاب را به عنوان بنیان‏گذار اصلی وهابیت در نظر نگیریم و او را هم صرفاً مقلّد ابن تیمیه بدانیم، با این تفاوت که در برخی مسائل، به درستی از عهده‏ی تقلید بر نیامده و از پیشوای خود پیش افتاده است!

محمّد بن عبد الوهاب (د.۱۲۰۶ق)

دوران کودکی

محمد بن عبد الوهاب، به سال ۱۱۱۵ قمری در یکی از آبادی‏های صحرای نجد موسوم به «عُیَینَه» (واقع در منطقه‏ی یمامه، در ۷۰ کیلومتری شمال غربی ریاض)، به دنیا آمد. در آن زمان، صحرای نجد به طور کلی منطقه‏ای خشک، محروم و از مراکز علمی آن روز، به دور بود و بیشتر ساکنانش را بدویانی گرسنه تشکیل می‏دادند که افزون بر فقر مادی، به فقر فرهنگی نیز دچار بودند.[۴۸] روشن است که چنین منطقه‏ای، به طور طبیعی برای شکل‏گیری جریان‏های افراطی و انحرافی، بسیار مناسب و به شدّت آسیب‏پذیر است.

محمد بن عبد الوهاب دوران کودکی خود را در چنین منطقه‏ای گذراند و این در حالی بود که از نظر روحی و شخصیتی نیز استعداد کژروی را داشت. هم‌چنانکه به عنوان نمونه، برخی منابع از علاقه‏ی شدید او در این دوران، به مطالعه‌ی تاریخ پیامبران دروغین به ویژه مُسَیلَمه[۴۹] یاد کرده‏اند.[۵۰] بر پایه‏ی این گزارش‏ها، دور نیست که مطالعات مذکور بر شخصیت و روحیه‌ی او تأثیر و از افکار و اوهام او حکایت داشته است.[۵۱] چنانکه بعدها این مسئله، در گفتار و کردار او به روشنی بروز نمود و روش او در جذب قبایل و حتی ادبیات گفتاری او به گونه‌ی محسوسی شبیه به روش و ادبیات پیامبران دروغین شد. عجیب‏تر آنکه او حتی دعوت خود را در درعیه که به سرزمین مسیلمه‌ی کذّاب مشهور است، متمرکز نمود؛ امری که به هر حال، تأمل‌برانگیز به نظر می‌رسد.

 افزون بر مطالعه‏ی تاریخ پیامبران دروغین در دوران کودکی، منابع وهابی از علاقه‏ی شدید محمد بن عبد الوهاب در این دوران به کتب ابن تیمیه، یاد کرده‏اند.[۵۲] هر چند تأثیرپذیری شدید وی از اندیشه‏های ابن تیمیه مسلّم است و نیازی به ذکر چنین قرائن و شواهدی برای آن نیست، ولی این قرائن و شواهد نشان می‏دهد که هویت وی از دوران کودکی، بر پایه‏ی این اندیشه‏های افراطی شکل گرفته است.

دوران تحصیل

محمد بن عبد الوهاب، تحصیلات مقدّماتی خود را نزد پدرش عبد الوهاب بن سلیمان که قاضی شهر بود، آغاز و سپس برای ادامه‏ی تحصیل، به مدینه مسافرت کرد. منابع وهابی با افتخار گزارش داده‏اند هنگامی که وی در این شهر مقدّس در جوار حرم پیامبر رحمت ۶، آوای زیارت زائران دل‏شکسته را می‏شنید، «کوره‏ی خشمش برافروخته می‏شد و زبانه می‏کشید»![۵۳] شاید به همین خاطر بود که زمان زیادی در مدینه تاب نیاورد و پس از مدتی به بصره آمد. در این شهر بود که برای نخستین بار، برخی افکار انحرافی خود را در جمع هم‌نشینان و هم‌درسان خود ابراز داشت و با گستاخی و کوته‏بینی مخصوص به خود که پیش از او سابقه نداشت، توسّل به اولیاء خدا را «توسّل به چند استخوان پوسیده» و مصداق «شرک» بر شمرد، اما پس از برخورد جدّی علمای بصره که از گستاخی و کوته‏بینی او به خشم آمده بودند، مجبور شد این شهر را ترک کند.[۵۴]

 در این میان، برخی منابع، از مسافرت او به کردستان، همدان، اصفهان و حتی قم سخن به میان آورده و ادّعا کرده‌اند که وی فلسفه‌ی اشراق و تصوّف اسلامی را در ایران خوانده،[۵۵] ولی این ادعا، به طور کامل ثابت نشده است.[۵۶] بنا بر گزارش منابع وهابی، او پس از ترک بصره در سال ۱۱۴۰ قمری به «حریملا» (یکی از شهرهای نجد) و نزد پدرش که آن هنگام در این شهر ساکن بوده، باز آمده است.[۵۷]

به هر حال، از اساتید محمد بن عبد الوهاب، علاوه بر پدرش، از فقیهانی چون عبد الله بن ابراهیم بن سیف، محمد بن سلیمان کردی، محمد حیات سندی و محمد مجمعی یا مجموعی، یاد کرده‏اند که البته بنا بر گزارش منابع متعدد، نسبت به آینده‌ی این شاگرد خود بسیار بدبین بوده‌ و زمینه‏های انحراف را در وی مشاهده می‌کرده‌اند، تا حدّی که دیگران را از ارتباط با او باز می‏داشته‏اند.[۵۸]

 به اقرار منابع وهابی، حتی پدر او عبد الوهاب، در طول این دوران، با افکار انحرافی او مخالف بوده و معروف است که به این خاطر، میان آن دو منازعه و جدال وجود داشته است.[۵۹] از این رو است که به اتفاق همه‏ی منابع، او تنها پس از مرگ پدر توانست دعوت خود را آشکار کند.[۶۰] هم‌چنانکه برادر عالم و دلسوزش سلیمان بن عبد الوهاب نیز از مخالفان سرسخت او به شمار می‏رفت و همواره تلاش می‏کرد با استدلال‏های عالمانه و توضیحات دلسوزانه، وی را از بازی خطرناکی که آغاز کرده بود، باز دارد، ولی متأسفانه مانند پدر، در مصاف کوته‏بینی، جزم‏اندیشی و بی‏پروایی وی توفیقی نیافت.[۶۱] علت این امر هم آن بود که محمد اصولاً کسی جز خود را قبول نداشت و در واقع از این در شگفت بود که چرا هیچ کس جز او دین را نمی‏فهمد! به همین دلیل، بعدها هنگامی که خویش را می‌ستاید و منجی مردمان از شرک می‌شمارد، تصریح می‌کند که هیچ یک از اساتید او توحید را نمی‌شناخته‌اند و معنی «لا إله إلا الله» را نمی‌فهمیده‌اند![۶۲]

  کاملاً پیداست که او با چنین نگرشی هرگز نمی‏توانسته است در محضر «اساتید مشرک خود»، زانوی شاگردی بزند و دانش دینی را فرا بگیرد. فارغ از این نکته، او اساساً رجوع به آثار و آراء علما را (البته جز در مواردی که مانند کتب ابن تیمیه، با دیدگاه‏های افراطی وی سازگار باشد) بدعت می‏دانست و معتقد بود که هر کتابی جز قرآن و حدیث بی‏فائده و حتی زیان‏بار است![۶۳] از این رو، شاید بتوان گفت که «دوران تحصیل» به معنای مصطلح، اساساً برای محمد بن عبد الوهاب وجود نداشته و نمی‏توانسته است وجود داشته باشد و همین را هم باید خاستگاه اصلی اشتباهات و انحرافات وی دانست.

آغاز دعوت

محمد بن عبد الوهاب، پس از مرگ پدر به سال ۱۱۵۳ قمری، در منطقه‏ی «حریملا» از مناطق نجد، دعوت خود را آغاز کرد. کاملاً قابل درک است که با وجود پدرش عبد الوهاب که عالم برجسته و مورد احترامی به شمار می‏رفت، امکان طرح دیدگاه‏های انحرافی وی وجود نداشت. در حالی که پس از درگذشت او، عرصه برای جولان وی کاملاً خالی ماند و وی توانست با توجه به خلأ اهل علم در این منطقه، به آسانی و بی هیچ مانع و معارضی، دعوت خود را آشکار کند؛ دعوتی که مبتنی بود بر یک قرائت خاص و انحرافی از «توحید» و بر پایه‏ی آن، اکثر قریب به اتفاق مسلمانان «مشرک» و او به تنهایی «موحّد» محسوب می‏شد!

البته مردم حریملا که او را از زمان پدرش می‏شناختند و از افکارش آگاهی داشتند، دعوت او را نپذیرفتند و در برابرش ایستادند. حتی به ادعای منابع وهابی که مردم این منطقه را به جرم نپذیرفتن محمد بن عبد الوهاب «سفله» (= اراذل و اوباش) لقب داده‏اند،[۶۴] چند نفر از آنان بر سر راه او کمین کردند تا وی را به قتل برسانند، ولی موفق نشدند.[۶۵] به دنبال این اتفاق، محمد بن عبد الوهاب حریملا را ترک نمود و به زادگاه خود عیینه رفت و به امیر آن‌جا عثمان بن حمد بن معمر، پناه آورد و کوشید با تحریک قدرت‏طلبی و سلطه‏جویی او بر قبایل منطقه، وی را به حمایت از خود تشویق نماید. منابع وهابی با افتخار گزارش کرده‏اند که محمد بن عبد الوهاب به عثمان بن حمد وعده داد چنانچه دعوت او را اجابت کند، خداوند سرزمین نجد و قبایل آن را به او ببخشاید! به دنبال این تطمیع فریبنده، عثمان دعوت او را پذیرفت و دختر خود را به ازدواج او درآورد![۶۶]

 این نکته بسیار حائز اهمیت است که بنیان‏گذار وهابیت، در نخستین گام دعوتش، بدین سان خود را از مردم جدا می‏کند و با امیران و سلاطین پیوند می‏دهد و به طور رسمی در کنار آنان و در برابر مردم قرار می‏گیرد! و خواهیم دید که این شیوه‏ی شوم را تا پایان نیز حفظ می‏کند و برای پس از خود نیز به یادگار می‏گذارد! وی پس از قرارداد مذکور، در یکی از نخستین اقدامات خود، در سایه‌ی حمایت عثمان بن حمد، قبر زید بن خطاب یکی از صحابه‌ی پیامبر ۶ و برخی مشاهد و قبور دیگر را ویران کرد[۶۷] و بدین سان، تلاش گسترده‌ای را برای گسترش خشونت در منطقه به بهانه‏ی زدودن شرک، آغاز نمود. با این حال، همراهی «سیاست» با «دین» دیری نپایید و پس از مدّتی عثمان بن حمد که جایگاه خود را در میان مردم از دست رفته می‌دید و از پیامدهای اشتباه خود هراسان شده بود، تحت فشار برخی قبایل، ناگزیر دست از حمایت محمد بن عبد الوهاب برداشت و حتی بنا بر برخی گزارش‌ها اقدام به قتل او نمود![۶۸]

رفتن به درعیه

  پس از روی‏گردانی عثمان بن حمد، محمد بن عبد الوهاب به اجبار عیینه را ترک کرد و روی به درعیه نهاد؛ جایی که به زودی تبدیل به مرکز سیاسی و نظامی وهابیت شد. در آن زمان، امیر درعیه محمّد بن سعود (نیای خاندان سعودی) بود. وی که به دنبال بهانه‌ای برای توسعه‌ی قدرت سیاسی خود و تسلّط بر قبایل منطقه بود، وجود ابن عبد الوهاب را «غنیمت» و حمایت از او را «مغتنم» می‌شمارد.[۶۹] به ویژه پس از آنکه با «مژده‌ی شوکت و سلطنت» و وعده‌ی «تملّک بلاد و عباد» مواجه می‌شود![۷۰]

منابع گزارش می‌دهند که محمد بن سعود پیش از بیعت با ابن عبد الوهاب، از دو جهت ابراز نگرانی نمود و خواستار تعهّد او شد: یکی آنکه پس از یاری او و تسلّط آن دو بر منطقه، محمد بن عبد الوهاب درعیه را ترک نکند و به فرد دیگری روی نیاورد و دیگری آنکه وی در فصل برداشت محصول، از اهل درعیه مالیاتی می‌گیرد و ابن عبد الوهاب نباید او را از این کار بازدارد! ابن عبد الوهاب شرط نخست را پذیرفت و درباره‌ی شرط دیگر ابراز امیدواری کرد که خداوند به جای مالیات مذکور، غنائم و فتوحاتی را نصیب او گرداند که بسی بزرگ‌تر از آن باشد! بدین ترتیب، محمد بن سعود با محمد بن عبد الوهاب بیعت نمود و حمایت سیاسی و نظامی خود را از وی آغاز کرد.[۷۱] این در واقع آغاز تاریخ خونین وهابیت بود؛ چراکه محمد بن عبد الوهاب در سایه‌ی این حمایت‌ها، به تدریج اندیشه‌ی افراطی خود را به سرتاسر عربستان تحمیل و جان و مال بسیاری از مسلمانان را دست‌خوش خشونت خویش نمود. ابن غنّام دوست متعصّب او، با افتخار فصلی را به گزارش این فجایع اختصاص داده[۷۲] و منابع دیگر وهابی نیز از اشاره به این موارد ابایی ندارند،[۷۳] اما گزارش‌های شیعی در توصیف حقیقت و عمق این فجایع گویاترند.[۷۴]

آغاز جنایات

محمد بن عبد الوهاب که به راستی خود را همچون پیامبری می‏پنداشت، پس از اطمینان کامل از حمایت‏های همه‏جانبه‏ی محمد بن سعود، با تقلید مغلوط از پیامبر اکرم ۶، نامه‏هایی را برای امیران و سلاطین قبایل نوشت و آنان را به سوی «توحید» و «ترک پرستش بت‏ها» و از همه مهم‏تر «اطاعت از خود» فراخواند![۷۵] اما طبیعتاً آنان که همگی مسلمان و به احکام اسلام پایبند بودند، از این دعوت بی‏معنا به شگفت آمدند و او را فردی نادان و دیوانه شمردند و اظهار داشتند که دلیلی برای اطاعت از او نمی‏بینند. این‌جا بود که محمد بن عبد الوهاب، چاره‏ای جز «جهاد» با «مشرکان» برای «مسلمان کردن» یا «از بین بردن» آنان ندید و فرمان حمله به قبایل اطراف و کشتار مردم بی‏گناه را صادر کرد. محمد بن سعود نیز که همواره در انتظار این فرمان برای تحقّق وعده‏ی «غنائم» و «فتوحات» بود، جنگ‏های خونینی را به شهرها و روستاهای نجد تحمیل نمود و «آن‏ها را یکی پس از دیگری به تصرّف خود درآورد».[۷۶] تا آنکه سرانجام پس از سال‏ها جنایت و خونریزی، سرتاسر نجد به تسلّط آل سعود درآمد و پادشاهی «سعودی» با قهر و غلبه بنیان نهاده شد.[۷۷] ابن غنّام در کتاب خود فصلی را به ذکر «غزوات» امام(!) اختصاص داده و در آن به جزئیات پیکار با «مشرکین» و «مرتدّین»(!) و تعداد «شهدای» وهابی(!) و «فتوحات» و «غنائمی»(!) که خداوند به «سپاه اسلام» و «موحّدین»(!) ارزانی داشته، پرداخته است.[۷۸] این عبارت‏پردازی‏های نابه‌جا که مبتنی بر شبیه‏انگاری خود با مسلمانان صدر اسلام است، از آن‌جا بر می‏خیزد که محمد بن عبد الوهاب، شاید تحت تأثیر رؤیاهای دوران کودکی، خود را مانند پیامبر می‏انگاشت و از این رو، حتی پیروانی که در شهر او ساکن بودند را «انصار» و آنان که از سایر شهرها می‌آمدند را «مهاجرین» لقب داده بود![۷۹] همین توهم خطرناک بود که نویسندگان وهابی را واداشت تا «سیره‏ی محمد بن عبد الوهاب» را هم‌چون سیره‏ی رسول خدا (ص) مورد توجه قرار دهند و در نگارش آن، از سبک نگارش کتب سیره‏ی نبوی پیروی کنند و مثلاً به توصیف «وضع فرهنگی جزیرة العرب پیش از ظهور محمد بن عبد الوهاب» با عنوان دوران جاهلی و نقش او در «زدودن شرک» و «حاکمیت اسلام»، بپردازند!

 به هر حال، محمد بن عبد الوهاب پس از تسلّط سیاسی بر نجد، این منطقه را به کانون خشونت و افراط‏گرایی در جهان تبدیل کرد و از نظر تبلیغی، لطمه‏ای را به اسلام وارد آورد که به سادگی قابل اندازه‏گیری نیست. تسلّط او بر منطقه به معنای تسلط «مادی‏‏گرایی»، «شیعه‏ستیزی»، «تکفیر» و «دیدگاه‏های شاذّ فقهی» بود که مواریث ابن تیمیه و مؤلفه‏های اصلی وهابیت است.

محمد بن عبد الوهاب و مادی‌گرایی

  محمّد بن عبد الوهاب با وجود اهمّیتی که به زعم خود برای مسئله‌ی توحید قائل بود، مانند ابن تیمیه خدا را جسم می‌انگاشت و بر آن بود که نشستن خدا بر عرش و نزول او به آسمان دنیا و وجود دست و روی و جهت برای او حقیقی است![۸۰] او در کتابی که آن را  کتاب التوحید نامیده، با جمود بر ظواهر چند حدیث ضعیف و مجعول که حاکی از جسمانی بودن صفات خداوند است، بر اعتقاد خود پای فشرده است بی آنکه به ضعف روایی آنها یا مخالفتشان با حکم عقل توجهی داشته باشد.[۸۱] علت این بی‌توجهی آن بود که اولاً او بسیاری از احادیث را بی‌هیچ گونه نقد و بررسی و بدون توجّه به میزان اعتبار آن‌ها، می‌پذیرفت و در برداشت از آن‌ها، پا از گلیم ظواهر درازتر نمی‌کرد. چنانکه به عنوان نمونه، در برخی رسائل خود، افسانه‌ی غرانیق را به عنوان نکته‌ای از سیره‌ی پیامبر (ص) که قابل استفاده و استناد است، مطرح و به نکات اعتقادی که از آن استفاده می‌شود، اشاره کرده است! آن هم بدون آنکه به ضعف سند آن اشاره کند![۸۲] ثانیاً او نیز مانند بربهاری و ابن تیمیه، برای عقل جایگاهی نمی‌شناخت و به ویژه علم کلام را بدعتی بزرگ می‌شمرد و اهل آن را به سختی تکفیر می‌کرد؛ هم‌چنانکه اهل عرفان و در رأس آنان ابن عربی را کافر می‌انگاشت.[۸۳] با این وصف، بیهوده نیست که سلمان عوده از توحید محمد بن عبد الوهاب با نام «توحید صحرایی و بدوی» یاد می‌کند؛ تعبیر جالبی که سید قطب نیز پیش از اعدام، آن را به کار برده بود.[۸۴]

محمد بن عبد الوهاب و شیعه‌ستیزی

شکی نیست که شیعه‏ستیزی، یکی از مؤلفه‏های اصلی وهابیت است. محمد بن عبد الوهاب با آنکه بسیار کم‏تألیف بوده و نگارش کتاب را بدعت می‏دانسته[۸۵] یا اصلاً توان آن را نداشته،[۸۶] کتابی بر ضدّ شیعه با نام الردّ علی الرافضه نگاشته و در آن انواع نسبت‏های بی‏پایه و رکیک را به پیروان مذهب اهل بیت : داده است. به عنوان نمونه، مدعی شده است که شیعیان، قرآن موجود را تحریف شده می‌دانند و حتی اخیراً دو سوره‌ی مفصّل که هر یک به اندازه‌ی یک جزء است را به آخر قرآن افزوده‌اند و یکی را سوره‌ی «نورین» و دیگری را سوره‌ی «ولاء» نامیده‌اند![۸۷] هم‌چنین، مدعی شده است که شیعیان مانند مجوس، خدا را خالق خیر و شیطان را خالق شر می‌دانند و برخی از آن‌ها قائل به تناسخ هستند و با محارم ازدواج می‌کنند![۸۸] این بهتان‌های بی‌شرمانه و اکاذیب بزرگ، اوج شیعه‌ستیزی محمد بن عبد الوهاب را نشان می‌دهد. به علاوه، نفرت او از شیعه تا اندازه‌ای بوده که این مذهب اسلامی را از یهود زیان‌بارتر دانسته[۸۹] و این همان توهّم عجیبی است که امروز، در میان پیروان وی کاملاً وجود دارد. از این‌جا می‌توان دریافت که چرا هم‌اکنون برخی دولت‌های وهابی به سازش و همکاری پنهان و آشکار با رژیم سفّاک اسرائیل، بر ضدّ دولت‌ها و جنبش‌های شیعی، متّهم هستند.

متأسفانه پس از محمد بن عبد الوهاب، پیروانش به راه او رفتند و نابودی شیعه را یکی از آرمان‏های وهابیت دانستند و باب شیعه‏کشی را در جهان اسلام گشودند. امروزه ده‏ها و شاید صدها کتاب، مجله، مقاله، سایت اینترنتی و شبکه‏ی ماهواره‏ای با هدایت و حمایت وهابیان، سرگرم تبلیغ علیه تشیّع و اختلاف انداختن میان شیعه و سنّی و نشر اکاذیب بر ضدّ شیعیان هستند. به علاوه، گروهک‏های تروریستی که کشتار شیعیان و حمله به اماکن مقدّس شیعی را در پیش گرفته‏اند، عمدتاً وهابی هستند.

محمد بن عبد الوهاب و تکفیر

رویکرد تکفیری محمد بن عبد الوهاب، آشکارتر از آن است که نیازی به توضیح داشته باشد؛ چراکه بنابر شواهد فراوان، او همه‌ی مسلمانان به غیر از وهابیان را کافر می‌دانسته است. به طور کلی، او در یکی از رسائل خود با نام نواقض الاسلام، ده چیز را ناقض اسلام دانسته و به کفر مرتکب آن فتوا داده است:[۹۰]

یکم: شرک در عبادت خدا، مانند ذبح برای غیر خداوند که به زعم او بسیاری از مسلمانان مشمول آن هستند!

دوم: کسی که میان خود و خداوند واسطه‌ای قرار دهد و او را بخواند و از وی طلب شفاعت نماید، اجماعاً کافر است! البته معلوم نیست که مراد محمّد بن عبد الوهاب از اجماع یاد شده، اتفاق نظر فقهای اسلامی است یا وهابی! چراکه تکفیر چنین کسی به هیچ روی مورد اتفاق نظر فقهای مسلمان نیست و حتی قول به عدم تکفیر، شهرت بیشتری دارد، بلکه قطعاً دعوی اجماع امّت بر عدم تکفیر آسان‌تر است؛ چراکه کسانی چون ابن تیمیه نیز طالب وساطت و شفاعت پیامبر ۶ را کافر نمی‌شمردند و حداکثر گناه‌کار می‌پنداشتند!

سوم: کسی که مشرکان را تکفیر نکند یا در کفر آنان تردید نماید یا کیش آن‌ها را درست بپندارد، کافر است! بنابراین، به عنوان نمونه کسی که در کفر توسّل کنندگان به پیامبر رحمت ۶ تردید داشته باشد، خودش هم کافر خواهد بود!

چهارم: هر کس بر آن باشد که غیر روش پیامبر ۶ از روش آن حضرت کامل‌تر یا حکم غیر آن حضرت از حکم او نیکوتر است، مانند کسی که حکم طواغیت (= هر معبودی جز الله) را بر حکم پیامبر ۶ برتری می‌دهد، کافر است. البته روشن است که منظور از روش پیامبر ۶، روشی است که او به پیامبر ۶ نسبت می‌دهد!

پنجم: هر کس چیزی از آنچه پیامبر ۶ آورده را ناخوش دارد، اگر چه به آن عمل کند کافر است. منظور از آنچه پیامبر ۶ آورده نیز چیزی است که محمد بن عبد الوهاب آورده و به پیامبر ۶ نسبت داده است!

ششم: هر کس چیزی از دین پیامبر ۶ یا ثواب و عقاب او را مورد تمسخر قرار دهد، کافر است. در حالی که مسلماً هیچ مسلمانی دین پیامبر ۶ را مسخره نمی‌کند، مگر آنکه مراد از دین پیامبر ۶، دیدگاه‌های سخیفی باشد که محمد بن عبد الوهاب، دین پیامبر ۶ می‌پندارد!

هفتم: هر کس جادوگری کند یا بدان راضی باشد، کافر است.

هشتم: کمک به مشرکان و یاری رساندن آنان علیه مسلمانان، کفر است. البته ظاهراً منظور محمد بن عبد الوهاب از مشرکان، مسلمانان غیر وهابی و به ویژه شیعیان است که به پیامبر ۶ توسّل می‌کنند، نه امثال آمریکا و اسرائیل! از این رو است که می‌بینیم کمک به آمریکا و اسرائیل برای از بین بردن شیعیان اشکالی ندارد!

نهم: هر کس بر آن باشد که خروج برخی مردم از شریعت محمّد ۶ مانند خروج خضر از شریعت موسی u روا است، کافر است. این باوری است که محمّد بن عبد الوهاب به صوفیان و برخی از عارفان مسلمان نسبت می‌دهد.

دهم: پشت نمودن به دین خدا به گونه‌ای که آن را فرا نگیرد و بدان عمل نکند، کفر است.

محمّد بن عبد الوهاب سپس یادآور می‌شود که سزاوار است فرد مسلمان از این نواقض ده‌گانه برحذر و از ناحیه‌ی آن‌ها بر خود هراسان باشد و این حاکی از آن است که او در هر ده مورد فوق، تنها به مسلمانان نظر داشته است!

محمد بن عبد الوهاب و دیدگاه‌های شاذّ فقهی

با توجه به آنچه پیشتر درباره‌ی دوران تحصیل محمد بن عبد الوهاب گفتیم، شکی نیست که وی به هیچ روی یک فقیه نبوده و صلاحیت اظهار نظر در مسائل فقهی را نداشته است. هم‌چنانکه فقهای برجسته‌ای چون سلیمان بن عبد الوهاب، او را به هیچ روی جامع شرایط اجتهاد نمی‌دانستند و حتی سوگند می‌خوردند که هیچ یک از ویژگی‌های اهل اجتهاد در او وجود ندارد[۹۱] و تأکید می‌کردند که امّت بر عدم صلاحیت امثال او برای استنباط، اجماع دارند.[۹۲]

از این گذشته، وی عملاً نیز توان پاسخگویی به بسیاری از مسائل فقهی را نداشته و آشکارا اظهار جهل و بی‌اطلاعی می‌کرده است. به عنوان نمونه، او در پاسخ به پرسشی درباره‌ی سه طلاقه کردن زن در یک مجلس، تنها به نقل اقوال موجود در مسئله، پرداخته و از اظهار صریح دیدگاه خود، پرهیز کرده است. هر چند دیدگاه «محدَّث مُلهَم (از جانب خدا) که مسلمانان به پیروی از سنّت او امر شده‌اند» را مبنی بر جواز چنین طلاقی، کافی شمرده است. منظور او از این شخص، خلیفه‌ی دوم عمر بن خطاب است.[۹۳] به همین ترتیب، وی درباره‌ی مسئله‌ی دیگری در باب طلاق، تنها به نظر احمد بن حنبل اشاره کرده و از پاسخ طفره رفته است.[۹۴] هم‌چنین، در پاسخ به نامه‌ی کسی که از او چند پرسش فقهی درباره‌ی حلال و حرام و احکام معاملات و مانند آن پرسیده، نوشته است:

«حلال و حرام و معاملات و مسائل نکاح و مانند آن از مهم‌ترین امور دینی و برترین اعمال است! اما تفصیل آنچه درباره‌ی نظرِ راجح در این مسائل پرسیده‌اید، نیازمند تطویل است و در این اوراق نمی‌گنجد و شاید درباره‌ی آن مباحثه کنیم اگر یکدیگر را دیدیم إن شاء الله»![۹۵]

 و در پاسخ به پرسشی درباره‌ی مساقات می‌گوید: «نمی‌دانم، اما آن را دوست نمی‌دارم»! و معنای یک اصطلاح ساده‌ی فقهی را برای خود مشکل می‌داند.[۹۶] اصولاً موارد زیادی وجود دارد که محمد بن عبد الوهاب از پاسخ به سؤال فرو مانده است.[۹۷] به همین دلیل، ابن حمید نجدی در کتابی که برای معرّفی فقهای حنبلی نگاشته، نام او را ذکر نکرده است.[۹۸] با این همه، متأسفانه وی در عرصه‌ی فقه نیز ورود پیدا کرده و به اظهار دیدگاه‌های شاذّ و بی‌پایه پرداخته است.

مهم‌ترین دیدگاه فقهی او که تحت تأثیر مبنای فکری‌اش درباره‌ی توحید ابراز شده، دیدگاه وی پیرامون قبور است. البته او این دیدگاه را چندان فقهی نمی‌دانست و بر آن بود که مسئله‌ی قبور، از مسائل اصلی و اعتقادی است![۹۹] توجّه و تأکید او نسبت به این مسئله تا اندازه‌ای است که برخی چون سید قطب، توحید او را «توحید القبور» لقب داده‌اند![۱۰۰] سید قطب اصطلاح جالب «توحید القبور» را در برابر اصطلاح جالب‌تر «توحید القصور» مطرح کرده است. وی توحید انبیا را توحید القصور دانسته است نه توحید القبور؛ به این معنا که پیامبران، بیشترین عنایت خود را صرف مبارزه با طاغوت‌ها و صاحبان قصرها نموده‌اند نه صرف مبارزه با عوام و صاحبان قبرها! او به عنوان نمونه، به موسی u اشاره کرده است که به جای تمرکز بر تخریب قبور و منع از زیارت و توسّل و استغاثه به آن‌ها، بر مبارزه با فرعون تمرکز نمود. محمد غزالی مصری نیز بر آن است که بیشتر توحید محمد بن عبد الوهاب به قبرستان پرداخته است و با لحنی طنزآمیز گزارش می‌دهد:

«در الجزایر، پیروان نظریات محمد بن عبدالوهاب، در قبرستان عملیات انتحاری انجام می‌دهند تا قبور را از بین ببرند! در یمن هم همین کار را انجام دادند و مورد تمسخر قرار گرفتند که مسلمانان در قدس و لبنان عملیات انتحاری انجام می‌دهند و وهابیان در قبرستان»![۱۰۱]

 از دیدگاه محمد بن عبد الوهاب، اگر کسی شب و روز خدا را عبادت کند اما پیامبر یا ولی‌ای را نزد قبرش بخواند، در واقع دو خدا گرفته و به یکتایی پروردگار شهادت نداده است؛ چراکه در واقع خدا چیزی جز «مدعوّ» نیست![۱۰۲] از نگاه او، چنین کسی بر کیش عمرو بن لحی (بنیان‌گذار بت‌پرستی در عرب) است، نه بر دین محمد ۶![۱۰۳] او بر همین مبنا، اقدام به تخریب قبور صحابه و اولیا نمود و در پاسخ به کسی که بر او خرده می‌گرفت، منع از این اقدام را شبیه به منع از انکار ازدواج با محارم شمرد![۱۰۴] در حالی که روشن است میان این دو منع، فرق فاحشی وجود دارد و قیاس این دو با هم، قیاس ضروری با غیر ضروری است. برخی ادّعا کرده‌اند که وی گفته است چنانچه به حجره‌ی نبوی نیز دست یازد آن را ویران می‌سازد![۱۰۵] و این چیز بعیدی نیست؛ چراکه از نگاه وی استغاثه و طلب شفاعت از پیامبر ۶ با استغاثه و طلب شفاعت از بت‌ها یکسان است.[۱۰۶]

به هر حال، از نگاه اهل فن، ادله‎ی فقهی او عموماً مخدوش و بسیار بسیط است. شاید اگر وی با علمای مسلمان در ارتباط می‌بود و خود را از مراکز فقهی آن روز جدا نمی‌کرد، به بسیاری از اشتباهات علمی خود پی می‌برد، اما منابع تاریخی از حضور فقیه برجسته‌ای پیرامون او، یا ارتباط قابل توجّه وی با اهل علم یاد نمی‌کنند؛ خلأی که برادر دلسوز او سلیمان بن عبد الوهاب را نیز بر افروخته بود.[۱۰۷] کسانی که آن زمان در صحرای نجد، پیرامون او حضور داشتند، عمدتاً مردمانی ساده و عرب‌هایی بدوی بودند که بنا بر گزارش بسیاری از منابع و اعتراف مورخان وهابی، در غایت فقر مادی و معنوی به سر می‌بردند. با این حال، برخورد او با پاره‌ای انتقادات که گاه از جانب کسانی چون برادرش سلیمان و عالمان دیگر به او می‌رسید، حکایت از آن داشت که وی تمایلی به بازنگری در مبانی و دیدگاه‌های خود ندارد. از همه بدتر این بود که وی و پس از وی پیروانش، بر پایه‌ی دیدگاه‌های فقهی شاذ خود که هیچ پایه‌ی علمی قابل دفاعی نداشت، به ریختن خون مردم و غارت اموالشان پرداختند و نظریه‌پردازی‌های خطرناک خود را به عرصه‌ی عمل کشاندند!

ادامه‏ی جنایات، پس از محمد بن عبد الوهاب

محمد بن عبد الوهاب، در سال ۱۲۰۶ قمری در گذشت، اما جریانی که با بهره‏گیری از نیروی شمشیر بنیان نهاده بود، با بهره‏گیری از همان نیرو به گسترش خود ادامه داد. پس از او، فرزندانش که با لقب «آل الشیخ» شناخته شدند، جانشینان او به شمار رفتند و رهبری فکری وهابیت را بر عهده گرفتند. هم‌چنانکه پس از محمد بن سعود، فرزندان او نیز که «آل سعود» نام داشتند، جانشینان پدر تلقّی و رهبری سیاسی وهابیت را عهده‏دار شدند.

عبد العزیز بن محمد بن سعود، با لشکرکشی به دورترین نقاط نجد، سیاست پدر را در حمایت نظامی از جریان وهابیت، پی گرفت و بر توسعه‏ی فتوحات تأکید نمود و بر این پایه، با پادشاه وقت عثمانی که شریف غالب نام داشت، درگیر شد و این سرآغاز جنگ‏های خونین وهابیان و پادشاهان عثمانی بود که سال‏ها ادامه پیدا کرد و به کشته شدن عده‏ی بسیاری از دو طرف انجامید.

پس از عبد العزیز بن محمد، فرزندش سعود بن عبد العزیز که به تعبیر محسن امین، «از پدرش وهابی‏تر بود»،[۱۰۸] شدّت عمل بیشتری نشان داد و مسلمانان را کافر شمرد و آنان را از حج باز داشت و بسیاری از قبایل مسلمان را به عنوان جهاد در راه خدا، غارت کرد و به جنگ‏های پدرش با پادشاه عثمانی، استمرار بخشید.[۱۰۹] او هم‌چنین، در سال ۱۲۱۶ قمری با لشکری بزرگ از بدویان نجدی، عراق را مورد حمله قرار داد و کربلا را محاصره کرد و پس از ورود به آن، بسیاری را از لب تیغ گذراند و حرم امام حسین u را تاراج و قبر آن حضرت را ویران نمود و با تأسّی به پادشاهان سفّاک اموی و عباسی، هر گونه بی‏حرمتی را نسبت به آن مضجع شریف روا داشت.[۱۱۰] هم‌چنانکه نجف اشرف را نیز بارها مورد هجوم قرار داد و در سال ۱۲۲۵ قمری، ده‏ها تن از زائران عتبات را قتل عام کرد.[۱۱۱] این تنها بخشی از جنایات هولناک وهابیان بود. نمونه‏ی دیگر این جنایات را باید در هجوم آنان به طائف در ذی قعده‏ی سال ۱۲۱۷ قمری جست که بنا بر گزارش منابع تاریخی، یک قتل عام وحشیانه و کم‏نظیر بود؛ چراکه آنان به کودکان نیز رحم نکردند و حتی طفل شیرخوار را در آغوش مادرش سر بریدند! هم‌چنانکه به مساجد حمله بردند و نمازگزاران را در حین نماز به خاک و خون کشیدند![۱۱۲] در واقع سعود بن عبد العزیز با این روش ضدّ اسلامی، مدّعی آن بود که می‏خواهد اسلام را محقّق نماید! او با همین ادعای پوشالی و دروغین، سرانجام بر مکه و مدینه نیز مسلط شد و همه‏ی آثار اسلامی و قبور بزرگان اسلام را محو نمود! او حتی در سال ۱۲۲۱ قمری، گنجینه‏ی ارزشمند و بی‏نظیر حرم نبوی که شامل آثار هنری گران‏بها و هدایای منحصر به فرد بود، به غارت برد و مزار ائمه‏ی بقیع : را با خاک یکسان کرد.[۱۱۳]

 پس از او فرزندش عبد الله به این شیوه‏ی ضدّ اسلامی ادامه داد و  به این ترتیب، آل سعود یکی پس از دیگری رهبری سیاسی نجد را بر عهده گرفتند و همپای آل شیخ که رهبران مذهبی آن به شمار می‏رفتند، به تحمیل جریان انحرافی وهابیت پرداختند و هر کدام به نوبه‏ی خود، تصویر زشتی از خشونت و ویرانگری را به نمایش گذاشتند که هنوز هم دنباله‏ی آن در بسیاری از کشورهای منطقه مانند عراق، پاکستان و افغانستان دیده می‏شود. چه بدون تردید حملات انتحاری و تروریستی که در حال حاضر، همه‏روزه در این کشورها به کشته و زخمی شدن ده‏ها زن و کودک می‏انجامد، محصول مستقیم وهابیت و یادگار سیاست‏های آل سعود در طول دو قرن گذشته است.

نقش استعمار در گسترش وهابیت

بی‏گمان نقش استعمار را در بسیاری از جریان‏های انحرافی دو قرن اخیر، نمی‏توان نادیده گرفت. استعمار، خواه به عنوان بانی این جریان‏ها و خواه به عنوان حامی آن‏ها، همواره نقش خود را ایفا کرده است. جریان انحرافی وهابیت نیز طبیعتاً از چشم آن‏ها پنهان نبوده و مورد توجه آن‏ها قرار داشته است. «خاطرات جاسوس انگلیسی مستر همفر» که دولت استعمارگر بریتانیا را بانی اصلی جریان وهابیت معرّفی کرده و اساساً محمد بن عبد الوهاب را عنصر انگلیس بر شمرده، شاهدی بر این موضوع به شمار رفته است.[۱۱۴] هر چند امکان دارد برخی جهات این مدعا غیر مسلّم و به بررسی‏های بیشتری نیازمند باشد، ولی بنا بر گزارش منابع معتبر تاریخی، مسلّم است که پس از جنگ جهانی دوم، بریتانیا نخستین کشوری بود که حکومت آل سعود را به رسمیت شناخت و از استقلال آن با سلطنت امیر عبد العزیز آل سعود به عنوان «پادشاه نجد»، حمایت کرد و بودجه‏ی هنگفتی را که بالغ بر ۴۰ هزار لیره‏ی انگلیسی در ماه بود، برای کمک به آن اختصاص داد![۱۱۵]

مجموع پولی که دولت بریتانیا تنها از سال ۱۹۱۷ تا ۱۹۲۳ میلادی، به حکومت وهابی نجد پرداخته، حدود ۵۴۲ هزار جنیه انگلیسی بوده است![۱۱۶] البته این مبلغ هنگفت، پس از آن در اختیار حکومت وهابی قرار گرفته که این حکومت در قراردادی بی‏شرمانه، تأمین منافع بریتانیا در منطقه را رسماً بر عهده گرفته است![۱۱۷] این حکومت عملاً نیز از سال ۱۳۳۲ تا ۱۳۳۶ قمری، در جبهه‌ی انگلیس بر ضدّ حکومت مسلمان عثمانی جنگید![۱۱۸]

 این موضوع به روشنی پیوند دیرینه‏ی وهابیت با استعمار پیر را ثابت می‏کند و نشان می‏دهد که این جریان شوم انحرافی، ادامه‏ی حیات خود را مرهون حمایت‏های بی‏دریغ دول غرب است و از دیرباز هدفی جز تأمین منافع غرب در منطقه نداشته است.

آشنایی با وهابیان معاصر

وهابیان در حال حاضر، دفاع از چهارچوب و شاکله‎ی اصلی افکار محمّد بن عبد الوهاب را بر عهده‎ گرفته‎اند و همان مسائل مورد اهتمام او مانند انحصار دعا و استعانت و عبادت به خدا و نفی به اصطلاح بدعت‎ها و زیارت قبور را به صورت کاملاً تکراری و کلیشه‌ای، در کتاب‎ها و منابر و ایستگاه‎های رسانه‌ای بازگو می‎نمایند. اکنون بیشتر علمای رسمی عربستان سعودی، آن‎ها که در دار البحوث و الإفتاء گرد آمده‌اند و کسانی چون نور علی الدرب که برنامه‎های مذهبی رادیو سعودی را اجرا می‎کنند، همین نوع تفکّر را دارند.

به طور کلی، از میان وهابیان یک دهه‌ی اخیر، می‎توان از کسانی چون عبد العزیز بن عبد الله بن باز (د.۱۴۲۱ق)، معروف به بن باز، مفتی سابق و رئیس کلّ هیئت پژوهش‌های علمی و افتاء و تبلیغ و ارشاد عربستان سعودی نام برد که نقش برجسته‌ای در تدوام و گسترش جریان وهابیت داشته است. هم‌چنین، می‌توان به کسانی چون سلیمان تمیمی، مقبل وادعی، محمّد صالح عثیمین، ابوبکر جابر الجزایری، عبد الله عبد الرحمن بن جبرین، صالح فوزان، ربیع مدخلی و از همه مهم‌تر ناصر الدین البانی (د.۱۴۲۰ق) حدیث‎شناس معروف و نماینده‌ی وهابیت در سوریه، اشاره کرد. هم‌چنین، کسانی چون محمد جمیل زینو، عبد المحسن عبادی، عوض عبادی یمنی، عبد القادر اهدل دارای منظومه‌های هدایة المرید و توحید علاّم الغیوب و عبد الرحمن سعدی صاحب کتاب تفسیر تیسیر، از مهم‌ترین وهابیان معاصر هستند.

به طور کلّی، در حال حاضر، جریان وهابیت بیشترین مبلّغ را در سطح جهانی و به ویژه در دانشگاه‎های پرامکانات سعودی و نیز مناطقی چون پاکستان، یمن، سوریه، هند و افغانستان دارد. وهابیان کنونی، غالباً وارد مسائل سیاسی و اجتماعی و حتّی مسائل مستحدث فقهی نمی‌شوند و در اعتقادات هم به همان گفته‌های محمّد بن عبد الوهاب و آثار ابن تیمّیه، اکتفا می‌کنند و در مسائل سیاسی و اجتماعی، صاحب مکتب خاصی نیستند. اینان در عربستان سعودی، یک طبقه‎ی رجال مذهبی مرتبط با حکومت را تشکیل می‌دهند و به همکاری با سلطان و مفتی، مانند دوران‎های گذشته‎ی تمدن اسلامی، علاقه‌مند هستند. برخی علمای دون پایه‌تر آن‎ها مانند محمد جمیل زینو که پیش‌تر صوفی‌مسلک بوده است، در نوشته‎ها تندروی خاصی دارند. مذهب دولتی سعودی از آن‎ها نیرو می‌گیرد و مفتیان سعودی همواره از میان آن‎ها انتخاب می‌شوند. خدماتی که از سوی سعودی‎ها در تأسیس مؤسسات خیرّیه و دانشگاه‎ها به مسلمانان جهان می‌شود، بیشتر تحت سرپرستی آن‎ها است.

البته بی‌شک جریان‌های آگاه‎تر و دارای وسعت نظر بیشتری، هم در میان رجال سیاسی و هم رجال مذهبی سعودی وجود دارند که به خدمات بی‌شائبه‌تر ناشی از ثروت فراوان سعودی، تشویق می‌نمایند. یک نمونه از نمود فکری این گروه در حال حاضر، چاپ مجله‎ی البیان در لندن است که در ترویج اندیشه‎ی سلفی و مقابله با ادبیات آزاد و افکار سکولار و فشارهای وارد بر مسلمانان در مناطق مختلف دنیا و نیز مقابله با افکار نوگرای اسلامی، تلاش می‌ورزد. به علاوه، امروز گروه‌های مخفی و غیر مخفی بسیاری در کشورهای اسلامی بر اساس مبانی و دیدگاه‌های وهابی فعالیت می‌کنند که در بسیاری از موارد، شیوه‌ای به اصطلاح «جهادی» را برای مبارزه با آنچه شرک می‌نامند، در پیش گرفته‌اند؛ شیوه‌ای که در بسیاری از کشورهای اسلامی، عامل آشوب و ناامنی شناخته می‌شود.

مخالفت علمای اسلام با وهابیت

بسیار در خور توجه است که بدانیم همه‌ی علمای اسلام، از همه‌ی مذاهب اسلامی، در برابر جریان انحرافی وهابیت ایستاده‌اند. پیشتر گفتیم که نخستین عالم مخالف با محمد بن عبد الوهاب پدر او بود که تا وقتی زنده بود، اجازه نداد وی افکار انحرافی خود را آشکار کند. پس از او، فرزند دیگرش سلیمان بن عبد الوهاب بود که از علمای برجسته‏ی حنبلی به شمار می‏رفت و در ردّ اندیشه‏های بی‏پایه‏ی برادر کتاب‏هایی نوشت. علمای دیگر نیز به پیروی از او عمدتاً با نوشتن ردّیه‏هایی مستند به منابع معتبر اسلام، کوشیده‌اند انحرافات محمد بن عبد الوهاب را نشان دهند. علمای مذهب شیعه، علمای مذهب حنفی، علمای مذهب مالکی، علمای مذهب شافعی، علمای مذهب حنبلی که وهابیان، خود را به آن منتسب می‌سازند، علمای مذهب زیدی و نیز علمای طریقه‌ی رفاعیه و نقشبندیه و حتی برخی علمای عمان که پیرو مذهب اباضیه هستند، همگی بر مخالفت با جریان وهابیت اتفاق نظر داشته‌اند.[۱۱۹] برخی نویسندگان معاصر، فهرستی از آثار اینان در این باره را در کتابی با عنوان معجم ما ألفه علماء الأمة الإسلامیة ضدّ الوهابیة فراهم آورده‌اند که مشتمل بر ۲۰۹ اثر است. انتقادات آنان نیز بیش از هر چیز متوجّه تحریف مفاهیم بنیادین اسلامی مانند توحید و شرک و کافر دانستن امت اسلام به خاطر زیارت قبور پیامبر ۶ و صالحان و واسطه قرار دادن آن‏ها برای تقرّب به سوی خدا و برآورده شدن حاجات و مباح شمردن جان و مال مسلمانان به خاطر طلب شفاعت از اولیاء خدا و تبرّک جستن به اماکن مقدّس بوده است که جوهره‏ی اندیشه‏ی محمد بن عبد الوهاب محسوب می‏شود.

 افزون بر این ردّیه‏نویسی‏های متقن و متعدّد که هم‌چنان ادامه دارد، علمای حرمین شریفین در برخی موارد، حتی به مناظره‏ی رو در رو با پیروان محمد بن عبد الوهاب پرداختند و هر بار آنان را به سختی منکوب ساختند. هم‌چنانکه در سال ۱۱۶۵ قمری با سی نفر از برجسته‏ترین پیروان ابن عبد الوهاب مناظره و فساد عقایدشان را ثابت کردند و در سال ۱۱۹۵ نیز همین کار را تکرار نمودند.[۱۲۰] با این حال، به نظر می‏رسد که این آثار و اقدامات، نتوانسته آن‏چنانکه بایسته است با جریان وهابیت مقابله کند و این جریان که دیروز با تکیه بر شمشیر آل سعود به پیش می‌تاخت، امروز با تکیه بر ثروت آنان، هم‌چنان به تحمیل خود بر منطقه و نفوذ در کشورهای مختلف، ادامه می‌دهد.

مبانی وهابیت

تا این‌جا تاریخ سلفیه و وهابیت را از نظر گذراندیم و با مهم‌ترین شخصیت‌های سلفی مانند بربهاری و ابن تیمیه و نیز بنیان‌گذار جریان وهابیت محمد بن عبد الوهاب و مهم‌ترین پیروان او در دهه‌ی اخیر آشنا شدیم و درباره‌ی مخالفت علمای اسلام با آن‌ها‌ به اختصار سخن گفتیم. هم اکنون زمان آن است که مبانی و دیدگاه‏های وهابیت را با تمرکز بیشتری مورد نقد و بررسی قرار دهیم.

چنانکه از مباحث پیشین به دست ‌آمد، در فرهنگ وهابی هیچ واژگانی به اندازه‏ی «توحید» و «شرک» به کار نرفته است؛ لذا مهم‌ترین پایه‏ی اندیشه‏ی وهابی را باید در ذیل این دو واژه بررسی کرد.

۱ . توحید

توحید، واژه‏ی مقدّسی است که از فطرت پاک انسان برخاسته و نه تنها همه‏ی مذاهب اسلامی، که همه‏ی ادیان آسمانی را به هم پیوند داده و به معنای یگانه دانستن خداوند در آفرینش، تشریع و تدبیر جهانیان است. روشن است که هر کس با این مفهوم مبارک آشنا و بدان باورمند باشد، «موحّد» است و چنانکه مفهوم نبوّت پیامبر اکرم حضرت محمّد مصطفی ۶ را نیز بشناسد و باور بندد «مسلمان» خواهد بود. این در حالی است که از دیدگاه بی‌پایه‌ی وهابیان، توحید بر دو بخش است: توحید ربوبیت و توحید الوهیت.

منظور اینان از توحید ربوبیت، اعتقاد به یکتایی خداوند در آفرینش، تشریع و تدبیر جهانیان است و منظورشان از توحید الوهیت، چیزی است که آن را توحید در عبادت خداوند نام نهاده‏اند. از نگاه وهابیان، توحیدی که در برابر شرک قرار می‌گیرد، ترکیبی از هر دو بخش است. بنابراین، امکان دارد که کسی به یگانگی خداوند متعال در آفرینش، تشریع و تدبیر جهانیان معتقد باشد، امّا کاملاً «مشرک» به شمار آید! بدین معنا که غیر خداوند یکتا را مورد «عبادت» قرار دهد. چنانکه پیدا است، وهابیان از «عبادت» نیز تفسیر فراخی ارائه می‌دهند و آن را افزون بر اسلام و ایمان و احسان، شامل هر گونه خواندن، بیم، امید، توکّل، رغبت، هراس، خشوع، خشیت، انابه، کمک گرفتن، پناه بردن، فریادخواهی، ذبح و نذر بر می‌شمارند.[۱۲۱]

 از نگاه اینان هر گونه توسّل به اولیاء خدا و عرض حاجت نزد قبور آنان، از مصادیق «شرک اکبر» است. طبیعی است که چنین تفسیر فراخ و بی‌پایه‌ای از عبادت، بسیاری از یکتا پرستان و مسلمانان جهان را در جرگه‏ی مشرکان وارد می‌کند و این تالی فاسد و لازمه‏ی خطرناکی است که متأسفانه وهابیان، بی‌باکانه بدان ملتزم و پای‌بند هستند!

به طور کلی، دیدگاه محمد بن عبد الوهاب درباره‏ی توحید، در یکی از رسائل او به نام القواعد الأربعه آمده است. او در این رساله‏ی مختصر، با استناد مغلوط به ظواهر برخی آیات و روایات، برای توحید چهار رکن ذکر نموده، که در واقع ارکان وهابیت است:

یکم؛ دانستن آنکه کافران زمان پیامبر ۶ به اینکه خداوند، خالق و مدبّر جهان است اقرار داشتند، ولی این اقرار، آنان را به اسلام وارد نمی‌نمود!

دوم؛ آنکه کافران زمان پیامبر ۶ می‌گفتند که جز برای تقرّب به خداوند و طلب شفاعت، بت‏ها را نمی‌خوانیم.

سوم؛ آنکه پیامبر ۶ در میان کسانی ظهور فرمود که از حیث عبادت متفاوت بودند؛ برخی فرشتگان، برخی پیامبران و صالحان، برخی درختان و سنگ‏ها و برخی خورشید و ماه را می‌پرستیدند، اما پیامبر ۶ با همه‏ی آنان جهاد فرمود و میان آنان فرقی نگذاشت.

چهارم؛ آنکه مشرکان زمان ما از مشرکان زمان پیامبر ۶ مشرک‌ترند! چراکه مشرکان زمان پیامبر ۶ تنها به هنگام آسایش شرک می‌ورزیدند و به هنگام دشواری مخلص می‌شدند، اما مشرکان زمان ما، هم به هنگام آسایش و هم به هنگام دشواری مشرکند![۱۲۲]

 بنابراین، از دیدگاه محمد بن عبد الوهاب، مسلمانانی که به خدا و پیغمبر و روز قیامت ایمان دارند و به احکام اسلام پای‏بند هستند، از کافران زمان پیامبر ۶ که آن حضرت را ساحر و مجنون می‏دانستند و با اسلام می‏جنگیدند، بدترند! وانگهی طلب شفاعت از پیامبر خدا ۶ با طلب شفاعت از لات و هبل و عزّا برابر است!!

وی در رساله‏ی دیگرش به نام کشف الشبهات نیز بر این دیدگاه سخیف و افراطی پای فشرده و بیش از ۲۴ بار مسلمانان غیر وهابی را مشرک و بیش از ۲۵ مرتبه آنان را کافر، بت‌پرست، مرتد، منافق و شیطان خوانده است.[۱۲۳] این ادبیات گستاخانه، تقریباً در همه‏ی منابع وهابی به چشم می‌خورد. از این رو، بزرگانی چون سید محسن امین عاملی[۱۲۴] و علامه سید مرتضی عسکری،[۱۲۵] وهابیان را به «خوارج» تشبیه و دیدگاه‏های اینان را به تفصیل با دیدگاه‏های آنان، مقایسه و تطبیق نموده‌اند. به عنوان نمونه، به این مشابهت‌ها توجه داده‌اند که شعار خوارج «لا حکم إلا لله» بود و شعار وهابیان «لا دعاء إلا لله»، «لا شفاعه إلا لله»، «لا توسّل إلا لله» و مانند آن است؛ کلمات حقّی که به تعبیر امیر المؤمنین u، برداشت باطلی از آن‌ها شده است. هم‌چنین، خوارج نسبت به ظواهر شریعت، سخت می‌گرفتند و حتی از کشتن خوک ذمّی پرهیز می‌کردند، ولی از کشتن مسلمانان باکی نداشتند و وهابیان نیز همان گونه هستند. خوارج، سایر مسلمانان را تکفیر می‌نمودند و مال و جان و آبروی مخالفان خود را حلال می‌شمردند و روش وهابیان نیز همین بوده است. خوارج برای اثبات اعتقادات باطل خود، به ظواهر برخی آیات که درباره‌ی بت‌پرستان نازل شده است تمسّک می‌جستند و آن‌ها را بر مسلمانان حمل می‌کردند و وهابیان نیز همین شیوه را در پیش گرفته‌اند.

۲ . شرک

لازمه‏ی تفسیر به رأی و تلقّی گستاخانه از «توحید»، برداشت بی‌پایه، عجیب و خطرناک از «شرک» خواهد بود. وهابیان شرک را به سه گونه تقسیم می‌کنند: یک گونه «شرک در ربوبیت» است که خود دو بخش می‌پذیرد: «شرک تعطیل» که کسانی چون فرعون، فلاسفه (!)، عرفا (!)، غلات جهمیه و قرامطه در ذیل آن قرار می‌گیرند و این نوع، بدترین انواع شرک است و «شرک بدون تعطیل» که کسانی چون نصارا و مجوس و هم‌چنین، «غلات قبر‌پرست» (!) که برای روح اولیا توان تصرّف قائلند را شامل می‌شود! گونه‌ی دیگر، شرک در توحید اسماء و صفات است که شامل تشبیه خالق به مخلوق می‌شود و از گونه‏ی پیشین بهتر است! و گونه‏ی سوم، شرک در توحید عبادت است که به دو نوع تقسیم می‌شود: یک نوع آنکه کسی یا چیزی غیر خدا را بخوانند و از او طلب شفاعت نمایند و نسبت به او مانند خدا خوف و رجا داشته باشند و این نوع، شرک اکبر است. نوع دیگر، شرک اصغر است که به ریاء و خودنمایی و مانند آن اطلاق می‌شود.[۱۲۶]

 ناگفته پیدا است که چنین تقسیم‌های سلیقه‌ای و بخش‌بندی‌های غیر عالمانه از مفاهیم بنیادین اسلامی، خبطی خطرناک و خطایی بس فاحش است. تردیدی نیست که «شرک» نیز مانند توحید، مفهومی کاملاً بسیط و تعریفی روشن و بی‌ابهام دارد و آن همانا شریک دانستن مخلوقی با خداوند یکتا در آفرینش، تشریع و تدبیر جهانیان است؛ چیزی که دامن عموم مسلمانان از آن پاک و پیراسته است. به راستی کدام مسلمان است که کسی یا چیزی را در آفرینش و تدبیر جهانیان و یا تشریع احکام دین، شریک پروردگار بی‌همتا و دارای توانایی و اختیارات او بپندارد؟! یا کدامین مسلمان در هر گوشه‏ی این جهان، پیامبر اکرم ۶ و اهل بیت آن حضرت : را جز بندگان برگزیده و اولیاء شایسته‏ی خداوند بلند مرتبه، می‌انگارد؟!

تکفیر

پیامد طبیعی تفسیر انحرافی از توحید و شرک، تکفیر خواهد بود. تکفیر، رویکرد شومی است که سرچشمه‏ی بسیاری از آشوب‏ها و فتنه‌های تاریک جهان اسلام در گذشته و حال، به شمار می‌رود. چنانکه پیشتر اشاره شد، کافر انگاشتن دیگران از مهم‌ترین ویژگی‌های سلفیان و به ویژه ابن تیمیه بوده است. وهابیان به پیروی از این گروه که آنان را «سلف صالح» و الگوی خود می‏دانند و بر پایه‏ی برداشت نادرستی که از مفهوم «توحید» و «شرک» دارند، همه‏ی مسلمانان غیر وهابی در سرتاسر جهان را مشرک و سزاوار مرگ می‏پندارند! این در حالی است که قرآن کریم از کافر انگاشتن هر که اظهار اسلام نماید، بر حذر داشته و فرموده است:

«یَا أیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إذا ضَرَبتُم فِی سَبیلِ اللهِ فَتَبَیَّنُوا وَ لا تَقُولُوا لِمَن ألقَی إلَیکُمُ السَّلامَ لَستَ مُؤمِناً تَبتَغُونَ عَرَضَ الحَیاةِ الدُّنیا فَعِندَ اللهِ مَغانِمُ کَثیرَةٌ، کَذلِکَ کُنتُم مِن قَبلُ فَمَنَّ اللهُ عَلَیکُم فَتَبیَّنُوا، إنَّ اللهَ کانَ بِما تَعمَلُونَ خَبیراً».[۱۲۷]

یعنی: «ای کسانی که ایمان آورده‌اید! هنگامی که در راه خدا بیرون می‌روید بررسی کنید و به کسی که برای شما تظاهر به اسلام می‌نماید نگویید که تو مؤمن نیستی تا گشایش زندگی دنیا را تحصیل نمایید، چه آنکه نزد خدا بهره‌های فراوان است؛ شما پیشتر چنین بودید پس خدا بر شما منّت نهاد، اکنون بررسی کنید؛ همانا خداوند به آنچه انجام می‌دهید، آگاه است».

در شأن نزول این آیه روایت شده است که پیامبر اکرم ۶ دسته‌ای از یاران خود را به فرماندهی اسامة بن زید برای جنگ با بنی ضمره فرستاد. آنان با مردی از قبیله‏ی مذکور به نام مرداس روبه رو شدند که مقداری دارایی و شتری سرخ مو داشت. هنگامی که مرداس با سپاه اسامه رو به رو شد بر آنان سلام کرد و کلمه‏ی شهادتین را بر زبان راند، امّا اسامه به سخن او توجّهی ننمود و وی را به قتل رساند تا دارایی و شتر او را بگیرد! همراهان اسامه پس از بازگشت، ماجرا را به پیامبر ۶ گزارش دادند و گفتند: ای رسول خدا! ندیدی که اسامه چگونه مردی را که می‌گفت «لا إله إلا الله محمّد رسول الله» به قتل رساند! پیامبر ۶ وقتی این گزارش را شنید، خطاب به اسامه فرمود: با «لا إله إلا الله» چه کردی؟! اسامه گفت: ای رسول خدا! آن مرد تنها برای این شهادتین گفت که جان خویش را حفظ کند! پیامبر ۶ فرمود: آیا تو دلش را شکافتی و از درونش آگاهی یافتی؟! در این هنگام آیه‏ی مذکور نازل شد و اسامه سوگند یاد کرد که دیگر هرگز با کسی که شهاتین را بر زبان می‌راند، نجنگد.[۱۲۸]

 این روایت و روایات فراوان دیگر همه حاکی از آنند که نمی‌توان کسی را که شهادتین بر زبان می‌راند، کافر یا مشرک دانست و به این بهانه جان و مال او را حلال شمرد. از این رو، هیچ یک از پیشوایان مذاهب و شخصیت‌های بزرگ اسلامی، تکفیر مسلمانان را بر خود روا نمی‌شمرد و عناوینی چون کافر و مشرک را بر اهل قبله اطلاق نمی‌نمود. به عنوان نمونه، بسیاری از فقیهان شافعی حتّی اقتدا به اهل بدعت‌ها در نماز را روا می‌شمارند و تکفیر آنان را بر نمی‌تابند. نووی (د.۶۷۶ق) یکی از فقیهان مشهور شافعی می‌گوید:

 «همواره همه‏ی سلف و خلف (= قدما و متأخّران) بر روا بودن نماز پشت سر معتزله و دیگران از اصحاب همه‏ی مذاهب اسلامی و روا بودن ازدواج و توارث با آنان و جریان همه‏ی احکام مسلمین بر آنان اتّفاق نظر داشته‌اند».[۱۲۹]

 ابو بکر بیهقی (د.۴۵۸ق) نیز از زاهر بن احمد سرخسی نقل کرده است که گفت:

«وقتی مرگ ابو الحسن اشعری (بنیان‏گذار مکتب کلامی اهل سنت) در خانه‏ی من در بغداد نزدیک شد، مرا به بالین خویش خواند و گفت: شاهد باش که من احدی از اهل این قبله را تکفیر نمی‌نمایم، چه آنکه همگان معبود واحدی را قصد می‌کنند و اختلافشان تنها در عبارات است».[۱۳۰]

جالب است که ذهبی پس از بازگویی این حکایت می‌گوید:

«من نیز چنین دیدگاهی دارم و شیخ ما ابن تیمیه نیز چنین دیدگاهی داشت و در اواخر عمرش می‌گفت: من احدی از امت را تکفیر نمی‌کنم و بر آن بود که هر کس با وضو به نمازهای واجب ملتزم باشد مسلمان است».[۱۳۱]

 از این‌جا روشن می‌شود که ابن تیمیه نیز در اواخر عمر خود، از رویکردهای تکفیری بازگشته و تا حدّی به اعتدال گراییده است. وانگهی برخی چون سلیمان بن عبد الوهاب اساساً معتقدند که ابن تیمیه با همه‏ی تنگ‏نظری و خشونتی که داشته، هرگز به خاطر توسّل و امثال آن، کسی را تکفیر نکرده و حداکثر این کارها را گناه دانسته است![۱۳۲]

 با این وصف، می‏توان دیدگاه وهابیان را بر خلاف اجماع اهل علم و دیدگاه همه‏ی عالمان اهل سنّت و حتی پیشوایشان ابن تیمیه، ارزیابی کرد.[۱۳۳]

دیدگاه‏های وهابیان

قرائت نادرست وهابیان از توحید و شرک، دیدگاه‏های آنان را به دیدگاه‏هایی نامعقول و عجیب تبدیل ساخته است. این دیدگاه‏ها را در چند موضوع می‌توان بررسی کرد: روا ندانستن زیارت قبور پیامبر (ص) و اولیاء خدا، بدعت شمردن تبرّک به آثار آن بزرگواران، روا ندانستن توسّل به آنان، نامشروع دانستن جشن میلاد آنان و شرک پنداشتن سوگند به غیر خدا که نشان‌دهنده‌ی اوج تحجّر و تنگ‌نظری آنان است.

۱ . روا ندانستن زیارت قبور پیامبر ۶ و اولیاء خدا

یکی از مهم‌ترین دیدگاه‏های عجیب وهابیان که مبتنی بر مبانی عجیب آن‏ها است، روا ندانستن زیارت مضجع پیامبر ۶ و مشهد ائمّه‏ی اطهار : و به طور کلی، همه‏ی قبور است. البته گاهی از عبارات مبهم و متناقض آن‏ها چنین بر می‏آید که صرفاً زیارت قبور با قصد قبلی و مسافرت به قصد زیارت را حرام می‏دانند، نه مطلق زیارت را!

عموماً گمان می‌رود که بنیان‌گذار این اندیشه، ابن تیمیه بوده، ولی پژوهش‌ها نشان می‌دهد که پیشینه‌ی آن به بربهاری باز می‌گردد. چنانکه ابن اثیر در حوادث سال ۳۲۳ق به نامه‌ای اشاره کرده که خلیفه‌ی وقت، خطاب به بربهاری و پیروانش نوشته و در آن «انکار زیارت قبور ائمه و تشنیع بر زوارشان به بهانه‌ی بدعت» را از ویژگی‌های آنان بر شمرده و سخت نکوهیده است.[۱۳۴] وانگهی، به باور بربهاری کسی از اهل قبله از اسلام خارج نمی‌شود مگر آنکه چیزی از آیات خدا یا احادیث پیامبر ۶ را انکار نماید، یا برای غیر خدا نماز یا قربانی گزارد، یا غیر خدا را بخواند، یا برای غیر خدا نذر کند، یا «گرد بت‌هایی که مشاهد می‌نامند، طواف نماید»![۱۳۵] چنانکه محسوس است، تعابیر «ذبح برای غیر خدا»، «خواندن غیر خدا»، «نذر برای غیر خدا» و «طواف به گرد بت‌هایی که مشاهد می‌نامند» و از همه مهم‌تر «شرک» خواندن آن‌ها، شباهت جالبی به تعابیر وهابیان دارد و به راستی الگوی کامل جریان وهابی است. طبعاً منظور بربهاری از «طواف به گرد بت‌هایی که مشاهد می‌نامند»، زیارت قبور ائمه و صالحان بوده است.

بعدها ابن تیمیه نیز به پیروی از بربهاری، با جمود بر ظواهر برخی نصوص و پرهیز از تفسیر عقلایی آن‏ها، زیارت قبر پیامبر ۶ و اولیاء خدا را به ویژه در صورت سفر و قصد قبلی، حرام شمرد؛ دیدگاه عجیبی که از زمان خود او تاکنون، سخت مورد مخالفت علمای اسلام قرار گرفته است.

هم‌اکنون وهابیان به پیروی از بربهاری و ابن تیمیه و مخالفت با همه‏ی علمای اسلام، زیارت روضه‏ی نبوی با قصد و سفر را بدعتی نامشروع و بستری برای شرک و غلو می‌شمارند! گاهی جهالت اینان چنان با جسارت آمیخته می‌شود که زائران بارگاه ملکوتی رسول خدا ۶ را زائران سنگ و آهن می‌پندارند و زائران شیفته‏ی اهل بیت : را «بندگان قبور» لقب می‌دهند! در حالی که بی‏هیچ تردیدی زیارت رسول خدا ۶ و ائمّه‏ی طاهرین : بنا بر احادیث مشهور نبوی و دیدگاه قطعی اهل بیت : و اتفاق نظر همه‏ی علمای مذاهب اسلامی نه تنها مشروع، بلکه مستحبّ مؤکّد است. حتی علمای مذهب ظاهری، زیارت قبر را و لو یک بار در زندگی، واجب شمرده‌اند و برخی از مالکیه و صوفیه نیز در مورد قبر پیامبر ۶ با آنان هم‌نظرند و زیارت آن مضجع شریف را واجب دانسته‌اند و حنفیه نیز آن را نزدیک به واجب شمرده‌اند[۱۳۶] و این بیش از هر چیز به خاطر روایات صریح و صحیحی است که در این باره وارد شده است. چنانکه به عنوان نمونه، در منابع روایی شیعه از رسول خدا ۶ روایت شده است که فرمود:

«مَن زارَنِی أو زارَ أحَداً مِن ذُرِّیَّتی زُرتُهُ یَومَ القیامةِ فَأنقَذتُهُ مِن أهوالِها».[۱۳۷]

یعنی: «هر کس من یا یکی از فرزندان مرا زیارت کند در روز قیامت او را زیارت خواهم کرد و از ترس‏های آن رهایی خواهم بخشید».

در منابع روایی اهل سنّت نیز از رسول خدا ۶ روایت شده است که فرمود:

«ما بَینَ قَبرِی و مِنبَری روضةٌ مِن رِیاضِ الجَنَّةِ».[۱۳۸]

یعنی: «ما بین قبر من و منبرم بوستانی از بوستان‏های بهشت است».

هم‌چنین، در منابع روایی اهل سنّت، از آن حضرت روایت شده است که فرمود:

«مَن زارَ قَبرِی بَعدَ مَوتِی کانَ کَمَن زارَنِی فِی حَیاتِی».[۱۳۹]

یعنی: «هر کس قبر مرا پس از مرگم زیارت کند مانند کسی است که مرا در حال حیاتم زیارت کرده باشد».

همچنین، در روایاتی از طریق اهل سنّت، تأکید شده است که صحابه‏ی پیامبر ۶ قبر مطهّر آن حضرت را زیارت می‌کرده‌اند.

از دیگر دلایل روا بودن زیارت قبر پیامبر ۶، اجماع مسلمانان است. بنا بر تعبیر برخی علمای اهل سنّت، بسیاری از علما و فقهای برجسته‏ی مسلمان به اتّفاق نظر مسلمانان بر روا بودن زیارت روضه‏ی نبوی تصریح و تأکید کرده‌اند که اختلاف نظر آنان، تنها در وجوب یا استحباب آن است؛ به این معنا که آیا زیارت قبر شریف پیامبر ۶ واجب است یا مستحب؟! بنابراین کسی که در اصل روا بودن آن اختلاف نماید، بر خلاف اجماع مسلمانان سخن گفته است.[۱۴۰]

 از سوی دیگر، روشن است که وقتی زیارت قبر شریف پیامبر ۶ از نهایت فضیلت برخوردار است، سفر برای آن نمی‏تواند حرام باشد و تبعاً قصد انجام مستحب، مستحب است.

۲ . روا ندانستن شفاعت‏خواهی، توسّل و استغاثه به پیامبر ۶ و اولیاء خدا

یکی دیگر از دیدگاه‏های نادرست وهابیان که انتقاد علمای شیعه و اهل سنّت را برانگیخته، روا ندانستن شفاعت‌خواهی، توسّل و استغاثه به پیامبر ۶ و اولیاء خدا است.

شفاعت‌خواهی، توسّل و استغاثه در اصطلاح، معانی نزدیکی دارند. شفاعت‌خواهی از پیامبر ۶ به معنای طلب وساطت و دعای آن حضرت جهت آمرزش گناهان و توسّل به اولیاء خدا به معنای وسیله قرار دادن آنان برای تقرّب به درگاه خداوند و استغاثه به آنان به معنای مدد گرفتن از دعای خیر آنان برای رفع گرفتاری‏ها است که مسلماً بنا بر آیات قرآنی و احادیث نبوی و روایات فراوان اهل بیت : مشروعیت دارد، اما در کمال شگفتی، نزد وهابیان «شرک اکبر» به شمار می‏رود!

قرآن کریم در ضمن آیه‌ای می‌فرماید:

«وَ لَو أنَّهُم إذ ظَلَمُوا أنفُسَهُم جَاءُوکَ فَاستَغفَرُوا اللهَ وَ استَغفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوّاباً رَحِیماً».[۱۴۱]

 یعنی: «و اگر آن‌ها هنگامی که به خود ستم کردند نزد تو بیایند و از خداوند طلب آمرزش نمایند و پیامبر برایشان طلب آمرزش نماید، همانا خداوند را توبه‌پذیر و مهربان خواهند یافت».

روشن است که بنا بر این آیه، آمدن به نزد پیامبر ۶ و طلب وساطت و استغفار آن حضرت و وسیله قرار دادن وی و یاری گرفتن از آن بزرگوار برای آمرزش گناهان، روا و بایسته است. و چرا چنین نباشد؟! در حالی که قرآن کریم، فرستادن آن حضرت را رحمتی برای جهانیان می‌داند[۱۴۲] و وجود آن بزرگوار را منشأ برکات فراوان و ایمنی از عذاب الهی می‏شمارد.[۱۴۳] از این گذشته، در آیات متعددی، بر امکان و وقوع شفاعت پس از اذن الهی تأکید می‌کند.[۱۴۴] بنابراین، چه بی‌انصاف و گستاخند کسانی که طلب شفاعت از پیامبر رحمت ۶ و توسّل و استغاثه به آن حبیب خدا را بیهوده و ناروا می‌شمارند!

افزون بر این آیات، احادیث فراوانی در تأیید شفاعت‌خواهی، توسّل و استغاثه به پیامبر اکرم ۶ و به طور کلّی، اولیاء خدا وارد شده است که بر شگفتی دیدگاه بی‌پایه‏ی وهابیان می‌افزاید. به عنوان نمونه، در منابع روایی اهل سنّت از صحابی برجسته عثمان بن حنیف، نقل شده است که گفت:

مردی نابینا به حضور پیامبر ۶ رسید و گفت: از خدا بخواهید که مرا عافیت دهد! پیامبر ۶ فرمود: اگر بخواهی برایت دعا می‌کنم و اگر بخواهی این کار را به تأخیر می‌اندازم که برایت بهتر خواهد بود. مرد نابینا تقاضای خویش را تکرار کرد، پس پیامبر ۶ او را امر فرمود که به نیکی وضو بگیرد و دو رکعت نماز بگزارد و این دعا را بخواند: «اللهمّ إنّی أسئلک و أتوجّه إلیک بنبیّک محمّدٍ نبیّ الرّحمه، یا محمّد إنّی تَوجَّهتُ بک إلی ربّی فی حاجتی هذه فتقضی لی اللهمّ شَفِّعه»؛ یعنی: «خداوندا! من از تو مسئلت می‌نمایم و به وسیله‏ی پیامبرت محمّد که پیامبر رحمت است به سوی تو توجّه می‌کنم، ای محمّد! من به وسیله‏ی تو به سوی پروردگارم در مورد این حاجتم توجّه کردم تا برایم برآورده سازی؛ خداوندا! آن حضرت را شفیع من کن».

 این حدیث شریف که بسیاری از اهل سنّت بر صحّت و اعتبار روایی آن تأکید کرده‌اند،[۱۴۵] در منابع معتبری چون سنن ترمذی،[۱۴۶] سنن ابن ماجه[۱۴۷] و سنن نسائی[۱۴۸] که از صحاح سته‏ی اهل سنت به شمار می‏روند، به چشم می‌خورد و به روشنی طلب شفاعت، توسّل و استغاثه به پیامبر ۶ را مورد تأیید قرار می‌دهد. افزون بر این، در منابع روایی اهل سنّت، روایات فراوانی گرد آمده است که از طلب شفاعت، توسّل و استغاثه‏ی صحابه‏ی پیامبر ۶ به آن حضرت در زمان حیات و پس از وفات آن بزرگوار، حکایت دارد. بسیاری از صحابه برای برآورده شدن حوائج خود آن حضرت را واسطه می‌ساختند و به دعای آن بزرگوار دل می‌بستند.[۱۴۹]

 در منابع روایی شیعه نیز در این باره احادیث فراوانی وجود دارد. به عنوان نمونه، از امام باقر u روایت شده است که فرمود:

«إنّ لِرسولِ الله ۶ شفاعةً فی أمّتِهِ».[۱۵۰]

یعنی: «همانا رسول خدا (ص) را برای امّتش شفاعتی است» و در صحیفه‏ی سجادیه که از اصیل‌ترین منابع شیعی و کتب اسلامی است، بارها شفاعت پیامبر اکرم ۶ مورد طلب و درخواست قرار گرفته است.[۱۵۱]

 عجیب است که از برخی عبارات مبهم و متناقض وهابیان بر می‏آید که اینان روا بودن شفاعت پیامبر ۶ در روز قیامت را باور دارند، امّا خواستن آن در دنیا را روا نمی‏دانند! در حالی که اگر امکان شفاعت آن حضرت در روز قیامت وجود داشته باشد، که به طور قطع چنین است، خواستن آن در دنیا امری طبیعی به نظر می‌رسد. بلکه چه بسا بتوان نخواستن چنین فضل الهی و مهر نبوی را کاری ناروا و نشان از غفلت و قساوت قلب دانست. بر پایه‌ی همین دلایل است که پیشوای حنابله احمد بن حنبل به مشروعیت این امور تصریح کرده[۱۵۲] و سُبکی از علمای نامدار اهل سنت، جواز و حُسن آن‌ها را از اموری دانسته که «برای هر فرد دین‌داری معلوم است و از فعل پیامبران و سیره‌ی سلف صالح و علما و عوام مسلمین شناخته می‌شود و احدی از اهل ادیان آن را انکار نکرده و انکار آن در هیچ زمانی شنیده نشده تا آن‌گاه که ابن تیمیه آمده و چیزی را بدعت نهاده که پیشتر در هیچ عصری سابقه نداشته است».[۱۵۳]

در این‌جا این نکته را باید افزود که امکان شفاعت به عنوان لطفی الهی، هرگز بستری برای گناه و مشوّقی برای نافرمانی نخواهد بود؛ زیرا چنانکه از آیات قرآنی به دست می‏آید، این لطف امید بخش، موقوف به اذن خداوند و تنها شامل حال کسانی خواهد بود که اجمالاً مورد رضایت باشند. چنانکه از امام صادق u روایت شده است که در ضمن حدیثی فرمود:

«شفاعت پیامبر و شفاعت ما با گناهان شما از بین می‌رود، بنابراین، ای گروه شیعیان! با اتّکای به شفاعت ما گناه نکنید؛ زیرا به خدا سوگند کسی که گناهی کبیره انجام دهد مشمول شفاعت ما نمی‌شود تا آن‌گاه که درد عذاب را بکشد و ترس دوزخ را ببیند».[۱۵۴]

و نیز از همان حضرت روایت شده است که در واپسین لحظات عمر شریف خویش، خطاب به خویشان و شیعیان‌ خود فرمود:

«إنّ شفاعتَنا لا تَنالُ مُستَخِفّاً بِالصّلاةِ».[۱۵۵]

یعنی: شفاعت ما به کسی که نسبت به نماز خود کم‌توجّه باشد نمی‌رسد.

۳ . بدعت شمردن تبرّک به آثار پیامبر ۶ و اولیاء خدا

یکی دیگر از دیدگاه‏های بی‌پایه‏ی وهابیان که مخالف با کتاب خدا، سنّت پیامبر ۶، احادیث ائمّه‏ی اهل بیت : و روش سلف صالح است، بدعت دانستن تبرّک و استشفاء (= طلب شفا) به آثار اولیاء خدا است.

قرآن کریم در داستان زیبا و آموزنده‏ی یوسف u، از قول آن حضرت حکایت می‌کند که به برادرانش فرمود:

«إذهَبُوا بِقَمیصِی هذا فَألقُوهُ عَلی وَجهِ أبِی یَأتِ بَصِیراً».[۱۵۶]

یعنی: «این پیراهن من را ببرید و بر چهره‏ی پدرم بیفکنید تا بینایی خویش را بازیابد» و در ادامه می‌فرماید:

«فَلَمّا أن جَاءَ البَشیرُ ألقاهُ عَلی وَجهِهِ فَارتَدَّ بَصِیراً».[۱۵۷]   

یعنی: «چون بشارت‌دهنده آمد، آن پیراهن را بر چهره‏ی یعقوب افکند و وی بینایی خویش را باز یافت».

 در این دو آیه تبرّک و استشفاء به پیراهن یوسف u و تأثیر مبارک و شفابخش آن، مورد تأیید قرار گرفته است.

هم‌چنین، قرآن کریم از متبرّک بودن برخی مکان‌ها و مبارک بودن اولیاء خدا، خبر داده است. به عنوان نمونه، درباره‌ی مکه و مسجد الحرام می‌فرماید:

«إنَّ أوَّلَ بَیتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِی بِبَکَّةَ مُبارَکاً وَ هُدًی لِلعَالَمِینَ».[۱۵۸]

یعنی: «همانا نخستین خانه‌ای که برای مردم نهاده شد همانی است که در مکه مبارک و هدایتی برای جهانیان است» و درباره‌ی قدس شریف می‌فرماید:

«المَسجِدِ الأقصَا الَّذِی بَارَکنا حَولَهُ».[۱۵۹]

یعنی: «مسجد الأقصایی که پیرامون آن را برکت دادیم» و درباره‌ی سرزمین لوط u[160] و سرزمین سلیمان u[161] نیز چنین تعبیری دارد و درباره‌ی ابراهیم u و فرزندش اسحاق u می‌فرماید:

«وَ بَارَکنَا عَلَیهِ وَ عَلی إسحَاقَ».[۱۶۲]

یعنی: «و برکت دادیم به او و به اسحاق» و از زبان عیسی u می‌فرماید:

«وَ جَعَلَنِی مُبارَکاً أینَ ما کُنتُ».[۱۶۳]

یعنی: «خداوند مرا هر جا که باشم مبارک قرار داده است». با این وصف، روشن است که تبرّک به این برکات آسمانی و بهره‌مندی از آثار معنوی این اماکن متبرّک و اولیاء خداوند کاری روا و شایسته است. از این رو، در منابع روایی اهل سنّت، اخبار فراوانی وارد شده است که از تبرّک جستن و استشفای صحابه به آب وضو، ظروف و دست‏های مبارک پیامبر ۶ حکایت دارد. به عنوان نمونه، روایت شده است که وقتی رسول خدا ۶ وضو می‌گرفت، مردم آب وضوی آن حضرت را بر می‌گرفتند و به روی و بدن خود می‌مالیدند. آن حضرت فرمود: چرا این کار را می‌کنید؟ گفتند: تبرّک می‌جوییم. رسول خدا ۶ بی‌آنکه از این کار نهی کند، فرمود: هر کس دوست دارد که خدا و پیامبرش او را دوست بدارند باید به راستی سخن گوید و امانت‌دار باشد و همسایه‏ی خود را آزار نکند.[۱۶۴]

گویا با نظر به این آیات و روایات است که برخی وهابیان ناگزیر به تفکیک شده‌اند و تبرّک و استشفا به آثار پیامبر ۶ در زمان آن حضرت را روا می‌شمارند، امّا پس از آن حضرت و در زمان ما را روا نمی‌دانند! در حالی که چنین تفکیکی به هیچ روی منطقی و قابل قبول نیست؛ زیرا مسلماً آثار منتسب به پیامبر ۶ پس از وفات آن حضرت انتساب خود را از دست نمی‌دهند و به خاطر همین انتساب، بر برکات معنوی خویش باقی هستند. از این گذشته، از نظر تاریخی تردیدی نیست که صحابه‏ی پیامبر ۶ پس از وفات آن حضرت، به آثار بر جا مانده و قبر مطهّر آن بزرگوار، تبرّک می‌جستند. تا جایی که بخاری در صحیح خود که معتبرترین کتاب اهل سنت به شمار می‏رود، بابی را به ذکر این موضوع اختصاص داده و به تبرّک صحابه و دیگران به آثار بازمانده از پیامبر (ص) پس از وفات آن حضرت تصریح کرده است.[۱۶۵] هم‌چنین، روایت شده است که روزی مروان بن حکم، مردی را دید که روی خود را بر قبر شریف پیامبر نهاده است، پس به او گفت: هیچ می‌دانی چه می‌کنی؟! آن مرد سر از قبر برداشت و معلوم شد که ابو ایوب انصاری از صحابه‏ی برجسته‏ی رسول خدا است. ابو ایوب پاسخ داد: آری می‌دانم! به نزد رسول خدا آمده‌ام نه به نزد سنگ! شنیدم رسول خدا ۶ می‌فرماید: بر دین، هنگامی که اهلش عهده‌دار آن شده‌اند گریه نکنید، هنگامی بر دین بگریید که غیر اهلش کار آن را بر عهده گرفته‌اند![۱۶۶] از این روایت تکان‏دهنده به دست می‌آید که دیدگاه مروان بن حکم اموی مانند دیدگاه وهابیان بوده، یا به تعبیر دقیق‌تر، دیدگاه وهابیان مانند دیدگاه مروان بن حکم اموی و هم‌فکران منافق او است که می‌خواستند نام و یاد پیامبر ۶ باقی نماند و آثار و نشانه‌های آن حضرت، به کلّی فراموش شود!

به هر حال، نادیده گرفتن این روایات نشان می‌دهد که نص‌گرایی برای وهابیان یک روش همیشگی نبوده است و اینان در عمل از روایات صحیح و فراوانی که با عقایدشان سازگار نیست، اعراض می‌کنند!

۴ . نامشروع دانستن برگزاری جشن میلاد پیامبر اکرم ۶ و اهل بیت : 

  یکی دیگر از دیدگاه‌های عجیب وهابیان که از اوج تحجّر و تنگ‌نظری آنان حکایت دارد، نامشروع دانستن برگزاری جشن میلاد پیامبر اکرم ۶، اهل بیت : و به طور کلی، هر فرد دیگر است. به عنوان نمونه، مفتی سابق وهابیان، بن باز (د.۱۴۲۱ق) درباره‌ی این موضوع رساله‌ای دارد که به زبان فارسی در ریاض منتشر شده و بر این پایه پیدا است که برای زائران ایرانی فراهم آمده است! از نگاه بن باز در این رساله، «جشن گرفتن میلاد رسول اکرم ۶ و هیچ فرد دیگری جائز نبوده، بلکه ممانعت از آن واجب است؛ زیرا این بدعت نویی است که در دین اسلام داخل شده است که نه آن حضرت ۶ به آن امر فرموده‌ و نه هم آن را عملی کرده است و نه به جشن گرفتن میلاد خود و نه هم به جشن گرفتن انبیاء ماقبل خویش و یا دختران و همسران و یا کسی از افراد اقارب خود و یا اصحاب خویش دستور داده است. به همین منوال، نه خلفای راشدین و نه هم فردی از اصحاب رضی الله عنهم و نه هم تابعین و نه هم هیچ فردی از علمای پیرو شریعت و سنّت رسول اکرم ۶ در قرن‌های فاضله، میلاد آن حضرت را جشن گرفته‌اند».[۱۶۷]

 به نظر این شخصیت وهابی، «از برگزاری جشن‌های میلاد و امثال آن این فهمیده می‌شود که العیاذ بالله خداوند سبحانه و تعالی دین خود را بر این امّت کامل نکرده است و رسول اکرم ۶ چیزهایی که مناسب و شایان امتش بوده که به آن عمل کنند به ایشان نرسانده است تا اینکه این متأخّرین آمدند و بدعت‌هایی را که خداوند به آن اجاز]ه[ نداده است در شریعت اسلام به میان آوردند، به این گمان که این بدعت‌ها ایشان را به خداوند مقرّب می‌گرداند. این عمل‌شان بدون شک خطر بسیار بزرگ و اعتراض بر الله جل مجده و پیامبر گرامی او می‌باشد»![۱۶۸]

 متأسفانه چنین تنگ‌نظری‌های غیر عالمانه، در مواضع وهابیان کم نیست. علتش هم آن است که اینان به اشتباه می‌پندارند هر چیزی که عیناً در زمان پیامبر اکرم ۶ و سلف صالح، متعارف و مورد امر آنان نبوده، حتماً غیر مشروع و بر خلاف سنت پیامبر اکرم ۶ و سلف صالح است! در حالی که بدون تردید، نه ضرورت و نه امکان داشته است که حکم هر مسئله‌ی جزئی به نحو مستقل توسط پیامبر اکرم ۶ و سلف صالح بیان شود. از این رو، طبیعی است که حکم بسیاری از مسائل جزئی و نوظهور با تطبیق بر اصول و قواعد شرعی معلوم می‌شود و معلوم است که بزرگداشت پیامبر اکرم ۶ و اولیاء خدا در روز میلاد آنان و اظهار شادمانی و شکرگزاری از این بابت به دور از هر گونه رفتار و گفتار ناروا، هیچ منافاتی با اصول و قواعد شرعی ندارد، بلکه کاملاً شایسته است.

با این وصف، نباید تعجّب کرد که مفتیان وهابی، تلگراف و تلفن را نیز بدعت می‌دانند؛ چراکه در زمان پیامبر اکرم ۶ و سلف صالح متعارف و مورد امر آنان نبوده![۱۶۹] بل عجیب نیست که در قرن بیست و یکم، کرویت زمین را هم انکار می‌کنند و هنوز می‌پندارند که زمین ثابت است و خورشید به گرد آن می‌گردد!![۱۷۰]

۵ . شرک پنداشتن سوگند به غیر خدا

ظاهراً وهابیان هر گونه سوگند خوردن به غیر خدا را نیز شرک می‌دانند! در این باره پیش از هر چیز باید دانست که سوگند خوردن، هر چند صادقانه باشد چندان زیبنده‏ی انسان مؤمن و پرهیزکار نیست. هم‌چنانکه اگر غیر صادقانه باشد، گناهی است بسیار بزرگ. نیز باید دانست که سوگند خوردن به نام غیر خدا کاری ناشایست و نکوهیده است و اگر کسی اراده‏ی سوگند دارد، بهتر است به نام خداوند یکتا سوگند یاد کند؛ زیرا سوگند یاد کردن به یک چیز ظاهراً به معنای بسیار بزرگ داشتن آن چیز است و چنین معنایی جز شایسته‏ی پروردگار بزرگ نیست.

در این باره، احادیثی از رسول خدا ۶ و ائمّه‏ی اهل بیت : نیز رسیده است که می‌توان به برخی از آن‌ها اشاره نمود. به عنوان نمونه، در منابع روایی شیعه از رسول خدا ۶ روایت شده است که فرمود:

«جز به خداوند سوگند یاد نکنید و هر کس به خداوند سوگند یاد می‌کند، باید راست گوید و هر کس برای او به خداوند سوگند یاد می‌شود، باید راضی گردد و هر کس راضی نگردد از خداوند بیگانه است».[۱۷۱]

در منابع روایی اهل سنّت نیز وارد شده است که آن حضرت با سوگند خوردن به غیر خدا برخورد می‏فرمود.[۱۷۲]

 با این حال، به نظر می‌رسد که وهابیان در رابطه با این مسئله از حدّ منطق و اعتدال خارج شده‌اند و مانند مسائل دیگر، به افراط و زیاده‌گویی دچار آمده‌اند؛ زیرا سوگند یاد کردن هرگاه به چیزی غیر خدا باشد، به معنای خدا پنداشتن آن نیست و هرگز نمی‌توان از آن با عنوان شرک یاد کرد. وانگهی به نظر می‏رسد منظور از سوگند به غیر خدا که کاری ناپسند است، منحصراً سوگندی است که شکستنش موجب کفّاره می‌شود؛ و گر نه سوگندی که بدون اراده‏ی جدّی بر زبان جاری می‌گردد و برای آن شکستن یا کفّاره‌ای وجود ندارد، روا است که به غیر خدا یاد شود؛ چراکه سوگند به غیر خدا توسّط خود خداوند، پیامبر ۶، صحابه و اهل بیت آن حضرت : واقع شده است. در حالی که اگر سوگند خوردن به یک چیز، ضرورتاً به معنای شریک قرار دادن آن برای خداوند بود، خداوند یکتا خود به غیر خویش، سوگند یاد نمی‌کرد، حال آنکه قرآن کریم پر از سوگندهای الهی به پدیده‌های هستی است. هم‌چنانکه رسول خدا ۶ برای کسی به جان پدرش سوگند یاد کرده و امیر مؤمنان علی u به جان خویش و برخی دیگر از ائمّه‏ی اهل بیت : به خانه‏ی خدا سوگند خورده‌اند‌ و از میان صحابه، کسانی چون ابو بکر، عمر بن خطاب، عائشه، ابن عباس، اسماء بنت عمیس و بسیاری دیگر، به جان خویش یا جان دیگران سوگند یاد کرده‌اند.[۱۷۳] در احادیثی نیز سوگند یاد کردن به غیر خدا، صریحاً یا ظاهراً روا شمرده شده[۱۷۴] و این‏ها همه دلیل بر آن است که چنین سوگندی به هیچ روی شرک نیست. بنابراین، بهتر است وهابیان دست از افراط‏گرایی بردارند و به آغوش اسلام اصیل که دین مهرورزی و اعتدال است، بازگردند.

تاکنون، مهم‌ترین دیدگاه‌های وهابیان را مورد نقد و بررسی قرار دادیم و هم‌اکنون شایسته است، مهم‌ترین تهمت وهابیان به شیعه را که تحریف قرآن است، بررسی کنیم.

بهتان تحریف قرآن

مذهب شیعه از دیرباز تاکنون، همواره آماج تهمت‌های ناروا و نسبت‌های بی‌پایه‌ی سلفیان بوده و امروز نیز زیر حملات بی‌رحمانه‌ی وهابیان است. گناه این مذهب چیزی جز پیروی از سفارش‌های مکرّر پیامبر اکرم ۶ درباره‌ی اهل بیتش : و عمل به وصایای آن حضرت درباره‌ی علی u و پای‌بندی به پیمان غدیر خم نبوده است. وگرنه جای انکار نیست خدماتی که این مذهب در طول تاریخ خود به امّت اسلامی رسانده، هیچ مذهب دیگری نرسانده است. چنانکه به اعتراف برخی از اهل سنّت، بیشتر علوم اسلامی از قرائت و تفسیر و فقه و صرف و نحو و طبّ و عرفان و کلام و فلسفه، توسّط دانشمندان شیعی و تربیت یافتگان مکتب اهل بیت : بنیان نهاده شده است. از این رو، مظلومیّت شیعه را باید از عجیب‌ترین، تلخ‌ترین و تأمّل‌برانگیزترین واقعیّت‌های تاریخ اسلامی دانست.

تهمت‌های ناروا و نسبت‌های بی‌پایه‌ای که توسّط وهابیان به شیعه وارد شده، بیش از آن است که در این مختصر احصا توان کرد. سیّد محمّد رضا رضوی در کتابی با عنوان کذبوا علی الشیعه (= بر شیعه دروغ بسته‌اند) فهرست بلندی از این تهمت‌های ناروا و نسبت‌های بی‌پایه ارائه داده، که بسیار تأسّف‌برانگیز است. امّا از میان همه‌ی آن‌ها یک تهمت ناروا و نسبت بی‌پایه، اهمّیّت بیشتری دارد و آن همانا تحریف قرآن است.

اصطلاح تحریف قرآن در معنای تغییر الفاظ یا معانی آن به گونه‌ی کاستن یا افزودن، به کار رفته است، هر چند در نظر دانشمندان مسلمان، بیشتر به کاستن انصراف دارد. وهابیان ادّعا می‌کنند که شیعه قرآن موجود را تحریف شده می‌داند و باور دارد که در الفاظ و عبارات آن کاستی راه یافته است! در حالی که چنین ادّعایی بی هیچ تردید، کذب محض است. شیعه به اصالت قرآن و پاکی آن از هر گونه تحریف و تغییر اعتقاد راسخ دارد و همواره در علوم مربوط به آن مانند قرائت و تفسیر پیشتاز بوده است. البته باید اذعان کرد که اعتقاد به تحریف قرآن به معنای دگرگونی و کاستی آن، تحت تأثیر پاره‌ای پیش‌ذهنیّت‌ها و بدبینی‌های غیر عالمانه برای عدّه‌ی بسیار ناچیزی از اخباری‌های شیعه وجود داشته است، امّا چنین اعتقاد نادرستی جدّاً بی‌اهمّیّت بوده و مورد مخالفت شدید و بنیادین همه‌ی علما و محقّقان شیعه قرار گرفته است.

با این همه، در لابه‌لای منابع روایی شیعه، روایاتی به چشم می‌خورد که با اندیشه‌ی تحریف قرآن سازگار به نظر می‌رسد و متأسفانه توسّط وهابیان و حتی برخی از اهل سنّت بزرگنمایی شده است. در این‌جا برای روشن ساختن موضوع باید این روایات را بررسی کنیم.

بررسی احادیث تحریف قرآن در منابع روایی شیعه

مرحوم کلینی در کتاب شریف کافی احادیثی را گرد آورده است که ظاهراً بر وقوع کاستی در الفاظ قرآن کریم، دلالت دارند. گردآوری این احادیث توسّط وی، وهابیان و برخی از اهل سنّت را واداشته است تا نام مرحوم کلینی را در فهرست نام شیعیانی قرار دهند که بنا بر پندار آن‌ها، به تحریف قرآن باور داشته‌اند. در حالی که روشن است آوردن یک روایت در کتابی که به منظور گردآوری احادیث شیعه پیش نهاده شده است، دلالت صریحی بر دیدگاه گردآورنده‌ی آن ندارد و برای نسبت دادن چنین دیدگاه نادرستی به وی، نیاز به دلایل بیشتری احساس می‌شود. به ویژه با توجّه به آنکه بیشتر این احادیث در ادّعای تحریف قرآن صراحتی ندارند و به راحتی قابل تفسیر و توجیه هستند. بسیاری از این احادیث عبارت دیگری را که به تفسیر یا تأویل قرآن می‌ماند، در خلال برخی آیات، ذکر و ادّعا می‌کنند که آیات مذکور «چنین نازل شده‌اند». به عنوان نمونه، از امام صادق u روایت شده است که فرمود:

«و مَن یُطِعِ اللهَ و رسولَهُ (فی ولایةِ علیٍّ و ولایةِ الأئمةِ مِن بَعدِه) فَقد فازَ فَوزاً عَظیماً» هکذا نزلت.[۱۷۵]

 یعنی: «هر که از خدا و پیامبرش (در رابطه با ولایت علی و ولایت ائمّه‌ی بعدی) پیروی نماید، به رستگاری بزرگی دست یافته است»؛ این گونه نازل شده است.

قطع نظر از ضعف روایی این حدیث، باید گفت که منظور از عبارت میانی، به روشنی تأویل آیه و ذکر مصداق برجسته‌ی اطاعت از پیامبر ۶ بوده که به گونه‌ی غیر قرآنی بر پیامبر اکرم ۶ نازل شده است. بیشتر احادیثی که به عنوان احادیث تحریف مطرح شده‌اند از قبیل همین حدیث هستند و به سختی می‌توان آن‌ها را صریح در ادّعای تحریف دانست.

با این حال، باید اعتراف کرد که در میان منابع روایی شیعه چند حدیث معدود نیز به چشم می‌خورند که تقریباً صریح در تحریف قرآن هستند. مانند حدیثی که شیخ صدوق در فضائل الشیعه از میسر نامی روایت کرده است که گفت:

شنیدم امام رضا u می‌فرماید: از شما شیعیان، دو تن در آتش دیده نخواهد شد، نه به خدا بلکه یک تن! میسر می‌گوید: عرض کردم: این در کجای کتاب خدا است؟! آن حضرت سکوت نمود و پاسخی نداد، تا آنکه روزی در طواف به همراه آن بزرگوار بودم، فرمود: ای میسر! به من برای پاسخ به آن پرسشت اذن داده شد. عرض کردم: آنچه فرمودید در کجای کتاب خدا است؟! فرمود: در سوره‌ی الرحمن، آن‌جا که می‌فرماید: «فیومئذٍ لا یُسئَلُ عَن ذَنبِهِ (مِنکُم) إنسٌ و لا جانٌّ»؛ یعنی: «در آن روز هیچ انسان و  پری (از میان شما) درباره‌ی گناه خود بازخواست نخواهد شد»! میسر می‌گوید: عرض کردم: واژه‌ی «منکم» در این آیه نیست! فرمود: نخستین کسی که آن را تغییر داد فلان خلیفه بود؛ زیرا آن را به زیان خود و پیروانش می‌یافت! اگر واژه‌ی «منکم» در آیه نباشد، عقاب خدا از آفریدگانش ساقط می‌شود، اگر در آن روز هیچ انسان و پری از گناهش بازخواست نشود پس خدا چه کسی را عقوبت خواهد کرد؟![۱۷۶]

 نخست باید دانست که سند این روایت، جدّاً ضعیف است؛ زیرا میسر نامی که راوی این حدیث از امام رضا u است و حنظله نامی که از وی روایت کرده است، هر دو مجهول و ناشناخته‌اند و نمی‌توان به روایت آنان اعتماد کرد. سپس باید دانست که متن این روایت و استدلالی که در ذیل آن شده نیز تأمّل‌برانگیز و فاسد است؛ چراکه اوّلاً در میان شیعیان نیز مانند سایر مسلمانان، افراد گناه‌کاری وجود دارند که بنابر صریح آیات قرآن و احادیث فراوان، به خاطر گناه‌کاری خود مورد عقوبت الهی قرار خواهند گرفت. ثانیاً امکان دارد منظور آیه از اینکه «در آن روز هیچ انسان و پری درباره‌ی گناه خود بازخواست نمی‌شود»، علم بی‌پایان خداوند به گناهان بندگان و بی‌نیازی او از پرسش و بازخواست باشد؛ به این معنا که در آن روز، خداوند نیازی به پرسش و بازخواست از بندگان خویش ندارد و اگر هم این کار را انجام بدهد به دلیل آگاهی و نیاز خود بندگان است.

قدر مسلّم آن است که چنین روایات معدودی در منابع روایی شیعه، از نظر متن و سند سست و غیر قابل اعتماد و احتمالاً ساخته‌ی دست برخی جاعلان و دروغ‌پردازان است. وانگهی نظیر چنین روایاتی در منابع روایی اهل سنت نیز وجود دارد که سزاوار است به آن‌ها نیز نظری بیندازیم.

بررسی احادیث تحریف قرآن در منابع روایی اهل سنّت

چنانکه گفتیم، روایات تحریف قرآن منحصر به منابع روایی شیعه نیستند و در منابع روایی اهل سنت نیز به چشم می‌خورند. بر خلاف احادیث تحریف قرآن در منابع روایی شیعه، احادیث تحریف قرآن در منابع روایی اهل سنّت گاهی از صراحت عجیب و دلالت غیر قابل توجیهی برخوردارند! جالب است که برخی از اهل سنّت با وجود چنین روایاتی در منابع معتبر خود، زبان طعن به روی شیعه می‌گشایند و منابع روایی این مذهب را به خاطر ذکر احادیثی که پیشتر مورد بررسی قرار گرفت، سرزنش می‌کنند! با بررسی منابع اصیل اسلامی به دست می‌آید که نظریّه‌ی تحریف قرآن نخستین بار در میان برخی پیشوایان و شخصیت‌های اهل سنّت به وجود آمده و احتمالاً توسط خلیفه‌ی دوم بنیان نهاده شده است. به عنوان نمونه، شافعی،[۱۷۷] ابن حنبل،[۱۷۸] بخاری[۱۷۹] و مسلم،[۱۸۰] همگی روایت کرده‌اند که خلیفه‌ی دوم عمر بن خطاب خطبه‌ای خواند و گفت:

«مبادا در مورد آیه‌ی رجم هلاک شوید! مبادا کسی از شما بگوید که من در کتاب خدا دو حد نمی‌یابم! چه آنکه رسول خدا رجم فرمود و ما نیز رجم نمودیم و به خدایی که جانم به دست او است سوگند که اگر مردم نمی‌گفتند عمر بر کتاب خدا افزود، آیه‌ی رجم را می‌نوشتم: <الشّیخُ و الشیخةُ إذا زَنَیا فارجُمُوهما البتة>؛ یعنی: <پیرمرد و پیرزن هرگاه مرتکب زنا شدند البته آن‌دو را رجم نمایید>؛ چه آنکه ما این آیه را در زمان پیامبر ۶ خوانده‌ایم!

روشن است که چنین آیه‌ای در کتاب خدا وجود ندارد. هم‌چنین، از عمر بن خطاب روایت شده است که گفت:

ما این آیه را در کتاب خدا می‌یافتیم: «لا ترغَبُوا عن آبائِکم فإنَّ کُفراً أن تَرغَبُوا عن آبائِکم»؛ یعنی: «از پدران خود روی نگیرید، زیرا کفر است که از پدران خود روی بگیرید»![۱۸۱]

روشن است که چنین عبارت رکیکی نیز در میان آیات قرآن به چشم نمی‌خورد! عجیب است که خلیفه‌ی دوم سراغ آیه‌ی دیگری را نیز که به زعم او گم شده بوده، از عبد الرحمن بن عوف می‌گرفته است! چنانکه روایت شده است وی از عبد الرحمن پرسید: آیا در آنچه بر ما نازل شد نیافتیم: «جاهِدُوا کما جاهَدتُم أوّلَ مرّة»؛ یعنی: «جهاد کنید همان‌گونه که نخستین بار جهاد کردید»؟! عبد الرحمن پاسخ داد: همراه آنچه از قرآن ساقط شده، افتاده است![۱۸۲]

امّ المؤمنین عایشه نیز برآن بوده که در قرآن آیه‌ای درباره‌ی حرمت نکاح با ده مرتبه رضاع (= شیر دادن زن به کودک) نازل شده که سپس در آیه‌ای دیگر به پنج مرتبه تقلیل یافته[۱۸۳] که به نظر وی، هر دو از قرآن ساقط شده است![۱۸۴] هر چند به ادعای او، پیامبر ۶ در حالی از دنیا رفته است که این دو به عنوان آیات قرآن قرائت می‌شده‌اند![۱۸۵]

ابن عمر نیز آشکارا می‌گفت:

«احدی از شما نگوید که همه‌ی قرآن را فراگرفته‌ام. او چه می‌داند که همه‌ی قرآن چیست؟! همانا بسیاری از قرآن از بین رفته است! امّا باید بگوید: آنچه از قرآن که آشکار شده است را فراگرفته‌ام»![۱۸۶]

 این سخن بی‌پایه، صریح در اعتقاد ابن عمر به تحریف قرآن است. به نظر می‌رسد که این دسته از روایات اهل سنت، بر خلاف روایات شیعه، قابل توجیه و تفسیر نیستند و با صراحت بر دیدگاه نادرست برخی شخصیت‌های تراز اوّل اهل سنّت، مبنی بر وقوع کاستی در قرآن دلالت دارند و حمل کردن همه‌ی آن‌ها بر نظریه‌ی نسخ قرائت نیز، جدا از آنکه چنین نظریه‌ای اساساً مخدوش است، ممکن نیست. با این وصف، آیا بهتر نیست که برادران اهل سنت به جای سرزنش شیعه، برای این روایات خویش چاره‌ای بیندیشند و به گونه‌ای منصفانه، خود را نیز مورد ارزیابی قرار دهند؟! کاری که البته برخی عالمان منصف اهل سنّت انجام داده‌اند و باور موجود در این روایات را جسارتی شگفت در برابر قرآن برشمرده‌اند.[۱۸۷]

خاتمه؛ وهابیت در سراشیبی نابودی

در پایان این گفتار مختصر، باید گفت که هر چند فعالیت‎ها و تبلیغات مخرّب وهابیان در حال حاضر به اوج خود رسیده، ولی این از زاویه‏ای که برخی اندیشمندان مشرف و مطلع می‏نگرند، نه از آن رو است که وهابیت در اوج اقتدار خود قرار دارد؛ بلکه این اوج‏گیری فعالیت‏ها و تبلیغات، تنها واپسین تلاش‏ها برای جلوگیری از نابودی کامل است.

دکتر عصام عماد که خود پیشتر یک وهابی متعصّب و از شاگردان اساتید وهابی یمن و عربستان، مانند احمد سلامه، عبد الرحمن شاحذی، مقبل وادعی و بن باز بوده و هم‏اکنون یک شیعه و منتقد وهابیت است،[۱۸۸] معتقد است که وهابیت در قرن حاضر، با وهابیت در دو قرن گذشته، متفاوت است. تحول در ویژگی‌های دوران معاصر، منجر به دگرگونی در درون وهابیت شده و این، از نگاه وی یک امر طبیعی است. دانشجویان و جوانان جدید وهابی، مثل دانشجویان وهابی قدیم نیستند و تفکرات و سؤالات آن‏ها، با قبل تفاوت پیدا کرده است؛ یعنی اگر در آن زمان، اعتماد آنان به اندیشه‌های افرادی چون محمد بن عبد الوهاب، یک اعتماد کامل و صد در صد بود، در این عصر، آن اندیشه‌ها را به زیر سؤال می‌برند. در وهابیت، جریان‌های جدیدی ایجاد شده است که در زمان ظهور وهابیت، هرگز وجود نداشتند. شناخت این جریان‌ها برای شناختن وهابیت معاصر، بسیار لازم و مفید است. از نگاه عصام عماد، «امروز دیگر دوران وهابیت، رو به پایان است و حتی خود بزرگان وهابیت هم اعتراف می‌کنند که قرن حاضر، قرن پایان وهابیت است. قرن بیستم، قرن رواج مادی‌گری، خروج امدادهای غیبی از زندگی بشر، نفی زندگی ماورای مادی و انکار همه‏ی نیروهای غیبی و ماورایی در زندگی انسان بود و چون اساس تفکر وهابیت بر مادی‌گری استوار است، این قرن، قرن موفقیت و اوج وهابیت بود. توسل، استغاثه، زیارت قبور مردگان، زندگی پس از مرگ و اموری از این دست، مسائلی ماورای مادی و غیبی هستند و وهابیت، به انکار همه‏ی آن‏ها پرداخته است. بنابراین، می‌توان گفت که وهابیت، یک اندیشه‏ی غربی است و ریشه در مادی‌گری غرب دارد».

عماد، از باب نمونه به نکته‏ی جالبی اشاره می‏کند و می‏گوید:

«یکی از دوستان من، در ابتدا کمونیست بود و سپس وهابی و بعد شیعه‏ی دوازده امامی شد! من از او سؤال کردم که چرا شما از کمونیسم به وهابیت روی آوردی، او در جواب گفت: وهابیت و کمونیسم، بسیار به هم نزدیکند؛ یعنی خدای وهابیت، یک خدای جسمانی و غیر مجرد است که مسائل غیبی درباره‏ی او مطرح نیست. سایر امور غیر مادی نیز در وهابیت جایی ندارند و بسیار به کمونیسم نزدیک است».[۱۸۹]

 بنابراین، گسترش وهابیت در ابتدای قرن بیستم، به دلیل دور شدن انسان از خدا در آن زمان بوده است، نه به دلیل استدلال‌های عقلی و قوی وهابیت. اکنون که انسان در این قرن شروع به بازگشت به سوی خدا کرده، وهابیت نیز رو به افول می‌رود و در سراشیبی نابودی است./ پایان

 

 کتاب‌نامه

قرآن کریم

آل ابوطامی، احمد بن حجر (معاصر)؛ الشیخ محمد بن عبد الوهاب عقیدته السلفیه و دعوته الاصلاحیه، متن word.

آل الشیخ، سلیمان بن عبد الله؛ تیسیر العزیز الحمید فی شرح کتاب التوحید، مکتبة الریاض الحدیثة.

آلوسی، محمود شکری (د.۱۳۴۲ق)؛ تاریخ نجد، المطبعة السلفیة، ۱۳۴۷ق.

ابن ابی یعلی، محمد (د.۵۲۱ق)؛ طبقات الحنابلة، دار المعرفة.

ابن أثیر، علی بن أبی الکرم (د.۶۳۰ق)؛ الکامل فی التاریخ، دار صادر، ۱۳۸۶ق.

ابن بابویه، محمد بن علی (د.۳۸۱ق)؛ فضائل الشیعة، کانون انتشارات عابدی.

ابن بشر، عثمان بن عبد الله (د.۱۲۹۰ق)؛ عنوان المجد فی تاریخ النجد، وزارة المعارف السعودیة، ۱۴۰۳ق.

ابن تیمیه، تقی الدین (د.۷۲۸ق)؛ مجموع فتاوی ابن تیمیه، مجمع الملک فهد، ۱۴۱۶ق.

ابن حجر عسقلانی، احمد بن علی (د.۸۵۲ق)؛  لسان المیزان، مؤسسة الأعلمی، ۱۳۹۰ق.

ابن حزم، علی (د.۴۵۶ق)؛ المحلی، دار الفکر، بی‌تا.

ابن حنبل، احمد (د.۲۴۱ق)؛ المسند، دار صادر.

ابن عبد الوهاب، سلیمان (د.۱۲۱۰ق)؛ فصل الخطاب، بی‏نا، بی‌تا.

ابن عبد الوهاب، محمد (د۱۲۰۶ق)؛ الاصول الاربعة، رئاسة إدارات البحوث العلمیة بالمملکة العربیة السعودیة.

ــــــــــــــــــ ؛ الجامع لعبادة الله وحده، من مجموعة التوحید، مکتبة الریاض الحدیثة.

ــــــــــــــــــ ؛ الردّ علی الرافضة، متن word.

ــــــــــــــــــ ؛ ستة مواضع منقولة من السیرة النبویة، فی تسع رسائل من مجموعة التوحید.

ــــــــــــــــــ ؛ کتاب التوحید، من مجموعة التوحید، مکتبة الریاض الحدیثة.

ـــــــــــــــــــ ؛ نواقض الاسلام، من مجموعة التوحید، مکتبة الریاض الحدیثة.

ابن غنام، حسین (د.۱۲۲۵ق)؛ تاریخ نجد، دار الشروق، ۱۴۱۵ق.

ابن قولویه، جعفر بن محمد (د.۳۶۸ق)؛ کامل الزیارات، نشر الفقاهة، ۱۴۱۷ق.

ابن کثیر، اسماعیل (د.۷۷۴ق)؛ البدایة و النهایة، دار إحیاء التراث العربی، ۱۴۰۸ق.

ابن ماجه، محمد بن یزید (د.۲۷۵ق)؛ سنن ابن ماجه، دار الفکر.

أبوداود، سلیمان بن أشعث (د.۲۷۵ق)؛ سنن أبی‌داود، دار الفکر، ۱۴۱۰ق.

امین، احمد (د.۱۳۵۵ق)؛ زعماء الاصلاح فی العصر الحدیث، دار الکتاب العربی.

أمین، محسن؛ (د.۱۳۷۱ق)؛ أعیان الشیعة، دار التعارف.

ـــــــــــــــــــــ ؛ کشف الارتیاب فی أتباع محمد بن عبد الوهاب، مؤسسه‏ی انصاریان.

بابایی آریا، علی؛ جریان‌شناسی تاریخی فقه سلفی، پایان‌نامه‌ی کارشناسی ارشد الهیات، فقه و مبانی حقوق اسلامی دانشگاه فردوسی مشهد، شهریور ۱۳۸۸٫

ـــــــــــــ ؛ نقد گفتمان وهابیت، نشر فقاهت، ۱۳۸۶٫

بخاری، محمد بن اسماعیل (د.۲۵۶ق)؛ صحیح البخاری، دار الفکر، ۱۴۰۱ق.

بربهاری، حسن بن علی بن خلف (د.۳۲۹ق)؛ شرح السنة، مکتبة الغرباء الأثریة، ۱۴۱۴ق.

برقی، احمد بن محمد (د.۲۷۴ق)؛ المحاسن، دار الکتب الاسلامیة.

بن باز، عبد العزیز (د.۱۴۲۱ق)؛ الامام محمد بن عبد الوهاب دعوته و سیرته، متن word.

ـــــــــــــــــــــــــ ؛ وجوب لزوم السنة و الحذر من البدعة (النصّ باللغة الفارسیة)، وزارة الشؤون الإسلامیة و الأوقاف و الدعوة و الإرشاد، ۱۴۱۹ق.

بهوتی، منصور بن یونس (د.۱۰۵۱ق)؛ کشاف القناع عن متن الاقناع، دار الکتب العلمیة، ۱۴۱۸ق.

بیهقی، احمد بن حسین (د۴۵۸ق)؛ السنن الکبری، دار الفکر.

ترمذی، محمد بن عیسی (د.۲۷۹ق)؛ سنن الترمذی، دار الفکر، ۱۴۰۳ق.

جماعة من العلماء؛ التوفیق الربانی فی الردّ علی ابن تیمیة الحرانی، بی‏جا، بی‏نا، بی‏تا.

حاکم نیشابوری (د.۴۰۵ق)؛ المستدرک علی الصحیحین، دار المعرفة، ۱۴۰۶ق.

حرّ عاملی، محمد بن حسن (د.۱۱۰۴ق)؛ وسائل الشیعة، مؤسسة آل البیت :، ۱۴۱۴ق.

خطیب بغدادی، أحمد بن علی (د.۴۶۳ق)؛ تاریخ بغداد، دار الکتب العلمیة، ۱۴۱۷ق.

دارقطنی، علی بن عمر (د.۳۸۵ق)؛ سنن الدارقطنی، دار الکتب العلمیة، ۱۴۱۷ق.

دحلان، احمد زینی (د.۱۳۰۴ق)؛ الدرر السنیة فی الردّ علی الوهابیة، مکتبة ایشیق.

دهخدا، علی اکبر؛ لغت‏نامه‏ی دهخدا.

ذهبی، محمّد بن عثمان (د.۷۴۸ق)؛ تاریخ الاسلام، دار الکتاب العربی، ۱۴۰۷ق.

ذهبی، محمد بن عثمان (د.۷۴۸ق)؛ سیر أعلام النبلاء، مؤسسة الرسالة، ۱۴۱۳ق.

زهاوی، جمیل صدقی (د.۱۳۵۴ق)؛ الفجر الصادق، مطبعة الواعظ، ۱۳۲۳ق.

سبحانی، جعفر؛ بحوث فی الملل و النحل، مؤسسة النشر الإسلامی، ۱۴۱۶ق.

سبکی، تقی الدین (د.۷۵۶ق)؛ شفاء السقام فی زیارة خیر الانام ۶، بی‏نا، ۱۴۱۹ق.

سمعانی، عبد الکریم بن محمد (د.۵۶۲ق)؛ الأنساب، بیروت، دار الجنان، ۱۴۰۸ق.

سیوطی، جلال الدین (د.۹۱۱ق)؛ الإتقان فی علوم القرآن، دار الفکر، ۱۴۱۶ق.

ــــــــــــــــــ ؛ الدرّ المنثور، دار المعرفة، ۱۳۶۵ق.

شافعی، محمد بن ادریس (د.۲۰۴ق)؛ کتاب المسند، دار الکتب العلمیة.

صائب، عبد الحمید (معاصر)؛ ابن تیمیة فی صورته الحقیقیة، مرکز الغدیر، ۱۴۱۵ق.

صبحی صالح (معاصر)؛ مباحث فی علوم القرآن، دار العلم للملایین.

صفدی، خلیل بن أیبک (د.۷۶۴ق)؛ الوافی بالوفیات، دار إحیاء التراث، ۱۴۲۰ق.

صنعانی، عبد الرزاق بن همام (د.۲۱۱ق)؛ المصنّف، المجلس العلمی.

طبری، محمد بن جریر (د.۳۱۰ق)؛ جامع البیان، دار الفکر، ۱۴۱۵ق.

عسکری، مرتضی (معاصر)؛ معالم المدرستین، مؤسسة النعمان، ۱۴۱۰ق.

علی، عبد الله محمد (معاصر)؛ معجم ما ألفه علماء الأمة ضدّ الوهابیة، بی‌نا، بی‌تا.

علی بن حسین، امام سجاد u؛ صحیفه‏ی کامله‏ی سجادیه، جامعه‏ی مدرسین حوزه‏ی علمیه‏ی قم.

عماد، عصام یحیی علی؛ جریان‌های جدید وهابیت، http://www.farsnews.net/newstext.php?nn=8708271164

ــــــــــــــــ ؛ قرن پایان وهابیت (متن سخنرانی).

 http://www.hawzah.net/Hawzah/Magazines/MagArt.aspx?MagazineNumberID=5319&id=49914

ــــــــــــــــ ؛  نامه‏ی دفتر نشر آثار دکتر عصام العماد ‏به مولوی عبد الحمید،

 http://www.eteghadat.com/forum/forum-f23/topic-t976.html

فراتی، عبد الوهاب (معاصر)؛ رهیافتی بر علم سیاست و جنبش‏های اسلامی معاصر، مرکز جهانی علوم اسلامی، ۱۳۷۸٫

کتبی (د.۷۶۴ق)؛ فوات الوفیات، دار الکتب العلمیة، ۲۰۰۰م.

کلینی، محمد بن یعقوب (د.۳۲۹ق)؛ الکافی، دار الکتب الاسلامیة، ۱۳۸۸ق. 

گذشته، ناصر؛ بربهاری، دائرة المعارف بزرگ اسلامی، مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ۱۳۶۷٫

مسلم بن حجاج نیشابوری (د.۲۶۱ق)؛ صحیح مسلم، دار الفکر.

مکی، محمد بن فهد (د.۸۷۱ق)؛ لحظ الالحاظ بذیل طبقات الحفاظ، دار إحیاء التراث العربی.

میلانی، علی (معاصر)؛ ابن تیمیة و الإمام علی u، مرکز الأبحاث العقائدیة، ۱۴۲۱ق.

نسائی، احمد بن شعیب (د.۳۰۳ق)؛ السنن الکبری، دار الکتب العلمیة، ۱۴۱۱ق.

نووی، یحیی بن شرف (د.۶۷۶ق)؛ روضة الطالبین، دار الکتب العلمیة.

همفر؛ خاطرات همفر، جاسوس انگلیسی در ممالک اسلامی، ترجمه‏ی محسن مؤیدی، مؤسسه‏ی انتشارات امیر کبیر، ۱۳۶۲٫

 


[۱] . طه/ ۵٫

[۲] . مائده/ ۶۴٫

[۳] . هود/ ۳۷٫

[۴] . شوری/ ۱۱٫

[۵] . پیروان احمد بن حنبل، یکی از امامان چهارگانه‏ی اهل سنت.

[۶] . «بربهاری» انتساب به بربهار است و بربهار ادویه‌ای از خانواده‌ی گیاهان دارویی است که از هند می‌آمد و اهل بحریه و اهل بصره به آن بربهار و به کسی که آن را کشت کند، بربهاری می‌گفتند. بنگرید به: سمعانی، الأنساب، ج۱، ص۳۰۷٫

[۷] . بنگرید به: خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج۱۲، ص۶۷٫

[۸] . بربهاری، شرح السنة، ص۱۰۴٫

[۹] . همان، ص۱۰۸٫

[۱۰] . همان، ص۱۰۹٫

[۱۱] . همان، همان‌جا.

[۱۲] . گذشته، «بربهاری»، دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج۱۱، ص۶۷۰٫

[۱۳] . ابن کثیر، البدایة و النهایة، ج۱۱، ص۲۲۷٫

[۱۴] . پیشوای اشاعره و بنیان‌گذار مکتب کلامی اهل سنت.

[۱۵] . ابن ابی یعلی، طبقات الحنابلة، ج۲، ص۱۸٫

[۱۶] . ذهبی، سیر أعلام النبلاء، ج۱۵، ص۹۱٫

[۱۷] . دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج۱۱، ص۶۷۰٫

[۱۸] . بنگرید به: ابن أثیر، الکامل فی التاریخ، ج۸، ص۳۰۷ تا ۳۰۹٫

[۱۹] . همان، همان‌جا.

[۲۰] . سیر أعلام النبلاء، ج۱۵، ص۹۲٫

[۲۱] . البدایة و النهایة، ج۱۱، ص۱۹۵٫

[۲۲] . سیر أعلام النبلاء، ج۱۵، ص۹۰٫

[۲۳] . همان، ج۱۵، ص۹۲٫

[۲۴] . همان، ج۱۵، ص۹۳٫

[۲۵] . همان، همان‌جا.

[۲۶] . «بدعی» که انتساب به بدعت است، اصطلاحی خودساخته در برابر «سنّی» است که سلفیان از زمان بربهاری به مخالفان خود اطلاق می‌کردند.

[۲۷] . طبقات الحنابلة، ج۲، ص۴۳٫

[۲۸] . برای آشنایی با بربهاری و نقش او در تاریخ سلفیه، بنگرید به: بابایی آریا، علی؛ جریان‌شناسی تاریخی فقه سلفی.

[۲۹] . البته برخی عالمان اهل سنت، اطلاق این لقب را بر او ناروا بلکه کفر می‌دانستند! بنگرید به: مکی، محمد بن فهد، لحظ الالحاظ بذیل طبقات الحفاظ، ص۳۲۰٫

[۳۰] . سیر أعلام النبلاء، ج۲۳، ص۲۹۲: «قال الشیخ (ابن‌تیمیة): و کانت فی جدّنا حدّة».

[۳۱] . کتبی، فوات الوفیات، ج۱، ص۱۲۵٫

[۳۲] . ابن تیمیه، مجموع فتاوی ابن تیمیه، ج۵، ص۱۲۱ و ۲۶۵؛ ج۶، ص۴۰۱٫

[۳۳] . أمین، محسن، أعیان الشیعة، ج۱، ص۲۳٫

[۳۴] . مجموع فتاوی ابن تیمیه، ج۶، ص۳۵۵٫

[۳۵] . ابن حزم، المحلی، ج۹، ص۳۴۵٫

[۳۶] . ابن حجر عسقلانی، لسان المیزان، ج۶، ص۳۱۹٫

[۳۷] . در این باره، بنگرید به: میلانی، ابن تیمیه و الإمام علی u.

[38] . در این باره، بنگرید به: صائب، ابن تیمیة فی صورته الحقیقیة، ص۲۲٫

[۳۹] . ابن عبد الوهاب، سلیمان، فصل الخطاب، ص ۳۱ به بعد: «مخالفته حتی لابن تیمیه».

[۴۰] . صفدی، الوافی بالوفیات، ج۷، ص۱۴٫

[۴۱] . مجموع فتاوی ابن تیمیه، ج۱۰، ص۳۹۸ و ج۱۱، ص۵۰۷٫

[۴۲] . ذهبی، تاریخ الاسلام، ج۵۲، ص۶۱٫

[۴۳] . البدایة و النهایة، ج۱۴، ص۲۲٫

[۴۴] . همان، همان‌جا.

[۴۵] . جماعة من العلماء، التوفیق الربانی فی الردّ علی ابن تیمیة الحرانی، ص۳۲٫

[۴۶] . سبکی، شفاء السقام فی زیارة خیر الانام (ص)، ص۲۹۳٫

[۴۷] . یک نمونه از توبه‌نامه‌ی او را ببینید در: التوفیق الربانی، ص۳۸٫

[۴۸] . در این باره بنگرید به: ابن بشر، عنوان المجد فی تاریخ النجد، ص۲۳٫ البته وهابیان به این ویژگی بیشتر به عنوان یک مزیّت و شاهد صدق برای جریان وهابیت نگریسته‌اند.

[۴۹] . مسیلمه‏ی کذاب، یکی از مدعیان نبوّت بود که در سال دهم هجری و اواخر عمر شریف پیامبر (ص) در منطقه‏ی یمامه ظهور کرد و سرانجام به دست سپاهیان اسلام کشته شد.

[۵۰] . زهاوی، الفجر الصادق، ص۱۷٫

[۵۱] . بنگرید به: سبحانی، بحوث فی الملل و النحل، ج۴، ص۳۳۵٫

[۵۲] . آل ابوطامی، الشیخ محمد بن عبد الوهاب عقیدته السلفیة و دعوته الاصلاحیة، ص۱۱٫

[۵۳] . همان، ص۱۳٫

[۵۴] . همان، ص۱۲٫

[۵۵] . امین، احمد، زعماء الاصلاح فی العصر الحدیث، ص۱۰٫

[۵۶] . در این باره بنگرید به: بابایی آریا، جریان‏شناسی تاریخی فقه سلفی، ص۱۴۱٫

[۵۷] . بن باز، الامام محمد بن عبد الوهاب دعوته و سیرته، ص۳٫

[۵۸] . امین، محسن، کشف الارتیاب فی أتباع محمد بن عبد الوهاب، ص۷٫

[۵۹] . عنوان المجد، ص۱۸ و ۱۹٫

[۶۰] . آلوسی، تاریخ نجد، ص۱۱۳٫

[۶۱] . سلیمان در نقد برادرش محمد، دو کتاب ارزشمند با نام‏های الصواعق الإلهیة فی الردّ علی الوهابیة و فصل الخطاب فی مذهب ابن عبد الوهاب، نگاشته است.

[۶۲] . ابن غنام، تاریخ نجد، الرسالة العاشرة، ص۳۰۹٫

[۶۳] . همان، ص۲۱۸٫

[۶۴] . بن باز، الامام محمد بن عبد الوهاب دعوته و سیرته، ص۳٫

[۶۵] . آل ابوطامی، الشیخ محمد بن عبد الوهاب عقیدته السلفیه و دعوته الاصلاحیه، ص۱۶٫

[۶۶] . بنگرید به: عنوان المجد فی تاریخ النجد، ص۱۹٫

[۶۷] . ابن غنام، تاریخ نجد، ص۸۴٫

[۶۸] . عنوان المجد، صص۲۰ و ۲۱٫

[۶۹] . همان، ص۲۲٫

[۷۰] . آلوسی، تاریخ نجد، ص۱۱۵٫

[۷۱] . ابن غنام، تاریخ نجد، ص۸۷٫

[۷۲] . همان، ص۹۵ به بعد.

[۷۳] . بنگرید به: ابن بشر، عنوان المجد، ص۲۴ و ۲۵؛ آلوسی، تاریخ نجد، ص۱۱۹٫

[۷۴] . برای آشنایی با جنایات دل‌خراش وهابیان نسبت به شیعیان و سایر مسلمانان، بنگرید به: امین، محسن، کشف الارتیاب فی أتباع محمد بن عبد الوهاب، صص۱۳ تا ۳۴٫

[۷۵] . الشیخ محمد بن عبد الوهاب عقیدته السلفیه و دعوته الاصلاحیه، ص۱۸٫

[۷۶] . همان، ص۱۹٫

[۷۷] . کشف الارتیاب فی أتباع محمد بن عبد الوهاب، ص۱۴٫

[۷۸] . بنگرید به: ابن غنام، تاریخ نجد، صص۹۵ تا ۱۰۱٫

[۷۹] . زهاوی، الفجر الصادق، ص۱۷٫

[۸۰] . همان، صص۲۶ و ۲۷٫

[۸۱] . ابن عبد الوهاب، محمد، کتاب التوحید، من مجموعة التوحید، صص۲۰۹ تا ۲۱۴٫

[۸۲] . ابن عبد الوهاب، محمد؛ ستة مواضع منقولة من السیرة النبویة، ص۲۴۶٫ مضمون افسانه‌ی موهوم غرانیق آن است که پیامبر اکرم ۶ به هنگام قرائت سوره‌ی مبارکه‌ی نجم، از بت‌های مشرکان به نیکی یاد کرده است! چنین افسانه‌ی بی‌پایه‌ای در حالی جعل و توسط امثال محمد بن عبد الوهاب تفسیر می‌شود که آن حضرت همه‌ی عمر شریفش را صرف مبارزه با بت‌پرستی فرمود و سوره‌ی مبارکه‌ی نجم نیز سراسر نکوهش بت‌ها و بت‌پرستان است!

[۸۳] . ابن غنام، تاریخ نجد، ص۲۸۴٫

[۸۴] . عماد، جریان‌های جدید وهابیت.

[۸۵] . ابن غنام، تاریخ نجد، ص۲۱۸٫

[۸۶] . بنگرید به: جریان‌های جدید وهابیت.

[۸۷] . ابن عبد الوهاب، محمد، الردّ علی الرافضة، ص۱۰٫

[۸۸] . همان، ص۲۹٫

[۸۹] . همان، ص۱۰٫

[۹۰] . بنگرید به: ابن عبد الوهاب، محمد، نواقض الاسلام، من مجموعة التوحید، صص۲۷۱ و ۲۷۲٫

[۹۱] . ابن عبد الوهاب، سلیمان، فصل الخطاب، ص ۲۶٫

[۹۲] . همان، صص۲۹ و ۷۸٫

[۹۳] . ابن غنام، تاریخ نجد، ص۴۲۷٫

[۹۴] . همان، ص۴۲۸٫

[۹۵] . همان، المسألة السادسة عشرة، ص۴۵۴٫

[۹۶] . همان، المسألة السابعة عشرة، ص۴۵۷٫

[۹۷] . برای نمونه، بنگرید به: همان، ص۴۲۹: «… فلا أدری ما حاله»، «… و قد تکلّموا فی تفسیره و لم یتبین لی معناه، والله أعلم بمراد رسوله»؛ و ص۴۳۰: «… فلا یحضرنی جواب یفصِلُ المسألة»، «… إلا شیئاً لا أعلمه»، «… فلا أعلم له معنی غیر ظاهره» و ص۴۷۹: «فأنا لا أدری عن هذه المسألة شیئاً لکن أری التوقّف عنها».

[۹۸] . بنگرید به: ابن حمید نجدی، السّحب الوابلة علی ضرائح الحنابلة، ج۳، ص۹۹۵٫ مصحّحان وهابی کتاب، اسقاط نام محمد بن عبد الوهاب را به دلیل حسادت نویسنده دانسته‌اند!

[۹۹] . ابن غنام، تاریخ نجد، صص۳۷۸ و ۳۵۳٫

[۱۰۰] . جریان‌های جدید وهابیت.

[۱۰۱] . همان.

[۱۰۲] . ابن غنام، تاریخ نجد، الرسالة العشرون، ص۳۴۱٫

[۱۰۳] . همان، ص۳۲۵٫

[۱۰۴] . همان، ص۲۸۷٫

[۱۰۵] . همان، ص۲۷۵٫

[۱۰۶] . همان، ص۳۹۹٫

[۱۰۷] . ابن عبد الوهاب، سلیمان، فصل الخطاب، ص۲۵٫

[۱۰۸] . کشف الارتیاب فی أتباع محمد بن عبد الوهاب، ص۱۴٫

[۱۰۹] . آلوسی، تاریخ نجد، ص۹۴٫

[۱۱۰] . . کشف الارتیاب فی أتباع محمد بن عبد الوهاب، ص۲۰٫

[۱۱۱] . همان، ص۲۱٫

[۱۱۲] . همان، ص۲۴٫

[۱۱۳] . همان، ص۳۶٫

[۱۱۴] . بنگرید به: خاطرات همفر، جاسوس انگلیسی در ممالک اسلامی، ترجمه‏ی محسن مؤیدی.

[۱۱۵] . کشف الارتیاب فی أتباع محمد بن عبد الوهاب، ص۴۹٫

[۱۱۶] . جنیه، بر وزن امیر و عراقی‏ها آن را جِنّیه بر وزن هندیه تلفظ کنند. پولی است که به دست انگلیس ها به مصر داده شده. جنیه در اصل نام سرزمینی است در افریقیه و مشهور است که طلا و بندگان از آنجا آورند. بنگرید به: لغت‏نامه‏ی دهخدا، ذیل واژه‏ی جنیه.

[۱۱۷] . کشف الارتیاب فی أتباع محمد بن عبد الوهاب، ص۴۹٫

[۱۱۸] . علی، عبد الله محمد، معجم ما ألفه علماء الأمة ضدّ الوهابیة، ص۲٫

[۱۱۹] . همان، ص۳٫

[۱۲۰] . کشف الارتیاب فی أتباع محمد بن عبد الوهاب، صص۱۴ و ۱۵٫

[۱۲۱] . ابن عبد الوهاب، محمد، الجامع لعبادة الله وحده، من مجموعة التوحید، ص۲۶۵٫

[۱۲۲] . ابن عبد الوهاب، محمد، الاصول الاربعة، صص۳۸ تا ۴۳٫

[۱۲۳] . فراتی، رهیافتی بر علم سیاست و جنبش‏های اسلامی معاصر، ص۲۰۴٫

[۱۲۴] . کشف الارتیاب فی أتباع محمد بن عبد الوهاب، صص۹۶ تا ۱۰۵٫

[۱۲۵] . عسکری، معالم المدرستین، ج۱، ص۶۲٫

[۱۲۶] . آل الشیخ، سلیمان بن عبد الله، تیسیر العزیز الحمید فی شرح کتاب التوحید، صص۲۷ تا ۲۹٫

[۱۲۷] . نساء/ ۹۴٫

[۱۲۸] . طبری، جامع البیان، ج۵، ص۳۰۴٫

[۱۲۹] . نووی، روضة الطالبین، ج۱، ص۴۶۰٫

[۱۳۰] . بیهقی، السنن الکبری، ج۱۰، ص۲۰۷٫

[۱۳۱] . ذهبی، سیر أعلام النبلاء، ج۱۵، ص۸۸٫

[۱۳۲] . ابن عبد الوهاب، سلیمان، فصل الخطاب، ص۳۱ به بعد: «مخالفته حتی لابن تیمیة».

[۱۳۳] . در این باره هم‌چنین بنگرید به: بابایی آریا، علی، نقد گفتمان وهابیت، صص۲۲- ۲۶٫

[۱۳۴] . بنگرید به: ابن أثیر، الکامل فی التاریخ، ج۸، ص۳۰۸٫

[۱۳۵] . ابن ابی یعلی، طبقات الحنابلة، ج۲، ص۲۲ (متن و پانوشت).

[۱۳۶] . برای آشنایی بیشتر با این دیدگاه مذاهب اسلامی، بنگرید به: بابایی آریا، جریان‌شناسی تاریخی فقه سلفی، ص۱۹۷٫

[۱۳۷] . ابن قولویه، کامل الزیارات، ص۴۱٫

[۱۳۸] . بیهقی، السنن الکبری، ج۵، ص۲۴۶٫

[۱۳۹] . دارقطنی، سنن الدارقطنی، ج۲، ص۲۴۴٫

[۱۴۰] . دحلان، الدرر السنیة فی الردّ علی الوهابیة، ص۴ به نقل از ابن حجر.

[۱۴۱] . نساء/ ۶۴٫

[۱۴۲] . انبیاء/ ۱۰۷: «وَ مَا أرسَلنَاکَ إلّا رَحمَةً لِلعالَمینَ».

[۱۴۳] . انفال/ ۳۳: «وَ ما کانَ اللهُ لِیُعَذِّبَهُم وَ أنتَ فِیهِم وَ ما کانَ اللهُ مُعَذِّبَهُم وَ هُم یَستَغفِرُونَ».

[۱۴۴] . به عنوان نمونه، بنگرید به: یونس/ ۳ و مریم/ ۸۷٫

[۱۴۵] . حاکم نیشابوری المستدرک علی الصحیحین، ج۱، ص۳۱۳٫

[۱۴۶] . ترمذی، سنن الترمذی، ج۵، ص۲۲۹٫

[۱۴۷] . ابن ماجه، سنن ابن ماجه، ج۱، ص۴۴۱٫

[۱۴۸] . نسائی، السنن الکبری، ج۶، ص۱۶۸٫

[۱۴۹] . به عنوان نمونه، بنگرید به: ابن حنبل، المسند، ج۲، ص۳۵۲٫

[۱۵۰] . برقی، المحاسن، ج۱، ص۱۸۴٫

[۱۵۱] . به عنوان نمونه، بنگرید به: صحیفه‏ی کامله‏ی سجادیه، ص۲۸۰٫

[۱۵۲] . بهوتی، کشاف القناع عن متن الاقناع، ج۲، ص۷۹٫

[۱۵۳] . سبکی، شفاء السقام، ص۲۹۳٫

[۱۵۴] . کلینی، الکافی، ج۵، ص۴۶۹٫

[۱۵۵] . همان، ج۳، ص۲۷۰٫

[۱۵۶] . یوسف/ ۹۳٫

[۱۵۷] . یوسف/ ۹۶٫

[۱۵۸] . آل عمران/ ۹۶٫

[۱۵۹] . إسراء/ ۱٫

[۱۶۰] . انبیا/ ۷۱٫

[۱۶۱] . انبیا/ ۸۱٫

[۱۶۲] . صافات/ ۱۱۳٫

[۱۶۳] . مریم/ ۳۱٫

[۱۶۴] . صنعانی، المصنّف، ج۱۱، ص۷٫

[۱۶۵] . صحیح البخاری، ج۴، ص۴۶٫

[۱۶۶] . ابن حنبل، المسند، ج۵، ص۴۲۲٫

[۱۶۷] . بن باز، وجوب لزوم السنة و الحذر من البدعة (النصّ باللغة الفارسیة)، ص۷ و ۸٫

[۱۶۸] . همان، صص۱۷ و ۱۸٫

[۱۶۹] . کشف الارتیاب فی أتباع محمد بن عبد الوهاب، ص۸۳٫

[۱۷۰] . به عنوان نمونه، بنگرید به: بن باز، الأدلة النقلیة و الحسیة على جریان الشمس و سکون الأرض!

[۱۷۱] . کلینی، الکافی، ج۷، ص۴۳۸٫

[۱۷۲] . ابن حنبل، المسند، ج۲، ص۶۷٫

[۱۷۳] . برای آشنایی با منابعی که این سوگندها را ذکر کرده‌اند، بنگرید به: بابایی آریا، نقد گفتمان وهابیت، ص۴۴ و ۴۵٫

[۱۷۴] . حرّ عاملی، وسائل الشیعة، ج۲۳، ص۲۶۱٫

[۱۷۵] . الکافی، ج۱، ص۴۱۴٫

[۱۷۶] . ابن بابویه، فضائل الشیعة، ص۴۰٫

[۱۷۷] . شافعی، کتاب المسند، ص۱۶۴٫

[۱۷۸] . ابن حنبل، المسند، ج۱، ص۲۹٫

[۱۷۹] . صحیح البخاری، ج۸، ص۲۵٫

[۱۸۰] . صحیح مسلم، ج۵، ص۱۱۶٫

[۱۸۱] . صحیح البخاری، ج۸، ص۱۲٫

[۱۸۲] . سیوطی، الإتقان فی علوم القرآن، ج۲، ص۶۸٫

[۱۸۳] . صحیح مسلم، ج۴، ص۱۶۸٫

[۱۸۴] . سنن ابن ماجه، ج۱، ص۶۲۵٫

[۱۸۵] . سنن أبی‌داود، ج۱، ص۴۵۸٫

[۱۸۶] . سیوطی، الدرّ المنثور، ج۱، ص۱۰۶٫

[۱۸۷] . بنگرید به: صبحی صالح، مباحث فی علوم القرآن، ص۲۶۵٫

[۱۸۸] . در این باره و برای آشنایی بیشتر با وی، بنگرید به: نامه‏ی دفتر نشر آثار دکتر عصام العماد ‏به مولوی عبد الحمید.

[۱۸۹] . عماد، قرن پایان وهابیت (متن سخنرانی).

* نشر و توزیع این مقاله با ذکر نام دفتر پژوهش موسسه فرهنگی هنری خراسان بلامانع است.

 

به اشتراک بگذارید
  • Add to favorites
  • Facebook
  • Google Bookmarks
  • email
  • RSS
  • PDF
  • Print
نظرات نظرات 

......................................................................................................................................................................................................................................................


اگر این مطلب را می پسندید بر روی 1+ کلیک کنید :